dimanche 13 juillet 2008

مصاحبه با م.سحر

م.سحر
درگفتگو با نشریهء : ادبیـات و فـرهنگ
دربارهء شعر، تبعید، ادبیات و هنر


با درود و سپاس فراوان از اینکه دعوت ما را پذیرفتید.ـ

با تشکر از شما و سایر همکارانتان
ـ 1- خواهش می کنم کمی ازخودتان بگویید تا خوانندگان مجله ادبیات و فرهنگ بیشتر با شما و کارهای فرهنگی و سیاسی تان آشنا شوند.ـ
من در ساال 1329 و به قولی در 1330 در چیمه از روستا های کاشان و نطنز زاده شده ام در همان روستا تا ششم ابتدایی درس خوانده ام و از دوازده سالگی مزهء آوارگی و تبعید را چشیده ام زیرا ناگزیر بوده ام برای ادامهء تحصیلات دبیرستانی به ترک خانه و روستای خود گویم و به ترتیب در تهران و نطنز و کاشان و هر شش سال دبیرستان را در مدرسه ای درس بخوانم . سرانجام در سال 1348 از دبیرستان محمودیهء کاشان دیپلم علوم طبیعی گرفته ام و در 1349 برای تحصیل هنرهای نمایشی به دانشکدهء هنرهای زیبای دانشگاه تهران وارد شده ام و در سال 1353 با اخذ لیسانس در رشتهء تئاتر دانشکده را به قصد سربازی ترک گفته ام و نزدیک به 2 سال به عنوان افسر وظیفه در دانشکدهء افسری تهران تدریس و خدمت کرده ام و در طول دوران دانشجویی و سربازی (5 سال) به عنوان مربی تئاتر در بسیاری از کتابخانه های کانون پرورش فکری در تهران و حومهء این شهر با کودکان ونوجوانان کار کرده ام. پس از پایان خدمت در سال 1356برای ادامهء تحصیل به پاریس آمده ام و در رشته های جامعه شناسی و تئاتر از دانشگاه های نانتر و سوربن جدید و ژوسیو لیسانس و فوق لیسانس گرفته و دوبار تز دکترایم رادر دو رشتهء مختلف نیمه کاره رها کرده ام و به شعر و تئاتر و خط و نقاشی و موسیقی روی آورده ام و نیز به کوشش های اجتماعی و فرهنگی در جامعهء تبعیدیان ایرانی پرداخته ام. سه دوره در نخستین سالهای پرتلاش کانون نویسندگان ایران در تبعید ، دبیر بوده ام و 6 شماره نخست خبرنامهء کانون و نیز کوشش برای انتشار سه نامهء نخستین کانون و تلاش در برگزاری نشست های فرهنگی و جشن ها و نمایش هایی که به نام کانون اجرا شده اند عمدتاً برعهدهء من و بر دوش ِ خلوص یا ساده لوحی ِرایگان ِ روستایی من بوده است!که البته توضیحش داستان درازی دارد!ـ
از نخستین روزهای ترک ایران یعنی از سال 1356 با کار شعر که گیر و گرفتاری کودکی و نوجوانی ام بوده است تمدید رابطه و تجدید عهد کرده ام و نخستین مجموعهء شعرم را نه در ایران بلکه در بهار 1358 در پاریس انتشار داده ام. کتابی که به گمان من و تا اطلاع ثانوی ، نخستین مجموعهء شعر ی ست که پس از انقلاب در خارج از کشور منتشر شده است با نام : یاد آر ز شمع مرده یادآر» و ازینرو می تواند نخستین دفتر شعر تبعید یا مهاجرت ایرانیان پس از انقلاب محسوب شود.(1)ـ

نخستین جوانه های اعتراضی را که شما در سؤال دیگرتان از من پرسیده اید در همین نخستین کتاب ، خودی نشان داده اند و در برخی از شعر های این دفتر ، تأثر از ساده دلی مردم و ترس از تسلط استبدادی به مراتب ویرانگر تر و شوم تر انعکاس یافته است و به برنامه ها و هدف های بازیگران و رهبران انقلاب در جهت برقراری دیکتاتوری سیاهکار دینی هشدار داده است .ـ

مسند همان که بود به جا ماند و جمع نو
خود را سزای تکیه بر این جایگاه دید
تا خوشه چین رسید که رهتوشه ای بَرَد
در جایگاه ِ کِشت نه جز مُشت ِ کاه دید

(اسفند 1357 ) «یاد ار زشمع مرده یاد آر» ، از: م. ج. ، چاپ پاریس ، شهریور 1358.ـ

وهمچنین در شعر دیگری ایستادگی در برابر غلبهء ملایان را آرزو کرده است
...

هان ای فقیه ، با تو مرا جنگست
حتی اگر زمانه نمی داند
حتی اگر که نیم وجود من
برمن غریو خشم فروخواند
ای ارتجاع مرگ تو نزدیکست
جز من کسیت نی که برنجاند
من ملت ستمکش ایرانم
آن کو ترا به شعله بسوزاند

خرداد 1358، همان کتاب.ـ

این اعتراض سالی بعد با شدتی بیشتر در کتاب کوچکی با نام به یاد میهن خونین با مقدمهء دوستم غفار حسینی ( با امضاء مستعار ب. پویا) تداوم یافته و با چاپ قصیده ای بسیار بلند با نام «چهرهء پتیارگان به ماه مجوئید» و با امضاء « م. سحر» در سال 1361 به اوج خود رسیده و سرانجام با انتشار نمایشنامهء منظوم «حزب توده دربارگاه خلیفه » در سال 1361 سرنوشت تبعیدی مرا رقم زده است.ـ
نمایشنامهء منظوم «حزب توده دربارگاه خلیفه» با این ابیات آغاز می شد :ـ

در سال هزار و سیصد و شصت
راوی قلمی گرفت در دست
تا قصهء شام تار گوید
از ظلمت ِ روزگار گوید
آن سال که سال ، سال ِ خون بود
سال ِ بَد ِ سُلطهء جنون بود
دیوانهء خون هوای خون داشت
در خوردنِ خون جنون ، جنون داشت
آن سال که ننگ حُکم می کرد
سالی ست سیاه ، سهمگین ، سرد
ای وهم ِ دراز و نَفس ِ سردی
ای سال برو که برنگردی !ـ
....
الی آخر

و چنین روحیه ای و چنین سخنانی بود که دانشجویی چون مرا که با پاسپورت دولت علیّه و به اختیار ، برای ادامهء تحصیل از کشور خارج شده بوده ام ، تنها به سبب سرودن و چاپ شعر به یک پناهندهء سیاسی و یک تبعیدی بدل کرده است بی آنکه هرگز درحزب یا گروه یا تشکیلات سیاسی شرکت جسته یا با هیچیک از جریان های سیاسی مراوده ای داشته بوده باشم.ـ
ازاینروست که من گاهی در سال های اخیر ـ به طنز ـ نزد دوستان فرانسوی یا در برخی گفتگو های رادیوی ام در فرانسه ، ترجیح داده ام که به جای« رفوژیه پُلیتیک» Refugié politique)) یعنی پناهندهء سیاسی ، خود را«رفوژیهء پوئتیک»(Refugié poètique) یا پناهندهء شعری بنامم!ـ
زیرا درخواست و اخذ موقعیت پناهندگی من از دولت فرانسه که تا امروز همچنان برقرار و بلاتغییر مانده ، نه بواسطهء اقدامات سیاسی من ، بلکه به خاطر سرایش و چاپ شعر بوده است.
به هر حال تقاضا و دریافت کارت پناهندگی،همچون بسیاری از هموطنان ، هویت مرانیز به دفترچه ای گره زده است که نه پاسپورت بلکه «تیتر سفر» نامیده می شود و کتابچهء کوچکی ست که دارندهء آن درواقع «اهل هیچ کجا» ست و من با در دست داشتن آن می توانم به هر کشوری که سفارتخانه اش ازایرانی بودن من و از نام من (محمد)، وحشت نکند ودلش با حال من بسوزد و به تقاضای ویزای سفر من پاسخ مثبت بدهد بروم الا به کشور خودم و بالقوه می توانم از همهء باغ وحش های جهان دیدن کنم الا ازمیهن خودم.و همینجا بگویم که واقعاً دلم برای دیدن قم لک زده است.ـ
به هرحال این بود گوشه ای از سرگذشت «یا ذکر جمیل ما» که امیدوارم از آفت خودستایی به دور مانده و به دام اطناب و پرگویی نلغزیده و موجبات ملال خوانندگان را فراهم نیاورده باشد!ـ
با این وجود در اینجا اگر اجازه دهید به کوشش های دیگر فرهنگی و هنری خودم اشاره کنم تا هم در پاسخ به پرسش شما و هم در توصیف دیگر دلبستگی های ذوقی و فرهنگی خودم« پرگویی کافی و وافی » کرده باشم:ـ
در زمینهء تئاتر که نخستین رشتهء درسی من در دانشگاه بوده است ، تا آنجا که شرایط ،اجازه می داده است، به سهم خود کوشیده ام. در تهیه و اجرای نمایشنامه های متعددی نقش داشته ام ونیز در بسیاری از جلسات نمایش خوانی با دوستان هنرمندان ایرانی مقیم پاریس مشارکت داشته ام.ـ
برنامه ریزی و تهیه و بازی در نمایشنامهء «اتللو در سرزمین عجایب» نوشتهء غلامحسین ساعدی در نقش «وزیر ارشاد اسلامی » یکی از آنهاست. علاوه بر همکاری در اجرای نمایشنامه های ایرانی ، کوشش هایی نیز به زبان فرانسه و علاوه بر شرکت در چندین اجرای نمایش شاعرانه ، فرصت و شانس بازی در نمایشنامه ء «هامبادی کابل» با میزان سِن کارگردان شهیر فرانسوی« ژرژ لاوللی» ، بر صحنهء تئاتر «کمدی فرانسز» را نیز یافته ام.ـ
نزدیک به پانزده سال است که جدی تر از پیش کار خط و نقاشی را نیز در کنار شعر و تئاتر پی گرفته ام و در نمایشگاه های متعدد فردی و جمعی همراه و درکنار هنرمندان و نقاشان درجه اول ایرانی مقیم پاریس شرکت کرده ام.ـ
چند سالی را هم به فراگیری و آموختن ردیف آوازی موسیقی ایرانی و اصول مقدماتی نواختن سه تار گذرانده ام. خلاصه کوشیده ام که از هر خرمنی خوشه ای برگیرم و تصور می کنم اینگونه کوششها و ناخنک زدن های من به عرصه های متنوع هنری و فرهنگی که یادآور اصطلاح «ازین شاخه به آن شاخه پریدن » هم هست و شاید هم برخی زبان های تلخ را به اعطای لقب «همه کاره و هیچکاره» (که پر بیراه هم نیست) برانگیزد ،از یک انگیزهء بسیار قوی مایه برده است و آن شیفتگی عطشناک و آرامش ناپذیری بوده است که من از کودکی به انواع هنرهای ایرانی داشته ام ، اما متأسفانه مثل خیلی از بچه های کشور ما ایران، شرایط مساعد و محیط سازوار و بختِ فرصت ساز، موقعیت ِآموزش و آزمون و شکوفایی را در دسترس قرار نمیداده است و نمی دهد .ـ
به هرحال شاید این سخن حافظ بهتر از هر توضیح دیگری زبانحال کسانی چون من باشد که گفت:ـ
جام می و خون ِ دل هریک به کسی دادند
در دایرهء قسمت ، اوضاع چنین باشد!ـ

ـ2- در بیشتر آثار شما اعتراض نهفته است ، این فریاد خاموش از چه زمانی به عمق آثار شما رسوخ کرد؟
ضمن پاسخ به سئوال پیشین در این زمینه اشاره ای داشتم . در اینجا باید بگویم که من از کودکی (شاید 9 یا 10 سالگی ) شعر می سرودم و به هرحال ابیاتی را هرچند کودکانه به هم می بافتم. بیش از همه ازفریبکاری و بی عدالتی متأثر می شدم. این عنصر اعتراض در نخستین شعرهای دوران نوجوانی ام ریشه دارند اگر حافظه ام یاری کند این چند بیت از قصیده ای ست که در شانزده سالگی سروده ام:ـ

آتش فتاده در سپه ِ جان ها
چون گرگ پنجه سوده به وجدان ها
خشکیده آب ِ چشمهء انسانجوش
ویران شده ست جملهء بُستان ها
در بوستان و گلشن انسانی
خار است جای لالهء نعمان ها
وندر لباس مردم ِ با تقوا
هستند پَست غول ِ بیابان ها
انسان به ظاهرند ولی دردل
دارند بدسرشتی ِ حیوان ها
خرمُهره تا روان شده در بازار
بشکسته نرخ لعل بدخشان ها
باد بهار تا شده ناپیدا
در شادی اند و هلهله طوفان ها
بلبل شده ست معتکف و خاموش
چون خر شده ست جزء غزلخوان ها
.....
فکر می کنم این چند بیت از دوران نوجوانی من ، به روشنی گویای روحیهء معترض و طغیانگر سراینده در برابر بی عدالتی ها و نابسامانی های روزگار و جامعهء اوست.ـ
پیداست که صاحب ِچنین روحیه ای نمی توانست در فردای حادثات دهشتناکی که به نام «انقلاب اسلامی» هستی ملت ایران را درو می کرد و آیندهء چندین نسل از فرزندان این مرز و بوم را می بلعید ، سکوت اختیار کند.ـ
و چنین بود که در مرداد 1356 با دیدن سراب ِ اغواگری که مدعیان انقلاب و آزادی به مردم ساده دل ایران وعده می دادند در آرزوی روشنایی عقل و فروغ آگاهی در پاریس می سرود:ـ

ای نفس ِ سرخ ِ چشمه سار به جوش آی
تا سرِ اغواگر سراب نتابد!ـ

و در مرداد 1358 هنگامی که بسیاری از روشنفکران و انقلابیون غیر دینی برای گرفتن پروانهء دخول در «خط امام» ، پشتِ سر اوباش صف بسته بودند می نوشت :ـ

حرام باد به مردان ِ راه خواب امروز
مباد سنگر تزویر بی جواب امروز
وطن پرستی ِ ما را به شرک نسبت داد
فقیه بر سر شورای انقلاب امروز
...
و با این بیت در مقطع غزل وعده های دروغین و فریبکار روحانیتی را به تمسخر می گرفت که به قصد برپا داشتن استبداد دینی و پروار کردن ملایان ، ملت ما را به شهادت طلبی دعوت می کرد و غرفه های بهشت را به مردم رنج دیدهء ایران می فروخت :ـ

به آب کوثر فردا حوالتم چه دهید؟
خوشا زلالی ِ پیمانهء شراب امروز!ـ

و باز در همان روز ها ی مرداد 58 در غزل دیگری می گفت :ـ

شیخ این زمان به مسند ِ قدرت خزیده است
شیاد بین که گوش ِ زمان را بُریده است !ـ
دیروز گفت : طالب ِ جاه و مقام نیست
امروز در تدارک ِ پُست ِ عدیده است!ـ
دیروز وعده داد که : «احرار زنده باد!»ـ
اینک کفن به قامت ِ ایشان بُریده است !ـ
با نام ِ آسمان به زمین حُکم می کند
گویی که آسمان و زمین را خریده است !ـ
یعنی که ما شبان و تو در پیش ِ ما دوان
ما خُبره ایم و آهن ِ ما آبدیده است!ـ...ـ
ما مُبصر کلاس ِ جهان ِ سیاستیم
ما را خدا برای شما برگزیده است
در باغ وحش ِ جنّت ِ مشروعهء جدید
هرکس به قدر همت ِ خود میوه چیده است
ما گرچه قول ِ کشور جمهور داده ایم
جمهور ما چو وعدهء ما دُم بریده است!ـ
...
وینسان در این صحاری خونین ِ انقلاب
مار ِ دوسر به چلهء آئین لمیده است !ـ
فرزندِ راه ِ خلق ، به دیدارِ آفتاب
بیدار مان که فاتح ِ ظلمت ، سپیده است !ـ

و دربهمن 58 می سرود:ـ

ننگ با رنگ نام می گیرد
دام بنهاده ، خام می گیرد
میوهء باغ خون و آتش را
با فریبی به وام می گیرد
مست می تازد و نمی داند
کز لب زهر کام می گیرد

یا در مطلع غزلی در خردادماه 58 می سرود :ـ

دشمن از راستی ِ آینه رو می گیرد
شب ِ ما رنگ سیاه از دل ِ او می گیرد

تا می رسید به مقطع غزل و چنین فریاد می کرد :ـ

ترسم آخر نبَرَد صرفه ز سودای نماز
آنکه با خون ِ دل ِ خلق وضو می گیرد!ـ

و سالی بعد در شعر بلند دیگری می گفت :ـ

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که در چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صیدِ خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
....
سکوت ی ابر را گاه ِ شکست است
بزن باران که شیخ شهر مست است
زخون عاشقان پیمانهء سرخ
به دست زاهدان ِ شب پرست است (2)ـ
....
یا جای دیگری در مرداد 1360
می سرود :ـ

از درخت تلخ کین و گوهر ناپاک می روید
ازنهالی شوم کزبُن
ریشه در دامان نکبتبار ظلمت می دواند
ساقه درگنداب می بندد.ـ

و در بند دیگری از همین شعر آن جریان ویرانگر و مهاجمی را که مثل سلولهای رشد یافتهء سرطانی، سراپای جامعه را درچنگال مرگبار خود فرو می بُرد، بدین گونه مخاطب قرارمی داد:ـ
ای پَلَشت آئین ِ پنهان در پناه جهل
با هجوم روشنایی بخش ِ نسل ِ آفتاب امروز
آفت ِ آلودگی های ترا از دامن ِ فردا
پاک خواهم کرد!ـ

وهمین عنصر اعتراض بود که در سال 1360 در یک قصیدهء هشتاد و سه بیتی بدل به فریادی می شد تا سراپای بُت اعظمی را که به قصد ویران کردن سرزمین ما برپا داشته بودند فروریزد:ـ

مفسده می بارد از عبای خمینی
آینه می لرزد از ادای خمینی
یاسمن و ارغوان و سوسن و گل را
می دِروَد داس ِ افترای خمینی
در عطش لاله آتش است و نشسته ست
چشمه به زنجیر اژدهای خمینی
پیله به تن می تند به بستر میهن
ظلمت ِ ملموس در لوای خمینی
تیغ به کف برگرفته زاهد بدمست
خون شده شالودهء بنای خمینی
خوان ِ ستم گسترانده دیو کژآئین
شربتِ خون قوت ِ ناشتای خمینی
شب پره گان در کنار سفره به کُرنش
گُرگ وشان ساقی ِ سرای خمینی
در طبق افکنده اند نائرهء خون
تا بنشانند اشتهای خمینی
دسته زن ِ زشتمایه صف زده بر صف
تا بزند کوس ِ کبریای خمینی
....

و الی آخر که توصیف رنجبار جنایت ها و رذالت ها و ویرانی ارزش های انسانی و اخلاقی و فرهنگی و ملی ایران در سال های نخستین فاجعه بزرگ است و من خوانندگان گرامی و به خصوص« آزادیخواهان جدید» را که بالای 40 یا پنجاه سال دارند (ازآن جمله منتقدان نورسیدهء ادبی خارج از کشوررا ، چنانچه سواد خواندنش را داشته باشند) به خواندن این قصیده دعوت می کنم.ـ
بسیاری از این شعرها از همان روزهای پس ازسرایش با نام های مستعار گوناگون پخش می شد و دست به دست می گشت و بدون اطلاع من در بسیاری از رادیو ها خوانده می شد، حتی برخی از آنها در خارج از کشور به نام شعری رسیده از ایران به چاپ می رسید. برای نمونه نشریهء طاغوت (پدربزرگ نشریهء طنزآمیز ومشهور اصغرآقا) که آن روزها بوسیله طنزپرداز شیرینکار شهر آشوب ، هادی خرسندی در لندن منتشر می شد دوتا از این شعر ها را به عنوان شعر رسیده از ایران چاپ کرده بود وهمچنین در کتاب «در پیکار با اهریمن » که شجاع الدین شفا در سال های 61 یا 62 منتشر کرده علاوه بر بخش هایی از نمایشنامهء منظوم «حزب توده در بارگاه خلیفه» که آن روز ها در پاریس با امضاء م. سحر منتشر شده بود ، پنج یا شش شعر دیگر هست که با امضاهای گوناگون یا «لاادری» یا «ناشناس» درج شده اند و همه از منند!ـ
گویا بازهم سخنان من طولانی شد و امید وارم که در پاسخ این سئوال شما از مرز و خط متعارف بیرون نزده باشم. به هرحال با این فرصتی که شما فراهم آوردید ، موجب شدید که پس از نزدیک به سی سال ، برای نخستین بار درمورد شعرخود سخن بگویم و توضیح دهم که چگونه به پتک اعتراض ، پل های پشت سر خود را به سوی وطن ، ویران می کرده ام و با هر بیت یا غزل یا قطعه ای که می سروده ام خشت قلعهء تبعید خودم را فراهم می آورده ام و برج و باروی غربت را در برابرخودم بالا می برده ام.ـ
به هر حال سر درد دل که باز شد ، گفتنی بسیاراست هرچند ممکن است که اختیار سخن از کف برود و خدای ناخواسته «جناب عطار» شخصاً به توصیف مبالغه آمیز کالای خود بپردازد!ـ
و ازین شوخی که بگذریم شاعر و نویسندهء تبعیدی وضعیت دشواری دارد . به ویژه وضعیت ِ شاعری که از آغاز،کارنامهء ادبی اش در خارج از محیط طبیعی و فرهنگی و زبانی و اجتماعی او شکل گرفته باشد و چمدان شهرت و ناموری ادبی یا روشنفکری یا سیاسی اش را با خود به سفر نیاورده بوده باشد! برای چنین کسانی دشواری ها بس فراوان ترند و سنگ های بسیار تری سر راه آنان افکنده می شود! ـ
چنین کسانی شئونات و مناصب و احترامات فائقه و مسبوق به سابقه ای را که در جامعهء خود کسب کرده بوده اند با خود به تبعیدگاه نیاورده اند و از«مواهب» آن برخوردار نمی شوند.ـ
حب و بغض ها، تصفیه حساب های فکری و سیاسی و حسادت ها و هزار و یک آفت دیگر درکارند تا چنانچه بشود صدا های روشن ِ تبعیدی او را به محاق خاموشی فروبرند یا در قرنطینهء طرد وسکوت نگاه دارند به ویژه اگر شاعر سرش به جایی بند نبود و دل در گرو باندی و محفلی یاحزبی یا قبیله ای و خانی و خاندانی نداشت.ـ
فضای تبعید هرگز مناسب شنیدن و شنیده شدن صدا ها و زمزمه هایی که از حنجره های آزاد برمی خیزند نبوده است واحساس و کلام سرایندگانی که از تعلقات محفلی بیرونند و به پیوند های خانوادگی و عشیره ای کوشندگان سیاسی گردن نمی نهند و روح سرکش آنان از هرگونه سرسپردگی به روابط مرید و مرادی یا رفاقت های فرقه ای یا مشربی گریزان است ، می باید وجود انسانی خود را از هرحیث برای عبوراز مسیری سنگلاخ آماده نگاه دارند و برای پذیرش رنج ها و دریافت انواع زخم ها و زخمه ها می باید سخت جان باشند و تا جایی که بشود و ممکن گردد، روح خود را در زِره و خِفتان ِ شکیبایی بپوشند و از انواع نیش ها و دشنه ها و کژتابی ها محفوظ نگاه بدارند !ـ
وتصور می کنم با احساس چنین وضعیت دردناک و دشواری بوده است که روزی ناظم حکمت گفته بود :ـ
«راستی را که شُغل طاقت فرسایی ست تبعید»!ـ

ـ 3- چه بافتی را بیشتر برای شعر فارسی می پسندید و فکر می کنید کدام قالب شعری می تواند شما را در بیان مقصود بیشتر یاری رساند؟

اگر مقصودتان از بافت همان سبک و استیل شعری ست ، برایتان بگویم که من شعر را در کودکی با همان شعر سنتی و به قولی کلاسیک و موزون و مقفی آغاز کرده ام و تا نخستین سال ورود به دانشگاه ، با شعر نیما چندان آشنا نبودم. در سال 1350 بود که برای نخستین بار به طور جدی با شعر های نیما و بعد با اخوان و شاملو و فروغ و سپهری و دیگران آشناشدم. و به نظرم از این بابت می باید احساس رضایت کنم، زیرا هنگامی با شعر نو آشنا شده ام که در مجموع ، آشنایی و تجربه ای در سرایش شعر کلاسیک فارسی کسب کرده بوده ام.ـ
از اینرو با آنکه روش نیما و شاگردان او را بسیار دوست می دارم و سنت شکنی نیما را حرکتی درجهت اعتلای ادب معاصر و افزودن امکانات جدید و گشوده شدن افق های تازه تر در بوطیقای شعر فارسی می دانم و خود نیز شعرهای بسیاری در اوزان نیمایی و حتی آزاد و شعر منثور سروده ام ، با اینهمه وزن و قافیه و انواع فنون سرایش در اوزان کلاسیک را هرگز برای خود دشوار نیافته و مانعی در بیان زیباشناسانهء شعر و سدّی در برابر حضور و ثبت لحظه ها و عوالم و اندیشه های شاعرانهء خود نیافته ام . در این سال های غربت نیز ، شاعران کلاسیک شعر فارسی بیش از دیگران همدم و همراه با من بوده اند و آنچنان در برابر عظمت و نبوغ زبانی و هنری و فکری بزرگانی چون سعدی و مولوی و خیام و فردوسی و حافظ دچار شگفتی و شیفتگی بوده ام که نوآوری های شاعران توانای معاصر با همهء جاذبه های زیباشناسانه و عواطف بشری و امروزی شان در برابر آن چندان رنگ و جلا و جلوه ای نیافته اند . خلاصه آنکه شعر کلاسیک فارسی و نبوغ بزرگانی که در طول تاریخ یکهزار و صد سالهء ادب فارسی درعرصهء این زبان و این شعر به ظهور رسیده و در الشیمی ِ شکوهمندی حاصل از اندیشه و زیبایی و تجربهء روحی بشری تبلور و تجسد یافته است ، مرا رها نکرده ودر برابر جاذبه ها و گرایش های باب روز که در انوع مکتب سازی ها و نو پردازی های جدید بروز می کنند و به انواع هنجار ها و مُد های پذیرفتهء زیباشناسانه و ادبی روزگار بدل می شوند و یکچند عرصه ها و محافل ذوق ورز و اهل ادب را در نشریات مطبعی ـ و این روز ها الکترونیکی ـ زیر سیطره و پر و بال خود می گیرند ، تسلیم محض ننموده و دلبستگی های مرا نسبت به شعر پیشینیان کم رنگ نساخته است. به ویژه آنکه در بسیاری از این مکتب تراشی ها اصالت و ایرانیتی نیافته ام و بیش از همه آفت تقلید یا مدرن نمایی و «مدرنیت بارگی» را منشاء و مبداء بسیاری از «نو دبستان » های سطحی گرای به اصطلاح «شعر مدرن و پست مدرن» دیده ام و به نظرم رسیده است که غالب آنها نتیجه و متأثر از ترجمه های بَد ِ شعر اروپایی بوده و از زبان پرورده و سَختهء شعر فارسی و میراث شگفت آور و عظیم شاعران فارسی زبان به کل بیگانه اند و ذوق وعواطف خلاق و آفرینشگر خود را در اثر تقلید یا آسان طلبی ِ «نو آورنَما» با یک گسست عمیق فرهنگی و استتیک و زبانی روبرو ساخته اند.ـ
همین سخن را من در یک رباعی طنزآمیز و شاید اندکی تلخ ، حدود پانزده سال پیش بدین گونه بیان کرده ام:ـ

زین ترجمه کز شعر ی فرنگت دادند
در وادی شعر ، پای لنگت دادند
در بر تو به شعرناب بستند ، ولی
گنجینهء گفتار ِ جفنگت دادند ! ـ

برای باز گشت به سئوال شما ، باید بگویم که :ـبرای من سرودن در اوزان نیمایی به همان سادگی ست که در اوزان گوناگون شناخته شده و گاه ناشناختهء شعر فارسی.( بسیاری از اوزانی که سیمین بهبهانی آزموده است در شعر فارسی سابقه ای نداشته اند و خود من نیز درکتاب « قمار در محراب» وزن هایی را آزموده ام که پیش از من به کار نرفته بوده است). از نظر کاربرد واژگان و کلمات معاصر و نو( درهمهء زمینه های اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی) برای خود محدودیتی قائل نیستم وهیچ واژه ای را از فرهنگ (لغتنامهء) شعری خود طرد نمی کنم و درعمل نیز دامنه و وسعت بهره وری و کاربرد کلمات محصول علم و جامعه و به طور کلی جهان معاصر را هم در نمایشنامهء منظوم «بارگاه خلیفه» که در سال 60ــ61 نوشته ام و هم درمنظومهء «قمار در محراب» که در سال 2000 انتشاریافته نشان داده ام .ـ
در هر صورت ، معتقد نیستم که شعر لزوماً می باید موزون و مقفی باشد ، اگرچه قدرت سرایش در اوزان کلاسیک فارسی را برای شاعران پارسی گو ضروری می دانم وآنرا توانایی برافزون شاعری می شمارم که زبان شعر و انواع شگرد های فنون سرایش را جدی می انگارد و همه را به حاصل تجربه های هنری و زبانی وزیبا شنا سانه و شعری خود و در نتیجه به ابزار کارخود بدل می کند!ـ
پیداست که حاصل هرگونه موزون سرایی، به خودی خود شعر تلقی نخواهد شد وبه زبان حافظ :«هزار نکتهء باریکتر زمو در اینجا ست» تا عبارت منظومی ، شعرنامیده شود. ودر این زمینه با شاعر استاد و بزرگ معاصر ملک الشعرا بهار همداستانم که می گفت:ـ

«ای بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت
وی بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نکرد !»ـ

و می بینید که انتقاد از نظم ِ بد، منحصر به شاعران ناموزون سرا نبوده است و تنها «آزاد سرایان» و «منثور نویسان» نیستند که با نظم ( بد ) مخالفت ورزیده اند ، بلکه پیش از آنان استاد بلامنازع و بی مانند شعر کلاسیک فارسی در عصرما و قصیده سرایی که طی 7 قرن اخیر نظیر و مانند ی نیافته ، یعنی ملک الشعراء بهار هم نظم را ذاتی شعر نمی داند و هر نظمی را شعر نمی شمُرَد! وصد البته فرق است میان انتقاد بهار به نظم بد و ایرادات «مدرنیست »ها و «پست مدرن باره» هایی که اصولا عنصر وزن را نمی شناسند و خود از سرودن یکی دوبیت منظوم سالم ناتوانند و متأسفانه همین عجز و ناتوانی ست که تیغ ِ وزن ستیزی آنان را تیز می کند و شمشیر بی غلاف ِ کلاسیسیسم گریزی را حمایل اندام و جثهء ضعیف آنان می سازد!ـ
در رباعی دیگری همین سخن را به صورت زیر بیان داشته ام:ـ

با نظمی بَد ، گناه بر وزن مگیر
در بی هنری ، وزن ندارد تقصیر
در حافظ و مولوی نگر تا بینی
با وزن ، هنر نمی پذیرد زنجیر !ـ

به هرحال من نسبت به هیچیک از روش ها و به قول شما «بافت» های رایج شعری تعصب خاصی ندارم. انواع شیوه ها را آزموده ام و گرایشات ذوقی و روحی خودم به ویژه در سال های اخیر ، به موزون سرایی و بهره وری از وزن کلاسیک نزدیک تر بوده است و در عین حال از شعر های آزاد یا آثاری که به عروض نیمایی سروده شده اند و شعر بوده اند و از زبان و فکر و احساس و موسیقی توأمان برخوردار بوده اند لذت برده ام و لذت می برم.ـ
حقیقت آنست که حضور در خارج از ایران برای من با همهء ناگواری هایش و همهء آزردگی های حزن آور و گزنده اش یکی دو حسن بزرگ داشته است.ـ
نخست آنکه از ترس گم شدن و غرق شدن در محیط و جامعه و فرهنگ کشورمیزبان (شاید) بیش تر از حد متعارف به زبان و شعر فارسی پناه آورده بوده ام و معلوم نبود که چنانچه در ایران می بودم این مایه دلبستگی درمن ایجاد می شد و دوام می یافت. زیرا همواره و با همهء وجود زبان و شعر فارسی را در این سالهای طولانی غربت ، همچون پناهگاهی و خیمه گاهی که در چمدان خود و بر دوش خود می برم نگریسته ام و این شعر مسعود سعد سلمان در توصیف ِ زندان ِ نای زبانحال من شده بوده است که می گفت:ـ
غربت به رنج و درد مرا کُشته بود اگر
پیوندِ عُمر ِ من نشدی شعرِ جانفزای!ـ

و همین احساس است که در یکی از غزلهایم به نام «زبان مادری» در سال 1996 چنین بیان می شود:ـ
تو با منی و مرا بیم هیچ غربت نیست
مرو که با تو «من» ام ورنه بی تو «دیگری » ام
طراوت از تو بَرم گر درخت ِ بارورم
وگرنه در تـَف ِ آتش هَبا شود تـَری ام
تو سرزمین منی ، درمنی که در سفرم
منم که می روم ، اما تویی که می بری ام!ـ

دوم آن که هم در دانشگاه به عنوان واحد های درسی( در دانشگاه سوربن جدید) و هم به سائقهء علاقه و کنجکاوی شخصی ، شعر مدرن اروپا و به خصوص شعر فرانسه را به زبان اصلی خوانده ام وبا ایسم هایی از قبیل لیریسم و رمانتیسم و سمبولیسم و سور رئالیسم و اکسپرسیونیسم و فوتوریسم دادائیسم و غیره ، که برخی عاشق ردیف کردن آنها هستند به اندازهء کافی سر و کله زده ام و همچنین اندکی شعر مقاومت و شعر سیاسی این سامان را بدون واسطهء مترجم مرور کرده ام و با آنها آشنایی یافته ام و در این مسیر تا آنجا که به یاد می آورم خوشبختانه هرگز به عنوان ایرانی و شاعر فارسی زبان در برابر شعر اروپایی گرفتار بیماری خودکم پنداری نشده ام و هرگز میراث هزارسالهء شعرفارسی را در برابر شعر صدو پنجاه الی دویست سالهء اینان فرو دست و دفاع نشدنی نیافته ام ، سهل است هرگاه بیتی از حافظ یاسعدی یا خیام یا مولوی خوانده ام ، مقام مدعی غربی را بسیار فروتر دیده ام و این از سر شوینیسم نیست و از انواع احساس های مگالو مانیای فرهنگ معاصر ما ایرانیان و اصولاً جهان سومیان جداست.ـ
حقیقت آن است که ما در شعر از هیچ ملتی کم نمی آوریم. و آنچه ما کم داریم چیز دیگری ست که جای بحثش اینجا نیست.ـ
در هر صورت به واسطهء این آشنایی مستقیم با شعر اروپا و به خصوص فرانسه ، بحث ها و مناظره ها و مجادله های مکتب سازی و مکتب بازی که در ایران دههء 40 به بعد رایج شده بوده است برای من جدی تلقی نشده اند و هرگز بدانها دل نداده ام و فریب لغت پرانی ها و زبان بازی های مرعوبگر برخی به اصطلاح منتقدان یا «شاعر منتقدان» که این روزها گویا کار و بارشان هم در ایران و هم در خارج از ایران سکه است را نخورده ام و در بازی های مطبوعاتی و مُدسازی و مرید و مراد تراشی های آنان قاطی نشده ام! و این نکته در برخی شعر هایم انعکاس
یافته اند که این دو سه خط نمونه ای ست از آن:ـ
نفریبدت این بازارگاهان
کآزاده از هر بود و نبودی
هیچت نه در دل بیم زیانی
هیچت نه در سر، سودای سودی
پَر بایدت پَر، پَرگیر و برپَر
آزاده تاری ، آزاده پودی ! ـ

و درغزلی به نام «گم شده» همین گونه عواطف را در بیت زیر ابراز داشته ام :ـ

در این گذرگه غوغا به خلوت ِ که رسانی
میان ِ دشت ِ جنون ، نغمه های گمشده ات را؟

ـ 4- وضعيت ادبيات و فرهنگ در داخل را به چه شكل مي بينيد؟ با توجه به اينكه روزانه بسياري از آثار نويسندگان و شاعران ما در ايران به تيغ سانسور سپرده می شود؟


ارزیابی ادبیات معاصر در داخل ایران مستلزم آشنایی و آگاهی کامل از تولیدات و آفرینش های ذوقی ، هنری و ادبی ایرانیان معاصر در داخل کشور است. واین امر متأسفانه ازعهدهء من خارج است ، زیرا علاوه بر آن که اسباب و ابزارنقد و بررسی ادبیات معاصر را در جلوه های متنوع آن در اختیار ندارم، اصولاً به دلیل دور بودن از محیط و نیز به دلیل فاصله ای که در ابعاد گوناگون اجتماعی و فرهنگی و فکری، و ذوقی با کوشندگان و تولید کنندگان ادبی داخل ایران احساس کرده ام و نیز به دلیل عدم دسترسی به آثاری که در ایران انتشار یافته یا انتشار می یابند و به دلائل کلی یا جزئی دیگر، از ارائه پاسخ صریح و جامع به این سئوال معذورم. همینقدر بگویم که متأسفانه شانس خواندن بسیاری از آثار داستانی سال های اخیر را نیافته ام وآثار شعری که دیده ام یا خوانده ام ، منحصر به برخی نوشته هاست که از طریق اینترنت یا نشریاتی همچون بخارا در دسترس بوده است .خلاصه آن که ، این مایه از اطلاع و آگاهی که من از آثار ادبی ِ دو دهه اخیر در خود سراغ دارم ، برای هرگونه ارزیابی یا داواری ناکافی و نارواست. بنابر این سکوت حاکی از ناتوانی مرا در برابر این سئوال از من بپذیرید!
آنچه می ماند آن است که با کمال اطمینان می توانم حدس بزنم که قطعاً رمان ها یا داستان های خواندنی و با ارزشی نوشته شده که متأسفانه من از خواندن آنها محروم مانده ام ، و امیدوارم فرصتی دست دهد تا از مطالعه و آشنایی با آنها برخوردارشوم اما درمورد شعر، نمی توانم چندان به تصورات خوشبینانهء خود میدان بدهم. زیرا نخست آنکه در این زمینه ، شاخک ها یا آنتن های گیرندهء من ـ حتی ازراه دورـ حساسیت بیشتری به خرج می دهند و دوم آن که امکانات مدرن اینترنتی بیش از رمان یا داستان کوتاه به عرضهء شعرها و انبوه شعرواره های رایج در دو دههء اخیر می پردازند و اصولاً متون شعری به دلیل اختصار، از طریق نشریات الکترونیکی قابل حصول ترند. با اینحال امیدوار و با اشتیاق چشم انتظار دریافت و مطالعهء آثار ِ معتبری هستم که درزمینهء شعر منتشر شده یا می شوند، به خصوص دوست دارم با آثار جوانترهایی آشنا بشوم که کار شعر برایشان جدی تر ازعرضهء شعر است و نگاه و درک و دریافتشان ازاین هنر، فراتر و بیرون از چنبرهء مُد ها و مُد سازی ها و موج بازی های نامجویانهء رایج روزگار است.ـ

ـ 5- نظر شما در باره ادبیات خارج، باصطلاح ادبیات در تبعید چیست؟

ادبیات خارج و ادبیات تبعید دو موضوع مختلفند. البته شاید بتوان به مسامحه و در یک تعریف کلی همهء «تولیدات ادبی ایرانیان» راکه بیرون از مرزهای کشورتولید و منتشر می شوند ادبیات خارج نامید ، اما این اصطلاح قطعاً بیانگر ادبیات تبعید در دوران ما نیست. در واژهء «تبعید» بخواهیم یا نخواهیم ،یک مفهوم سیاسی نهفته است و تبعیدیان در جهان همواره به کسانی اطلاق می شده و می شود که فشار و اختناق سیاسی و قدرت سرکوبگر حاکمی آنان را به دور شدن و دور زیستن از جامعه و میهن مألوف ناگزیر ومحکوم کرده است و به خصوص در مورد اهل فکر و فرهنگ و قلم و هنر می باید گفت که دورکردن و دور شدن و دور زیستن ِآنان حاصل چگونگی نگاه آنان به جهان و نتیجهء پافشاری آنان در حفظ ارزش هایی بوده است که در میهن و زادگاه خودشان در حال ویران شدن بوده اند. بنا بر این آثار و سخن آنان به گوهر از عنصر اعتراض برخوردار و ناگزیر از مواجهه با سد سانسور و روبروگشتن با سرکوب پلیسی سیاسی نظام مستبد و تاریک اندیش بوده است . از اینرو همواره از مدعوین دائمی «برادران» وزرات ارشاد برای درک و دریافت نصایح و توصیه های« مکتبی و وِلایی» در جهت نفی ارزش های هنری و فرهنگی وفکری خویش و تسلیم در برابر سانسور و گردن نهادن به خطوط قرمز فرهنگی سیاسی اخلاقی دینی اجتماعی آنان بوده است.ـ
نویسندگان و شاعران درون کشور در این 28 سال بی وقفه و مستمر، ناگزیر از تعدیل و تطبیق شناخت ها و معیار های فکری و اجتماعی و اخلاقی وفرهنگی و زیباشناختی خود بوده و برای پذیرش و تسلیم در برابر ارزش های تحمیلی حاکمیت استبدادی درعرصه های گوناگون فرهنگ و هنر و ادب و اخلاق و سیاست ، همواره زیر فشارهای گوناگون منصبی یا مصلحتی و مکتبی ومشربی و معیشتی قرار داشته اند!ـکسانی از اهل هنر و ادب و فرهنگ که در اثر چنین وضعیتی و برای گریز از چنین فشار ها و تحمیل هایی کشور خود را ـ به میل یا به اکراه ـ ترک گفتنه و در خاک دیگری جز میهن خویش اقامت اختیار کرده اند ، تبعیدی هستند.ـ
بیرون از این ها البته ، تجار خوش ذوق هم داریم و یا مسافرین خوش نشینی که مظاهر معاش و گوارش غربی به مذاقشان سازگارتر بوده است وبخشی از امکانات مالی خود را هم در چمدان نهاده و سفر کرده و گاه به هوای وطن طبعی آزموده اند و قصه ای پرداخته یا شعرواره ای سروده اند.ـ
این قبیل ذوق ورزان معمولاً از پاسپورت های دوگانه و سه گانه ای برخوردارند و راه بهشت و برزخ و دوزخ هرسه به روی مبارکشان گشوده است و غالباً مسئله ای به نام سانسورهم ندارند . زیرا ادارهء ممیزی حاکم بر وجود و شخصیت خود آنان ، پیشاپیش جهت نمای فکر و زبان و قلم ِآنان را به مسیری سوق داده است که هم مالک دوزخ به آنان پروانهء عبور می دهد و هم حور و غلمان بهشتی مقدمشان را گلباران می کنند. به هر حال این گروه از مسافران یا مهاجران ـ حتی اگرجناب ابوالفضل بیهقی هم در میان آنان بوده باشد ـ تبعیدی محسوب نمی شوند و آثار و رشحات فکری و ذوقی آنان را ادبیات یا «تولیدات هنری و فرهنگی تبعید» نمی توان نامید!ـ
ادبیات و هنر تبعید ، حتی اگر به سیاست هم نپردازد به گوهر سیاسی یا بهتر بگویم معترض است!ـ
ـ 6- فكر مي كنيد ادبيات در تبعيد توانسته است خلا ناشي از سانسور در ايران را پر کند؟

تصور نمی کنم! زیرا هدف و نیز علت وجودی ادبیات در تبعید ـ به طور کلی ـ بیرون از چنین انگیزه هایی ست.
ادبیات تبعید برای پر کردن خلاء ادبی و فرهنگی یک کشور دیکتاتور زده و اسیر اختناق نیست. چنین کشوری می باید خود با مشکل ادبیات و فرهنگ خود کنار بیاید و هرگز به امید تولیدات بیرون از مرزهای جغرافیایی خود نماند.همانطور که باید خود برای مشکل اسارت و اختناق حاکم بر زندگی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی خود درمانی بجوید و آزادی خود را به دست آورد!ـ
همچنانکه آن گروه از اهل ادبیات و فرهنگ که به هر دلیل کشورخود را ترک گفته یا از آن گریخته یا گریزانده شده اند ، به نظر من نمی باید با چنین داعیه ها یا آرزوهایی سرگرم باشند.ـ
ادبیات در تبعید در نخستین مرحله پاسخگوی نیاز وجودی و شریط انسانی ِ انسانهای تبعید و دورمانده از سرزمین مادراست ، هرچند آثار این نویسندگان یا هنرمندان مستقیماً با مسائل جاری داخل کشور درپیوند وبا دغدغه ها و اضطرابات و نیازها و آرزوهای انسان های مقیم کشور همدل باشند و اظهار همبستگی کنند!ـ
البته ناگفته پیداست که آثاری که در تبعید به وجود می آیند می توانند بر جریانات ادبی و فرهنگی و فکری و سیاسی کشور تأثیر گذارباشند ، همچنانکه تولیدات ادبی و فرهنگی و هنری داخل کشور، نویسندگان و شاعران وهنرمندان مقیم درخارج از کشور را متأثر می سازند . این تأثیرات متقابل انکار کردنی نیستند ، اما هیچیک از این دوحوزهء کوشش های ادبی و فرهنگی و هنری ، نمی توانند جای آن دیگری را بگیرند!ـ
مبارزه با سانسور در یک کشورهم مسئله ای نیست که با برخورداری نویسندگان تبیعدی یا مهاجر از آزادی های دموکراتیک و فرهنگ تابوشکنی و آزادفکری موجود در کشور های میزبان، میسر و امکان پذیر باشد.ـبیرون افتادگان از کشور تأثیرمستقیم در شکستن سانسور ندارند و هرگز نمی باید ذهنیت خود را در چنبرهء چنین توهمی گرفتار دارند.ـ
این درست است که انقلاب انفورماتیکی معاصر و جهش بی سابقه و مرز شکن تکنولوژی رسانه ای، جام جهان نمای شگفت انگیز اینترنتی را در اختیار همگان قرار داده و« وجود حاضرِغایب» انسان ها و سخنها و اندیشه های آنان را به همهء کوچه پسکوچه ها و کومه ها و کوره راهها و کلبه های روستایی رسانده است. اما این اعجاز بزرگ دانش مدرن هنوز برای عبور ازبسیاری دیوار ها و سدهای نفوذناپذیر ذهنی و روحی و فرهنگی آدمیان ناتوان است.ـ
سّد تبعید یکی از آنهاست. زیرا تبعید تنها یک مفهوم جغرافیایی نیست بلکه بیش و پیشتر از آن که بُعد مسافت را نمایندگی کند ، سرشار از حس و معنا درابعاد فرهنگی و روحی و زمانی و عاطفی و معنوی ست.ـ
هر تبعیدی یک جهان را از درون خود کنده است و در زادگاه و میهن مألوف خود در شیشه کرده و درهای زمان را بر او بسته و به انتظار بازیافتنی دیگر، او را ترک گفته است.ـ
تبعیدی هویت خود را در بسته بندی خاطره های گریزان و «دم به دم بازگردندهء» خود در چمدان نهاده است . خاطره هایی که در لحظهء پا نهادن مسافر بر خاک میزبان ، در زمان توقف کرده اند.ـ
این تجربهء وجودی خاص یک انسان تبعیدی ست و هرگز برای کسانی که از محیط مألوف خود جدا نشده و پلی را پشت سر خود خراب شده نیافته اند ، احساس شدنی و قابل درک نیست. ادب و هنر تبعید ضمناً از این تجربهء وجودی مایه می گیرد و در پرتو همین آزمون است که جهان پیشین و جهان پیرامون امروز خود را تصویر و تشریح می کند.ـ
آنچه هویت یک تبعیدی را درمحیط ِ میزبان نمایندگی می کند بخش دیگری از آن جهان کنده شده است که می باید راه خود را در فضایی ناهمگون و ناهماهنگ و غالباً نامساعد ادامه دهد و سرنوشت خود را پی گیرد! درحالیکه برای بخشی از وجود او که در وطن جا مانده ، عقربهء ساعت ایستاده است و چشم و نگاهی اگر با وی هست جز به سوی گذشته و گذشته هایی که هرلحظه دور ترمی شوند، نمی نگرد!ـ
نتیجهء این وضعیت وجودی تبعیدی ها همانست که توضیح عمیق و به ظاهر عامیانهء آنرا می توان در این ضرب المثل فارسی خلاصه کرد که گفت: از دل برود هرآنکه از دیده برفت !ـ
زیرا دل ها هرگز نیازها ونوش نوازش ها یا نیش ها و تلخوارگی های خود را در لحظه ای که عضوی از جامعه به بیرون پرتاب شد متوقف نمی کنند بلکه همواره به تپش ها و کوبش های طبیعی خود ادامه می دهند و آرزوها و آرمان ها را تولید و باز تولید می کنند زیرا زندگی های عاطفی ، روحی ، فرهنگی و اجتماعی در همان مسیری که جریان داشته اند به حرکت خود ادامه می دهند وحتی اگر ، نیمهء درشیشه مانده و در زمان توقف کردهء تبعیدی را از نظر دور ندارند و همواره عواطف خود را نثار یاد و خاطره های وی کنند ، با این وجود ، تبعیدی تبعیدی ست و فاصلهء او نه فقط فاصله ای در بُعد مکان که در بُعد زمان و در ابعاد گوناگون روحی و عاطفی و فرهنگی نیز هست.ـ
و این فاصله هاست که نه تولیدات هنری و فرهنگی بیرون از مرز ها قادر به پرکردن آن اند و نه امواج مرز ناپذیر و آزاد ارتباطات دنیای مدرن و دستاوردهای شگفتآور انقلاب انفورماتیک و وجود کالاهای پیش پا افتاده و عالمگیر و ارزان قیمتی که معجزهء «طی الارض» و«طی السَماء» آرمانی بشریت رادر اختیار زن و مرد و کودگ و پیر شهرها و روستا ها و ایلات و عشایر وانهاده است .ـ
بنا براین مسئلهء سانسور در کشوردیکتاتور زده گرهی ست دشوار و به دست انسان هایی باز شدنی ست که اسارت را به طور مستقیم تجربه می کنند و با آن درمی آویزند یا خواسته و ناخواسته با آن خو می کنند و خود را به رشته یا رشته هایی از نسوج جامعهء مبتلا و سرکوفته و منحط بدل می کنند. نخست اینها هستند کسانی که می توانند مسئلهء سانسور را حل کنند ! زیرا هرگز نباید فراموش کرد که حل مشکل سانسور در کشور دیکتاتور زده و استبدادی برابر با حلّ همان معضل کبیر استبداد و دیکتاتوری ست و پیداست که سانسور، شیشهء عمر چنین نظامهایی ست که اگر بشکند، نه از تاک دیکتاتوری نشانی خواهد ماند و نه از تاک نشان او!ـ
پس مسئلهء سانسور، مسئلهء حکومت استبدادی و نظام ایدئولوژیک و توتالیتر است! و درست از همینجاست که مشکل قلم و آفرینش ادبی و فرهنگی با امرسیاست و با امر اعتراض و مبارزه بر ضد دیکتاتوری و با آرزوی به تخت نشستن ِ آزادی گره خورده و سرنوشت این هردو را به گونه ای گریزناپذیر به یکدیگر پیوسته است! و درست ازهمین روست که آفرینش ادبی و هنری و فرهنگی در جامعه ای در اسارت استبداد ، یک امر سیاسی ست. و ترس از شکستن همین شیشه است که اتوبوس حامل شاعران و نویسندگان را از فراز تپه های راه ارمنستان به قعر دره رها می کند و حنجرهء نویسنده و مترجم شرافتمندی چون پوینده و شاعر آزادفکری چون مختاری را به طناب حاکمیت دینی ملایان می فشارد.ـ
باری مسئلهء آزادی در بیان و گفتار و قلم یعنی مسئلهء سانسور درجامعهء استبداد زده و به ویژه استبداد ایدئولوژیک و دینی یک امر سیاسی ست ،کاملاً سیاسی ست و این البته ازسیاست ورزی و سیاسیگری و سیاستبازی و سیاستکاری به کل جداست و از طبیعت دیگری ست!ـ
از موضوع دورشدم اما قصدم این بود که بگویم ، ما تبعیدیان می توانیم بر جریانات فکری ، فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی کشور و میهن خود تأثیر بگذاریم اما نمی توانیم جایگزین آن گونه از کشش ها و کوشش ها و آفرینندگی های فکری و اجتماعی و فرهنگی باشیم که مردم یک کشور برای تداوم حیات و برای طپش نبض زندگی خود بدان نیازمندند و برای ایستادگی در برابر نظام منحط و زیاده خواه و زورگو یا برای انگیزش ِ نشاط ِ زیستن و آرزوی تغییردر ضمیر انسان ها، به ویژه جوانان و آینده سازان جامعهء خود، به ایجاد و برخورداری از آن ناگزیرند!ـ

ـ 7- همه ادیبان ما در داخل و در خارج را تا چه حد متاثر از خود سانسوری می بینید؟

اـ من همه «ادیبان» را نمی شناسم!ـ
2ـ خود سانسوری امری ست شخصی و به پیچیدگی روان و شخصیت انسان! درک و به خصوص ارزیابی کمیت یا کیفیت چنین پدیده ای دروجود یک شخص یا اشخاص ، برای دیگران میسر نیست و امری نیست که هریک از اهل ذوق و هنر و ادب بتواند حتی آن را در وجود خود نیز ارزیابی کند و به توضیح چند و چون آن بپردازد ، تا چه رسد به دیگری!ـ
تصور می کنم که در وجود هر آدمی یک دستگاه یا ماشین بسیار پیچیدهء کنترل تعبیه است که در طول حیات او و همراه با رشد جسمی و روحی و حیات اجتماعی و فکری و فرهنگی او به یک سیستم تمام عیار ِ «طرد و گزینش» بدل شده است . قفل طرد ها و کلید گزینش ها را بیشماری ازکد ها و هنجار های اخلاقی ، روانی ، مذهبی ، فرهنگی ، سیاسی ، و شاید هم نژادی (ژنتیک) در اختیار دارند و درک چگونگی کارکرد آن ها در وجود فرد برای ضمیر آگاه خود فرد نیز ناممکن است ، تا چه رسد به آن که دیگری در مقام قاضی، چرائی و چندی و چونی خود سانسوری در وجود همسایهءخود را توضیح دهد و آنالیز کند. بنا بر این من نمی دانم « ادیبان ما» در داخل یا خارج یا بیرون از این دو قید مکانی تا چه حد از خود سانسوری متأثرند!ـ
اما این را می دانم که همهء اهل ذوق و آفرینش که ناگزیر از زیستن در محیطی غرقه در اختناق و استبداد سیاسی و فرهنگی هستند ، کمابیش به این بیماری ـ که ویروسش از آب دهان و خون آلودهء مستبدان به جامعه سرایت کرده ـ مبتلا هستند و نیز میدانم که درمان این بیماری هرگز میسر نخواهد شد ، مگر آن که ریشهء ویروس و آلودگی بازشناخته و برای قربانیان تشریح شود و ریشه کن کردن علت العلل بیماری به مدد جامعهء آگاه شده و دردآشنا به اجرا درآید!ـ

ـ 8- با توجه به خفقان و سانسور اعمال شده در داخل، که پوشیده گویی وبا کنایه و اشاره به تابو ها و ممنوعه ها پرداختن را توجیه می کند، آیا آشکار گویی و تابو شکنی تا چه در ادبیات در تبعید موفق بوده و اصولا آشکار گویی در ادبیات در تبعید تا چه حد از ادبیات داخل جدا بوده است؟ آیا چنین آشکار گویی در ادبیات در تبعید وجود دارد؟

نمی دانم آیا آشکارگویی و تابوشکنی در ادبیات تبعید موفق بوده یانه!ـ
اما پیداست که در خارج از ایران ، گرایش و کوشش در شکستن تابوهایی که بر جامعه ایران حاکم اند فراوان ترو رایج تر است به دو دلیل:ـ
اول آن که در وجود تولید کنندهء اثر هنری و ادبی بیرون از مرز های ایران نه وحشت از سرکوب پلیس وشلاق محتسب و سانسور حاکمیت استبدادی موجود است و نه ترس از قطع کوپن گوشت و روغن یا بنزین.ـ
دوم آنکه نویسندگان در تبعید به طور طبیعی و بسته به روحیات و توانایی ها و استعداد خود ، از جامعهء میز بان متأثرند، و به ویژه درکشورهای دموکراتیک غربی ، به نُرم ها و هنجار های فرهنگی و اخلاقی محیط میزبان خو می کنند و با بسیاری از آن ارزش ها که برای تسلط خود برجامعه ، روزگار چندین قرنی پشت سر نهاده اند آشنایی یافته وکمابیش آشتی کرده اند و همچون هوایی آن را همراه با میزبانان خود استنشاق می کنند و از آن برخوردار می شوند. پیداست که برخی به قول شما « آشکارگویی ها یا تابوشکنی ها» محصول طبیعی ارزش ها و نرم های حاکم بر جامعه میزبان است و نه ابتکار یا کشف یا حتی شجاعت هنرمند یا نویسندهء تبعیدی.ـ
صحبت از کشف حجاب تنها در میدان استیلای توحش طالبانی یا خمینیستی ست که جسارت و شجاعت محسوب می شود وگرنه گفتن یا شنیدن چنین سخنانی در خیابان های شانزه لیزه یا میدان باستیل تابوشکنی محسوب نمی شود! زیرا مسئلهء حجاب در این مناطق جزء محرمات اجتماعی و مقدسات مذهبی نیستند.ـ
در جامعهء دموکراتیک تبعیدیان، قلم در دست آزادی ست یا به هر حال این سایهء آزادی ست که نویسنده یا هنرمند را از تیغ سرکوب و سانسور تحجر فکری و فرهنگی و سیاسی ایمن می کند و قلم یا زبان او را بر ترس از زندان یا طناب دار یا قطع کوپن گوشت یا تریاک چیره می سازد!ـ
نویسندهء تبعیدی می داند که از مرگ و دار و دشنه که بگذریم ، هیچ بلایی دردناک تر از تبعید نیست! از اینرو این شعر حافظ بدرقهء راه اوست که گفت:ـ
ترسیدن ِ ما چون که خود از بیم ِ بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین ِ بلاییم! ـ

ـ 9- با توجه به روند سرکوب تا کنونی و نبود احزاب و سازمانهای سیاسی مترقی، بسیاری از انتظارات جامعه متوجه نویسندگان و شاعران و هنرمندان و حتی روزنامه نگاران بوده است، در چنین شرایطی ادبیات تا چه حد توانسته به این نیاز جامعه پاسخ دهد؟

در یک نظام دیکتاتوری یا استبدادی یا به قولی فاشیستی یا به قول دیگری سلطانی و به هر حال در نظام تئوکراتیک مستبد فقها و آیت الله های خودکامه و قسی القلب شیعی هیچ حزبی جز حزب پیشوا یا گروه ها و کلان ها و باند های همدست و خدمتگزار یا تسلیم شدگان ِ به روحانیت وجود ندارد. و «عنصر ترقی» هم این وسط هیچکاره است.ـ
با پیروزی تاریک اندیشی دینی و سلطهء استبداد روحانیون بر ایران ، که به نام انقلاب اسلامی شهرت دادند و در حقیقت جزتسلیم کشور وسرنوشت ملت ایران به ظلمتِ مطلق و بیدادِ محض نبود ، صحبت از احزاب« ترقی خواه» و «غیر ترقی خواه» فاقد هرگونه معنایی ست.ـ
اگر از ملت ایران خواسته شود که در بارهء «ترقی» خود و جامعهء خود و احزاب سیاسی سرکوب شده یا جان به دربردهء خود سخنی بگوید، بیگمان این بیت عامیانه به گویا ترین سخنی ، زبان حال وی خواهد بود:ـ

هرکه در این جهان ترقّی کرد
من بیچاره واترقیّدم

و این واترقـّیدگی بیش از همه، متأسفانه شامل حال احزابی نیز هست که به اصطلاح ِ عُرف یا با تکیه بر میراث سیاسی ـ ایدئولوژیک جنگ سرد به آنان «مترقی» می گفتند. ( و گویا متأسفانه هنوز هم کسانی دست از این میراث خواری شوم ِ فکری و ایدئولوژیک برنمی دارندـ!)ـ
اما در بارهء نقش نویسندگان، تصور نمی کنم که این گروه بتوانند جای گروه نخستین را بگیرند. زیرا ماهیتاً از یک جنس نیستند و توانایی ها و کارکرد ها (فونکسیون) ی هریک از آنان در یک جامعه ، از بیخ و بن متفاوت ، ناهمگون وای بسا ناهمسازند !ـ
احزاب و گروه های سیاسی در کشورهایی از نوع ما، متأسفانه همواره و غالباً نویسنده و هنرمند را به دیدهء ابزار نگریسته اند. گاه نام و حیثیت او راپشتوانهء «اوراق بهادار» سیاسی و ایدئولوژیک خود کرده اند و گاه حاصل اندیشه یا ذوق یا آفرینش هنری و فکری او را در جهتی میزان کرده و تنظیم شده خواسته اند که عقربهء قطب نما های سیاسی و به قول خودشان استراتژیک آنان نشان می داده است!ـ
از اینروست که در هردومورد ، اهل ذوق و آفرینش ادبی و هنری مغبون شده اند و ای بسا نویسنده و شاعر که هستی خود را نیز قربانی اینگونه هدایتگری ها و جهت نمایی های احزاب یا گروه های سیاسی یافته اند.ـ
بنا بر این روش و گرایش جهان سومی ِ اهل سیاست ، که برای جذب اهل هنر و ادب حساب مخصوص باز می کند ، هم به رشد فرهنگ و هنر در جامعه صدمه می زند و هم اهل هنر و ادب و فرهنگ را (به همه معانی آن) آسیب پذیر می سازد!ـ
کوتاه بگویم که تصور من آن است که عرصهء ادب و هنر و فرهنگ همواره می باید از دخالت احزاب سیاسی و نفوذ برنامه ریزی شدهء ایدئولوژیک و فکری آنان درامان بماند. استقلال نویسنده همانا استقلال قلم و آفرینش است.ـ
اینها البته بدان معنا نیست که نویسنده ای یا هنرمندی به اختیار و آزادانه به ایده های سیاسی دل نبندد و یا به حزب و گروهی وارد نشود یا ارادت نورزد.ـ
این دو امر به گوهر از یکد یگر مجزاهستند. آزادی خلاقیت و آزادی قلم اصل است، اما آزادی شخص نویسنده و فرد ِاهل قلم و هنر نیز اصل دیگری ست که از اصل نخستین جدا ست بی آن که با آن در تناقض و تقابل باشد. زیرا حق انتخاب عقاید و دیدگاههای اجتماعی و پذیرش یا طرد انواع جهان بینی ها و دل بستگی به اندیشه ها و آرمان های گوناگون و قبول یا رّد ِ انواع مشارب فلسفی یا سیاسی یا مذهبی از جملهء حقوق طبیعی و بازشناختهء هر انسانی ست ، خواه این انسان نویسنده و شاعریا هنرمند باشد ، خواه عضو ساده ای از جامعه و مبرا از کشش ها و کوشش های روشنفکری و فارغ از انواع دغدغه های مربوط به آفرینش ادبی یا فکری یا هنری !ـ
به هر حال اهل احزاب سیاسی و اهل هنر و ادبیات می باید هریک به کار خود بپردازند و اهداف و آرمان های خود را با شیوهء خود و با حفظ استقلال خود به پیش ببرند و تأکید کنم که این هرگز به آن معنا نیست که امر سیاست و دفاع از آزادی و انسانیت و اعتراض به استبداد و بی عدالتی از حوزهء ادبیات و هنر بیرون است. هیچ امر اجتماعی و انسانی و وجودی از ساحت و فضا و اقلیم ِ ادب و هنر بیرون نیست و نمی توان هنرمند و نویسنده و انسان بود ، اما قتل انسانیت و آزادی و عدالت را در همسایگی و در کنار گوش خود ندید ، یا دید و به روی مبارک نیاورد! ـ

ـ10- سفر به ایران شاعران و نویسندگان و هنرمندان در تبعید را بطور مستقیم یا غیرمستقیم دچار خودسانسوری و حتی گریز از فعالیتهای بایسته ادبی کرده است. نظر شما در این باره چیست؟

سفر به ایران برای نویسندگان مقیم خارج ، یک امر شخصی ست و می تواند از انگیزه های پیدا و پنهان بی شماری ناشی شود. من قضاوتی در باره این انتخاب دیگران ندارم ، اما خودم شخصاً به عنوان یک تبعیدی ی بی پاسپورتی که بیست و اندی سال است با دفترچه ای به نام تیتر سفر ، یعنی شهروند بی شهر ( یا پناهنده) زندگی می کند ، چنین ستمی را بر خود روا نمی دارم که به سفارتخانهء استبداد بروم و جواز ورود به میهنی را از او تمنا کنم که بیش از ربع قرن تمام از آن رانده شده بوده ام! چنین تقاضایی را ضمناً دون شأن آدمیت خود و مغایر با اصول اخلاقی و انسانی خود می دانم. زیرا علل و موجباتی که مرا به رانده شدن از میهنم ناگزیر کرده بود ، همچنان پابرجاست و رذالتی که اعتراض بدان، مرا به یک پناهندهء تبعیدی بدل کرده بود همچنان با چشم دریدگی تمام بر کشورم حکم می راند و به قتل عام ارزش هایی می پردازد که دفاع از آنها مرا و هزاران همچون مرا از کشورم گریزانده است!ـ
با اینهمه تکرار می کنم که این یک انتخاب شخصی ست و قضاوت در بارهء آن نه کار ساده ای ست و نه اصولاً برعهدهء اهل هنر و قلم واگذار شدنی ست:ـ
به قول ضرب المثل معروف : عاقبت هرکسی را در گور خودش چال خواهند کرد. و من اضافه می کنم که ما نکیر و منکر دیگران نیستیم! ـ

ـ11- ادبیات مترقی را تا چه حد در رشد آگاهی و خواستگاههای اجتماعی موثر می دانید؟ چرا؟

ادبیات یا ادبیات است ، یا نیست و اگر هست در رشد آگاهی و در تقویت پیوند های انسانی واجتماعی و توسعهء فرهنگی و روحی و اخلاقی جوامع نه تنها مؤثر است بلکه کارساز ترین پدیدهء اجتماعی و انسانی ست که با خواهران همزاد خود هنرها که در جلوه های گوناگون خلاقیت بشری پدیدار می شوند ، همواره از غارنشینی تا امروز دست انسانها را گرفته و راه انواع ظلمت ها را به سوی نور و آزادی پیموده است و در آینده نیز چنانچه رستگاری ای برای نوع انسان مقدر شده باشد ، باز هم این دست هنر و ادبیات و اندیشه (که همسرشت یکدیگرند) خواهد بود که چراغداری بشریت را برعهده خواهد داشت !ـ
و این هنری ست که نه از علم ساخته است و نه از سیاست و نه از مذهب!ـ


ـ12- نقش ادبیات و شعر را در مبارزه با رژیم به چه شکل می بینید؟

ادبیات و شعر نقشی بس فرا تر از مبارزه با یک رژیم دارند! اما از آنجا که شعر فارسی همواره یکی از رسانه های فرهنگی جامعه ما بوده است و از آنجا که شاعران بخصوص در صد ، صد و پنجاه سال اخیر به کارساز ترین شکلی در تحولات فکری و روحی و زیستی ایرانیان تأثیر داشته اند و از آنجا که میراث روشنگری ایرانیان حد اقل از دوران مشروطیت تا امروز بر دوش نویسندگان و به خصوص شاعران بوده است ، ما امروزیان و باشندگان این ُبرش از تاریخ ایران یعنی نویسندگان و شاعران اکنونی ، نمی توانیم و مجاز نیستیم که بار امانت آنان را به بهانه های گوناگون مدرنیسم یا نئومدرنیسم یا پسا وپیشا و پشتا مدرنیسم یا به نام مکتب سازی ها و دبستان تراشی ها یی که بیشتر آنان از حقه بازیها ی محفلی و نامجویی ها و مرید پروری های ژورنالیستی مایه می بَرَد ، به کناری بیفکنیم و فرهنگ و زبان و ذوق ایرانی را به ورطه هلاک بسپاریم و نقش نویسنده و به ویژه شاعر را در ارتقاء روحیات و در رشدآگاهی فردی و جمعی انسان ها و در اعتلای ارزش های اخلاقی و فرهنگی و ملی ناچیز شماریم و نادیده انگاریم. نباید عنصر شعر را از جوهر آگاهی بخش و فرهنگ آفرین و خرافات ستیز و آزادی ستا ی آن تهی کرد و مقام شاعر را به ذوق ورز بازیگوش بی اعتنای کم فرهنگی تنزل داد که کرنش در برابر قدرت جهل و پستی را به ارزشی پذیرفتنی بدل می سازد و حصول مرتبه و مقام انسانیت برای همسایه و همشهری و هم وطن و همنوع خود را آنقدر ها ارزشمند نمی یابد که حاصل احساس و عاطفه و هنر و اندیشهء خود را در جهت دفاع از آن با شایستگی و صمیمیت بکار بندد!ـ
بنا براین ادبیات ( شعر، رمان ، نمایش و تصنیف و ترانه) نقش بسیار پر اهمیتی دارند و دامنهء کارکرد و ارزش اجتماعی و فرهنگی و تاریخی آنها برای ارتقاء مقام انسان از مبارزهء سیاسی با یک رژیم بسی فراتر است.ـ

ـ12- چرا پس از گذشت سالها پراکند گی، نیروهای اپوزیسیون درخارج از کشورهنوز ازیک همبستگی فرا گیرو سرنوشت ساز برخوردار نیستند؟

نمیدانم!ـ

ـ13- شما سالها از دور و نزدیک با ایرانیان در تماس هستید، چه پیام و پیشنهادی برای ایرانیان درغربت به ویژه نیروهای اپوزیسون ، هنرمندان ، نویسندگان وشاعران دارید؟


سلام خود را به عمو زاده ها و عمه زاده ها و خاله زاده های و خالو زاده های خودم از هرجای ایران که برخاسته اند و به هر زبانی که زبان باز کرده اند و با هر خونی که در رگها می گردانند و در هرجای دنیا که زندگی می کنند می رسانم و پیشنهاد می کنم که بیشتر از این با هم دوست باشند !ـ
زیرا به قول م. سحر:ـ
گر شعلهء محبت و گر بارِ کینه ایم
تقدیر ما یکی ست که در یک سفینه ایم


ـ14- با سپاس از شما که به پرسشها پاسخ گفتید و امیدوارم که درگفتگوهای دیگرنیز ما را همراهی بفرمایید

من هم از شما سپاسگزارم که این فرصت را در اختیار من گذاشتید.ـ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشت
(1)

البته از سوی انسان های بی غرض و مرض و نه آندسته از ورشکستگان سیاسی که سواد درستی هم در ادبیات فارسی ندارند ، اما دراین برهوت تبعید و مهاجرت به جستجوی نام، به نقد ادبی و مسائل تحقیقات اجتماعی و فرهنگی دست درازی می کنند و در جایگاه منتقد یا جامعه شناس از پس شیشه های کبود فرقه ای و خاندانی درباره ادبیات یا هنر تبعید داد سخن می دهند ، بساط رمل و اسطرلاب می گسترند، سرکتاب باز می کنند و هرکه را می خواهند می بینند و هرکه را نمی خواهند و دوست ندارند یاسواد خواندن آثارش را ندارند ، نمی بینند!.ـ
نمونه ای از اینگونه نقدبارگی ها وادیب نمایی های مقالهء آقایی ست به نام درویش پور که در نشریه ای چاپ شده و تعداد زیادی از سایت ها هم آنرا در بوق و کرنا دمیده اند و جناب آقای «دکترجامعه شناس» ، لیست بلند بالایی از شاعران و نویسندگان را ارائه داده ، قادر به دیدن شاعری نبوده است که طی نزدیک به 30 سال در بیرون از ایران سروده است و بیش از دوازده کتاب انتشار داده و با دهها نشریهء معتبر ایرانی همکاری داشته است و بزرگانی چون استاد زرین کوب و استاد محمد جعفر محجوب و استاد یارشاطر، نادرپور وسیمین بهبهانی و شاهرخ مسکوب وداریوش آشوری و بسیاری ازبزرگان دیگر در بارهء شعر او نظر مثبت و تأیید آمیز ابراز کرده بوده اند!ـ
به حق که اینهمه تجاهل العارف یا تعارف الجاهل تنها از کم سوادان ِ پرمدعایی ساخته است که عینک مشربی یا عِرق قبیله ای، دیدگان ِ «دکتری» و « دانشمندی» شان را بر حقیقت فرومی بندد و سرانجام بدینگونه دست خود را پیش مردم دانا، رو می کنند! ).ـ

(2)
خواننده ای به نام «حبیب» که گویا مقیم آمریکاست ، بدون اطلاع و اجازهء من روی این شعر آهنگی گذاشته و آنرا خوانده و در آلبومی به نام «بزن باران» عرضه کرده است بدون این که نام سراینده راقید کند.
این که نام سراینده را هنگام عرضهء آلبوم خود به میان نیاورده اند ، خطایی ست که در محیط بی در و پیکر خارج از کشور قابل چشم پوشی است ، اما متأسفانه خوانندهء گرامی در چند مورد نادرست خوانده و متوجه معنای شعر نشده است. گویا مدت ها از عرضهء این آهنگ می گذرد،اما من چند ماه پیش ، از روی اتفاق با آن برخورد کردم و ماجرا را هم در سایت خودم و هم در یکی دو سایت دیگر یه «خواننده» محترم یاد آور شده ام و خوا سته ام که با من تماس بگیرند ، که تا کنون از ایشان خبری نرسیده است.ـ

................................
مأخذ: ادبیات و فرهنگ
پرسشگر: سحر تحويلی



jeudi 20 mars 2008

نوروز روزگار مجدد کند همی

نوروز روزگار مجدد کندهمی

نوروز یک پدیدهء نجومی ست. جشن اختراع تقویم است.جشن یکی از نخستین کشف های بزرگی ست که انسان شهر نشین بر مبنای ریاضیات و نجوم پیشرفته به آن دست یافته است!ـ
نوروز نخستین روز از گردش سالیانهء زمین به گرد خورشید است و با نخستین لحظهء آغاز تقویم خورشیدی آغاز می شود. بنیاد این کشفِ بزرگِ نجومی در آن سوی تاریخ ِمدوّن و مکتوب ِ سرزمین ِماست و ریشه در سرگذشتِ دوران های اساطیری ایران زمین و قدمتی سه هزار ساله دارد!ـ
خیام و ابوریحان بیرونی ، این دو دانشمند بزرگ ایرانی , سرآغازِ جشن های نوروزی را به پادشاه اسطوره ای ایران یعنی جمشید نسبت می دهند و دلایل ِ پیدایش ان را نه در پیوند با آئین ها و مراسم دینی ، بلکه به درستی و دقت، مرتبط به یک اکتشاف ریاضی و دستاورد بزرگ علم نجوم می دانند :ـ
خیام در کتاب «نوروز نامه » خود می نویسد: « سبب ِنهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود. یکی آن که هر سیصد و شصت و پنج شبان روز و ربعی از شبان روز به اول دقیقهء حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود، بدین دقیقه نتواند باز آمدن،چه هرسال ازمدت همی کم شود.و چون جمشید آن روزدریافت، نوروزنام نهاد وجشن و آئین آورد.»(1) ـ
ابوریحان بیرونی نیز بنیادِ جشن های نوروزی را به جمشد نسبت می دهد و می نویسد:ـ
«... آن روز که روز تازه ای بود، جمشد عید گرفت،اگرچه پیش از ان هم نوروز بزرگ و معظم بود .»(2)ـ
پس بنای این جشن چنان که گفته شد بر دریافت یک حقیقتِ علمی: مربوط به گردش شبانه روز و چرخشِ سال استواراست که به روایت بیرونی و خیام ، به جمشید پادشاه اساطیری ایران زمین نسبت داده شده و فردوسی طوسی نیز در شاهنامه بر آن تأکید کرده و مهُر تأیید نهاده است: ـ
به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
از این رو جشن های نوروزی، نو شونده و نو کننده ، در آغاز هر گردش زمین به گرد مدار خورشید برپا می شوند و تجلیل از لحظهء پایان ِ تقویمی سال ِ رفته و آغاز سال جدید یعنی بزرگداشت اعتدالِ خجستهء بهاری و تجدید حیاتِ طبیعت اند!ـ
پس جشن نوروز ازهمان نخستین روز های پیدایشِ خود ، به دور از هرگونه رابطهء نمادین با آئین های روزگار باستان بوده و ریشه و خاستگاهی بیرون از باور های دینی قدیم ـ از ادیان انیمیستی روزگاران کهن وپرستش اصنام و ایزدان وخدایان گرفته تا مذاهب مو نوتئیستی و تک خدایی ـ داشته است!ـ
«در اوستا هم نامی از نوروز نیست.»(3) و همین نکته گواه بر آن است که از سوی هیچ دینی تحمیل نشده و هیچ مسلک و آئینی هم (پیش از حملهء عرب ها و سلطهء اسلام)آن را تحدید یا تهدید نکرده بوده است! ـ
بدین سبب ، جشن نوروزی که خوشبختانه هدیهء شکوهمند تاریخ ایران به بشریت است، نه زبان می شناسد ، نه رنگ پوست ، نه ایل و قبیله ، نه مرز و بوم (4) و نه دین و آئین!ـ
نوروز جشنی است کاملاً عرفی و به زبان امروز سکولار و غیر دینی که خورشیدوار پرتو های دل افروز خود را به باورمندان همه گونه عقاید و آراء و به اهلِ همهء مسالک و ادیان ، عادلانه ارزانی می دارد! و همهء آحاد ابناء بشر را به تساوی از وجود تابناک و شادی آفرین خود برخوردار می سازد و رنگ و انگِ انتساب به هیچ قوم یا قبیله و نژادی را بر خود نمی پذیرد!ـ
یعنی یک ارزش فراگیر و جهانشمول است که به کّل بشریت و حتی فراتر از آن به کلّ طبیعت تعلق می یا بد! ـ
رهایی از سرمای زمستان و برخورداری از نسیمِ جان پرور بهاری ، درک شکوفایی و رویش فرح انگیزطبیعت تنها آرزوی آدمیان و نشاط افزای روح آنان نیست .حیوانات و نباتات و حتی آب و باد و خاک نیزمنتظر رهایی از بند سرما و عسرت زمستانی ِ روزگارانند و از فرارسیدن بهارشادمان می شوند زیرا جهان پیرامون خود را نو شده ، زیبا و سخاوتمند می یابندند!ـ
و چنین است که به هنگام نوروز ، این سخن سعدی نه تنها زبان حال آدمیان بلکه سخن همهء باشندگان خاک و طبیعت است. ـ
المنة للّه که هوای خوش ِ نوروز
باز آمد و از جور زمستان برهیدیم!ـ
یا باز به گفتهء وی در غزلی دیگر: ـ
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد ، حطبست ! (5) ـ
این جشنهای عرفی ، انسانی ، جهانی و برخوردار از مبانی علمی ، درواقع جشن نوزایی و رستاخیز سالانهء طبیعت و جشن طلوع پرشکوهِ دیگرگون شونده و دیگرگون ساز حیات طبیعی ست. جشن برآورده شدن این آرزوی ارجمندِ حافظ است که می سرود:ـ
نفس باد صبا مُشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
زین تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپردهء گل ، نعره زنان خواهد شد!ـ
اینچنین است که در میان جشن هایی که فرزندان آدمی بر کرهء خاکی به پا داشته و می داشته اند، جشن نوروز یگانه و منحصر به فرد است. زیرا یک جشن «لاییک» است که از دوران اساطیری ایران زمین تا امروز ادامه و استمرار یافته است. و به واسطهء این تشخص و بی همتایی بخصوص به واسطهء عاری بودنش از هرگونه برچسب های مسلکی و آئینی، بی مورد و آلوده به تعصبی نخواهد بود چنانچه نوروز را«تاج تارکِ جشن های بشری» بنامیم!ـ
خوش نازکانه می چمی ای شاخ نوبهار
کاشفتگی مبادت از آشوبِ باد دی !ـ
«حافظ»


§§§
و ای بسا علت بی مهری عرب های مسلمان نسبت به نوروز، در عرفی بودن این جشن ها بوده است، زیرا گوهر شادمانی و نشاط زیستن و شور نوشوندگی حیات را ـ که جانمایه و مضمون گوهرین این جشنواره ها ست ـ باخلق و خوی صیقل ناخورده و ناتراشیدهء حاصل از زیست بیابانگردی و شبانی و نیز ایدئولوژی مرگ اندیش وپرخاشگر وسلطه جوی حاکمیت نوبنیاد خود منطبق و هم آواز نمی دیده اند!(6)ـ
بنا به شهادت تاریخ ایران ، دستگاه خلافت فاتحان عرب، در ابتدا نوروز را ـ که «نیروز» می نامیدند ـ متناسب و هم سو با خواست ها و آرزو ها و آزهای تاراجگرانهء خود و فرصتی مبارک برای غارت مردم ایران یافت و همچون موقعیتی سالانه و نو شونده جهت خراج ستانی ها و باجگیری های جابرانهء خود از آن بهره گرفت و «عیدی» خواهی خود را نیز به انواع «جزیه» ستانی ها و«خراج» گیری های دیگرِ «شرعی» و اسلامی ـ و البته عربی ـ خود افزود!(7)ـ
بنا بر این برای فاتحان عرب رسیدن جشن های نوروزی ایرانیان نه در حکم فرارسیدن بهار و سرآغاز اعتدال فصول بلکه در معنای فرارسیدن فصل غارت ایرانیان یا به قول خودشان «عجمان» بود!(8) اما از این باج دهی و غارت شدگی نوروزی بدتر و دردناک تر و پرآب چشم تر، داستان رفتار نومسلمان شدگان و کاسه های داغ تر از آش ایرانی بود که در لباس ملایان متحجرو متشرعین ِ هویت باخته به خدمتِ اعراب درآمده و با استعدی بسیار درخشان وظیفهء تدوین ایدئولوژی و ابزارفکری و دستگاه نظری غاتگران بیگانه را بر عهده گرفته بودند!ـ
نمونهء برجستهء آنان امام محمد غزالی طوسی (با تأسف همشهری فردوسی بزرگ) است که با قرار دادن جشن های نوروزی در برابر ایمان مذهبی مردم ـ که غالبِ آنان نه به انتخاب یا به طیب خاطر ، بلکه به حکم وراثت مسلمان بودند ـ و با تکرار و تأکید بر سوابق ِ غیر اسلامی این جشن ها ، نوروز را «شعائرگبران» نامید و شادمانی ها و تفریحات و خرّمی های برآمده از این جشن ها را حرام دانست!(9)ــ
و چه زیبا و سزاور، سعدی شاعر بزرگ و زبانِ فرهنگ ایران زمین ، پاسخ این ملای هویت باخته را کفِ دستش نهاده است: ـ
تو گر به رقص نیایی شگفت جانوری
از این هوا که درخت آمده ست در جولان! ـ
امروز نیز سلطه گران مستبد دینی و احتکار کنندگان خدا در ایران با این گوهر تابناک و مستمرّ و جاودانهء فرهنگ ایران ـ یعنی نوروز ـ نه تنها مهربان نیستند بلکه به دل دشمنند و چشم دیدن آن را ندارند ، زیرا زمانه را غرق ماتم و اندوه می خواهند . چرا که «زهد حکومتی» آنان و خطوط در هم چهره های پرخاشگر وسیاهی تنپوش بی قواره ای که بر قامت ِ ناساز ِبی اندام خود راست کرده اند با شادمانی ناسازگار است. ازین رو درخشش ِ نشاط و خوشدلی را برنمی تابند و آنرا دشمن تاریکسالاری و حاکمیتِ اندوهبار خویش می شمرند!(10) ـ
و به راستی از آنان که به حکم ِسیاهی جان و سیاهی فکر و سیاهی ذوق و سیاهی دل خویش ،27 سال است که سراسر جامعه و کشور را سیاه پوشیانیده اند واز سر و پیکر انسان ها گرفته تا اعماق روح آدمیان به ویژه جوانان راسیاهپوش می خواهند، جز این انتظاری هست؟
پیداست که آنان از گل افشانی باغ و درخت و انفجار و انتشار رنگ های جهان افروز و دل انگیز و جوانی بخش در طبیعت و به ویژه در جامعهء انسانی و در روح آدمیان بیزارند. چرا که به امرِ سُنت و بر اساس سوابق ِ دیرین ، ارتزاق روزانهء آنان همواره از قِبَل ِ مرگ بوده است و کسب و کار آنان از نفی حیات مایه برده و خوشه برچیده است. از این رو فرصت ها یی که به گسترش نوحه و ندبه و ماتم و اندوه میدان نمی دهند ، به حوزهء پسندِ خاطر آنان راه ندارند و لحظه ها و ساعت هایی که در دل آدمیان نشاط و شور زندگی می پراکنند، باب طبع ِ ناموزون و روحیاتِ جزم اندیش آنان نیستند! شادی و شور جوانی موجب کسادی بازارآنان است و ازچربی و حلاوت سفره های آنان می کاهد!(11)ـ
و چنین است که اگرچه گهگاه از سرِ ریا ، یا از ترس ِ مردم در برابر این خواست عمیق و پر ارج ِ ملی تمکین یا تظاهر می کنند و نیزگاهی ضمن نقل حدیثی یا افسانه ای ائمه و اولیاء دینی را جهت ِتأیید جشن های نوروزی به «کمک» ایرانیان می فرستند ، اما به هر حال هدفی جز مصادره و مقصودی جز سرقت ایدئولوژیک و بهره گیری تبلیغاتی در جهت منافع شریعتمداران و در نتیجه منحرف کردن و آلودن ِ مضامین جهانشمول ِ انسانی ومحتوی عرفی ونشاط انگیزجشن های نوروزی ندارند(12 ) ، پیداست که در باطن کمر به نابودی لمعهء شادی و نشاطی بسته اند که با وزیدن ِ نسیم نوروز در دل های ایرانیان ، خاصه دختران و پسران ِ جوان راه می جوید !ـ
از حاکمیتی که بیش از یک ربع قرن سراسر توانمندی های انسانی و کلیهء امکانات مادی و فرهنگی و ارتباطی ملت ایران را یک جا به تملک و انحصارخود در آورده و درخدمت گسترش نفوذ سیاسی و ایدئولوژیکِ اقلیت کوچکی از روحانیت شیعه و بسطِ تسلطِ اقتصادی و سیطرهء استبداد دینی او به کار بسته است ، انتظار نمی رود که در شادی ملت ایران شریک شود و در برگزاری شکوهمند این جشن ها با مردم مشارکت کند یا گوشه ای از تسهیلات ملی را در جهتِ فروزان داشتنِ شعلهء خوشدلی و شادمانی در دلهای مردم ایران به کار گیرد!ـ
به همین دلیل جای هیچ شگفتی نیست که هرساله با دمیدن طلعت بهار و رسیدن پیک نوروز، همهء امکانات حاکمیت استبدادی خود را بسیج می کند و در برابر شادمانی نوروزی شمشیر منع و نهی از رو می بندد و درنده تر و خشونتبار تر از پیش ، به مردم ایران چنگ و دندان نشان می دهد!ـ
کوی و برزن را قرق می کند تا شکوفهء شادی ندمد و لبخند نشاط بر لب ها نروید! و نیزبدین انگیزه و با این هدف است که هرگونه تظاهرات هنری شادی بخش نوروزی را در رسانه های تصویری و صوتی کشور ممنوع می کند:ـ
منع موسیقی شاد ، منع رقص و آواز (از نظر حکومتگران ، حرکات موزون و هنرمندانهء دست و پای زنان و مردان ارکان دین را به لرزه درمی آورد و دروازه های جهنم را بر مؤمنان می گشاید!)، منع ترانه و تصنیف شادی بخش ، به ویژه آواز زنان(به باور حاکمان ِ دینی ایران شیطان بر صوت زنان سوار می شود و از راه گوش به جسم مؤمنان راه می یابد تا آنان را ازعشرتِ جاودانهء اُخروی با حوریان بهشتی محروم سازد!) ـ
منع حضور نماد های شادی آور سنتی و فولکلوریک ایران ، همچون حضور گروه های نمایشِ طرب انگیز و حضور پرسناژهای فرح بخش همچون سیاهِ تخته حوضی و حاجی فیروز و عمو نوروز و دیگر پرسناژهای نمایش های اصیل ِایرانی ، منع خیمه شب بازی ها و معرکه گردانی های سنتی ، منع همهء عناصر فرهنگی و عرفی ایران که از نظر دستگاه های عریض و طویل ِ ارشادی و تأدیبی و تنبیهی و تعزیری حاکم ، به آوردن ِپیام شادی مظنون بوده و از گوهری ورای عناصرفرهنگ غم گستری و ماتم سالاری برخوردارباشند!(13)ـ
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
گویند رمز عشق مگوئید و مشنوید
مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند! ـ
باری بدین گونه شمشیرخونینٍ امتناعات حکومتی را به نام دفاع از خدا و دین در برابر زیبایی و هنر ، در برابر شادمانی و ذوق ـ که گوهر و بنیادِ فلسفهء جشن های نوروزی ست ـ در برابر لطف و ظرافت و در یک کلام در برابر عشق و آزادی یعنی در برابر زندگی برآهیخته اند!ـ
به راستی آیا به آرمان ها و کنش ها و انگیزه های «صاحبانِ امر» و حکم گزارانی از این گونه ، نام دیگری جز «مرگ» می توان نهاد؟ و آیا نمی باید از بانیان و فرماندهان و کارگزاران چنین دستگاه جوری سؤال کرد که اگر نه پیک مرگ و سیاهی و نفرت و نفرینید، پس از سوی کدام دشمن به فرمانروائی این سرزمین فرستاده و کدام عدوی بی رحمی از اینگونه شما را بر مقدرات وسرنوشت ایرانیان مسلّط کرده است؟ به زبان ساده تر آیا نباید از آنان پرسید که :ای «مردان خدا » شما صاحبان مُلک و مسئولان و معتمدان ِاین ملتید یا فرستادگان ِ عزرائیل؟
و اگر نه چنین است ، پس از چه رو شادمانی و نشاط و زیبائی و طراوت و رنگ و شور وعشق و جوانی را بر ایرانیان حرام کرده اید؟ چرا با شادکامی و خوشبختی انسان ها به ویژه جوانان دشمنی می ورزید؟
***
با اینهمه پس از این پرسش های تلخ ودل آزارنده به جاست تا وصیت و پیام بزرگ و جاودانهء آن هنرمند نازنین ، آن چنگی ِ داغدار پیر شهر مرو را به یاد آوریم که در نخستین روز بهار از میان ِ ویرانه ها و خاک های سوخته سرزمین خود برخاسته بود ، از چنگ خود غبار افشانده بود وپس ازسرودن نوا های حزین واندوهناک راه دیگری زده بود ونغمه ای دیگر آورده بود و گفته بود :ـ
ـ«
ابا این تیماراندکی شادی باید که گاهِ نوروز است !»ـ
و نواخته بود و نغمه در نغمه ها پیوسته بود ولحظه های شادی را به خانه های نیمه ویران ِهم نوعان خود و به روان های خستهء رنج دیدگان و غمگینان روزگار خود فراخوانده بود: (14)ـ
اندکی شادی باید که گاه نوروز است
و به راستی هم میهنانِ معاصر ما در این ربع قرن هرگزپیام «چنگی پیرِ خود را از یاد نبرده اند و به رغم کینه توزی و عداوتِ هویت باختگان جزم اندیش وکارگزاران حکومت غدر، مَقدم هر بهار راگرامی داشته اند و به رغم تنگدلی ها و تنگدستی ها و گیر و دارهای روزگاری تلخ و نامراد وبه رغم اندوهان تحمیل شده ، به استقبال جشن های نوروزی خویش رفته و به انواع شگرد ها و شیوه های ممکن و مطلوب، پرچم « شادی اندک » را بر بام خانه های تکانیدهء خویش برافراشته و نشاط نوروزی را ـ به رغم عدو ـ با یکدیگر تقسیم کرده اند چرا که سراسر روزگار زمستانی خود را هم سخن با سعدی زمزمه میکرده اند که: ـ
زمستان است و بی برگی بیا ای بادِ نوروزی بیابان است و تاریکی بیا ای قرص ِ مهتابم !ـ
و با رسیدن موکب فرخندهء بهار با سرودهایی از نوع ِ این سخن منوچهری به مبارکباد گام های خجستهء نوروز رفته و به «کارزار» او پیوسته اند:ـ
برلشکر زمستان ، نوروز نامدار
کرده َست رای تاختن و عزم کارزار! ـ

***

آنچه گفته شد ، اگرچه رنگ یک خطبهء نوروزی به خود گرفت و به خصوص درحواشی به صورت یک بیاینه و یک انتقاد سیاسی ـ فرهنگی ِ جامعهء معاصر جلوه گر شد ، در واقع مقدمه ای بود که به قصد ایجاد زمینه ای جهت ِبیان نکات زیرمطرح کرده ام :ـ
نکاتی که چند ماه پیش به خاطرم رسیده و در حاشیهء دفتری یادداشت کرده بودم و هم اینک ـ اگرچه برخی از آن ها ممکن است تکراری جلوه کند ـ در عبارات زیر یاد آوری می کنم و به صورت پیشنهادی جهت یک ایجادِ حرکت فرهنگی و ملی به خصوص با هم میهنان برون مرزی خویش در میان می گذارم « تا چه قبول افتد و چه در نظر آید»!ـ
نوروز یک جشن جهانشمول ، عرفی ، انسانی و جهانی است و می تواند نخستین ماه فروردین (از 21 مارس تا 21 آوریل) را بیک دمونستراسیون یا یک «همایش بین المللِ شادی» در جهان یا حد اقل در سراسر نیمکرهء شمالی مبدل کند!ـ
نوروز نه شیعه است ، نه سنی ست ، نه زرتشتی ست ، نه بهایی ست ، نه یهودی ، نه مسیحی ، نه بودایی و در عین حال با همهء ادیان سر آشتی دارد.
نوروز می تواند همچون یکی از زیبا ترین عناصر وحدت بخش ـ چه در سطح ملی (ایران) و چه در سطح بین المللی (جهان) ـ برانگیزانندهء همدلی ، همراهی ، همبستگی انسانی و درنتیجه در خدمت صلح و آزادی قرار بگیرد و شادی و سرسبزی و طراوتی را که با رسیدن هر بهار به طبیت هدیه می شود ، فارغ از رنگ پوست یا نژاد یا قوم یا مذهب یا عقیده به انسان های این کرهء خاکی ،ارمغان دارد.ـ
فشردهء سخن این که نوروز می تواند و باید جهانی شود !ـ
و از این بابت نقش ایرانیان مهاجر و پراکنده در جهان بسیار مهم و اساسی است و در این وظیفه ، افغانستانی ها ، کرد ها ، تاجیک ها ، پاکستانی ها ، ترک ها و خیلی های دیگر با ما شریکند!ـ
نوروز برای جهانی شدن و پیروز شدن همهء عناصر لازم را در اختیار دارد: ـ
1 ـ علمی ست و با تقویم خورشیدی یعنی مهم ترین و پذیرفته شده ترین تقویم ها ی جهان سر و کار دارد
2 ـ با آغاز شکوفایی طبیعت و با آغاز فصل عشق و سرمستی هم آغاز است (15) ـ3 ـ مبلّغ و مروّج ِ هیچ دین و مرام و مسلک و ایدئولوژی خاصی نیست! (16) ـ
‘ 4 ـ سرشار از شادی و سرچشمه نشاط است. یعنی آنچه که انسان ها به طور اعم و انسانِ امروز به طور اخص به آن نیاز حیاتی دارد! (17)ـ
5 ـ نو کننده ، دیگرگون ساز و دیگرگون کننده است (18) ـ
6 ـ چنین جشنی در جامعهء مصرفی و شهرنشین و سرمایه داری معاصر یک ایدآل و نیز فرصتی عشرت آفرین و پولساز برای سرمایه داران و کسبه و تجار است چرا که چرخ های تولید را به حرکت در می آوردو بساط عیش عرضه کنندگان را سر هر کوی و برزنی و در بازارهای همهء طبقات و اقشار اجتماعی می گسترد.(19)ـ
پس نوروز با منافع گردانندگان اصلی جهان امروز یعنی با سرمایه داران نیز نا همساز و ناهماهنگ نیست و می توان گفت که از این بابت، یک طرفدار بسیار متنفذ و یک خواستگار بسیار پرقدرت یعنی «سرمایه» نیز با اوهمراه ست.و این نیز خود موقعیتی ست که ایرانیان و دوستداران نوروز می باید از آن بهره گیرند و این جشن ِارجمند را که میراث نیاکان ما ست از سوی ایران به جامعهء جهانی عرضه کنند! ـ
برای هدیهء نوروزبه جهانیان آستین های نو شدهء خود را خود را بالا بزنیم و از یاد نبریم که :ـ«ابا این تیمار ، اندکی شادی باید که گاه نوروز است.» ـ








¨¨¨
یادداشت ها :ـ
1 ـ عمرخیام نیشابوری : نوروز نامه، نقل از: «آئین ها و جشن های کهن در ایران امروز» ، محمود روح الامینی ، انتشارات آگه ص.38ـ
2 ـ ابوریحان بیرونی ؛ آثارالباقیه، نقل از :همان ، ص.38
3 ـ رک : پرویز رجبی ، جشن های ایرانی ،انتشارات فرزین ص 11
4 ـ این جشن ها که نخستین روزهای اعتدال بهاری آغاز می شود به حکم نظمِ طبیعی و قانونمندی علمی گردش زمین ، بسیار سخاوتمندانه همهء بشریت ساکن نیم کرهء شمالی را دربر می گیرد. از این رو می تواند جشن آغاز بهار برای چندین میلیارد انسان در سراسر نیم کرهء شمالی باشد. زیرا در در نیمهء شمالی کرهء خاکی ما ، اول فروردین (21مارس) در همهء کشور ها با سرآغاز فصل بهار هم زمان است.

5 ـ حَطب یعنی :خار و خاشاک خشک
6 ـ عرب های نو مسلمان از دانش ریاضی و علم نجوم بهره ای نداشتند و تقویم خورشیدی را نمی شناختند. شمارش روز و ماه و سال را هم با یک محاسبهء ابتدایی بر بنیاد« پیدایی و محو» هلال ماه نهاده بودند و هنوز هم تقویم اعراب قمری است و به لحاظ علمی قرن ها از تقویم خورشیدی ابتدایی تر و ناکارآمد تر است!ـ

7 ـ قرن ها طول کشید تا خدای منتقم و قهار و قاصم و جبار بیابانگردانی که به حکم موقعیت دشوار و شرايط زیست بومی ناهموار خود با خشونت و ناخراشیدگی خو گر بودند، به اعجاز لطف اندیشه و ظرافت روح و سخنِ عارفان و شاعران و اندیشمندانی که غالباً ایرانی بودند پوست بیندازد و به پروردگار دانایی و خداوند جان و خرد وایزد دادار بردبار و بخشاینده و بی آزاری که حافظ و سعدی و مولوی و و فردوسی ستایش می کردند بدل شود!:ـ
خدارا شکر این منت گزارم که زور مردم آزاری ندارم «سعدی» و نیز:ـ
خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است و نیز:ـ
اگر ممالک روی زمین به دست آری نیرزد آنکه وجودی زخود بیازاری و نیز: ـ
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود نیرزد آن که وجودی زخود بیازاری یا: ـ
بد ِ رندان مگو ای شیخ و هشدار که با حکم خدایی کینه داری «حافظ» و نیز :ـ
من رند و عاشق ، در موسم گُل وانگاه توبه؟ اَستَغفُرالله «حافظ»ـ
وهزاران نمونهء دیگر از این دست ، که دفتر و دیوان عارفان و شاعران ما از آنها سرشار است.
حساب آنچه که بعد ها به نام تمدن اسلامی شناخته شد از آنچه عرب ها آوردند و با خشونت به مردم سرزمین های فتح شده تحمیل کردند ، جداست!به قول ابن خلدون دانشمند بزرگ عرب در کتاب «مقدمه» ، نقش ایرانیان در بنای این «تمدن» (شامل فقه و اصول ، کلام ، زبان و نحو ، فلسفه، عرفان، علم ، ادب ، هنر و معماری و...) اصلی و بنیادی و نقش عرب ها کاملاً فرعی ست. به نحوی که چنانچه حاصل کوششهای اهل ایران و ایرانی تباران را از تاریخ تمدن اسلامی جدا کنیم ، از این تمدن به جز قران ، چیز دندان گیری برای خود اعراب باقی نخواهد ماند! اما با همهء وزن اساسی که ایرانیان در پی ریزی مدنیت اسلامی داشته اند، باید از یاد نبرد که حاکمیت اسلامی در ایران حد اقل تا سه قرن ، سلطهءعصبیت و تکبرّعربی همراه با تفاخر و تعصب نژادی و تذلیل و تخیفِ عناصر بومی غیر عرب بود!و هم اکنون نیز آنچه به نام اسلام سیاسی به زعامت روحانیت شیعه بر ایران فرمان می راند،اگرچه به نام ایرانی و به دست ایرانی به سرزمین ما تحمیل می شود ، جزتسلط ایدئولوژیکِ عنصر عرب و تضعیفِ ارزش های بنیادین فرهنگی ایران نیست! ببیند چگونه در برابر آنچه تا کنون ویران نکرده اند سد می سازند و به روی یادگارها و مظاهر تمدن سه هزار سالهء ایران آب می بندند ، تا به نام «آبادانی» و«توسعهء فلاحت»آثار تمدن پیش از اسلامی ایران را محو کنند و سرآغاز تاریخ ایران را به «فتح الفتوح قادسیه» و« شکست نهاوند» منتسب سازند. چرا که حتی نامی که بر حکومتِ جبرِ خود نهاده اند به گوهر با تاریخ دراز دامن ایران ناهمساز و ناسازگار است و واصولاً بانیان و مسئولان و کارگزارانِ چنین نظمی بنا بر بنیانِ فکری و سیستم اعتقادی نظامِ خود قادر نیستند گذشتهء ایران ِ پیش از اسلام را از آنِ خود بدانند یا مشروعیت و حقّ سخن گفتن از تاریخ این سرزمین را به خود اختصاص دهند!حاکمیتی که در ایران مشروعیت خود را ازاسلام میداند ،ناگزیر است که بر گذشتهء ما قبل اسلامی این کشور یعنی بر گذشته و فرهنگ و هویت نیاکان ما خط بطلان بکشد و لحظهء آغاز تاریخ را در کشوری که بر آن حاکم شده است ازلحظهء فتح این کشور به وسیلهء اسلاف مسلمان خود رقم زند و مملکت را همچون عرب های فاتح قرن اول هجری جزو غنائم جنگی خود به حساب آورد! حکومتی که بر چنین نظم اعتقلادی بنا شده باشد از بنیاد ضد ایرانی است و از هر بیگانه ای با ملت ایران و با منافع ملی ما بیگانه تر است! بر اساس چنین اعتقاداتی بود که خلخالی برای ویران کردن تخت جمشید بولدوزر به راه می انداخت ، ملا عمرمجسمه های بودا را با دینامیت ویران می کرد و خامنه ای زیر شهر باستانی پاسارگاد و آرامگاه کورش کبیر سد می سازد! با اینحال باید پرسید که آیا ایرانیان می دانند که کشور وسرنوشت خود و فرزندان خود را به چه کسانی سپرده اند؟
همه از دستِ غیر ناله کنند سعدی از دستِ خویشتن فریاد!ـ
8 ـ اعراب نو مسلمان برای نامیدن ایرانیان اصطلاح تحقیرآمیز «عجم»و «عجمان» یعنی «گنگ و زبان نفهم » را به کار می بردند (حال آن که لفظ «عرب» در لغت ، به معنای«فصیح» و«خوش بیان» بوده است.) و در مراحل بعدی نیز اصطلاحاتی چون «مولا» یعنی برده و «موالی» یعنی بردگان را هم در بارهء غیر عرب هایی که زیر تسلط آنان به نیمه بردگان بدل شده بودند بکار بردند!آنها که ازضدیت اسلام با بردگی سخن می گویند، اسلام را از سلطه گری اعراب و حاکمیت تجاوزگرانهء آنان جدا ومنفک می کنند ، حال آنکه تاریخ اسلام به ویژه سده های نخستین آن ، تاریخ تسلط نژادپرستانهء اعراب بر مردم سرزمین های غارت شدهء غیر عرب است! و شعارهای قرانی از نوع :«اِنَّ اکرَمَکُم عند الله اتقیکُم » یا «لا اِکراهَ فی الدّین» و نظایر آن ها هرگز در سرزمین های فتح شده و در حق مردم زیر سلطه ، واقعیت نیافته و به اجراء درنیامده است. مگرحکومتگرانِ فعلی کشور ما که خود ایرانی بودند با شعار آزادی خواهی و مبارزه با استبداد به میدان آمده بودند و در لباس« نایبان امام زمان» ، تکیه به قران داشتند و از «عدالت علوی» و «سیرت نبوی» دم می زدند چگونه به « قانون اساسی» خود و به وعده های شیرین خود جامهء عمل پوشانیده اند تا ما از اسلاف آنها یعنی از اعراب بدوی که به قصدغارت و تسلط بر سرزمین «کفارحربی» دست به کشور گشائی زده بودند ،انتظار داشته باشیم؟ در این زمینه کافی است تا کار آن «نیکان» ـ یعنی اعراب متجاوز بیگانه و بدوی ـ را با این «نیک ترینان» ــ یعنی «مبارزان آزادی خواه» و مسلمان ایرانی یعنی « آیات عظام» و «مراجع کِرام» روحانیت شیعه که از مشروعیت انقلابی و حمایت ملیونی مردم برخوردار بوده و جان فشانی جوانان ایران را سرمایهء تسلط سیاسی خود داشتند ــ قیاس کنیم تا به روشنی دریابیم که اعراب نومسلمان قرن یکم و دوم و سوم هجری در روزگاران تسلط خویش برایران ، با شعار های دینی و وعده های قرآنی خود چه ها که نکرده اند!و چه ستم ها که بر انسان ها و ملت های مغلوب روا نداشته اند! و به راستی آیا لشکریان سعد وقاص و عمّال جابر خلفای اموی و عباسی از «روحانیت شیعهء ایران امروز » مسلمان تر وعادل تر و خودی تر و ایرانی تر وآزادی خواه تر بوده اند!؟ آیا مدعیان حکومت اسلامی در ایران ، ملت ما را به اقلیت «خودی» و اکثریت «غیر خودی» تقسیم نکردند و دست به کشتار بهترین فرزندان ایران زمین نزدند تنها به این جرم که مسلک دیگری یا اعتقاد دیگری داشته اند؟ ومگر به انسان های آگاهی که فکر و اخلاق و وجدان های خود را با کنش ها و هدف های شوم حاکمان هماهنگ و همساز نیافته و با آنان «بیعت» نمی کردند داغ ارتداد نکوفتند و آنان را از مشارکت در عرصه های مختلف فرهنگی ، سیاسی و اجتماعی میهنشان محروم نساختند؟ یا به انواع روش های جنایتکارانه به حذف فیزیکی آنان اقدام نکردند؟ ومگر ملیون ها انسان کار آمد و هوشمند و درس خواندهء ایرانی را از کشورشان آواره نکردند وکشور ما را ـ به نفع توسعهء کشور های «خاج پرست» بیگانه ـ از توانمندی های اقتصادی , علمی ، فنی، ورزشی ، فرهنگی ، ادبی و هنری آنان بی بهره نساختند؟
«ما بارگه دادیم ، این رفت ستم بر ما!» «خاقانی شیروانی»
حال با دیدن حکومتگران دینی و«ایرانی» و «آزادی خو اه» امروز و درک «محضر پربرکت» آنان و «رحمت» و «عزت» و «حرمت»ی که به ملت ایران هدیه کرده اند ، دیگر چه توقعی می باید ازسردستگان قوم مهاجمی داشت که در آرزوی بهشت اما به قصد چپاول و «اِنفال»به سرکردگی موجودات بدوی و خشنی از نوع سعد وقاص و سنان بن عنث و محمد اشعث و خولی و شمر وامثالهم به زعامت انواع حجاج بن یوسف ثقفی ها والمتوکل ها و المعتضد ها والمقتدر ها و امثالهم به شهرهای ثروتمند وبه هستی انسان های متمدن امپراطوری دو هزار سالهء ایران هجوم آورده بودند ؟ (می گویند که یزید ، پسر معاویه ، از نخستین صاحبان و « اولیاءامر» و خلفای صدر اسلام، حکومت ری را به عنوان پاداش قتل امام حسین به شمر وعده داده بود! و این نکته در تعزیه نامه ها ی ایرانی به کرات آمده است! گویا این وعده پس از 14 قرن سرانجام جامهء عمل پوشیده است!)ـ
فاعتبروا یا اولوالابصار!ـ
و بد نیست تا این نکته را نیز بیفزائیم که سنت برده داری در میان قبایل عرب چه پیش و چه پس از اسلام همواره و کمابیش تداوم و استمرار داشته و هم امروز در قرن 21 میلادی نیز همچنان دوام آورده و مایهء شرمساری بشریت است. نمونهء خفت بار آن نیز همانا سیستم حکومتی برخی شیخ نشین های حاشیهء خلیج فارس و به خصوص حکومت عهد بوقی عربستان سعودی است که همچنان متکی به فرهنگ و سنن شبانی و نظام ِ عهد بردگی ست و این بردگی به ویژه دربارهء نیمی ازانسان های این کشور یعنی زنان به طور کامل اجرا می شود! و جالب این است که حکومتگران این کشور خود را میراث داران خاندان رسول و متولیان خانهء خدا و مقابر و بُقاء مقدس و متبرکهء اسلام می دانند و حکومتشان نمونهء اعلای یک نظام اسلامی بنیاد گرا و متکی به قرآن و سنت است و حکومت ِ«ولایتِ فقیه» آخوند های ایرانی خودش راهم که بکشد، در اسلامیت(و نابیّت و محمدیّت) به گرد پای حکومتِ عربستان سعودی نمی رسد!ـ
(هرچند این حاشیه ازمتن فرا تر رفت ، با این وجود ضرورت داشت. به ویژه جهتِ توجه و تنبّـُه مدعیانی که این سال ها از چپ و راست سربرآورده اند و طوری از«آمدن عرب های نجات بخش ِ مسلمان» سخن می گویند که گویی فرشتگان آسمانی به یکباره در لباس عرب به زمین نازل شده و درهای بهشت را به روی مردم ایران گشوده اند!ـ
9ـ ابوحامد امام محمد غزالی طوسی : کیمیای سعادت، به نقل از پری سکندری : حکایت نوروز ، چاپ پاریس ، )ـ
غزالی در کتاب کیمیای سعادت می نویسد :ـ
«... افراط کردن در آراستن بازار به شب نوروز نشاید و قطایف بسیار کردن و تکلفات نو کردن برای نوروز نشاید ، چه نوروز و سده باید که مندرس شود و کس نام آن نبرد!» همان ، ص50
و از این ایرانیان« کاسهء داغ تر از آش» فراوان بوده و همچنان فراوانند! ما در دوران معاصر خود شاهد وجودِ ایرانیانی بوده ایم که دعوی «آتئیسم» و «ماتریالسم» داشتند ، اما در پایه ریزی ودفاع از یک حاکمیت ما قبل تاریخی ِ دینی به جّد کوشیدند و کلیهء « تجربیات و توانمندی های نوین» خود را درارتباط با ساختمان و ادارهء یک نظام توتالیتر به روحانیون شیعی و متحدان متحجر آنان انتقال دادند و به خیال خود با «امپریالیسم» مبارزه کردند والبته چوبش راهم خوردند و به ملت ایران خوراندند!ـ
هرکه را راهبر زغن باشد گذر او به مرغزن باشد
(شعر از عنصری و مرغزن به معنی گورستان است)
10 ـ این صف آرائی ِایدئولوژیک و تبلیغاتی در برابر همهء مظاهر مدنی و فرهنگی و تاریخی ایران از همان ابتدای حاکمیت ملایان آغاز شد و همه امکانات تشکیلاتی و رسانه ای و مالی کشور در خدمت این صف آرایی قرار گرفت. سخنان سراپا ضد ایرانی و توهین آمیز یکی از ملایان اسم و رسم دار به نام مطهری درباره نوروز و جشن چارشنبه سوری که ضمن آن، ملت ایران را به خاطر پریدن از آتش، «احمق» می نامید و آئین های نوروزی را با خرافاتِ غارنشینان قیاس می کرد ، تنها جلو دار و پیش قراولِ یک تهاجم برنامه ریزی شدهء شبه فرهنگی و ایدئولوژیک از سوی بنیادگرایان نو رسیده و حکومت یافتهء ایران بود. این سیاستِ ایران ستیزی و ایران زدائی ِ شبه فرهنگی به وسیلهء اعقاب و شاگردان و مریدان و وابستگان سببی و نسبی و قبیله ای و صنفی او که پایه های کرسی ریاست و کیاست را به بند قبا و گوشهء دستارهای خونین خود گره زده اند با حدّت و «غیرت» و عصبیتِ «عربی ـ اسلامی ِ» خاصی در این سال های سیاه دنبال شده است.
نابجا نخواهد بود تا تنها برای نمونه، از کوشش های ایران ستیزانهء دامادِ این «ملای فلسفه دان» بنام لاریجانی یاد کنیم که یک پان اسلامیست نیمه عراقی ِ متولد کربلا ست و سال ها درمقام وزیر ارشاد اسلامی یا در جایگاه رئیس و مدیر رادیو و تلویزیون ایران همهء امکانات اداری و رسانه ای ملت ایران راتا آنجا که تیغش بریده است بر ضد بنیاد های فکری و فرهنگی کشور ما به کار برده و حتی این نهاد عظیم رسانه ای ملی را وسیلهء ایجاد خفقان و سرکوب بر ضد نویسندگان و فرهنگیان کشور ما ساخته و با تهیه و پخش برنامه های تحریک آمیز و پرونده سازی هایی از نوع «برنامهء هویت» زمینهء و شرایطِ ذهنی قتل ها و کشتارفرهیختگان ایراندوستی همچون سیرجانی ، تفضلی، مختاری
، پوینده، فروهرها و دیگران رابرای همدستان خود فراهم کرده است!ـ
جالب این است که یک عنصر ضدایرانی همچون وی ، که سالها در ضدیت با منافع ملی مردم ایران از هر بیگانه ای بیشتر اقدام کرده، هم اینک در مقام وزیر خارجهء «حکومت امام زمان» با تلاش در جهتِ دست یابی ملایان به سلاح اتمی مدعی «حفظ منافع ملی» مردم ایران است!ـ
آن یکی می گفت اُشتر را که : هی ! از کجا می آیی ای فرخنده پی؟
گفت : از حمّام ِ گرم ِ کوی تو گفت : خود پیداست از زانوی تو! «مولوی»
11 ـ ازاینرو رونق بازار مرگ در سایه ء «سیاست های اقتصادی و فرهنگی»حاکمان خلل پذیر نیست . گورستان ها آبادان اند. محرّم و سفر و رمضان و شعبان و ذی القعده و ذی الحجه و ... سراسر شهر ها سیاه یا چراغانی است و به خرج ملت ایران بساط دیگ و دیگبر و آش و ماش و چمچه وطبق و سور و نور در حیاط ادارات دولتی و شهرداری ها و بنیاد ها و کمیته ها گسترده است و بلندگوهایی که ناله و ندبه و زنجمورهء مداحان و مصیبت خوانان را برای کر کردن گوش فلک در هوای آلودهء جامعهء ایران منتشر می سازند :ـ
انجزه انجزه انجزه ... واز این نوع
.
12ـ البته بعضی از ایرانیان شاید برای دفع چشم زخم مهاجمان و منع عداوتی که از سوی آنان ، نوروز را تهدید می کرده است ،با طرح افسانه ها و نقل احادیث می کوشیدند تارضایت الهی و تأیید پیامبران و امامان را ضامن و پشتوان برگزاری جشن های نوروزی کنند.این شیوهء خاص ایرانیان ، اگرچه در طول تاریخ ، گاهی موجب جان به در بردن برخی عناصر فرهنگ ایران شده ، با این وجود از خسارات و کژآموزی خاص خود نیز متأسفانه خالی نبوده است! برای مثال ، ابوریحان بیرونی در «آثار الباقیه»ء خود روز ششم فروردین را عید بزرگی برای ایرانیان می خواند و می نویسد:« ... و خداوند در چنین روزی از آفرینش جهان فارغ شد.و ...» و نیز درصفحاتی دیگر با آوردن روایتی به نقل از ابن عباس از طبق حلوایی که به مناسبت نوروز برای پیامبر هدیهءآورده بودند سخن می گوید :
«پرسید: که این چیست؟ گفتندکه:این روز نوروز است.پرسید که: نوروز چیست؟گفتند: عید بزرگ ایرانیان!...» و پس از نقل افسانه ای به نقل از پیامبر اسلام نوروز را به اسطوره های سامی پیوند می زند و به گفته بیرونی:«سپس از آن حلوا تناول کرد و گفت: کاش هرروز برای ما نوروز بود!»ـ
( بیرونی: آثار الباقیه ، ترجمه اکبر دانا سرشت ، ص. 325، به نقل از پری سکندری: حکایت نوروز ،چاپ پاریس ، ص 9 و 10)ـ
13 ـ راندن و گریزاندن هنرمندان و شاغلان حرفهء نشاط که با هدیهء لحظه های شادی و خوشدلی به مردم وبا رویاندن جوانه های لبخند و محو اندوه از دل های آدمیان گذران میکردند ، طرد و حذف آنان از عرصه های حیات شغلی ، فرهنگی و اجتماعی جامعهء ایران، و در عوض میدان دادن به مداحان و ذاکران و مصیبت خوانان و قاریان، یکی از بیشماران «خدمت» گزاری ها ست که حکومتگران مرگ اندیش و سیاهدل در حق ملت ایران کرده اند! بساط نوحه گری و ذکر مصیبت تا دلتان بخواهد برپاست و نوحه خوانان و ذاکران نه فقط شأن و عزت اقبال آذر و تاج و قمر و و روح انگیز و بنان و دلکش را در نهاد های فرهنگی و آموزشی کشور نصیب خود کرده اند ، بلکه سهم و پایگاه بسیار مهمی در مراکز تبلیغاتی حاکمیت در جهت حفظ قدرت سیاسی و اقتصادی در ایران دارند !ـ
«هنر خوار شد ، جادویی ارجمند!» «فردوسی»
و به حق به گفتهء حافظ : ـ
«جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابُن که خزف می شکند بازارش
14 ـ دینوری ،« الاخبار» ،ج.4،ص.91 ، نقل از:«نوروز خوش آئین» ، احمد جاوید ، چاپ پاریس ص.9

15 ـ این هم شاهدش :ـ
درخت غنچه بر آورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند! «سعدی»ـ
16 ـ به شهادت تاریخ و شواهد پیش از تاریخ ِبشریت ، ادیان می آیند و می روند! سربرمی آورند ، دیگرگونی می پذیرند وزیر آوارهای قرون گم می شوند! چه بسا آئین ها و مراسم و مناسک و ادیانی بوده اند ـ در سراسر تاریخ و پیش ازآن، از ابتدای غارنشینی اش تا امروزـ که آمده اند و هیاهویی انگیخته اند و همراه با استخوان ها و سنگواره های کهن به غبار های باستانی بدل شده اند و جز خیالات محو و گنگی از آنان در قالب افسانه ها و اسطوره ها یا خاطره های پنهان و دست نایافتنی در ضمایر جمعی اقوام و دسته های انسانی بر جای نمانده است . یعنی از دوران هایی که آدمی سنگ چخماق به دست داشته ، تا امروز که در پی غنی کردن سنگ اورانیوم است، ای بسا اعیاد و آئین ها بوده اند که به مغاک فراموشی پیوسته اند!ـ
اما نوروز باستانی ما برقرار است زیرا همه ساله نو می شود!ـ
نوروز همچنان و همواره برقرار خواهد ماند چرا که تا زمین می گردد و تا کهکشان خورشیدی به گردش خود ادامه می دهد و تا این گوی خاک یعنی تنها سفینهء شناخته شدهء نوع انسان در فضا به گردش خواهد بود ، همه ساله پس از گردش سیصد و شصت و پنج روزهء زمین به گرد خورشید ، موکب بهار از راه خواهد رسید ، « عارف و عامی به شوق برخواهند خاست و بساط سبزه را به پای نشاط لگد کوب خواهند کرد!»ـ
17 ـ به خصوص در جوامع مدرن و صنعتی با سازماندهی های پیچیده و پیشرفتهء اجتماعی و اداری اش ،و با وجود فرد گرائی مفرط و تنهایی و افسردگی بسیاری ازانسان ها در این گونه جوامع .ـ
18 ـ با فرارسیدن نوروز همه چیز می باید نو شود. از خانه و اشیاء آن گرفته (خانه تکانی و گرد گیری) تا پوشیدنی ها( هرکس به قدر وسع و توانائی مالی اش ، جامه های خود و اهل خانهء خود را نو می کند ).ـ
19 ـ ببیند که اهل کسب و تجارت از جشن هائی مثل نوئل و ژانویه ، یا حتی یک جشن بی معنی وبی محتوایی مثل هالوین (که آن را فراگیر و بین المللی کرده اند) چه طرف ها برنمی بندند و به چه آب و نان هایی که نمی رسند!
ـ

mardi 8 janvier 2008

شطرنج و سکولاریسسم

شطرنج و سکولاریسم
این مطلب یکی از یاد داشت هایی ست که من در حاشیهء قصیده ای به نان «خس میقات» نوشته ام
این مطلب به طور مستقل در نشریهء «سکولاریسم نو»انتشار مجدد یافته است. از این رو آن یادداشت را به طور مستقل و به صورت کامل روی این صفحات قرار می دهم . ـ
ـ....... ...... م.س

ـ«شاه شطرنج به فقه آلودند
بیدقی رانده و شهمات شدند !»ـ

میدانیم که شطرنج یکی از شگفت انگیز ترین و هوشمندانه ترین اختراعات تاریخ بشریت ست .ـ

بر صفحهء گشودهء این پدیدهء اعجاب آور و در کُنش ها و آزمون ها یی که به یمن حرکت ِ مُهره ها ظهور می یابند ، دانش مُلکداری و هوش حکومتگری و بینش سیاست ورزی و تدابیرخردمندانهء امور کشوری و لشکری به صورتی بسیار فشرده و نمادین تعبیه است.ـ

آیا هرگز به این نکته توجه شده است که چرا درعرصهء شطرنج جز شاه و وزیر و رخ و اسب و فیل و خیل سربازان پیاده ،مُهرهء دیگری نمی یابیم؟ و چراست که در این میدان نه از کاهنان معابد خبری است نه از کشیشان و موبدان و ملایان اثری؟

آیا در این نکته نشانه و نمادی از یک حقیقت بسیار بزرگ نیست ؟

به نظر می رسد ،خردمندانی که طرحی از اینگونه شگفت بر بنیاد علم و بینش و خرد و ذوق ریخته اند ، در آفریدهء نبوغ آسای خود ، پیام بسیار مهمی را به بشریت ارمغان کرده اند: و آن این است که به حُکم ِ خِرَد و دانش و عقل ، عرصهء سیاست و ملکداری و تدابیر امور کشوری و لشکری را بر کاهن و موبد و فقیه و کاردینال و انواع ملایان راهی نیست. این میدان برای همیشه بر آنان بسته است.ـ

به زبان دیگر، آفرینندگان شطرنج هرگز نخواسته اند تا پای برهمن و کاهن و موبد و فقیه و ملا بر این عرصه گشوده شود وبدین گونه دین و معنویت و خدا و همهء امور مقدس به کشمکش ها و آلایش های بی رحم و عاری از اخلاقی آلوده شود که خاص ِ قدرت و سیاست است.ـ

از این رو می توان شطرنج و قوانین اعجازآور آن را نخستین بیان مستدل و محکم بشر یت در ضرورت وجود سکولاریسم محسوب داشت و به اتکای این پیام امر سیاست و قدرت و ادارهء امور کشوری و جاری و عرفی ابنای بشر را از امر قدسی و دینی جدا دانست و برای بنیادکردن جامعه ای که امر قدسی از امور لوث پذیر زندگی عرفی کاملاً مبرا و مجرّد بماند از این میراث ارجمند نیاکان هوشیار و خردمند الهام گرفت.ـ

اما آنچه که در اواخر قرن بیستم در کشور ما اتفاق افتاد ، نشانگر آن است که ، بنا انگیزه ها و منافع گوناگونی که در کار بود و هست ــ چنانکه اُفتاد و همگان دانند ــ رنود و دشمنان کشور ما، به یاری عوام ، پای فقیه و ملا و امام و حجةالاسلام را به امر حکومت و ادارهء مملکت باز و این گروه ناموزون و ناراست و نا بشایست را وارد بازی سیاست و قدرت کردند. و خواص بی خاصیت نیز از این امر غافل ماندند که میدان مُلکداری و حکومت ، درست همانند صفحهء شطرنج ، عرصهء آزمون ها و کنش هایی است که به سائقهء خرد و هدایت دانش و عقل بشری در کارند و هریک از مهره ها بر اساس قواعدی استوار بر دانش و عقل به حرکت در می آیند و دستِ کارسازان عوامل عالم غیب و نیز نفخات قدسی ملایک و کشف و شهود مربوط به تجربیات دینی در آنها راه و جایگاهی ندارند زیرا مجال و فرصت حضور مقدس ِ امور دینی و وجدانی و عاطفی و معنوی درجای دیگری بیرون از عرصهء حکومت و زوز و قدرت و جبر و جنایت و کشتار و فحشا و فساد است . زیرا انواع این تباهی ها همگی و به ناگزیر از اجزا لایتجزّی قدرت و حکومتند .ـ

پیام باستانی طراحان و آفرینندگان پدیدهء اعجاب آور شطرنج برای ما امروزیان آنست که : که ورود فقیه و امام و ملا و موبد و کاهن در بازی قدرت و سیاست همانقدر بیگانه از علم و خرد و و سنّت و تاریخ است که حضور وی در جایگاه مهره ای از مُهره های عرصهء شطرنج.

و این حقیقتی است که حتی ملایان و فقیهان ـ که اینک بر سرنوشت ملت ایران حاکم اند و امارت و سلطانی و امامت و قدرت و مکنت را یک جا از آن خود کرده اند ـ خود به طور ضمنی اعتراف کرده اند. زیرا پس از آنکه رؤیاهای دیرین خویش را در دست اندازی به قدرت و حکومت واقعیت یافته دیدند ، چنان که شاهد بودیم ، با عزمی جزم و کینه ای پایدار دست به «شاه زدایی ِ» بی سابقه در ایران زدند یعنی در حذف نام شاه از پدیده ها و آثار گوناگون ِ موجود در کشوری کوشیدند که میراث دار نخستین امپراطوری بزرگ جهان بود. در این «شاه زدایی» سازمان یافته دیدیم که چگونه همهء راه ها و خیابان ها و مساجد و مقابر و میدان ها و بنادری که نام شاه بر آنها بود، به یکباره بر طبق فرمان «فقیه» تغییر نام یافتند و به راه ها و میدان ها و خیابان ها و بنادر و مساجد و مقابر و و آبریزگاه ها و مردشورخانه هایی بذل شدند که نام «امام» یا «فقیه» و «پیشوا» بر آنها نهاده شد.ـ

اما دیدیم و دیدید که در این برنامهء شاه زدایی ِ آزمندانه به نفع «امام» و «ملا» و «فقیه » و امثالهم ، به شاه شطرنج چشم زخمی نرسید و پادشاهی او در کنار وزیر و رخ و اسب و پیل و سربازهای پیاده همچنان پایدار و دست نیافتنی باقی ماند وبی گمان همواره باقی خواهد ماند تا به واسطهء پیام ِ پرقدرت نمادینی که در بازی شطرنج نهفته است ، پرده از چهرهء «بردیاهای دروغین» و شیادانی که به نام خدا و دین و مقدسات، حاکمیت و قدرت سیاسی را به ناروا غصب کرده اند برگیرد و با روکردن دست آنها به جهانیان نشان دهد که عرصهء شطرنج «شاهان » وزیران باتدبیر را مجال «شیخ» نیست.ـ

* «بیدق»

«بیدق » یعنی پیاده در بازی شطرنج و پیداست که بر نطع ِ شطرنج ِجهان و جامعه و سیاست، (به خصوص در کشور هایی از نوع کشور ما) متأسفانه قاطبهء اهالی پیاده اند. و برخی پیاده ترند که اول بر سر بام ها مِس می کوبند و زنده باد و مرده باد می گویند و برای دشمن خود هورا می کشند و معصومانه شمشیر جلادان خود را تیز می کنند و به هیزم تنور و گوشت دم توپ دشمنان دوست نمای خود بدل می شوند.ـ
به آنان توده ء ناس و عوام الناس یا عوام ِکالانعام می گویند . همچنین گاهی به آنان «خلق» و «خلق ها» ی ستم دیده یا کبیر یا «امت ِ همیشه در صحنه» نیز خطاب می شود.
ـ

jeudi 20 septembre 2007


محســـــن نــــامجــــــو

نـامی که بـاید به خـاطر سپــرد
و
صـــدایـــی کــه بــایــد شنیــــد


چند روزی است که آشنایی با پدیدهء جدیدی در موسیقی امروز و جاری ایران مرا به خود مشغول می دارد.ـ
صدایی که بیرون از اختیار، گاه و بیگاه در وجود من می پیچد و حتی لحظات خواب شبانه و صبحگاهی ام را به تسخیر پیچ و تاب ها و فراز و فرود های شوخ و رندانهء خویش درمی آورد. ـ

این پدیدهء جدید محسن نامجو نام دارد.ـ
سی و سه ساله مردی سرخوش و بازیگوش وشلنگ انداز که گویی گوشه هایی ازرندی خیامی و طبع ِ شوخ و تسخرزن ِ عُبید را به او سپرده و همچون اثری و بارقه ای از یک سنت ذوقی و میراثِ فرهنگی در وی به ودیعه نهاده اند.ـ
اما علاوه بر این ها ، وی از امتیازات دیگری نیز بهره ور است:ـ
نخست آن که صدای خوش و گرم و گیرا و پر وسعتی دارد و ساختمان فیزیکی حنجره ای که امکانات صوتی کافی و گونه گون برای اجرای پیچش های مواّج و اُفت و خیز های جاری در موسیقی اصیل ِ ایرانی را در اختیار وی قرار می دهد و دیگر آن که وی بازیگری ست مستعد که به حکم موهبتی مادرزاد، شاخک های حسی و گوش لحن وحالت نیوش او به دریافت و پذیرش انواع رنگ ها و تمبر ها وحالات گونه گون هنرهای صوتی و سخنوری و نقلی و نمایشی تواناست. و پیداست که این توانایی و این گیرندگی حسی و ذوقی خود را ازسال های کودکی درخود پرورانده و از آن ها بهره ها برده وآگاهانه به حاصل و دستاورد هنری خویش بدل کرده وبه گنجینهء دارندگی ها و دانایی و توانایی های حرفه ای امروزین خود سپرده است. ـ
این نکته را اندکی بعد توضیح خواهم داد.ـ
به جز این ها درکار وی نکته های باریکتر از موی دیگر نیز هست که در طی تجربیات سال و ماه و در جریان آزمون ها و افت و خیز های گوناگون و تفنن ورزی های بازیگوش و شیطنت ها ی طعنه پرداز ی که داشته و دارد، به سرمایهء هنری خود افزوده و نیز به سائقهء روح سرکش و نظام گریز و سنت شکنی که همواره در پی شکافتن پوست ، قرار و آرام از وی می ربوده، سرانجام موفق به بنا نهادن شیوه ای در موسیقی امروز ایران شده است که خاص اوست.ـ
می توان نغمه ها و آوازها ی بذله ساز و طعنه پرداز او را نپسندید و دوست نداشت ، اما هرگز نمی توان از کنار وی با بی اعتنایی گذشت و در برابر ذوق و توانایی و نیروی تسخیرگر هنر وی به روی مبارک خود نیاورد!ـ

با این مقدمه اندکی به ویژگی های هنر او اشاره کنیم :ـ

نخستین ویژگی در آوازهای او همانا آزادگی به معنای گریز ازقید ها و به معنای نگاه خاص ِ قاعده شکن او به صوت ها و نواها و نغمه هاست. نگاهی که همهء عناصر صوتی و موسیقائی و همهء اجزاء ترکیب شوندهء موسیقی خود را ـ از شعر و کلام گرفته تا موتیف های کلاسیک آوازی واز انتخاب و ترکیب و هم نوایی و همسرائی سازها یا بهره وری از شیوه های متداول یا غیر معمول نوازندگی ـ به یک نگاه می نگرد و برای همهء این عناصر ارزشی مساوی و یکسان قائل است.ـ
نزد او هیچگونه تعصب و «غیرت ورزی » نسبت به سنت های جاری و روش های متعارف اساتید پیشین موجود نیست و این احساس وارستگی نسبت به قیود ، به وی امکان داده است تا همهء امکانات موسیقایی و صوتی را به یک چشم و با یک انگیزه بنگرد. برای او احساس دوستی یا دشمنی نسبت به این یا آن روش خواندن و نواختن موجود نیست . او هر آنچه را که آموخته است و هر خوشه ای را که از هر خرمنی برچیده است و هر رنگ و گرته یا چاشنی را که در مسیر اثرپذیری و ذوق پروری خود فراهم آورده است به یک نگاه می نگرد و جملگی آنها برای وی از آن رو برخوردار از ارزش ها و امتیازات ِ برابرند که همه به یک نسبت مساوی و متعادل ، در خدمت زبان ِ موسیقی ِ او در می آیند . بنا براین همهء عناصر سازندهء یک اثر، در نزد او تنها ازآنرو ارزشی مساوی دارند که به اشتراک و در کنار هم ، ابزار بیان ِ هنرمندانهء موسیقی او می شوند و از طریق نوعی کیمیاگری ذوقی و آفرینشگر، به زبان ِ آزاد و روان و جاری و گشادهء او برای خلق لحظه های به هم پیوستهء پرطنین و پر طپش نغمه ها و نواها بدل می شوند و موسیقی او را شکل می دهند.ـ

آثار نامجو سهل و ممتنع است و می تواند بسیاری از کژفهمی ها را موجب گردد. از این رو متأسفانه روش او نطفه های انواع « تالی فاسد » را نیز در خود می پرورد.(1)ـ
کار او می تواند برای خیلی از کم ظرفیت ها و مقلدان تازه رسیده و جویای نام ، که قصد برخورداری از شهرت آسان یاب دارند، آسان جلوه کند و منشاء بسیاری از تصنیف واره ها و حراره های بدلی و بی محتوا و نازیبا شود.ـ
از این رو نخست باید دانست که :ـ
او از میراث فرهنگی و از فولکلور و سنت های نقل و سخنوری و صوتی (در هردوعرصهء عرفی و مذهبی ـ عرفانی) ایران برخوردار است و به نحو شایسته ای در مسیر تجربه های زیستی و ذوقی و هنری خود ، عناصر گونا گون این میراث را جذب و بدل به دستمایهء هنری وفرهنگی خویش ساخته است.ـ
او که زادهء تربت جام است ، بی گمان با موسیقی مقامی و نیز با فولکلور رنگارنگ خراسان و انواع سنت های سخنوری و زبان آوری و نقل و قوالی و منقبت و شیوه های گوناگون راویت و داستانسرایی رایج دراین سامان آشناست و با درنگی و توجهی کوتاه به تنوع حالاتی که درپیچ و تاب و دربم و زیر لحن او ساری و جاری ست و با دقتی در حال و هوا و در فضای روایتی آواز های او می توان به آسانی دریافت که وی از سال های کودکی با آنها زیسته ، در آنها نگریسته و سرخوش و بازیگرانه بدانها دل باخته و جان و روان پرورده است . بنا بر این قطعی ست که شهر و دیار او و نیز خانواده و محیط پرورش او زمینهء مساعدی برای شدن و نامجو شدن اکنونی او بوده است و قطعاً باید دانست که دستیابی به آنچه او دارد برای جوانان شهرنشین و به ویژه تهران نشین به سادگی میسر نیست و چه بسا ناممکن است.ـ

باید دانست که بدون آشنایی و بدون تعمّق آگاهانه و نگاه هنرمندانه به سنت سخنوری و آواز خوانی قلندران و دراویش کوچه و بازار وبدون آشنایی با شیوهء مرشدان پرده دار یا معرکه گیران و شمایل گردانان شهرک ها و قصبات گوشه و کنار ایران و بدون نشستن در مراسم تعزیه خوانی و یا شرکت دراین گونه آئین های نمایشی و بدون تأثیر پذیری از لحن نیمه حماسی و پر خشم و خروش ِ اشقیا(شمر و ابن سعد و خولی و حرمله و ...)ـ که با صوتی خراشنده و لحنی نامطبوع نقش ناخوشایند و منفی خویش را اجراء می کنند ـ و بدون آشنایی با طرز بیان حزن آلود و گاه حماسی اولیاء (امام خوان، عباس و علی اکبر خوان و...) یا لحن دراماتیک پرسناژهای عرفی و نیمه عرفی در صحنه های تراژیک یا کمیک یا ملودراماتیک تعزیه ها که در رجز خوانی ها و مبارز طلبی ها یا التماس ها و استغاثه های نسخه خوان ها بروز و ظهور می یابد ( همچون آواز هایی که در نسخه های حُرّ یا مسلم یا حبیب بن مظاهر یا سلطان قیس و درویش کابلی و پرسناژ های گوناگون و متنوعی همچون قاصدان یا ملائک و جنیان و امثالهم خوانده می شوند)، و خلاصه کنم بدون آموختن ازاین گونه پیچ و تاب های صوتی و نکته ها و دقیقه هایی که ضمن فراز و فرود ها در اجرای تحریر ها وگوشه ها و نغمه های متنوع مقامات و دستگاه های موسیقی سنتی ایرانی نمایان می شوند، محال است که بتوان اینگونه به توانائی های بالقوه و بالفعلی دست یافت که محسن نامجو با تسلطی خاص و متانتی قابل ستایش هم اینک از آن برخوردار است.ـ
و البته این بخش از توانایی او ـ که ریشه در آگاهی و آشنایی و اطلاع کم نظیر وی از میراث سنتی هنرهای صوتی و نمایشی دارد ـ تنها گوشه ای از امتیازاتی ست که نامجو در مقام یک موسیقی دان خلاق ازآنها بهرمند شده است.ـ
نامجو موسیقی کلاسیک ایران را در هردو زمینهء ردیف نوازی سازی (سه تار) و ردیف خوانی آوازی نزد استادان سنتی موسیقی به خوبی آموخته و صوت دلنشین و حنجرهء توانای خود را به این هردو فنّ پرورده است ، و آموختن ساز های دیگری از نوع گیتار را بر آن افزوده است .ـ
اما بخش مهم هنر او مرهون ذهن گیرنده و بارور و ذوق ِ بازیگر و بازیگوش و نگاه رندانهء او به جهان پیرامون و روحیه تسخر زن و طنز پرداز او ست که نخست همچون موهبتی از آن برخوردار بوده و نیز آگاهانه در تقویت و توسعه و جهت دادان به آن همچون شاگردی جستجوگر و پر کار کوشیده وبدینگونه بسیاری از دقیقه ها و ظرائف حرفه ای کار خویش را کسب کرده است.ـ
بازیگری و بازیگوشی او که از رندی خیامی و شیطنت قهقه زن و طنز شکلک ساز و شیرینکار عبید بهره ای دارد نزد نامجو همه در خدمت آوازخواندن وی قرار می گیرد با هدف و به قصد ترکیب و تألیف یک موسیقی اوریژینال (ریشه دار اما بی سابقه) و مؤلف.ـ
او یک بازیگر خلاق است (2) که احساس و سخن ( به معنای اندیشه) و توانایی های صوتی حنجرهء خود را همراه با تبحری که در نواختن دارد(سه تار یا گیتار ) به کار می گیرد و این همه را در یک مجموعه و منظومهء هماهنگ و همآواز به جانب هدف نهائی که همانا آفرینش ِ لحظاتی ست از یک موسیقی شوخ و سرکش و پرجاذبه و رنگارنگ و نو، هدایت می کند.ـ
در این آمیزش زیبای ذوق و اندیشه و احساس ، یعنی در این الشیمی هنری ، فکر هنرمند مؤلف (سخنی که گفتنی ست) در جامهء طنز و تسخر، آراسته به نغمه های دل انگیز و آشنا یی که ریشه در گوشه های گوناگون ردیف نوازی وردیف خوانی موسیقی کلاسیک ایران دارند سرانجام به ایجاد یک « تصنیف» یا ترکیبی* ـ(که به تسامح می توان آنرا تلفیقی نیز خواند) می انجامد. تصنیفی که تو گویی با گذر از روح و ذهن هنرمند و طی سفرهایی که با وی به عرصه ها و حوزه های متنوع فرهنگی( ایرانی و غیر ایرانی ، شرقی و غربی ) داشته ، به لهجه های گوناگون در صدا و آوازهای وی مترنم می شود و رنگ ها و جلوه هایی از این عناصر را که به مرور و با گشاده رویی وبیرون از هرگونه تعصبی در خود جذب کرده بوده است به شنوندهء اثر یادآوری می کند.ـ
باشنیدن برخی آواز های او هم می توان به یاد مثلا ژاک برل بلژیکی یاجونی هالیدی فرانسوی افتاد و هم یاد و خاطرهء دوردست شمرخوانان چیره دست و قهار تعزیه های ایرانی یا مرشد زورخانه یا پرده دار معرکه گیر یا دراویش خانقاهی یا قلندران و شمایل گردانان کوچه و بازار را در ذهن خود تداعی کرد ، بی آنکه لحظه ای به عواطف ِ دینی یا فضاهای حسّی و خاطرات ِ پنهان شدهء مذهبی یا عارفانهء خود رجوع داده شد و آنها را در خود زنده کرد.ـ
نزد نامجو، همهء این میراث ِ آوازی و صوتی و کلامی در خدمت یک موسیقی جدید کاملاً عرفی و امروزی ، آزاد از هرگونه قید معنایی و ذهنی نسبت به ارزش های سنتی درآمده است. این گونه بهره گیری وی از ذوقیات فرهنگ سنتی را می توان کنشی هوشمندانه ارزیابی کرد که به جادوی هنر به« سنت زادایی از سنت» انجامیده و حاصل کار، اثر تازه ی است که تنها ریشه هاو خاطره هایی از سنت را به مخاطب خود یادآوری می کند و نه بیش از این. ـ
آگاهی ها و توانای های فرهنگی وی درزمینهء آواز و هنرهای صوتی و سخنوری و نیز در فولکلور منطقهء خراسان و سایر مناطق ایران،آگاهانه همچون میراثی دستمایهء آفرینش یک زبان موسیقایی و هنری جدید شده است که شباهت فراوانی به روش و استیل خوانندگان و موسقی مدرن راک و بلوز غربی نیز دارد، هرچند ریشهء خلاقیت ها و نوآوری های او در امکانات و ابزار بیانی فرهنگ کلاسیک و مردمی و بومی و فولکلوریک و مذهبی و عرفانی ایران است. ـ
تم ها(Thèmes) و موتیف های ایرانی او به طور طبیعی به جنبه های شرقی موسیقی مغرب زمین و آنچه که از آفریقای شمالی و نیز از اسپانیا به گوش مغربیان رسیده است ، نزدیک می شود، به ویژه آنکه روش ِ سه تار نوازی او ضمن آن که ظرافت ِ پنجه و لطف ِ ایرانی ِ خود را دارد، از قید اجرائیات فرمول وار و کُد بندی شدهء ردیف نوازی سنتی رهیده است. نغمه های او در عین حفظ رابطه با سرچشمه های اصلی خویش سرشار از آشنایی زدایی های غافلگیرکننده اند و درحالیکه همواره هویت و اصالت ِ خود را به شنونده یادآوری می کنند، از الِمان ها و عناصری برخوردارند که آگاهانه و به عمد شنوندهء ایرانی را از فضاهای متعارف و معمول و آشنا خارج می کنند و به واسطهء« فاصله گذاری» های گهگاهی و غافلگیر کننده ای که با خود دارند، شنوندهء ایرانی ِ موسیقی را از فضا هایی که به دلیل تکرار به نوعی عادت جمعی بدل شده اند دور می سازند.ـ
در بسیاری موارد شعر و گاه معنا نیز در کار او نقش ابزاری می یابد. طنز و جاذبه های موسیقی کلامی که در سجع ها و قافیه ها و تکرار ها و ترجیع ها و ترکیب هایی که در شعر کلاسیک و به ویژه در غزلهای جاری و پر طنین و مواج مولوی موجود است با پارودی گونه ها و بدل سازی های کلامی طنز آلود و غالباً تهی از معنا ـ به قیاس از کلام مولوی و حافظ ـ به قصد فاصله گذاری یا ایجاد تداعی های رندانه و شوخ ، درهم آمیخته می شوند و همراه باچاشنی طنزی و گاه تمسخری دلنشین و خلاّق ، ابزار بیانی آواز های نامجو قرارمی گیرند و به زبان موسیقی او بدل می شوند. در فضا سازی های موزیکال او غالباً معنای نخستین کلام به پلان های بعدی انتقال می یابد وجاذبه های ملودیک و تأثیر گذاری موسیقی در مجموعهء کلی اثر اوست که ارزش و اهمیت می یابند.ـ
کوتاه سخن آن که موسیقی او نتیجهء یک «الشیمی فرهنگی ست.ـ
بیشترین بخش ازنوآوری های نامجو حاصل بهره گیری هایی ست که وی از موسیقی سنتی و فولکلوریک و میراث ِصوتی و سخنوری و نمایشی و حماسی وقوالی و ... و نیز حاصل تصرّف و دستکاری هایی ست که زیرکانه و شوخ طبع و دل آگاه و توأم با جسارت و شیطنت در شعرها و ابیات به کار می برد و قسمتی نیز حاصل از تأثیری ست که از موسیقی معاصرجهان می پذیرد و بهره ای ست که کمابیش ازشنیدن انواع موسیقی «راک» یا« بلوز» و «پاپ» معاصر غربی می برد.
البته این تأثیر پذیری نه از روی تقلید، بلکه مبتنی بر طبیعت سازهایی (مثل گیتار یا انواع ساز های کوبه ای غربی) است که این هنرمند به کار می برد و نیز نتیجهء دریافت ها و پذیرنگی های حسی و ذوقی از انواع ملودی ها و نغمه های رایج در موسیقی امروز غربی ست. نامجو نیرخواه و ناخواه همچون دیگر هنرمندان نیوشنده و حساس که چشمی به دنیای معاصر و گوشی به موسیقی فراگیر و فراگسترندهء این دهکدهء جهانی سپرده اند ازموسیقی معاصرغربی تأثیر می پذیرد و شاخک های حسی و دریافت های ذوقی او در برابر آن آرام نمی مانند و ناشنوا و نابینا و نابویا از کنار آن نمی گذرند.
نامجو در ترکیب پُلی فونیک آوازی، از تجربهء حسین علیزاده برخوردار و بسیار زیرکانه از وی آموخته است. ترکیب تحریرهای آوازی که در پرده های گوناگون و روی گام ها و درمقام های متنوع اجرا می شوند و در بافت کلی موسیقی او به ایجاد فضا و زمینهء اثر یاری می رسانند ، گاه یاد آور قطعاتی هستند که علی زاده مثلاً در «نوبانگ کهن » یا در قطعات جدید تر خود با بهره گیری از اجرا های پلی فونیک آوازی زنان و مردان وبا ترکیب تحریرهای آوازی که به صدا های مختلف و در گام های گوناگون اجرا می شوند، به وجود آورده است.ـ
رّد و اثر لطفی نیز، گهگاه و به خصوص درلحن وحالت خواندن نامجو پدیدار می شود و حتی می توان تصور کرد که نامجو ـ شاید ـ کلید کشف این چشم انداز بیان ِ آوازی متکی بر سنت های کهن را با توجه به روشی یافته و از آن متأثر شده و در توسعهء آن کوشیده باشد که بیش از بیست سال است ، لطفی در کنسرت های خود تجربه و اجرا می کند.(3)

علاوه بر فولکلور خراسان و تربت جام ، محسن نامجو از کنار همسایگان پاکستانی و تاجیک ما نیز با بی اعتنایی نگذشته است و سبک و روش شاخص ترین گروه ها و خوانندگان این هر دو دیار، درپرده های ساز او نغمه انگیخته یا تارهای صوتی او را به لرزه درآورده است:ـ
گوشهء چشم وی به نصرت فاتح علیخان و گروه قواّلان او که شهرت جهانی یافته اند در آثار نامجو پیداست و تأثیر از این جریان موسیقایی متکی به سنت قوالی پاکستان نیز یکی دیگر از رگه های گوناگونی ست که درلایه های زیرزمینی تجربه های ذوقی او به جویبار و قنات اصلی هنر وی پیوسته اند.ـ
همچنین می توان افزود که هوا و نسیم دلنواز و نمکینی نیز از تاجیکستان بر صوت و لحن و حالت آوازهای نامجو وزیده است زیرا لحن طنزآلود و تسخرزن او ـ در برخی موارد ـ یاد آور روش آوازی خوانندهء شهیر آن دیار یعنی دولتمند است، که گاه ، به هنگام خواندن ِ اشعار مولوی ، ابیات را به گونه ای به پایان می برد که گویی به مخاطب خود طعنه می زند و یا کنایتی شوخ رابا وی در میان می نهد.ـ
باری نامجو بی شک یک هنرمند چند وجهی وصاحب فکراست که وجوه گوناگون استعداد و توانایی خود را سخاوتمندانه و عاشقانه به موسیقی خود تقدیم می کند تا حاصلی آراسته ، زیبا ،نو، شوخ و درغالب موارد دل انگیز و شنیدنی به شنوندگان خود ارمغان کند. ورود او به موسیقی امروزین ایران غنیمتی ست که باید قدر آن دانسته شود و به ویژه می باید مورد حمایت و عنایت اهل هنر و فرهنگ قرار گیرد زیرا نامجو بالقوه از آن پدیده های شگفت انگیزی ست که مثل «گل هایی که در جهنم می رویند» ، متأسفانه در کشور ما از سر اتفاق و به شکلی غافلگیر کننده پیدا می شوند. این هنرمند خودساختهء خراسانی اگر از انواع ِ مخاطرات ـ که با هزار دریغ و درد ، جامعهء ایران مولّد و بازتولید کنندهء آنهاست ـ برهد و چند سالی دوام بیاورد ، موسیقی نو و معاصر کشور ما را در میان مردم جهان ـ به ویژه درمیان جوانان مغرب زمین ـ از موقعیت و جایگاه بایسته و زیبایی برخوردار خواهد ساخت.ـ
چنین باد!ـ
پاریس ،1 /8/ 200
م.سحر
یادداشت : ـ

(1)
در شعر فارسی ، روش نوآورانهء نیما که اصالت خود را داشت و متکی به دانش و آگاهی شاعر بود و ریشه در سنت های شعر کلاسیک فارسی داشت ، از آنجا که به نظر برخی سهل می آمد موجب پیدایش تالی های فاسدی شد که دوامی نیاوردند.ـ اما روش و شیوهء شاملویی که از فرط قید شکنی و وزن گریزی بر هیچ قاعدهء مدونی استوار نبود ، و خود شاعر نیز قاعده و روشی را برای طرز و شیوهء خود تدوین نکرد و به شاگردان نیاموخت . به نظر بسیاری از پیروان او که به کل از توانایی در سرودن شعر کلاسیک برخوردار نبودند و اصولاً وزن شعر و اهمیت آنرا نمی شناختند یا استعدادی در سرایش ِ شعر موزون نداشتند (برخلاف نیما و خود شاملو) آنچنان آسان آمد که هر ابجد نخوانده ای یک شبه خود را شاعر پنداشت و به تولید انبوه قطعات بی وزن و بی مغز و بی معنا پرداخت ونتیجه آن شد که امروز می بینیم.ـ
برخی کسان زیر نام منتقد ادبی یا «شاعر» در ایران امروز کوشیده اند که این «معنا گریزی» و «معنازدایی» از شعر را تئوریزه کنند و لباس مکتب مدرن و پست مدرن ادبی بر آن بپوشانند. این گونه کوشش ها علاوه بر این که به انحطاط ادبی و فرهنگی و سردرگمی جوانان مستعد و علاقمند کمک خواهد رسانید، به طور کل به عنوان مکاتب شعری یا هنری راهی به دهی نخواهد برد و سرانجام چون توده های حباب و کف امواج در حواشی ساحل محو خواهد شد.ـ
در کار نامجو نیز این خطر کژفهمی و ساده پنداری موجود است و بایسته است تا جوانانی که قصد پیروی از وی را دارند به ابعاد کار او و به مجموعهء توانایی های او عمیقاً بیندیشند و مپندارند که بدون دانش موسیقی در ساز و همچنین در ردیف های آواز کلاسیک و بدون اندوختهء فرهنگی همراه با اندیشه در زمینهء ابعاد گوناگون و هنرهای صوتی و سخنوری و بدون آگاهی ازفولکلور و بدون داشتن ذوق بازیگری، می توان نامجویی دیگر شد. هزار نکتهء باریکتر ز مو اینجاست!ـ
البته خود نامجو می باید در این زمینه بیش از دیگران حساسیت نشان دهد و جوان تر ها و علاقمندان را به راه ها و پیچ و خم های خطیری که به حوصله و پشت کار می باید پیمود آگاه کند وهمواره آنان را نسبت به خطراتی که به واسطهء شتابزدگی ها و «نامجویی» های بی پشتوانه یا ساده اندیشانه در کمین اند، هشدار دهد ...ـ
(2)
پس از نوشته شدن این مطلب بود که دانستم : وی دانشجوی تئاتر نیز بوده و به عنوان بازیگر در تأتر و سینما نیز صاحب تجربه است.ـ
(3)
لطفی صدای دل نشینی ندارد و ساز جادویی او ـ به خصوص ساز دوران جوانی اش ـ کاملاً با صدای او ناهمخوان و با آواز هایی که وی گهگاه در کنسرت های اروپایی یا آمریکائیش بر صحنه ها اجراء میکند ناهم آوا ست.ـ
(متأسفانه اکنون ساز لطفی ، شاید به دلیل دور شدن وی از کشور ونیز دوری وی از جامعهء هنرمندان و فرهنگیان، لطف دوران جوانی اش را به زندگی در فضاها و محافل درویشی خارج از ایران باخته است.)
با اینهمه ، لطفی به لطف آگاهی و تسلطش اش بر ردیف آوازی سنتی ، اگرچه نادلفریب می خواند، اما نادرست اجراء نمی کرد.ـ
به هر حال این طرز و شیوه آواز خواندن ِ لطفی ، هرچند بدل به مکتب جدّی و پذیرفته ای در آواز و تصنیف خوانی نشد، با اینهمه تصور می رود که در گشودن راهی که نامجو با استعداد شگرف و صدای پرطپش و پرموج و پراحساس خود به آن گام نهاد ، بی تأثیر نبوده است. شاید ناخوشآیند خوانی لطفی ، نامجو را به این فکر فراخوانده است که می توان از واریانت های نازیبا و حتی گوش آزار در آواز خوانی نیز بهره برد و عناصر ناموزون یا ناخوش ِ صوتی را نیز در ترکیب و تلفیق با عناصر متنوع دیگر به کار گرفت و آنها را به یک زبان موسیقایی* جذّاب و پذیرفتنی بدل کرد.ـ
اگر چنین باشد ، درود بر هردو هنرمند : و نخست درود بر او که توانسته است بُعد «ناموزون» و «نامثبتِ» آوازخوانی لطفی رادر ترکیب و تلفیق های موسیقی خود ، بدل به عناصری مثبت سازد و آنرا در خدمت بیان هنری و زبان موسیقی خود به کار گیرد. همچنین بر استاد لطفی هم درود که ــ اگرچه آوازهای او برای بسیاری از شنوندگان ، لطف چندانی نداشت و گاه مانع از برخورداری آنان از لذتی می شد که نغمه های ساز او می توانست به نیوشندگان اعطا کند ــ با این وجود توانسته است الهام بخش جوان خوش ذوق و آفریننده ای همچون نامجو قرار گیرد و به خلاقیت او مدد رساند. ـ


Johnny Hallyday
Jacques Brel
Alchimie
Composition
Langage musical

mardi 28 août 2007

یک مقاله و یک مصاحبه


آنچه به آمریکائیان باید گفت



این روزها، همچنانکه از اخبار روزگار ونیز از نظریات تحلیلگران سیاسی و نظامی در این سوی و آن سوی جهان استنباط می شود، کشور ما ایران یکی از پرمخاطره ترین دوران های تاریخ خود را از سر می گذراند. واین مخاطرات عظیم متأسفانه گویا لحظه به لحظه به مراحل نهایی و فاجعه بارخود نزدیک و نزدیک تر می شوند.ـ
ازما به عنوان شهروندان ایرانی چه ساخته است؟ هیچ! جز بیان و گوشزدِ آنچه که می دانیم و نیز می دانیم که قدرتمداران دنیای معاصر غرب و بازی گران و مسئولان میدان بزرگ منازعات جهانی از آن ها آگاهی ندارند یا دست کم آگاهی عمیقی ندارند.ـ
هریک از ما ایرانیان در حد توان خود ، در هرکجای جهان که هست موظف است تا نقش آگاهی دهندهء خود را به تمام و کمال ایفا کند و با همهء توان تلاش کند تا افکار عمومی مردم اروپا و آمریکا را نسبت به سرنوشت ملت و کشور خویش حساس کند. به خصوص هریک ازما می باید ضمن رساندن پیام ِ«حقیقت ایران» و«حقیقتِ ملت ایران» به گوش کارسازان و بازیگران قدرت های بزرگ، به ویژه به تصمیم گیرندگان کنونی دولت های آمریکا و اسرائیل، در حد توانایی خود بکوشد تا سایهء شوم وهولناک خطر را که در فضای محنت بار میهن ما پر وبال گشوده است از کشوردور و دورتر سازد، باشد تا سرنوشت ملت ما که اینچنین اسیر هوسها و آزمندی های مشتی ملای بی وطن و دستاموزان کودن و کوته بین آنان است، بازیچهء دست زورمداران جهان معاصر نشود و«جریمه» و کیفر ِمضاعف استبداد و خشونت و حاکمیت جهلی را که در این سه دههء شوم بر او تحمیل و به رنج تحمل آن مبتلا شده است ، به بهای بس گزاف تری نپردازد!ـ
نویسندهء این سطور بر مبنای چنین اعتقادی و به دلیل وحشتی که از بمباران مراکز و تأسیسات اتمی ایران داشته و دارد، درست یک سال پیش، همین حس هشدارگرانهء خود را ضمن انتشار« نامهء سرگشادهء یک شاعر ایرانی به مردم آمریکا و اسرائیل» با خوانندگان درمیان گذاشته بود(1). اکنون نیز به دلیل همان حس ِاندیشناک،درحالیکه اوضاع زمانه را آشفته تر می یابد وفاجعهء بزرگ (شاید بزرگ ترین فاجعه در طول تاریخ 3000 سالهء ایران) را نزدیک تر می بیند، همراه بااضطرابی که آنرا میان اکثریت مطلق ایرانیان مشترک می داند به دردمندی تمام، بر آن است که می باید به هر وسیلهء ممکن برخی سخنان را با ارباب قدرت جهان امروز که با هزار تأسف سرنوشت ملیون ها انسان معاصر و آینده به اراده و تصیم ایشان بستگی یافته، در میان نهاد و آنان را از حقایقی آگاه ساخت که چشمان کوته نگرشان نمی بیند و تصوراتِ حاصل از ذهن های تک ساحتی شان از آن بیگانه است .ـ
ای بسا از این طریق بتوان خدمتی به میهن و مردم میهن کرد و ای بسا بتوان بسیاری از اربابان اولوالامر و صاحبان ِ قدرت های سیاسی و نظامی و اقتصادی دنیای معاصر را ازسقوط به ورطهء جنایت های جدیدی برعلیه بشریت باز داشت و از این رهگذر نثار قدم های مصدوم صلح و آزادی شاخه گلی پیش فرستاد .ـ
از اینرو بر آنم که بسیاری سخنان را به ویژه با افکار عمومی کشورهای غرب ، درمیان می باید نهاد. واز آن جمله
به آمریکایی ها می باید گفت که :ـ
هنوز شما بسیاری از حقایق را دربارهء ایران و مردم ایران درک نکرده اید. ـ
آیا می دانید مردم چرا رژیم شاه راسرنگون کردند وبرضد اوانقلاب کردند وحکومت سلطنتی ایران را منقرض ساختند؟ و برای آنان توضیح باید داد که :ـ
بیش از 35 سال پس از کودتای مرداد 1332 به مردم ایران گفته می شد که آمریکایی ها حکومت دموکراتیک و ملی ایران را سرنگون کرده اند و شاه را به جای او نشانده اند. ایرانیان سقوط مصدق، برآمدن دیکتاتوری فردی محمد ر ضا پهلوی را که با نفی قانون اساسی مشروطیت ایران وشدت گیری اختناق وامحاء آزادی های دموکراتیک وسیاسی همراه شده بود، نتیجهء دخالت بیگانگان می دانستند. ازاین رو شاه دست نشانده و بازیچهء آمریکایی ها تلقی می شد و درست به همین دلیل، اقدامات و کارهای پسندیده ای هم که دردولت های گوناگون به رهبری و زعامت او صورت می گرفت، ازسوی مخالفان به جد گرفته نمی شد و کسی در آنهابه چشم تأیید و نگاه دوستانه نمی نگریست. در یک کلام ، دخالت بیگانگان در وقایعی که به سقوط مصدق و استبداد پادشاه انجامید دولت های ایران رادچار بحران مشروعیت ساخته و حرمت و اعتبار ملی را از آنان ساقط کرده بود. زیرا همه این دولت ها نتیجه و بر آمدهء کودتایی انگاشته می شدند که برای حذف قهرمان ملّی آنان یعنی دکتر مصدق و برچیدن آزادی و تسلط دیکتاتوری فردی به کوشش آمریکا و انگلیس در ایران انجام یافته بود. این خطای بزرگ را مردم ایران نه هرگز به شاه بخشیدند و نه به آمریکا.ـ
پس انقلاب ایران در سال 1357 مستقیماً نتیجهء برگهءعدم مشروعیتی بود که دخالت های کودتا گرانهء شما و همدستان انگلیسی شما در 28 مرداد 1332 به کارنامهء حکومت شاه سنجاق کرده بود.ـ
به آمریکائیان باید گفت که:ـ
مردم ایران به شدت استقلال طلبند و وابستگی حکومت هاشان را بر نمی تابند.ـ
آنان علی رغم نفرتی که از رژیم فُقها دارند و به رغم جهنمی که نظام استبداد دینی ساخته و به اسارتگاه آنان بدل کرده است ، باز هم وجود ملا ها را بر وجود حکومتی (ازهر نوع) ترجیح خواهند داد که به گمان آنها به واسطه و به نیرو و به ارادهء شما براین کشورحاکم گردد.بنا براین،هرنظامی که درایران ازشهرت واعتبار« ایستادگی در برابر بیگانگان» برخوردار شود حمایت ملت را از آن خود خواهد ساخت هرچند چنین موقعیتی ظاهری و دروغین بوده باشد. زیرا چنین نظامی آرمان های چندین قرنی ِ استقلال طلبانهء آنان رانوازش می دهد وغرورملی آنان را ارضاء می کند. و این همان نکته ای ست که همواره میدان گردن کشی و طاق و طرنب های غالباً توخالی ملایان را دراین دوسه دهه ، برخاک ایران وسعت می داده و بازار رجز خوانی ها و پرچم سوزی ها و عربده جوئی های ضدغربی و ضد آمریکایی راگرم می داشته و رونق می افزوده است. بنا بر این هرچه شما امروز خود را دشمن رژیم آخوند ها نشان دهید واین دشمنی را ازطریق خصومت با منافع ملی ایرانیان بروز دهید یا با طرح سناریو های دهشتناکی عنوان سازید که هدفش ویران ساختن ایران یا برپا کردن نزاع های قومی و دینی در وطن ما باشد، مطمئن باشید که نتیجهء مطلوبی از روش و برنامه های خود نخواهید گرفت و بدانید که هرگونه اظهار خصومت با حاکمیت وقت که از مسیر دشمنی با ملت ایران بگذرد و منافع عالی او و وحدت ملی ومیهنی اورا ضربه پذیر سازد، خصومت با ایران و ملت ایران تلقی خواهد شد و موقعیت ملاها و حاکمیت استبدادی و جهالت پرورآنان را تقویت خواهد ساخت.ـ
به آمریکایی ها باید گفت که :ـ
بدون برقراری دموکراسی در ایران، وجود نظام های دموکراتیک درمنطقه خواب وخیالی بیش نیست وچنانچه شما واقعاً خواستاردموکراسی در ایران و به تبع آن درمنطقه هستید،هرگزنباید با اتخاذ روش های ناشیانه ونادرست، به چنین نظامی امکان دهید تا تا به عنوان حافظ و نگاهبان منافع عالی ملت ایران جامهء مظلوم نمایی به تن کند وبنام ایستادگی در برابر قدرت های فزونخواه بین المللی و به نام مقابله با حق شکنی و توسعه طلبی دولت آمریکا، فضیلت پاسداری از استقلال ایران و منافع ملی ایرانیان را به خود اختصاص دهد. و قبایی را زینت ِ بر و دوش خود کند که در این سه دههء سیاه هرگز بر قامت ناساز و ناخوشآیند وی راست وسازگارنبوده است
بنا بر این می باید از سیاست هایی که هستی ملت ایران را هدف می گیرند دست بردارید و دشمن نمایی با رژیم اسلامی را وسیلهء تقویت این نظام ِ سراپا ضد ایرانی نسازید. ـ
چنانچه راست می گویید و واقعاَ صلح و سعادت ملت های خاورمیانه را می خواهید ، به مردم ایران گزند سیاسی ـ اقتصادی و به ویژه گزندِ نظامی نرسانید ، و به خصوص موضوع ِ تمامیت ارضی ایران 3000 ساله را ـ که از اساسی ترین و مهم ترین ارزش های محفوظ داشتنی و حراست کردنی ِ ایرانیان است ـ بازیچه ء بداندیشی های سیاسی و فرصت طلبی های ماجراجویانه قرار ندهید. به آتش قوم گرایی برخی شستشو شدگان مغزی که غالباً دستپروردگان فکری وایدئولوژیک استالینیسم و از بازماندگان سیاسی تزاریسم ِ سرخ بوده اند، باد ندمید و آکسیژن نرسانید و بیش ازین ملت ایران را قربانی چموشی ها و لجام گسیختگی های یک نظم ایدئولوژیک توتالیتر و متحجر ــ که با همدستی و همکاری ربع قرنی دولت های تاجرغربی و شرقی بر آنان تحمیل شده و خسارت ها و زیان های جانی و مالی و فرهنگی و تاریخی جبران ناپذیری به آنان زده است ــ نسازید و بیاد داشته باشید که اینگونه کوشش ها، جز آن که سلطهء نظام استبداد دینی را تقویت کند و موقعیت ملا ها را بیش از پیش براریکهء قدرت مطلقه دینی استوار دارد، هیچ نتیجهء مثبت و انسانی در جهت ایجاد تحولات دموکراتیک در منطقه و در جهان به بار نخواهد آورد. ـ
آثار مخرب و ویرانگر چنین روش هایی ، جوامع دموکراتیک غربی و به تبع آن کشور خود شما را نیزمتآثر خواهد ساخت همچنانکه دردههء اخیر شاهدیم و شاهدید که چگونه فوندامانتالیسم وهابی و حاکمیت ضدانسانی طالبانی و حامیان عربِ آنها درافغانستان و پاکستان، جوامع اروپایی را متأثر ساخت و چگونه به رشد و تقویت تحجر و بنیادگرایی در میان بسیاری از شهروندان عرب تبار یا پاکستانی تبار یا ترک تبار کشورهای غربی مدد رسانید و به چه موهومات و عقاید هذیان آلود خطرناکی میدان داد و چگونه نطفهء «تروریسم اسلام سیاسی» را درمدارس و مسجد ها و انجمن هایی که اموراتشان به عنایت مالی دولت های غربی می گردد پرورش داد و کار را به آنجا رسانید که هم اکنون در قلب اروپا جان نویسندگان یا فیلمسازان ، گرافیست ها کاریکاتوریست ها ، کارگردانان تئاتر ها و حتی معلمان مدارس یا استادان دانشگاه ها از تعرض ها و تهدیداتِ تروریستی آنان مصون نیست و تا کنون قربانی های بسیاری نیز تقدیم کرده اند( در هلند قتل فجیع یک کارگردان، در ایتالیا قتل یک ناشر ودر فرانسه تهدید های متعدد بر ضد روزنامه نگاران و برخی اندیشمندان نشان از بالا گرفتن کار در این زمینه و تحدید بی سابقهء مرز آزادی های مشروع اجتماعی و فرهنگی و عقیدتی در کشور های اروپایی ست. ازفجایع ناشی از بمب گذاری ها ی مکرر در پاریس و لندن و دیگر شهرهای غربی می گذریم.)ـ
به آمریکایی ها باید گفت که : ـ
نیک میدانید که فاجعه 11 سپتامبر2001 نتیجهء مستقیم و غیر مستقیم چه وقایعی بود و چگونه شومی سیاست های نادرست و رفتارهای خام و ناسنجیدهء شما در طول چندین دهه ، دامن خود شما و ملت آمریکا را گرفت. و متأسفانه مقدمهء فجایع بزرگی شد که امواج فرو کوبنده و ویرانگر آن هنوز به ساحل نرسیده است و دیدیم و دیدید که توابع و عواقب آن ،چگونه دموکراسی های غربی را شکننده تر کرد و برای محدودکردن آزادی هایی که بُن و پایه تمدن مدرن اروپایی بوده اند و فخر و آبروی آزادگان و اندیشمندان و بزرگان تاریخ اروپا به شمار می آمدند و می آیند، زمینه های مشروع و قانونی جهت تحدید دموکراسی فردی و اجتماعی فراهم آورد و محدود کردن آزادی ها را درجوامع غربی نهادینه و قانونی ساخت.ـ
تدوین و تصویب قوانینی که شهروندان اروپایی را تنها به سبب خواستگاه یا تبار یا مذهب یا پوشششان مورد بازخواست یا سوء ظن قرار می دهد یا خطوط و هاشور و اثرانگشت های آنها را برای فرستادن به دستگاه های مدرن ژن کاوی و مارک زنی نمونه برداری می کند یا کُد های رسمیت یافتهء دستگاه های پلیسی که برای پیدا کردن مجرمین یا دزدان یا قاتلان فراری ، نخست به طور اتو ماتیک موی سر و رنگ چشم انسان ها ی عابر یا سرنشین اتومبیل ها و اتو بوس ها و کشتی ها و قطار ها را وارسی می کند نمونه ای از تبعات شوم این پروسهء تحدید آزادی ها در اروپا و آمریکاست. ـ
باری بدین گونه فرهنگ دموکراتیک و ارزش های والای عصر روشنگری نیز که حاصل کوشش های ارجمند چندین قرنی اندیشمندان ِانسان گرای غربی بوده است ، ازتأثیر ویرانگر آشوب ها و آشفتگی ها و ماجراجویی های سیاسی و مذهبی که شما خود در گوشه و کنار جهان بر می انگیزید مصون نمی مانند. و فتنه هایی که به پاس حفظ منافع کوتاه مدت یا بلند مدت اقتصادی و سیاسی و نظامی، به خصوص در منطقهء خاور میانه برپا می کنید ـ و روشنتر بگویم ـ آن بازی شیطانی و ضد تاریخی و ضد دموکراتیک و ضد انسانی که با عنصر دین در افغانستان وعراق و ایران و سایر کشورهای منطقه به راه می اندازید و به نام اسلام پای عناصر متحجر و سنت پرست منطقه را به سیاست باز می کنید، (سرمایه گذاری های کلان و هولناک شما روی عنصر دین در افغانستان ، و برکشیدن نیروهای جهادی و آفریدن توحش فرانکشتاینی ِطالبان نمونه های آنند و هم اکنون نیز همین سیاست را و همین هدیهء مسموم را برای مردم بیچارهء عراق سوقات آورده اید.) نتایج شومی دارند و درآن ها فجایعی تعبیه است که تنها به قربانی کردن مردم بی گناه و بی دفاع این کشورها قناعت نخواهد کرد. قطعاً همچنانکه گذشتهء نزدیک تاریخ معاصر نشان داده است ، شومی و ناگواری های ناشی از آن ـ اگرچه خفیف تر ـ دامن خود شما و مردم بی گناه کشور شمارا نیزخواهد گرفت.ـ
نمی شود که ملت های ما درخاورمیانه از مصائب و بلایای حاصل ازسیاست ها و روش های منفعت جویانه و ویرانگر شما مصون نمانند ، اما مردم کشور های شما درغرب تا ابد از نتایج و عواقبِ ناگزیر آن ها برکنار و مصون باشند.ـ
چنین انتظاری نه با انسانیت وعذالت هماهنگ است و نه با منطق طبیعت و زیست سر سازگاری دارد و نه با جهت تاریخ که در مسیر شتابناک خود جهان ما را به کشور کوچکی بدل می کند و سرنوشت یکایک سرنشیینان این کرهء خاک را به یکدیگر گره می زند. چرا که ما همه سرنشینان این کرهء خاکی کوچکیم . گوی چرخنده ای که این روز ها به نحو شگفت آوری کوچکتر شده و دیوار خانهء مارا به دیوار خانهء شما نزدیک ومجاورکرده است.ـ
به آمریکایی ها باید گفت :ـ
نظام اسلامی که بوسیلهء یک بخش مافیایی از کهنه اندیش ترین و حریص ترین و قسی القلب ترین بخش ازروحانیون مرتجع شیعی اداره و رهبری می شود، بر اساس یک نظرگاه ایدئو لوژیک شیطانی و مخرب،برای هویت ایرانیان و ارزش های تاریخی و ملی آنان حرمتی قائل نیست و بنا بر نگرش جهان وطن و اُمت گرای دینی خود اصولاً ملت ایران و منافع عالی و حیاتی مردم کشور ما را به رسمیت نمی شناسد.همین روزها این نظام ضد ایرانی، به نام سد سازی و فلاحت مشغول ویراکردن کهن ترین وارجمند ترین بخش از میراث تمدن باستانی ما در دره های سیوند و تنگه بلاغی است و آبی را که معاویه و شمر در کربلا به روی امام حسین و یاران او بسته بودند، اینک در نهایت بی وطنی و بی شرمی ، بر گور اجداد و نیاکان ایرانیان و نماد و ردّ و آثار مدنیت و هویت فرهنگی و تاریخی آنان باز می گشاید، تابه مزورانه ترین و فریبکارانه ترین شکل ممکن به نام توسعهء کشاورزی و عمران روستایی، هزاران سال تاریخ بشری را در کنار پاسارگاد و مقبرهء کورش کبیر به زیر سیلاب های سیاه مدفون سازد و بدینگونه دشمنی و کین ورزی های ایدئولوژیک و انتقام جویانهء خود را از تاریخ درخشان پیش از اسلام ایران به اجرا درآورد!ـ
آنچه برای چنین نظامی در درجهء اول اهمیت است، نه منافع ملی ایرانیان، که حفظ قدرت سیاسی و حکومت دینی است. حکومتی که قدرتِ ناسوتی دنیوی و این جهانی( سیاسی واقتصادی) را به قدرت لاهوتی اُخروی یا آن جهانی (دینی، معنوی) پیوند کرده و بیش از 27 سال است یکسره و بلا منازع در انحصار ملایان قرار داده است، به هیچ قیمتی حاضر نیست این موقعیت استثنایی را که در طول تاریخ 1400 سالهء اسلام به خواب می دیده و همواره با آن رؤیا می پرورده است از کف بنهد. به ویژه آنکه به واسطهء قساوت ها و جنایت های بیشمار وتوصیف ناشدنی که در این ربع قرن به ظهور رسانیده و به خاطر خسارات جبران ناپذیری که به ملت ایران زده است، کلیهء پل ها را پشت سر خود ویران کرده می یابد و براین باوراست که رها کردن قدرت سیاسی درایران نه تنها به منزلهء مرگ نهایی او وافولِ ابدی افکار واعتقادات وی خواهد بود، بلکه امنیت جانی او و مباشران وطراحان و کارگزاران حاکمیت ربع قرنی ِ جور و ظلم آنان را نیز به مخاطرهء قطعی خواهد افکند. کوتاه سخن آن که روحانیت حاکم با در نظرداشتن آتشی که سوزانده است و قساوتی که در«شهید کردن» این ملت به ظهور رسانده ،از شعله کشیدن خشم ملی بس بیمناک است و دادخواهی ایرانیان مظلوم و خانواده های هستی باختهء ایران را مهارناشدنی می پندارد وفرا رسیدن روزهای انتقام را گریزناپذیر می یابد و این خود اساسی ترین دلیل رفرم گریزی و اصلاح ناپذیری حکومت آنان است .ـ
چنین نظامی با چنین ایدئو لوژی و چنین سابقه ای و چنین تصویری که درخاطرهء جمعی ایرانیان ازخود حک کرده است ، پیداست که جز به فکر حفظ خویش ـ به هر قیمت ـ نیست، و یکی از آخرین راه های شیطانی که همواره مد نظر گردانندگان این رژیم بوده است قرار دادن ایدئولوژیک و سیاسی خود در رأس پیکان مقابلهء جهانی اسلام در برابر غرب است.غربی که خود آن را ازابتدای برپایی حاکمیت دینی درایران، استکبارجهانی نامیده و قویدست ترین و شاخص ترین نمایندهء این «استکبار » یعنی آمریکا را «شیطان بزرگ» می خوانده است.ـ
چنین نظامی، بنا برسرشت ایدئولوژیک خویش و درسایهء مرده ریگ هولناکی که به لحاظ فکری و روحی و رفتارسیاسی از خمینیسم دریافت داشته،اینک برای حفظ سفرهء 27 سالهء سورخویش،عزای ملت ایران را تدارک می بیند.ـ
نظام دینی حاکم بر ایران، برای گریز از گرفتاری ها و مشکلات عدیدهء اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی و بین المللی و نیز برای یک سره کردن کار و حذف کامل رقبای «ناخالص» خویش در درون نظام اسلامی ـ با هزار تأسف و هزار درد و دریغ به حال ملت ایران ـ«راه حل نهایی» را برگزیده است.پیداست که براساس ِچنین « راه حل»ی،اصالت و اهمیت دربقای نظام دینی است نه در ایران! زیرااز نظرگاه آنان، ایرانی که زیر سلطهء ملایان و تحت تسلط حاکمیت فقهای شیعی اداره نشود،عدمش به ز وجود اوست .این است سرنوشت ملتی که مقدّرات خود را در سال 1979 به یک ملای قشری بی عاطفه ی بی وطن سپرده است.(2)ـ
به هرحال میراث خواران و برکشیدگان و دست پروردگان ِ چنین رهبری، امروز کشور ما را به لبهء ژرف ترین و هولناک ترین دره های تاریخ کهنسال ِ ایران کشانیده اند. زیرا تنها راه نجات ِ «نظام ِ توحش ِ دینی» ی خود را در کوبیدن بر طبل جنگ می بینند و بر این تصورند که ازاین طریق به آسانی رهبری «جهان اسلام» را در برابر «جهان کفر و استکبار» از آن ِ خود خواهند کرد. پس بر اساس چنین باور شوم و نفرت انگیزی، چه باک اگر ایران ویران گردد یا از صفحهء روزگار محو شود؟
از این رو به بهای نابودی کشور ما و با هزینه کردن از جان و مال و هستی ملت ایران، به خیال خود «راه حل نهایی» برگزیده اند.ـ
در این برنامهء شوم و ضد بشری، حکومتگران سیاهکار دینی قربانی شدن ملت ایران را هزینهء ناچیزی می شمارند که می باید در راه حفظ حاکمیت اسلامی پرداخته شود. حاکمیتی که طبق توهمات پارانویاک ِ آنان گویا قرار است که رهبری داهیانه مسلمانان جهان را در برابر اردوگاه «کفر مغربی» و«استکبار جهانی» به آنان ارزانی دارد و پرچمداری «دنیای اسلام» را در برابر «دنیای کفر» برای آنان تضمین کند.ـ
گسترش بساط ِانواع معرکه گیری ها وشعبده بازی ها با طرح عقاید ریشه دار واسطوره ای(Mythologique) ومهدویت(Messianique) و هزاره باوری(Millénarisme) که در سال های اخیر گنبد افلاک را در سرزمین ما پر صدا کرده و بازار خرافه گستری وعوام فریبی را تا خصوصی ترین پستو ها و تا اعماق وجود ایرانیان سرایت داده با چنین هدف های اهریمنی سازماندهی و برنامه ریزی شده و می شوند.ـ
و نیز بر چنین بستری و با چنین هدف هایی ست که مافیای روحانی حاکم ، بازی را به نظامیان پاسدار سپرده و رتق و فتق امور داخلی و بین المللی کشور و ازآن جمله مسئلهء تکنولوژی هسته ای ایران را ــ که به دلیل وجود پیچیدگی ها و گیر ودارهای پر تنش و پر تناقض جهانی و حساسیت ها و شکنندگی های حاکم بر روابط دولت ها در منطقهء خاورمیانه با سرنوشت ملت و با وجود یا عدم او وهستی و نیستی او گره خورده است ــ در این شرایط بسیار دشوار و خطیر به بیمار ترین و بیمایه ترین بخش از پاسداران حکومت دینی داده و بدینگو نه «شیشهء عمر ملت» ی را با تاریخی کهنسال و فرهنگی جهانگیر به پَست ترین موجودات روانپریش و دوزخ افروز سپرده و به بازیچهء رجز خوانی ها و عربده جویی های نفرت انگیز سیاسی و ایدئولوژیک ِآنان بدل کرده است. چنین اقدامی، خود به روشنی برنامه ها و آرزوهای گردانندگان و تصمیم گیرندگان متحجر، دشمن کیش و اهریمن خوی این نظام را بازگو می کند. به خصوص تکرار و استمرار و تأیید روش ها و سیاست هایی که در این دوسال اخیر،عروسک مضحکی به نام احمدی نژاد نماینده و سخنگوی آن شده است ، نشان می دهند که این یک پروژهء محاسبه شده ایست که از اجماع تصمیم گیرندگان عالی نظام برخوردار و به پشتوانهء فتواها و ئأییدات نامقدس و جنون آمیز روحانیت حاکم مُستظهراست!ـ
سیرک های مضحک و درعین حال اهانتباری مثل سمیناردر باره «هولوکاست»، دعوت از فاشیست ها و نئو نازیست های اروپایی و گستردن سفره های سورچرانی از کیسهء ملت ما برای صاحبان ِ تبهکارانه ترین افکار درجهان معاصرو آلوده کردن وجدان برخی کاریکاتوریست های ایرانی وترغیب آنان به برگزاری نمایشگاه کاریکاتور درانکارجنایات عظیم هیتلری،نمونه های تکرارشوندهء این تبلیغات خیانتبار وجنگ افروزانه اند. تبلیغاتی که بس ناجوانمردانه و بی شرم، ملت مظلوم ایران را وسیلهء تبرئهء جنایت های آلمان هیتلری و نازیسم و فاشیسم اروپایی می سازد. وپای مردم کشور ما به یک ماجرای دهشتبار تاریخی می کشاند که روح هیچ ایرانی در سدهء اخیر از آن خبر دار نبوده است.ـ
ملت ایران که 27 سال داغ ننگین تروریسم و توحش بین المللی حاکمان دینی خود را تاب می آورَد و در انظار جهانیان ربع قرنی است که شرمسار و خجلت زدهء رفتار و کردار جلادان خویش است، اینک می باید بارشرمساری تاریخی فاشیسم اروپایی و نازیسم آلمان را نیز با اروپائیان تقسیم کند و در «افتخار» انسان سوزی و هم وطن کشی نازی ها شریک شود و این جفای بزرگ دیگری ست که متولیان دینی و سگان ِ دست آموز آنان برملت ایران روا می دارند. آری، این این یک اهانت عُظمای دیگری ست که بر این ملت مظلوم می رود. و جهانیان باید بدانند که ملت ما به اندازهء سر سوزنی در این معرکه گیری و هوچیگری های تبهکارانه دخالتی و شرکتی ندارد و اصولاً به لحاظ تاریخی و فرهنگی ازاین ماجراها به تمام و کمال بیگانه و بری ست.(3)ـ
به آمریکائیان باید گفت که : ـ
آری این رفتار تحریک آمیز حاکمیت دینی ایران مبتنی بر یک پروژهء شوم و هولناک ضد بشری و ضد ایرانی است که جناح غالب حکومتی ــ حتی به بهای نابودی ایران ــ قصد اجرای آن را دارد.هدف این پروژه آن است که : تضاد میان عرب و اسرائیل به تضاد میان اسلام و یهود مبدل شود و جنگ دول عربی و دولت اسرائیل که تنها یک جنگ بر اساس اختلافات و منازعات و ادعاهای ارضی است به «جنگ میان یهود و اسلام» تغییر ماهیت دهد که طبعاً جنگی ست با دعوی دینی و تصادمی ست که میان «کفر» و«ایمان» اتفاق خواهد افتاد و «جهاد مقدس عُظمی و نهایی» را به مسلمانان جهان تکلیف خواهد کرد .ـ
روحانیت حاکم بر ایران مدعی «ولایت امر» در تنها نظام صد در صد اسلامی جهان امروز است. و بر این اساس ، خود را در مقام ِ پیشرو و پیشقراول این نزاع عظیم بین المللی می بیند و در آرزوی زعامت و رهبری جهان اسلام در برابر جهان «کفر واستکبار»است. ازاین رو تئوری هانتینگتون [Huntington] شما را، که پیام گزارو منادی «برخورد تمدن ها» است، به فال نیک می گیرد و همچون رهبر بنیانگذار حکومت دینی ِخود، که جنگ را برکت و نعمت خدا می دانست، این نظریه پردازی روشنفکرانه برخی محافل خیالباف فلسفهء معاصرغرب را هدیه ای فرستاده از بهشت به شمار می آورد و مَقدم ِ آن را گرامی می دارد.ـ
بیهوده نیست که روزنامهء لوموند در تاریخ 15 نوامبر 2006 گزارش می دهد که : « کتاب ساموئل هانتينگتون به نام "برخورد تمدن ها" به صورت گسترده در محيط ها و اماکن نظامي ايران توزيع شده است.» وادامه می دهد که: «منطق ديپلماتيک سران فعلي ايران اين است که وانمود کنند بحران پيش آمده يک بحران شمالی- جنوبی است؛ يعنی بحرانی که به دليل مخالفت دولت های جديدالتأسيس با ابرقدرت امريکا به وجود آمده است».ـ
آری ، آنهایی که 27 سال در ایران کلیهء انرژی و پتانسیل مادی و معنوی ملت ایران را که پس از یک انفجار بزرگ انقلابی آزاد شده بود با شعار های «مرگ بر غرب» و «مرگ بر استکبار» و «مرگ بر طاغوت» و «مرگ بر آمریکا» به باد فنا داده وصدها هزار جوان و پیر و کودک ایرانی را قربانی این عربده های میان تهی ساخته بودند ، درست هنگامی که دستشان در برابر مردم ایران رو شده بود و تقلب و تزویر و پوچی شعار های پر طمطراق روزانه و شبانه اشان برای ملت ایران رنگ باخته بود، یک هدیهء بسیار جالب و جانبخش از فکرسازان و تئوری پردازان مغربی دریافت کردند:« تئوری برخورد تمدن ها» همراه با آرایشی که در یک سوی آن دنیای متمدن و مدرن و دموکرات غرب ایستاده بود و درآن سوی عرصهء پیکار،«دنیای کهنه و ضد تجدد و ضد دموکراتیک » اسلامی که به زعم فیلسوف تئوری پرداز گویا قابلیبت انطباق با دنیای مدرن به رهبری مغرب زمین راندارد.(4) .ـ
به آمریکایی ها باید گفت و باز هم گفت که :ـ
حکومت اسلامی ایران تنها نظامی است که قانون اساسی خود را برقران و سنت متکی کرده، سه قوهء کشوری را به دست روحانیت یا مزدبگیران وی سپرده. روحانیتی که متکی بر سنت هزار و چهارصد سالهء زعامت دینی و جانشینی پیامبر، و تنها مقام مشروع مفسر و متشرع در قرآن و سنت و حدیث است، رهبری عالی این نظام را برعهده گرفته و مسئولیت همهء اقدامات و وقایع خطیر کشوری و لشکری و داخلی و بین المللی را در همهء موارد پذیرفته است. و هیچ کشوری در جهان نیست که اینگونه اسلام و دین را صد در صد به امر سیاست و اقتصاد و جنگ واتم و شکنجه و قاچاق و فحشا و سرقت و صدور تشنج و تفرقه و دخالت در امور جمعی و فردی یا عمومی و خصوصی ملت ها گره زده باشد.
هنگامی که آقای دیک چنی در گله و شکایت از نظام اسلامی ایران می گوید :ـ
«تهران سیاسی رفتار نمی کند. ایرانی ها سعی دارند از نفوذ مذهبی خود برای گسترش درگیری ها در اعراق استفاده کنند» (5) ، نشان می دهد که آمریکایی ها ، و به خصوص کارگزاران دستگاه اداری حکومت بوش مطلقاً نظام اسلامی ایران را نشناخته اند و از درک مسائل ایران و کل این منطقه عاجزند.ـ
به آمریکایی ها باید گفت که :ـ
آقای دیک چنی یعنی آقای بوش و خانم رایس و باقی همکاران نمی دانند که دین و سیاست در ایران امروز یکی است. سخن خمینی ست که گفت: سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست» . باید گفت که آمریکایی ها نه تنها این نکتهء بسیار مهم را نمی فهمند، بلکه خودبه بزرگ ترین و نیرومند ترین بازیگر سیاسی کردن دین در منطقه بدل شده اند. و از درک و دریافت این نکتهء خطیرعاجزند که نیرومند ترین قدرت اقتصادی وتکنولوژیک ونظامی و سیاسی جهان امروز را در خاورمیانه به یک کارخانه هیولا ساز و به یک ماشین غول پیکر دهشتناکی بدل ساخته اند که به نام «دموکراسی و فدرالیسم» و مفاهیمی از این نوع مردگان چندین هزار ساله دینی را در این منطقه از خواب مرگ بر می انگیزد و اژدهای خفتهء فرقه ها و شعبات متنوع دینی را بیدار و وارد گود سیاست می کند.ـ
به آمریکایی ها بد گفت که :ـ
فدرالیسمی که بر اساس اختلافات دینی شکل گیرد و بر مبنای آن فراکسیون ها و احزاب دینی به نام سنی یا شیعه یا کاتولیک یا یهودی پا به میدان نهند، حاصلی جز سیاسی تر شدن هرچه بیشتر و هرچه وسیع تر ِادیان به بار نمی آورد. چنین فدرالیسمی روشن است که به هیچ وجه دموکراتیک نخواهد بود زیرا شهروندان یک کشور، برای برخوردار شدن از حقوق اجتماعی و سیاسی و برای شرکت در امور کشوری نخست می باید به هویت دینی خود تکیه زنند. یعنی از شهروندی کشور متبوع خود استعفا دهند و عضوی از فرقه ها و شعبات مذاهب رایج محسوب گردند. به عبارت دیگر، نخست می باید سنی باشند یا شیعه باشند یا یهودی یا کاتولیک یا اورتودُکس یا پروتستان یا نمیدانم چه ی دیگری باشند تا درسایهء آن به دخالت در امور اجتماعی و سیاسی کشورِخود مجاز گردند. بر این اساس مشارکت در امور اجتماعی و کشوری و دخالت در امر سیاسی و اداری می باید افراد انسانی را درمرحلهء نخست از حقوق شهروندی شان خلع کند و سپس آنها را از «حق» انتساب به یکی از «مذاهب رسمیت یافته و پذیرفته شده» برخوردار سازد(6) ودر واقع مذهبی را بر آنان تحمیل کند وهریک از آنان را به بیعت با یکی از این مذاهب ناگزیر سازد تا سرانجام عضوی ازیک جامعهء پر تناقض و پرتنش و پرخصومت به حساب آیند و دراین به اصطلاح «دموکراسی» شترگاوپلنگی ازحق رأی برخوردار گردند. یعنی مردم یک کشور، نه مردم یک کشور و نه آحاد یک ملت بلکه هریک عضوی از«امت» ها و«پاره اُمت» های متکثر و متعدد باشند که درصلح آمیز ترین صورت ِممکن،هریک ازآنان در برابر دیگری، بَد دین یا گمراه یا رافضی یا نجس یا ... و یا به هرحال بیگانه تلقی شود و در حوزه های اعتقادی و عاطفی و فرهنگی و معنوی،هیچیک چشم دیدن ِ آن دیگری را نداشته باشد. به خصوص آن که در چنین وضعیتی پای منافع سیاسی و اقتصادی و موقعیت های اجتماعی نیز به میان آمده و طبعاً رنگ اختلاف ها را غلیظ تر وخطوط جداکنندهء آنها را برجسته تر و دیوار های میان آنان را ستبر تر و نفوذ ناپذیر تر و جنگ ها و کشمکش ها و خصومت های آدمیان را برای کسب منافع و موقعیت های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی پر دامنه تر و آشتی ناپذیر تر می کند. و باید گفت ازهمهء اینها بدتر آن است که این گونه «دموکراتیسم و فدرالیسم» ضمن ِتغییرموقعیت ها و جا به جایی ارزش ها و پرنسیپ ها ، سیاسی بودن را تابع دینی بودن می کند وآموزش سیاسی و اجتماعی آحاد یک کشور را تابع آموزش مذهبی آنان و به زائده ای از فرهنگ دینی مبدل می سازد و افراد جامعه را وادار و تشویق به شرکت در مسابقهء سرسام آور ِکسب ِتدین وتعمیق ِ تعصب و گسترش قشریت و خرافه و جهل می سازد و اینهمه را به ابزاری بدل می کند که می باید درهمهء ابعادِ کنش های اجتماعی و سیاسی به کار گرفته شوند.چنین روش هایی جز آن که ریش مردان را دراز تر و لچک زنان را ضخیم تر و نقاب چهرهء آنان را سیاه تر کند وصدها برابر این خسارت ظاهری، باطن و روح و وجدان و هوش و ضمیر انسان ها را تسلیم تحجّر و تصّلب سازد، خدمتی به پیشرفت فکری و فرهنگی واجتماعی و سیاسی بشریت نخواهد کرد.ـ
چنین «فدرالیسم» ی و چنین «سیستم ِ دموکراتیک» ی پیشتر و بیش تر از آن که با چنین عنوان های شریف و آبرومندی نام گذاری شوند می باید آنان را نظام «گسست ملی » یا نظام « درهم گسیختگی ملی و کشوری» نامید و آنرا خدمتگزار واپس گرایی و »تفرق انسانی» و «بیگانه سازی» و«ازخودبیگانه سازی» (Aliénation) آدمیان ارزیابی کرد. و راستی را که سخن خداوندگار شرق جلال الدین رومی در وصف این نوع «دموکراسی و فدرالیسم» وارداتی، بسیار گویا ست که گفته بود:
اینچنین شیری خداهم نافرید!ـ
از این رو به آمریکایی ها می باید گفت که :ـ
بازی سیاسی ِ شما با آتش ِ دین بازی بسیار خطرناکی است که نه تنها جهنم فعلی ِ خاورمیانه را سوزان تر خواهد کرد ، بلکه به ناگزیر ـ دیر یا زود ـ بهشت ِ مغربی شما را نیز به تصرف شعله های هستی سوز خود درخواهد آورد! فاجعهء 11 سپتامبر 2001 تنها یک در آمد و دیباچه بر فجایع بیشماری بود که متأسفانه هنوز در راهند। آیا آمریکایی ها نباید از آن فاجعهءبزرگ پند بگیرند؟
آیا آمریکائیان نباید درک کنند که:ـ
دموکراسی متاعی نیست که بتوان آنرا همراه با میز و صندلی و دامن و کراوات و پودر و ماتیک به کشورهای دیکر صادر کرد و ارتش و اسلحه و ناو هواپیمابر را ضامن اجرای آن ساخت! ـ
باید به آمریکایی ها گفت که بازی با ادیان بازی با آتش است.ـ
یکبار غرب این بازی را با ایرانیان کرد و با برکشیدن و حمایت از خمینیسم، هم ملت ایران را قربانی یک جنایت بزرگ بین المللی ساخت و هم با وارد کردن متولیان ومدعیان دین در قدرت سیاسی ایران، هیولای خفته ای را که 80 سال پیش از آن متفکران و مبارزان متجدد ایران در دوران مشروطیت با پرداختن بهایی بس سنگین و به یمن جانفشانی ها وتلاش های بسیار در شیشه کرده بودند آزاد ساخت. این هیولای رهاشده ، نظام اسلامی ِ«ولایت فقیه» را زائید . یعنی اژدهای افسرده ای را جان دوباره داد که نخست ملت ایران وهویت ایرانی او را بلعید. صدها هزار کشته از مردم گرفت و ملیون ها ایرانی توانمند و کارآ وهوشمند و آزموده و درس خوانده را از وطنشان تار و مار کرد و در گوشه و کنار این کرهء خاکی پراکنده ساخت. کلیهء توانمندی های مادی و معنوی و فرهنگی ملت ما را به باد فنا داد و بزرگترین بخت های سیاسی ایران را که در اواخر قرن بیستم در حال ایجاد شدن بود بی حاصل و نابود کرد. آیندهء چندین نسل از فرزندان ایران را به ژرفکام سیاهی و بی سرانجامی فرو کشید تا به نام اسلام و در آرزوی بازگشت به «مدینةالنبی» و روز های آغازین حاکمیت اسلام در مدینه و یثرب ، گذشتهء 1400 سالهء موهوم، ناشناخته و سیاه و خسرانباری را به ملت ما درروزگار معاصر تحمیل کند. بنابر این نخستین قربانی این حرکت اسلامی خمینیستی که به یاری غرب بر کشور ما تحمیل شد ملت ایران بود.ـ
اما ملت ایران تنها قربانی نبود.اسلامیسم سیاسی پس از قدرت یافتن ملاهای شیعی در ایران رو به اوج نهاد و تقویت شد. فکر صدور انقلاب و «انقلاب در انقلاب» و «انقلاب مداوم » که ریشه در توسعه طلبی و «فرهنگ غنیمت جویی و غارت و انفال» اعراب بدوی و خشن ِصدر اسلام داشت و درعین حال از تئوری های مدرن بلشویکی لنینیستی و تروتسکیستی تأثیر پذیرفته بود، در نزد ریشوهای انقلابی ایران به نام «تشیع سرخ» و «تشیع انقلابی» و به نام آرمان های مساواتگرایانه «مستضعفین» یا «جامعهء توحیدی و بی طبقه» ترویج و تبلیغ می شد، به ایدئولوژی حکام دینی ایران بدل شد. این گونه افکار سرزمین ایران را با همهء توان مادی ، انسانی و کلیهء پتانسیل انقلابی و انرژی یا نیروی محرکه ای که به واسطهء انقلاب آزاد شده بود، به اشغال و تحت تسلط خویش در آورد.
از این پس سرزمین ایران وسرنوشت ملت ایران عرصهء یک آزمایشگاه هولناک سیاسی و ایدئولوژیک و نظانی جهت صدور اسلامیزم سیاسی به کشور های مسلمان دیگر شد. ـ
(سیاست «صدورانقلاب اسلامی» برای حاکمان نورسیدهء ایرا ن،همواره با هدف افزایش آزمندانهء قدرت سیاسی ملایان در منطقه و تضمین استمرار حاکمیت دینی ـ سیاسی آنان در ایران طرح و دنبال شده است. )
به آمریکائیان باید گفت که :ـ
آنچه شما امروز تروریسم می نامید یا فوندامانتالیسم می خوانید و به اصطلاح برای مقابله با آن سلاح پوشیده اید و تانک و توپ و خمپاره بسیجیده اید ،پدیده ای ست که بخش بسیار مهمی از آن حاصل همین همدستی و برنامه های شوم و هولناک سیاسی ِ خود ِشما و هم پیمانان غربی شما دراواخر سال های دههء 70و در طول جنگ سرد است. نخستین مزهء این سیاست را در تسخیر سفارت آمریکا به وسیلهء به اصطلاح« دانشجویان خط امام » چشیدید اما پند نگرفتید!
یک بار دیگر همین اشتباه را در افغانستان مرتکب شدید و توحش ِ طالبانی را زیر چتر حمایت خویش آوردید.ـ
نتایج آن را هم دیدید و پند نگرفتید !ـ
اکنون همین روش را درعراق ادامه می دهید و« دمواکراسی» وارداتی خود را که بر تانک هایتان سوار کرده اید، اصالت ِ ایدئولوژیک ِدینی می بخشید و حتی مسیح را به مَسح ِعرّاده ها و ساز و برگ جنگی خود فرامی خوانید تا به نام مبارزه با تروریسم، بین النهرین و خاورمیانه یعنی گاهواره و بیدارگاه تمدن بشری را برسرملت های بی گناه آن ویران سازید.
گویا منافع سیری ناپذیر سرمایه سالاری با اتکا به یک ایدئولوژی شبه تئوکراتیک نو نما اینک «خدا و مسیح» را نیز در امرتوسعه جویی و قدرت طلبی ِجهانمدار سیاسی واقتصادی خود دخالت داده و ظاهراً بخشی ازمیراث خوارانِ آباء کلیسا را که اکنون به واسطهء جهش تکنولوژیک و اقتصادی وسیاسی در رأس هرم قدرت های فعال مایشاء جهانی قرار گرفته اند، برآن داشته است تا با پنهان داشتن مطامع نو استعماری و نوجهانخواری خود زیر صورتک های «وظیفهءجهانروا» یا مقدس نما، انواع فرق دینی و قومی ونژادی منطقهء خاورمیانه را ازموهبت«دموکراسی» خود برخوردار سازند.
بر چنین بنیادی، طرح ها و نقشه های خود را که در پادگان های نظامی ترسیم کرده اند بر پیشانی ناوگان ها و تانک ها و طیاره های اولترا مدرن خود نصب می کنند وراهی سرزمین های بیگانه می شوند تا درمنطقهء خاورمیانه بر اساس تنوعات دینی «دموکراسی و فدرالیسم » برقرار کنند ودعوای علی وعمر وطلحه و زبیر وحیدری و نعمتی و شیخی و بالاسری را به پارلمان های کشوری وملی مردم این مناطق بکشانند و جنگ هفتاد ودوملت میان شیعه و سنی و یزیدی و شیطان پرست و گبر و قرمطی و حنبلی وحنفی و شافعی و وهابی و ...برپا دارند و نیز انواع ِ نزاع های قومی ی کُرد و لُر و ترک و عرب را در قالب و به نام مبارزات «دموکراتیک» یا«فدرالیستی» زنده کنند و بدینگونه جهانی و جهان هایی را به جان هم بیندازند. حتی استخوان های پوسیدهء حمورابی و فرعون وشدّاد و بُخت اُلنصر را از گورهای کهنه برانگیزند و ادیان و مذاهب وملل ونحلی را که قرن ها پیش منقرض شده اند دوباره زنده کنند و پای آنها را به امر «سیاست و دموکراسی» بکشانند.
به آمریکایی ها باید گفت : ـ
شما که خود را دراین منازعات بین المللی پرچمدار«دموکراسی مغربی» کرده اید، به راستی آیا نمی دانید که اُسّ واساس دموکراسی در باز شناختن حقوق فرد به عنوان واحدی از آحاد انسانی بوده است؟ واین اصالت فرد نه برخاسته از آئین و مشرب و دین و اعتقادات این جهانی یا آن جهانی او بلکه متکـّی به گوهر و اصالت انسانی اوست؟
به راستی آیا نمیدانید که کوشش های چندین سده ای اندیشمندان بزرگ مغربی همه بر آن بود که موقعیت و نقش دین را از حوزهء عمومی و اجتماعی به حوزهء خصوصی و فردی انسان ها انتقال دهند و کار مسیح را به مسیح و کار سزار را به سزار بسپارند؟
آیا« آزادی و دموکراسی» در کشور های شما، زمین و خانه و باغ و گلستان خود را با تکیه بر کوشش های مستمر و بی گسست ِفکری فلسفی وهنری وفرهنگی و سیاسی برای بیرون راندن و تحدید نفوذ آباء کلیسا و خودکامگی کاردینالها و انحصار طلبی کشیش ها و فزونخواهی های آنان به دست نیاورده است ؟ چگونه است که شما «دموکراسی» یعنی میوه و ثمرهء کوششهای بزرگ تاریخ فلسفه و فرهنگ غرب را با گشودن دهان بند و افسار منادیان اسلامیسم سیاسی یعنی با سیاسی کردن و میدان دادن به ملاهایان متحجر و فوندامانتالیست های کودن و کهنه اندیش و ضد علم و ضد فرهنگ و ضد هنر برای مردم خاورمیانه سوغات می آورید؟
چگونه است که سنگِ آزادفکری واندیشه های سکولار را در جوامع شرقی می بندید و سگ ِجهالت و خودکامگی مدعیان قدرت طلب دینی را می گشائید؟ ببینید در عراق و افغانستان چه کرده اید! و چه جانورهایی را از خواب هزاران ساله برانگیخته اید!
اکنون چه شده است که شما به نام میراث داران این سنت چند صدسالهء تفکرغربی تانک و توپ و بمب افکن تجهیز کرده اید تا کوشش های 150 سالهء روشنفکران و متفکران و رجال روشن اندیش سیاسی این منطقه را به باد فنا دهید و کشورهای خاورمیانه را در چنگال بی رحم و خونریز انواع ادیان ِ سیاسی شده و سیاست زده و بنیادگرا رها کنید و به نام دموکراسی، علی کشی یا عمر سوزی به راه بیاندازید؟
به آمریکایی ها باید گفت و بار دیگر باید گفت که :
نظام دینی ایران به طور طبیعی بر مبنای ماهیت و کارکرد 28 سالهء خود اسلامی ترین نظام حکومتی فعلا موجود در جهان و از نظرمعتقدان به اسلامیسم سیاسی، برحق ترین مدافع دین و قرآن به شمار می آید.
اختلافات شیعه و سنی در برابرموقعیت و پتانسیلی که این نظام در میان اقشار مسلمان در دنیا کسب کرده ــ و در صورت تقابل جدی با آمریکا و غرب چندین برابر خواهد شد ــ جزئی و ناچیز به حساب می آید و در بالا ترین حد خود،اختلاف در میان اعضای یک خانواده تلقی خواهد شد.
حساب حکومت ها و دولت های رهبری کنندی عرب یعنی حساب شیخ های فاسد نفتی، دیکتاتورها و حاکمان مادام العُمراعراب از این توده های عظیم ِ چند صدملیونی مسلمان درجهان جداست. ملیون ها مسلمانان معتقدی که درجهان برای شنیدن افکار بنیادگرایان دینی و مبلغان اسلامیسم سیاسی آمادگی دارند، به حاکمان خودکامه وشیخ های عقب ماندهء شکمباره و سلاطین فاسد ِعرب توجهی ندارند و گوش خود را به افاضات ضد شیعی آنان خواهند بست.
به آمریکایی ها باید گفت و دوباره باید گفت که:
حکومت ایران بر اساس یک ایدئولوژی جهان وطن دینی استوار است و آخوند های حاکم بر ایران پدیده ای را به نام ملت ایران یا منافع ملی و تاریخی سرزمین ایران به رسمیت نمی شناسند.
آنها به «امت واحدهء اسلامی» معتقدند که می باید حتی الامکان به رهبری عالم تشیع سازمان داده شود و شکل گیرد.
آن کوشش هایی که درعراق صورت می گیرند و شما آنها را« تلاش ایرانیان برای نفوذ درعراق» تصور می کنید،هیچ ارتباطی به ایران و منافع ملی ایرانیان ندارد.
حکومت فعلی بر مبنای ولا یت مطلقهء فقیهان شیعی برایران حکومت می کند و به دست کسانی اداره می شود که ملایان حاکم آنان را مؤمن و مکتبی و وفادار به انقلاب اسلامی می خوانند و ملیت یا خاستگاه آنها اصلا اهمیتی ندارد.
بسیاری از پُست های کلیدی و مُهم این نظام که ملت ایران را 27 سال است به گروگان گرفته است در دست عراقی ها یا متولد شدگان و پرورش یافتگان درعراق است.
اینان از اعضا و فعالان حزب الدعوه و حزب جنبش اسلامی عراق بوده اند و بیش از یک ربع قرن به سرمایه و حمایت رژیم ملاها در ایران پرورش یافته و آموزش های ا یدئو لوژیک و نظامی و تشکیلاتی و تروریستی دیده اند.
بخشی مهمی از حکومت ایران در دست همین هاست. اشاره ای به نمونه های مشهورآنان بی مناسبت نیست :
قوهء قضائیه ای که ملت مارا به صُلابه کشیده ، شلاق ها به پیکر مردم ما نواخته ، دست ها بریده ، دارها برپا داشته ، میدان های سنگسار ایرانیان رارونق داده ، هزاران ایرانی را به سیاهچال ها و شکنجه گاه ها برده و صدها روزنامه و نشریه را ازمیان برداشته ، در دست یک آخوند عراقی ست که گویا اجداد او از شاهرود به عراق رفته بوده اند.
مقام ِسخنگویی وزارت خارجه ای که نزدیک 20 سال سازماندهی ترور ایرانیان در خارج از کشور را برعهده داشت و صدور جنایت و جهل و آشوب یکی از وظایف او بود ، بر عهدهء یک عراقی بنام عاصفی بوده است.
امنیت و ادارهء نظامی تهران بزرگ یعنی رهبری سرکوب ِمخالفت ها واعتراضات درپایتخت به دست یک پاسدار جنایتکارعراقی به نام ذوالقدراست. وازاین نمونه ها درحکومت ایران فراوانند.لاریجانی ها متولد و درس خواندهء عراق یعنی نیمه عراقی اند و نزدیک به سه دهه است که کلیدی ترین پست های سیاسی و امنیتی و سرکوبگر را در کشور ما بر عهده دارند.
به همین سبب بسیاری از ایرانیان ِآگاه، این حکومت را نه صرفاً یک حکومت استبداد دینی ومتحجر بلکه حکومتی می دانند که با مشارکت بیگانگان اداره می شود، ازاین رو حاکمیتی اشغالگر به حساب می آید.
درست همین رابطه در میان عوامل نظام اسلامی ایران وحاکمان شیعی عراق فعلی موجود است.
بسیاری از دست اندر کاران سیاست درعراق ِ پس ازصدام، دستپروردگان روحانیت شیعه درایرانند و چه بسا خیلی از آنان به پاسپورت های نظام اسلامی مجهزّند و حکومت دینی موقعیت شهروندی ایران را از کیسهء ملت ِما به آنان هدیه کرده است. اینان به همان طرز فکر و ازهمان آموزش سیاسی وایدئولوژیک برخوردارند که سالهاست بر ایران حکومت می کند.
پایتخت ومرکز سلطهء جهان وطنی این گونه دست پروردگان ملا ها قم و تهران است که طبق آرمان متحجر و بر اساس رؤیا پردازی ها ی نوستالژیک و از منظر بهشتِ گم شدهء آنان می باید روزی به نجف و کربلا پیوند بخورد.
اما نجف و کربلا کجاست و چیست و برای شیعیان چه مفهومی دارد و چه حس غریبی را درآنان بیدارمی کند؟
تصور می رود که غربیان، به خصوص آمریکائیان ازدرک و شناخت این رابطهء میستیک، ناگفتنی و اسرار آمیز قرن ها فاصله دارند.
به آمریکائیان باید گفت که :ـ
این دوشهر که درذهنیت شیعیان از کیفیت مشترک و یگانه برخوردارند و بارِسمبلیک واحدی را درخود متراکم کرده اند، نه یک واحد جغرافیایی که یک واحد فرهنگی اسطوره ای و راز آلوده اند.
ایرانیان شیعی نزدیک به 700 سال است که این دوشهر را هرگز از مرز های جغرافیای فرهنگی و معنوی و ذهنی خود بیرون ندانسته و جدایی مرزی و سیاسی را در اعماق ناخود آگاه جمعی خود به رسمیت نشناخته اند.(این منطقه تا اواسط قرن شانزدهم یعنی پیش ازتصرف آن در جنگ چالدران به دست عثمانی ها به لحاظ سیاسی و جغرافیایی جزو سرزمین ایران محسوب می شده است)
تا حدود 50 سال پیش بسیاری از ایرانیان که دستشان به دهانشان می رسید به بازماندگان خود توصیه می کردند که آنان را پس از مرگ به کربلا یا نجف ببرند و در آن خطه به خاک بسپارند و ادبیات معاصر ایران پُراست ازاشاراتی که به این نیاز روحی و اسرار آمیز ایرانیان رفته است و کتاب «بوف کور» هدایت که شهرت جهانی دارد تنها یکی از شواهد ادبی در این زمینه است.
تا پیش از دگرگونی های وسیع اجتماعی و مهاجرت های بزرگ و ویرانی روستاها و انفجار جمعیت در تهران و شهر های بزرگ دیگر شاید بتوان گفت که 80 در صد از سرپرستان ِ خانواده های ایرانی به خصوص در روستا ها و شهرک ها کربلایی خوانده می شدند: کربلایی ، حسن ، کربلایی محمد و ...ـ
هم امروز نیز این سنّت همچنان پابرجا و برقرار است. در میان ایرانیان آن گروه که بضاعت زیارت مکه را نمی یافتند اما می توانستند این نیاز روانی و روحانی را با سفری به عراق برآورده سازند و نجف و کربلا را ببینند ازکربلایی های ایران بودند. پس این دوشهر به لحاظ روحی ومعنوی وفرهنگی رابطه ای عمیق ومیتولوژیک وچندین صد ساله با ایرانیان دارد و تـُربت و مزار بسیاری از پدران و مادران مردم ایران محسوب است. و این رازی ست که آمریکائی ها وغربی ها هرگز به ژرفای آن پی نخواهند برد.
افزون براین و بنا بر همین پیوند راز آلود دینی و فرهنگی و عاطفی ، نجف و کربلا پایگاه روحانیون پرنفوذ ایرانی در طول چندین قرن بوده است.
این روحانیون نقش و نفوذ سیاسی خود را درامور ایران طی 150 سال اخیر همواره به ظهور رسانیده اند و مُهرخود را برعرصهء رویداد های مهم سیاسی تاریخ ایران وحرکت های اجتماعی و دینی این کشور کوفته اند.
در جنگ ایران و روس نقش روحانیون نجف و کربلا به وضوح در تاریخ ایران ثبت است. این شهرها در برآمدن جنبش های مذهبی و برانگیخته شدن نهضت های عظیم ودگرگون ساز دینی و فرهنگی، جایگاه مهمی داشته اند. سید کاظم رشتی، سید علی محمد شیرازی معروف به باب و بسیاری از روحانیونی که نهضت باب را در ایران برپا کردند و ادیان بابی و بهایی را در جهان پی ریختند از مراوده کنندگان این شهر درمقام مُدرّس یا طلاب علوم دینی بوده اند.
برگ های بسیاری ازتاریخ حرکت های سیاسی که خود زمینه سازان جنبش های بعد بوده اند(همچون نهضت تنباکو که رهبری آن را محمد حسن شیرازی هدایت می کرد) ، حمایت مجتهدان نجف وکربلا را به همراه داشته در این دو شهر نوشته شده و ورق خورده است.
نخستین نهضت مهم و جنبش سیاسی فکری و انقلابی ایرانیان در راه اخذ تجدد غربی و به تخت نشاندن قانون و تحدید حکومت مطلقهء سنتی و استبداد شرقی،یعنی انقلاب مشروطیت با این دو شهر به ویژه نجف ارتباط کامل وپیوند تاریخی وناگسستنی دارد زیرا بسیاری ازفتاوی وبیانیه های سیاسی مربوط به انقلاب مشروطیت ایران از جانب روحانیونی که مقیم یا پرورش یافتهء این دو شهر بودند صادر شده است.(روحانیونی همچون ملا محمد کاظم خراسانی ، آیت الله حاج میرزاحسین خلیلی تهرانی و ملا عبدالله مازندرانی که سه مرجع بزرگ مشروطه خواه مشهور بودند و شاگردان نامدار آنان محمد حسن نائینی که تئوریسین دینی ـ به قول امروزی ها روشنفکر دینی ـ درانقلاب مشروطیت بود و همراه با اسماعیل محلاتی از نخستین نظریه پردازان وتطبیق دهندگان اسلام با قانون اساسی مشروطیت ایران محسوب می شد.)ـ
رهبر متشرعین ایران دردورهء انقلاب مشروطیت و نخستین ایدئولوگ حکومت دینی که خود یکی از مجتهدان برجستهء عالم تشیع بود و در برابرا آزادی خواهان وقانون گرایان ِ متجدد ایران ازشاه مستبد حمایت می کرد، به فتوا و تأیید و با استناد به دوتلگراف که مراجع سه گانه فرستادند به اعدام محکوم شد و صد سال پیش از محکومیت صدام حسین فرمان مرگ خود را از نجف دریافت داشت و در ایران برطناب دار بوسه زد.
نقش نجف و کربلا درنخستین کوشش های ایرانیان برای اخذ تجدد و مدرنیتهء غربی به حدی بود که حتی قهرمان ملی ایرانیان در جنبش مشروطیت یعنی ستارخان تبریزی که مبارزی سکولار ولاییک بود درتوجیه قیام خود بر ضد پادشاه مستبد می گفت که : «من حکم مراجع نجف را اجرا می می کنم» .
رهبر و بنیان گذار این نظام استبداد دینی پیش از آنکه به اشارهء غرب در کنفرانس گوادولپ فعال شود و به واسطهء روزنامهء ذینفوذِ لوموند به لقب امام خمینی مفتخر گردد(7) وامکانات لوجیستیکی و رسانه ای دولت ژیسکار دستن به تمام و کمال در اختیار «رهبر انقلاب اسلامی» قرار گیرد ، بیش از 20 سال در نجف و کربلا بود ودرس های و تئولوژیک و فقهی خود را در این شهر به طلبه ها می آموخت وتئوری ولایت فقیه را برای آیندهء سیاه ِایران وعراق (زیرا بسیاری از طالبان یعنی طلاب یعنی شاگردان ایشان عر اقی بودند.) در نجف و کربلا تدارک می دید و کادر های آیندهء نظام جهان وطن ِ اسلامی را در همین دوشهر تربیت می کرد .
هم اکنون رهبرمذهبی و سیاسی و مرجع تقلید شیعیان عراق یک ایرانی الاصل است به نام سیستانی . یعنی همچنان که از نام او پیداست، خود یا خاندانش منتسب به شهری هستند که زادگاه وخواستگاه ِ بزرگترین قهرمان اساطیری ایران یعنی رستم زال پروردهء سیمرغ است (که: رستم یلی بود در سیستان).نه اینکه مرجع تقلید شیعیان عراقی امروز با رستم دستان قیاس کردنی ست، بل از این جهت یاد آوری می کنم که وجود پیوند های ریشه دارتاریخی و فرهنگی وقومی مردم این منطقه را در گوش های کر زمزمه ای کرده و در برابر چشم های نابینای مغربیان نهاده باشم.
بنابراین دوشهر نجف و کربلا آنچنان تا اعماق روح و وجدان و تاریخ و سیاست و تحولات اجتماعی و فرهنگی و دینی ایران ریشه دارند که هیچ ایرانی خصوصا شیعهء معتقد این کشور، هرگز آنرا ازسرنوشت و تاریخ خویش بیرون تصور نمی کند و مرزهای سیاسی و جغرافیایی را مانعی در حفظ و پایداری این پیوند نمی یابد. همانطور که ماجراجوئی های یک جوان قسی القلب آشوبگر ِآدم کش ِتکریتی مثل صدام حسین که در پی یک کودتای خونین بر ضد حسن البکر برعراق مسلط شده بود و راه این دوشهررا نزدیک به 40 سال بر شیعیان ایران بسته بود، خللی در این پیوند ها که بیرون از مزر سیاست و جغرافیا و نفت و اسلحه و استعمار به عمق وجدان و فرهنگ و عواطف ِ انسان ها گره خورده اند،ایجاد نکرد و یقیناً سپاهیان مسلح و مدرن و پر قدرت دنیای معاصر مغرب نیز نه تنها قادر به گسستن این پیوند ها نیستند، بلکه به واسطهء عدم درک چنین پدیده هایی، به کام اشتباهات فاحش درمی غلطند وسیاست های به ظاهرمتقن و منطقی واندیشیده و طراحی شدهء استراتژیست های خود را به شکست می کشانند و با «سورپریز» ها و تبعات ناشناخته وغافلگیر کننده مواجه می سازند.
به طور قطع ، صحنه ای که پس از سقوط حکومت بعثی ها و فرار صدام درعراق پیش آمد و ضمن آن ملیون ها انسان عراقی از شهرهای اطراف و اکناف، صدها کیلومتر راه را زانو زنان و پای کشان با فرق شکافته وخونین به این دو شهر کربلا و نجف هجوم آوردند ، جناب بوش و همکارانش را دچار سورپریز وغافلگیری کرده است وبه یقین، نه تنها معنای نمادین متراکم درآن را دریافت نکرده اند بلکه قادر به درک آن نیز نخواهند بود. زیرا که ساحت این جهان به کـُّـّل از جهان قدرتمداران معاصر مغربی جداست و به گوهر از جنس ِ دیگری ست.
اینان نمی فهمند که مخالفانشان از دنیای دیگری هستند و سلاح آنها از عناصر و موادی ساخته شده که هنوز قدرتهای قاهر غربی برای مقابله با آن به ابزار خنثی کننده و بازدارندهء ای دست نیافته اند. تنها اقدامی که این نیروی سیل آسا را در مسیل ِ طبیعی و بی زیان ِخود به جریان می اندازد و مانع از آسیب رسانی های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی آن می شود ، و از این طریق ، هم دین را نجات می دهد و هم بشریت را از شر قدرت طلبی ها و آزمندی های مدعیان دین محفوظ می دارد، جدا کردن امر دین از امر سیاست و حکومت است. پس تنها لائیسیته و سکولاریسم است که دندان مار فوندامانتالیسم را می کِشد و زهر افعی تروریسم و انواع توحش ناشی از آن را خنثی می کند.
از اینرو به آمریکایی ها باید گفت :ـ
درخاور میانه و در کشورهای اسلامی، راه ِمبارزه بر ضد تروریسم ازگذرگاه مبارزه برای لائیسیته و سکولاریسم می گذرد و نه از معبر دخالت دادن مدعیان متنوع دین در امر سیاست و نه از راه سیاسی کردن امر دین!
باید به آمریکایی ها و شرکای غربی آنان گفت که :ـ
این تجربه را یک بار سلطهء توحش طالبان در افغانستان به شما هدیه کرد، اما با ورود به ماجراجویی دهشتناک ِ عراق ، یک بار دیگر نشان دادید که داستان را نفهمیده اید و از آن درسی نگرفته اید.
به آمریکایی ها باید گفت که :ـ
اینجا اسمش ایران است و این منطقه عراق بین النهرین یا «میاندو رود» بوده است.
و بیش از 1000 سال پیش از برآمدن اسلام یکی از مراکز مهم تمدن ایرانی محسوب شده است.
و نزدیک دوقرن پس از اسلام هم به نیروی شمشیر سردارِ ایرانی بزرگی به نام ابومسلم خراسانی و به درایت و همت و دانش وسازماندهی خاندان های ایرانی ِ برمکی و نوبختی نخستین امپراطوری بزرگ و درخشان اسلامی در این منطقه بنیاد نهاده شد.
و به همت فیلسوفان ، ادیبان ، نحویان ، فقیهان ، مورخان ، عارفان ، موسیقی دانان ، ریاضی دانان، مترجمان ومعماران ایرانی یا ایرانی الاصل «تمدن بزرگ ایرانی ـ اسلامی» پی نهاده و سازمان داده شد. به شکلی که به جرأت می توان گفت و سخن بزرگترین اندیشمند تاریخ عرب یعنی ابن خلدون را شاهد می توان آورد که سازندگان اصلی «تمدن اسلامی» ایرانیان بوده اند . و بر آن می توان افزود که : (چنانچه یکی دو مورد استثناء را به کناری نهیم) با جدا کردن ایران و عناصر ایرانی از «تمدن اسلامی» ، برای عرب ها جز قرآن و مُشتی حدیث باقی نخواهد ماند!
بغداد یک واژهء مزدیسنایی و ایرانی ست. بغ به معنای ایزد و فرشته و خداست و بغداد به معنای خدا داد و ایزدداد است. در کنار تیسفون ، پایتخت امپراطوری ساسانی پی افکنده شده است. مدارس و دانشگاه های بزرگ این ناحیه را که مرکز اصلی داشمندان و فلاسفه و عرفا و محققین علوم دینی امپراطوری اسلامی بود ساخته ایرانیان بود و به نام مدیر و مدبر و سازمانده بزرگ تاریخ جهان اسلام یعنی نظام الملک که یک ایرانی، اهل طوس و هم شهری فردوسی بود نظامیه خوانده می شده است.
آمریکایی ها باید بدانند که:ـ
تاریخ ایرانیان و هویت فرهنگی مردم ایران از سرگذشت و سرنوشت مردم این منطقه جدا نیست. ریشه ها و پیوند های این گذشتهء تاریخی و فرهنگی آنچنان ژرف و گِره خورده و دیرپا یند که اختلافات ِ دینی تسنن و تشیع یا تفاوت های زبانی فارسی یاعربی قادر به گسستن ِ تمام و کمال ِ آنها نیستند.
رهبران قدرتمند آمریکای امروز، اگر تاریخ نمی خوانند شایسته است تا لااقل به کتاب مقدس عهد عتیق ـ که می گویند به آن معتقدند ـ مراجعه کنند و سرگذشت این نواحی و نقش ایرانیان و پادشاهان ایران همچون کورش و داریوش را که به اسطوره های دینی یهودیت ـ مسیحیت بدل شده و مقام و جایگاهی در حد پیامبری یافته اند، بازشناسی کنند.
باشد تا دریابند که این نواحی را با اتکا به قدرت جهنمی تکنولوژی نظامی و با نگرش تک ساحتی انسان توسعه طلب و سرمایه سالار مغربی و با اتکا به فرهنگ اتنو سانتریک و اُرو سانتریک یا اَمریکنو سانتریک نمی توان نظم و نسق داد و با روحیه و خلقیات قلدرمنشانه ای که ریشه در اسطوره های تازه به دوران رسیدهء وسترنی و قهرمانسازی های فرهنگ گاوچرانی غرب آمریکا دارد نمی توان به تسخیر در آورد یا مطیع و منقاد ساخت. و فرهنگ 300 سالهء دموکراسی غربی را هم نمی توان بر اسب تروای تکنولوژی ویرانگر و انسان سوز ِ نظامی ی مدرن به این منطقه وارد کرد و به خصوص امریکائیان و انگلیسی ها باید بفهمند که قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم سپری شده اند و انسان هایی که در سرزمین ایران و مناطق همجوار زندگی میکنند از خواب های قرون وسطایی خود بیدارشده اند و دیگر آن روزگاران گذشته است که سرنوشت آنان را نقشه های جغرافیایی که در دفاتر ژنرال ها تدوین می شد و سیاست های استعماری طراحی و به مردم این مناطق دیکته می کرد، رقم بزنند.
در قرن گذشته انگلیسی ها چنین جنایات هولناکی را بر ضد بشریت به اجرا درآورده اند و دولت های دست ساز دروغین بسیاری را ایجاد کرده اند که ملیون ها انسان هنوز که هنوز است در آتش آن می سوزند و بلا استثنا همهء جنگ ها و کشتارهای این منطق ریشه در سیاست های استعماری غرب و به خصوص انگلیس ، قرن نوزدهم و بیستم دارد.
غرب ، به خصوص آمریکا و انگلیس باید برای همیشه درک کنند که آن سبو شکسته و آن پیمانه ریخته است. هرگونه دگرگونی سیاسی و مرزی و منطقه ای که به جبر و بر اساس منافع غارتگرانه استعماری صورت گیرد، و با قیچی ژنرال ها روی کاغذ پیاده شوند، بدون واکنش باقی نمی مانند و بهایی به طراحان و گردانندگان و صادر کنندگان این سیاست ها تحمیل خواهند کرد که قطعاً در درازمدت بسی فراتر از منافعی است که هم اکنون به جیب های گل و گشاد آنان ریخته می شود.
به آمریکاییان همهء این سخنان و بسیاری نکات و سخنان دیگر را نیز باید گفت.ـ
نویسندهء این کلمات به سهم خود کوشیده است تا گفتنی هایی را ـ اگرچه بعضی از آنها مکررند وبعضی دیگر را دیگران هم گفته اند یا می گویند ـ در این یادداشت ها عنوان سازد و به استناد عبارت مشهور «همه چیز را همگان دانند» ، از همگان بخواهد که در این لحظات خطیر پر دریغ و درد از سرنوشت میهن خود و مردم سرزمین خود غافل نباشند و هیچ یک از آنان ، دانایی خود را و سخنان خودرا و عواطف انسان دوستانه و میهن پرستانهء خود را پنهان نسازند و توانایی خود را در طبق اخلاص نهند، چرا که هرچند بسیاری ازشدنی ها ، به هر حال بیرون از ارادهء ما درحال شدن اند ومردم کشور ما را در تغییر یا جهت دادن آنها اختیار چندانی نیست با اینهمه ، دست روی دست نهادن و به انتظار نشستن و لحظه ها را سوختن نیز از دایرهء عقل و از مدار خِرد بیرون است . سکوت امروز ما گناه صعبی است که فردا و پس فردا و پسین فردائیان ِما ،هرگز آن را بر ما نخواهند بخشود. پس با اقتدا به ، سعدی که زبان فرهنگ ایران زمین است ، می باید در حد توان کوشید و سخن او را به یاد داشت که گفت:ـ

به راه ِ بادیه رفتن به از نشستن ِ باطل
وگر مُراد نیابم ، به قدر وسع بکوشم

م.سحر
پاریس ، 21.1.2007

....................................................................................

یادداشت ها :ـ

1ــ این آن نامه سرگشاده به نشانی زیر و نیز در سایت های دیگر قابل دریافت است
http://asre-nou.net/1384/bahman/26/m-sahar.html

2 ــ کسانی که لفظ «هیچی!» ی خمینی را در پاسخ روزنامه نگار فرانسوی شنیده اند، صفت بی وطنی و بی عاطفگی را در بارهء او بیرون ازحقیقت و انصاف نخواهند یافت ![ این روزنامه نگار هنگام بالا رفتن وی از پلهء هواپیماو ترک پاریس به مقصد ایران می پرسید :« اکنون که پیروزمندانه به کشور خود می روید چه احساسی دارید؟» و پاسخ می شنید که «هیچی!» ]

3 ـــ ملتی که خود در همین جنگ جهانی دوم بنا به تحقیق پژوهشگران معتبر معاصر خود قربانی یک قتل عام برنامه ریزی شده توسط دولت انگلیس بوده است. قتل عامی که به هدف نابودی مردم ایران بسیار آگاهانه قحطی بزرگی را ایجاد کرده و با جلوگیری از ورود غلات در سالهای 1917 ـ 1919 و با آفریدن آگاهانهء بلای گرسنگی در ایران موجبات مرگ بیش از 5 ملیون از هم وطنان ما را فراهم کرده بود. برای اطلاع بیشتر به نشانی زیر :ـ
http://www.shahbazi.org/pages/majd2.htm
مراجعه کنید و این چند جمله را بخوانید:ـ
«تاريخ دو سده اخير ايران سرشار از حوادث مهمی است که به دليل فقر تاريخنگاری معاصر مسکوت يا ناشناخته مانده است. تاکنون درباره قحطی بزرگ سال‌های 1917-1919 ميلادي در ايران چيز زيادی نمي‌دانستيم و اهميت و جايگاه بزرگ اين حادثه را در تعيين سرنوشت جامعه ايران، به‌ويژه صعود ديکتاتوری پهلوی، نمی ‌شناختيم. اينک به همت دکتر محمدقلی مجد می ‌توانيم با نخستين پژوهش جدّی درباره اين حادثه سرنوشت‌ساز آشنا شويم .محمدقلی مجد محققی برجسته و پرکار است. که انتشارات دانشگاهی آمريکا اخيراً چهارمين پژوهش داو را به نام:
قحطی بزرگ و نسل‌کشی در ايران، 1917-1919»

ـ4 ــ در این مورد نیز به آمریکایی ها باید گفت که :ـ
بیهوده نبود که یکی از فریبکار ترین آخوندهای ایران معاصر که ماسک لبخند او ، و ظاهر اصلاح طلب و «دموکرات منش» او جز ابزاری برای پنهان کردن وجود سراپا سالوسی و ریاپیشه وی نبوده است، سر از پا نشناخته به ابداع بدلِ هانتینگتون شما می پرداخت و به تلقین ومعاضدت یکی دو فیلسوف نمای فکرفروش ِ ایرانی ، پروژه ء « گفتگوی تمدن ها» را از جعبهء مارگیری خود بیرون می آورد تا با یک تیر دونشان بزند: یعنی نخست آنکه با برخورداری از تریبون« ریاست جمهوری» ایران، و سوء استفاده از منابر و تریبون های بین المللی، هم طرح موضوع «برخورد تمدن ها »ی فیلسوف ِ شما را یک امر اساسی و بسیار جدی جهان امروز جلوه دهد که با ابعا د خطیر و هدفمندی از سوی دنیای غرب ، خاصه آمریکا بر علیه مسلمانان جهان به کار گرفته و هدایت می شود و هم در مقام سخنگو و نمایندهء « جناح دموکرات نظام دینی» گرگ حاکمیت دینی را در لباس برّه ای سربه راه به جهانیان معرفی کند و ردای افتخار صلح طلبی را در مقام سخنگوی تنها «حکومت واقعاً موجود اسلامی» و به عنوان منادی «دیالوگ و گفتگوی تمدن ها» روی عبای خود بیندازد.ـ

ـ5 ــ خبرگزاری ها

6 ــ از منظر متولیان و صاحب نفوذان مذاهب و فرقه های گوناگون اسلامی ، بسیاری از ادیان و فرقه ها و مذاهب نامشروع ، نجس ، مرتد و ناپذیرفتنی محسوب می شوند ، همچون بسیاری از فرق و شعبات دراویش و به خصوی بهائیت و بابیت مطرود و مورد ظلم و آزار همهء آنهاست. ـ

7 ــ در این روزنامه طی مصاحبه ای با روزنامه نگار سابق و دیپلمات بعدی ، اریک رولو برای نخستین بار عنوان امام به خمینی داده شد. چنین عنوانی در طول تاریخ تشیع هرگز به هیچ ملا یا روحانی و مجتهدی اعطا نشده بود.عنوان «امام» در شیعهء اثنی عشری عنوانی مقدس و همواره خاص امامان دوازده گانه بوده است. با ترجمهء این مصاحبه به فارسی و پخش و تکثیر آن درایران برای نخستین بار یک روحانی در عالم تشیع امام خوانده شد وعدد امامان دوازده گانهء شیعی را به سیزده رسانید! دیدن چهرهء «امام » درماه و یافتن موی ریش ایشان در میان صفحات سورهء بقره پس از این «اعجاز فرانسوی ـ غربی» صورت گرفت.همینجا گفتنی است که حضورطویل المدت شیخ واپس گرایی هم چون خمینی در نجف، نام و اعتبار تاریخی این شهر را که اقامتگاه روحانیان کارسازو نامدار و خوشنامی در تاریخ مشروطیت ِ ایران بود ه به ایشان اعطا کرد به طوری که در نظر اکثریت مطلق ایرانیان که وی را نمی شناختند و حتی نام او را نیز نشنیده بودند، به نوعی میراث دار مراجع تاریخی مشروطیت محسوب شد و با برخورداری از وجود میت و اسطورهء نجف و مراجع نامدار این شهر تا حدود زیادی از تصویرکاریسماتیک و فرهمندِ تاریخی آنان ـ به ناحق ـ برخوردار گشت. ـ




یک مصاحبه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان گرامی گردانندهء سایت ِ گزارشگران از من خواسته اند تا در زمینهء اوضاع بحرانی و شرایط ِ خطرناک کشور واحتمال وقوع جنگ ، به سؤالات چندی پاسخ گویم.ـ

پیش از طرح سؤالات و ارائه پاسخ ها ـ که متآسفانه اندکی به طول انجامید ـ اشارات زیر خالی از فایده ای نیست :ـ
سخنانی که خواهم گفت ، نه از جایگاه یک کوششگر حرفه ای عرصهء سیاست طرح می شوند ، نه از جانب یک « صاحب تخصص» در امور روابط بین المللی و دهلیز های سرگیجه آور آن ها و نه از سوی « صاحب نظر» ی در زمینهء انواع تضاد ها و درگیری ها میان منافع عظیم و جهانروا و بی رحمی که در دنیای سیاست و اقتصاد در کارند. بلکه نظرات خودم را به عنوان یک شهروند ایرانی اهل ِ هنر و فرهنگ که به زیستن 28 ساله ای در تبعید ناگزیر شده است ، ابراز می دارم و بر این باورم که این سخنان هرچند به آگاهی و دانش اهل سیاست و اهل ِ حرفه نکته ای نخواهد افزود، با اینهمه ، از دارندگی ها و بررازندگی های آنان در این زمینه ها هم به طور قطع چیزی نخواهد کاست. زیرا به هر صورت ــ و به ویژه در این اوضاع خطیر و هراسناک و پردرد و دریغی که میهن ما بدان گرفتار آمده ــ نیک تر آن است که همه گونه سخن ، از زوایای گوناگون طرح و در معرض نگاه و داوری اهل نظر قرارداده شوند زیرا تا زمانی که دیدگاه ها و افکار شهروندان ـ حتی اگرنادرست یا ناموزون باشند ـ فرصت برخورد با افکار و آراء روشنفکران و مُصلحان را نیابند و مجال تضارُب اندیشه ها در عرصهء اجتماع و در برابر میدانداران حرفهء سیاست و فرهنگ فراهم نیاید ، افکار و آراء همچنان ناگزیر از ایستایی خواهند بود و درمسیر تحول ناپذیری که خواهند پیمود همچنان به «نادرستی » و «ناموزونی» خود استمرار خواهند بخشید و تأثیرات مخرّب خود رادر درجامعه باقی خواهند نهاد .ـ

پرسش هایی که دوستان با من درمیان نهاده اند ، مربوط به اموری است که اتفاقاً ، من نیز اندکی به آن پرداخته بوده ام . زیرا حدود یک سال و نیم پیش از این «نامهء سرگشاده » ای خطاب به مردم اسرائیل و آمریکا و نیز خطاب به مسئولان سیاسی این دو کشور نوشته بودم و به عنوان یک شهروند و یک شاعر تبعیدی ایرانی حاصل اندیشه های خویش و نگرانی ها و اخطار های خود را نسبت به جنگ خانمان سوزی که احتمال شعله ور شدن آن می رفت و می رود ، طرح کرده بودم*ـ
در ژانویهء سال جاری نیز طی مقاله ای با عنوان ـ «آنچه به آمریکائیان باید گفت! »** برخی از گفتنی ها را ــ تا آنجا که بضاعت فکری و قلمی ام اجازه می داد ــ در همین زمینه با هم میهنان درمیان نهاده بودم و تصور من آن است که دوستان گرداننده سایت گزارشگران ، بر اساس چنین زمینه ای ست که سئوالات ِ خود را دربارهء احتمال برخورد نظامی میان آمریکا و ایران و آثار و تبعات آن و وظایف شهروندان و روشنفکران و سیاست ورزان با من نیز درمیان نهاده اند.ـ
به هرحال خواهم کوشید تا با بهره گیری از فرصتی که این دوستان فراهم کرده اند ، ضمن تشکر ازآنان پاسخ های مختصری عرضه کنم و نظریات و دیدگاه های خود را (اگرچه اندکی غیر متعارف و تا حدودی« بیرون از رسوم جاری » ست) با خوانندگان درمیان بگذارم. ـ
م. س


گزارشگران

از جمله نگراني ها و گره هاي فكري و عمومي ايرانيان و بخصوص تحليل گران سياسي، احتمال حمله نظامي آمريكا و متحدانش و وقوع جنگي است كه آتش بيار معركه آن از سوئي سران جمهوري اسلامي و از جانب ديگر امپرياليست هاي اشغالگر هستند كه در بحرانزائي در منطقه و در طي ماههاي گذشته از هيچ كوششي دريغ نكرده اند. تا چه حد اين احتمال با واقعيات موجود و پارامترهاي سياسي اين بحران در تطابق قرار دارند؟

پاسخ: ـ

این نگرانی واقعی است و این احتمال متأسفانه وجود دارد آنچه در این زمینه می توانم گفت ، همان است که در پاسخ سؤال سوم شما به آن پرداخته ام.ـ


نقش و جايگاه روشنفكران سياسي مستقل در بحران موجود كدامند؟ و ايا اين نكته صحيح است كه يكي از اهداف مهم سياست هاي جنگ افروزانه جمهوري اسلامي خاموش كردن صدا و خيزش هاي اخير جنبش هاي درون كشور از جمله زنان و معلمان و كارگران ميباشد؟

پاسخ:ـ

روشنفکران سیاسی مستقل ، اگر روشنفکر و سیاسی و مستقل باشند از توصیه ورهنمود های امثال من بی نیازند و صد البته بحران زایی و بحران سازی ، همان کیمیای منحوسی ست که مس و مفرغ ِ قدرت خواهی مدعیان دین را در این دوران 27 ساله به «طلا»ی خالص بدل می کرده است. پیداست که این نظام از بحران تغذیه می کند و کارد و شمشیر و دشنهء او به صُلابهء بحران هایی که نو به نو می آفریند ، تیز و صیقلی می شوند.ـ
اما آنچه مسلّم است ، آن است که چنانچه نیرو ها به هم بپیوندند و صداها درهم گره بخورند، محال است که بحران آفرینی هایی که از سال ها پیش ، به بیماری مُزمن ِ این نظام متحجّر افیونی بدل شده ، کارسازاُفتد و او را در استمرار کارکرد های مخرّب سُلطه و استبداد و تداوم روش های سرکوبگر توانا نگاه دارد.ـ

گفته ميشود حجم و گستردگي نيروهاي نظامي آمريكا و وابستگانش در ادامه اعزام ناوهاي هواپيمابر و پرسنل نظامي در منطقه خليج فارس در اندازه هاي پيش از وقوع جنگ و اشغال نظامي كشور عراق است. آيا اين امر بر احتمال آغاز جنگ با ايران مي افزايد؟

پاسخ: ـ
تمرکز غول آسای نیرو های نظامی ِ بزرگترین و پر قدرت ترین کشور مدرن معاصر یعنی آمریکا در اطراف میهن ما ، قطعاً بابت بازی ها و بلهوسی های یکی دوتن از کارگزاران و نمایندگان قدرت سیاسی در این کشور نیست. مخارج کلان و بیرون از حدّ تصوری که نثار چنین بسیج بی سابقه و هولناکی می شود ، دارای آنچنان ابعادی است که اندکی توجه بدان هرگونه خوش بینی و رؤیاپردازی و «انشالله گربه است » گویی در این زمینه زایل می سازد و هرگونه سهل پنداری و آسان گیری در برابر فاجعهء محتمل را از دایرهء عقل ومدار خِرَد خارج می کند. ـ
در خوش بینانه ترین تصورات ، ایرانیان می باید این حضور متمرکز و مداوم ِ تهدید را در اطراف خانهء خود بسیار پرمخاطره و شوم ارزیابی کنند.ـ
وضعیت ایران و ملت ایران مشابه با وضعیتِ خانه و سرنشینان ِ خانه ای ست که اسباب و اثاثیهء آن را در میان خانه رویهم انباشته و پیت های بنزین را یکی پس از دیگری روی آن ریخته اند و مشتی ابله و یاوهء ناداشت و بی مسئولیت را گرداگرد آن به هروله و پایکوبی و عربده کشی واداشته اند.ـ
در چنین اوضاعی ، امکان و احتمال آن که عابری ، رهگذری یا ره گم کرده ای یا تماشاگری به اشتباه یا به عمد آتش سیگار خود را در میان خانه بیندازد یا جرّقه ای از سر خشمی یا تعصبی از گوشه ای بجهد و خانه را شعله ور کند ، نه تنها ناچیز نیست ، بلکه هر لحظه به فزونی می گراید. در چنین شرایطی ارادهء تصمیم گیرندگان جنگ افروزــ از هردوسو ــ همانقدر حائز اهمیت است که نقش اتفاقات و حادثات ِ بیرون از اراده وخارج از کنترل خِرَد و تدبیر.ـ


چنانچه و مفروض چنين اتفاقي روي دهد بنظر شما اهداف حملات نظامي مهاجمان خارجي در ايران كدامند؟

پاسخ:ـ

چنانچه چنین فاجعه ای رخ دهد، اهداف حملات ِ نظامی قطعاً منافع عالی و حیاتی ملت ایران (شامل زیرساخت ها و مراکز صنعتی ومناطق عمرانی) خواهد بود . و در هرحال هر خسارتی که به این کشور وارد شود ، مستقیماً به ملت ایران وارد خوهد شد. بنابر این در چنین قمار شوم و فاجعه باری ـ چنانچه رخ دهد ـ بازندهء اصلی ملت ایران و سپس کشور یا کشورهای مهاجم و در مرحلهء نهایی ـ احتمالاً ـ نظام متحجّر استبداد دینی خواهد بود. و ای بسا این مرحلهء نهایی به واقعیت نپیوندد و سرانجام دست اوباش مسلح و فقهای حکومتگر به عنوان «برندهء بازی» بر روی ویرانه های ایران و استخوان های سوختهء فرزندان این ملت بالا گرفته شود! پیداست که در چنین وضعیتی ملت ایران قربانی مضاعف فاجعه خواهد بود زیرا هم مخارج جنگ ناخواسته را به بهای خان و مان و فرزند و هست و نیست خود خواهد پرداخت و هم به تحمل مجدد و طویل المدت ِ بربریتی ناگزیر خواهد بود که طی 27 سال تمام ، با نام حکومت دینی و اسلامی به خشن ترین و ویرانگر ترین و جهالتبار ترین شکل ممکن بر هستی ملت ایران تاخته وسرنوشت بی شمار ی از فرزندان امروز و فردای کشور ما را بازیچهء آزمندی ها و قدرت طلبی های رذیلاانهء خود کرده است .ـ


نقش نيروهاي ضد جنگ و حاميان صلح را در داخل و خارج از كشور چگونه ارزيابي ميكنيد؟

پاسخ:ـ

نقش نیروهای ضد جنگ ، چنانکه تجربه نشان داد متأسفانه درمورد جنگ عراق ـ که تصمیم آن از پیش گرفته شده و حُکم حمله ازابتدای کار صادر شده بود ـ مؤثر نیفتاد. اما وضعیت ایران به گونهء دیگری ست و نقش نیرو های صلح طلب جهانی ــ چنانچه بسیج شوند و به سائقهء غیرت ملی و تلاش های میهن پرستانهء همهء ایرانیان داخل و خارج به دفاع از صلح فراخوانده شوند ــ در مقابله با آغازجنگی احتمالی بر علیه ایران بسیار کارساز خواهد بود زیرا :ـ
نخست آنکه ایران عراق نیست و ـ به دلائل گوناگونی که اکنون مجال توضیح و تشریح آن نیست ـ با این کشور از بنیاد متفاوت است. در عراق امکان اعتراض مردمی و کنترل ماجراجویی های صدام و حزب بعث در سطح ملی وجود نداشت . صدام حسین غیر قابل جایگزینی بود . حال آنکه در ایران نظرات ِ گوناگون ـ حتی در درون نظام ـ در کارند و بخصوص مردم ایران از نیروی بالقوه و قدرتمند اعتراض و ایستادگی در برابر بدسگالی ها و نابخردی های روحانیت مفسد و سیاهکار حاکم برخوردار و آمادهء دفاع از سرنوشت کشور خویش و فرزندان خویش اند. بنابراین ملت ایران خود می تواند همچون مدعی اصلی و مشروع این نظام در فلات ایران سربرآورد و در برابر ماجراجوئی های مشتی ملای متحجّر بی وطن بایستد و بدینگونه موقعیت ِ شطرنجبازان بین المللی را در برابر کشور ما ونیزدر برابر منافع عالی و حیاتی و ملی به حالت «آچمز» نگاه دارد.ـ
فراموش نکنیم که در ایران ملت بی گناهی وجود دارد که 27 سال است از سوی یک نظام ایدئولوژیک بنیادگرا
به گروگان گرفته شده زندانی و شکنجه شده اما هرگزصدای اعتراض او خاموشی نپذیرفته است و فریاد او ــ از حنجره های زخمی مبارزان آزادی خواه ایران یعنی دانشجویان ، زنان ، معلمان ، کارگران وجوانان همچنان به گوش می رسد و خوشبختانه همین فریاد و صدا های رساست که مردم ایران را از هرگونه اتهام ِ همبستگی با دولت ِ مستبد توتالیتر و تروریست حاکم تبرئه می کند و دست قدراتمداران جهان معاصر را درقربانی ساختن ِ مضاعف ملتی که خود سال هاست قربانی یک استبداد سیاه ِ دینی است تا حد زیادی کوتاه می کند. ـ
به ویژه آن که این حاکمیت ایدئولوژیک بنیاد گرا ، خود به همدستی و تبانی بسیاری از همین قدرت های کوچک و بزرگ بین المللی خاصه دولت های تاجر سرمایه سالاری غرب بر ایران حاکم است و درسایهء مماشات و توافقات آب و نان دار آنان است که همچنان بر سر پا ایستاده و سرنوشت ملت ما را در این دوران سیاه 27 ساله وسیلهء تجارت و معاملات اقتصادی و سیاسی قرار داده است.ـ
از این رو جلب حمایت انسانیت خاموش معاصر و بسیج افکار عمومی جهان در دفاع از ملت ایران و آرمان های آزادیخواهانه ء 150 سالهء او بسیار تأثیرگذار خواهد بود.ـ


از صداي سوم يا راه و خط سوم گفته ميشود. اين صدا چه مختصاتي دارد و چگونه صفوف خود را سازمان خواهد داد؟

پاسخ: (ظاهراً منظور شما از « دو صدا» ی اول و دوم وجود دو نظرگاه جمهوری خواه و مشروطه طلب در میان کوشندگان سیاسی ایران است به هر صورت چنانچه صاحبان این دو دیدگاه به دموکرسی اعتقاد راسخ داشته باشند در اصل و گوهر، هدف مشترکی دارند و از یک جنم اند و اختلاف آنان ظاهری و عَرَضی ست اما ا گر به روش های دیکتاتوری و سلطه گری دلبسته اند و خرقهء « دموکرات منشی » را در مقام «تقیه» همچون پردهء ساتری «بر سر صد عیب نهان» می پوشند ، چه مشروطه طلب باشند و چه جمهوری خواه ، هردو به گوهر و اصل از یک قماش اند و همچنانکه همگان آگاهند ، تاریخ جهان در سراسر قرن بیستم نه مشروطه خواه دموکرات و انسان دوست کم دیده است و نه جمهوریخواه دیکتاتورمنش و سرکوبگر مادام العُمر.)ـ
در هرصورت پاسخ به این سئوال شما ــ آنگونه که من دریافت کردم ـ این است:ـ
من هنوز صدای اول و دوم را درست نشنیده ام! که امید وارم اشکال از سنگینی گوش من باشد .ـ
به هر حال هروقت این دو صدا به یک صدا بدل شد و به گوش جهانیان رسید ، صدای سوم پا به عرصهء وجود نهاده است. تصور من این است که ــ به جز آنها که 27 سال است در قدرت اند یا شریک در قدرت اند یا تداوم این توحش، منافع حقارتبار آنان را تأمین می کند ــ همهء ایرانیان در حراست ازمنافع حیاتی ایران و در ضرورت حفظ یکپارچگی کشور و برقراری آزادی و دموکراسی برای همهء اهالی این آب و خاک آمال مشترکی دارند و در راه تحقق این آرزو ها به صورتی بالقوه هم سخن و هم آوازند. روشن است که این هدفها و این آرزوهای150 سالهء مردم سراسر این سرزمین ـ از هر تبار و تیره و قوم و زبان و نژاد و فرهنگ که بوده یا هستند ـ به ویژه در این برههء جانکاه از تاریخ ایران ، ارزش و اهمیت و شایستگی و حقانیت آن را دارند که در راه آنها صداهای اول و دوم به یک صدای بلند و سراسری و نجات بخش بدل شود و «صدای سوم» یگانه و پر طنینی ایجاد گردد .ـ
به نظر می رسد که نیرو های اجتماعی و سیاسی می باید نخست در سامان یافتن چنین برنامه ای تلاش کنند.ـ
مختصات این «صدای سوم» آن است که بیش از هرچیز و و پیش از هر مصلحت سیاسی ، گروهی یا ایدئولوژیک به حیات و بقای شرافتمندانهء انسان ایرانی و به سربلندی ایران می اندیشد و حذف ِ قطعی و بی بازگشت استبداد (در هر شکل و به هر جامه و زیر هرپرچمی) را هدف اعلای خود می شمارد و بنیاد آزادی وجامعهء دموکراتیک مبتنی بر حقوق بشر و عدالت اجتماعی را آرمان اصیل و دست یافتنی خود می انگارد.ـ

گفته ميشود كه بزرگترين و موثرترين نيروي ضد جنگ در داخل كشور آمريكا و به تعبيري شهروندان اين كشور ميباشند .آيا اين نكته يك حقيقت است؟

پاسخ:ـ

شهروندان آمریکا و مطبوعات آمریکا و روشنفکران آمریکا به طور قطع تأثیر بی همانندی خواهند داشت به شرطی که بنا بر کوشش های مداوم خود ما ایرانیان ، مظلومیت ملت ایران و حقانیت او در برابر ارتجاع داخلی و قدرت های توسعه طلب خارجی ، به روشنی در برابر دیدگان جهانیان قد برافرازد و به ویژه ، هنرمندان ، نویسندگان و روزنامه نگاران انسان دوست کشور امریکا را به دفاع از دادخواهی ملت ایران برانگیزد.ـ
در این زمینه نقش هنرمندان ، نویسندگان و کادرهای تحصیل کردهء ایرانی و ایرانی تبار ، به ویژه کوشش های جوانان و دانشجویان نسل دوم و سوم دیاسپورای ایرانی بسیار مؤثر و کارساز خواهد بود.ـ

تاثيرات تحريم اقتصادي ايران از جانب شوراي امنيت و وابستگان را چگونه ارزيابي ميكنيد؟

پاسخ:ـ

چند ملیون تن دیگررا به زیر خط فقر خواهد راند و گرسنگان ایران را گرسنه تر خواهد کرد. کلیه های بیشتری را از پهلوی فرزندان ملت ایران بیرون خواهد کشید و به حراج خواهد نهاد . تعداد بیشتری از دختران نفرین شده و بی پناه میهن ما را به دلالی حاکمیت ملایان در آغوش شیخ های شپشوی نفتی منطقه و هیولاهای قرون وسطایی حاشیهء خلیج فارس خواهد افکند و صدالبته گردن های ستبر حاج آقاهای مُحتکر و «پای تا سر شکمان » بازار سنتی و آخوندهای مُفتخوار را ستبرتر و پیداست که موقعیت «اولیاءالله» قدرقدرت و خونخوار حاکم بر ایران رامستحکم تر خواهد کرد. دست آنان را در عربده جویی ها و رجز خوانی های تبلیغاتی و نمایشات «ضد امپریالیستی» بازتر و آنان را در پیگیری سیاست های سرکوب گرانهء پیشین حق به جانب تر و هار تر خواهد ساخت. ـ
چنین تحریم هایی ، به عوض آن که نیروی مخرب نظام حاکم را محدود تر کند ، حیات اجتماعی و انسانی مردم ایران را
ـ(در زمینه های بهداشت و فرهنگ و آموزش و معیشت ) مختل خواهد کرد و خسارات بی شماری به بار خواهد آورد ـ
بنا بر این اگرهدف جامعهء بین المللی و قدرت های جهانی از این تحریم ها کیفردادان نظام و حاکمیت استبدادی ایران بوده باشد ـ که من شک دارم ـ این اقدام نقض غرضی بیش نبوده است.این گونه تحریم ها منافع و حقوق ملت ایران را پایمال می کند و بیش از پیش جیب سرکوبگران وغاصبان و دلالان و قاچاقچیان شریک در قدرت را می انبارد. ـ

جريان و پشت پرده گروگانگيري 15 ملوان انگليسي كه هم اكنون دست به افشاگريهائي چند زده اند و تيتر اخبار جهان را بخود اختصاص ميدهند را چگونه ارزيابي ميكنيد؟

پاسخ:ـ

مردم ایران در این دوران 27 سالهء حاکمیت سیاه دینی از این گونه ماجراجویی ها و فیل هوا کنی ها فراوان دیده اند وغالب آنان نیک می دانند که هنگامه گردانی هایی از این دست ، هدفی جز تولید سرگرمی های سیاسی و تبلیغاتی در جهت تحریک عوام الناس و تشجیع نیروهای سرکوبگر رژیم ندارند.ـ
این گونه شعبده بازی ها علاوه بر مصارف داخلی در دو جهتِ توأمان ِ تبلیغ و سرکوب ، از کاربرد بسیار پرمنفعتی نیز در زمینهء تبلیغات ایدئولوژیک و سیاسی در خارج از ایران ـ به ویژه در میان ملت های استعمار زده و استبداد پروردهء مسلمان جهان ـ برخورداراست . به نمایش و پز ضد استعماری و غرب و اسرائیل ستیزی ملا ها رنگ و لعاب می دهد دو عقده های سرکوفته تودهء ناس ِ مسلمان به خصوص عامهء عرب رااندکی می گشاید و آنان را به هیجان می آورد. ملایان حاکم بر ایران با برپا داشتن تعزیه ای که طی آن اسطورهء «شمشیر اسلام» در برابر اسطورهء «غرب کافرکیش» و به ویژه «اسطورهء انگلیس لعین و بدکار» برافراشته گردد ، لذت بسیاری به توده های مسلمان عرب می چشانند و زخم های ناسور تاریخی آنها را التیام می بخشند و برای خود محبوبیت می خرند و از آن نیرو می گیرند . ـ
به هر حال چنین معرکه گیری ها بیش از هرچیز به کار عوام فریبی های ضدمغربی و جلوه فروشی های به قول خودشان ضد استکباری و به قول «بعضی رفقا» ضدامپریالیستی می آید.ـ
بنظر میرسد که صحنه گردانی سینمایی که به بازیگری چند ملوانان انگلیسی و کارگردانی ملایان ایرانی در انظار جهانیان اجرا شد ، نیز یکی از همین بازی های 28 ساله بود و قطعاً آخرین آن هم نخواهد بود.ـ
البته به احتمال زیاد جنگ نفت و نزاع بر سر ِ ثروتی که در حواشی اروند رود و در اطراف و اکناف مرزهای ایران و عراق زیر آب ها و خاک ها مدفون است در این ماجراجوئی بی تاثیر نبوده است زیرا منافع و منابع نفت و گازی که در خطوط مرزی ایران و عراق موجود است بی شک هم برای استعمار مغربی جاذبه انگیز و رؤیا آفرین است و هم برای ملایان نوقدرت و نوکیسه ای که اجاق حکومتشان به آتش نفت و گاز شعله ور است. ـ

لاريجاني نماينده ارشد مذاكرات هسته اي جمهوري اسلامي بتازگي اعلام كرده كه رژيم ايران آماده تفاهم با كشورهاي غربي است. اين زيگنال را چگونه تحليل ميكنيد؟

پاسخ:ـ

نمیدانم از چه زیگنالی سخن می گوئید. ما ایرانی ها هرگز نباید این سخن «امام و رهبر و پیشوا» و بنیان گذار نظام را فراموش کنیم که به روشنی فتوی داده است که « هرجا منافع نظام ـ یعنی حفظ نظام و نه منافع ملت ایران ـ حکم کند ، احکام اساسی و اصول دین (یعنی احکام و فرامین خدا و پیغمبر ) را هم باید ملغی انگارید و زیر پا نهید» و اگر لازم بود با آنها استنجا کنید.ـ
بر اساس ِ همین فرمان و بر مبنای همین حُکم ، حضرت مرحول ، خود زهر شکست در جنگ ِ ایران و عراق را نوشید و نوشیدن جام زهر یا هر نجاست دیگری را بر جانشینان خود حلال فرمود و واجب کفایی دانست.ـ
پس آنچه از نگاه شما زیگنال ارزیابی می شود عین «حکم و فتوای امام» است و تا زمانی که چنین حاکمیتی بر مقدرات و سرنوشت ملت ایران فرمان می راند ، هیچ اصول و هیچ قاعدهء اخلاقی و شرعی و عرفی و انسانی در جهان موجود نیست که به نفع حفظ حاکمیت ملایان قابل فروش و معامله نباشد. نظامی که قطب نمای سیاسی خود را بر فتاوی آیت الله خمینی تعبیه کرده است ، در فروش ایران و منافع ملت ایران و برباد دادن هست و نیست ِ او ـ به شرط آن که به حفظ و استمرار حکومت ملایان کمک کند ــ همچنان که بار ها شاهد بوده ایم ــ ذره ای درنگ نخواهد کرد. پس در توضیح «زیگنال» های این نظام به این بیت نظامی گنجوی بسنده کنیم که گفته بود:ـ
گر ملک این است و گر این روزگار
زین دِه ِ ویران دهمت صدهزار !ـ

در حال حاضر چه تحليلي از افكار عمومي داخل و خارج كشور در مورد جنگ داريد؟ با توجه به اينكه برخي از احزاب و نهادهاي چپ در اروپا بنوعي همسوئي با رژيم ميپردازند و تنازعات موجود و سياستهاي جنگ افروزانه رژيم جمهوري اسلامي را كه ميتواند فجايعي غير قابل جبران بلحاظ انساني و اقتصادي ببار آورد، ناديده مي انگارند

پاسخ:ـ

تا آنجا که من می دانم در ایران یک اجماع ملی به نفع صلح موجود است.ـ
البته بخش نسبتاً وسیعی از مردم ایران نیز در اثر تبلیغات ملایان به دام فریبی افتاده اند که مسئلهء صنایع هسته ای را با تردستی و شیوه ء خاص گردانندگان این نظام تا حد یک مسئلهء حیثیتی و ملی در ایران ارتقاء داده و تا حدودی حمایت بخشی از مردم رادر دفاع ازسیاست های ماجراجویانه و خطرناک قشری ترین و متحجر ترین نیروهای استبدادی حاکم جلب کرده است. با اینهمه در ماه های اخیر ،خوشبختانه مردم ایران یا دیدن لجام گسیختگی های یک روانپریش نادان خرافاتی ــ که قبای ریاست جمهوری این نظام به نحو مضحکی درخور و برازندهء قامت اوست ــ ونیز با نگریستن و اندیشیدن درباره آیندهء ایران و سرنوشت هولناک ملتی که فرمان ِ قطار بی ترمزش در دست ِ مشتی جن زدهء کف به دهان ِ بی مسئولیت افتاده است ، به خود آمده اند وروز به روز آگاهی ملی در زمینهء مشکلاتی خطیری که حکومت ملایان ایجاد می کند و ماجرا هایی که می آفریند ، هردم افزونتر و گسترده تر می شود.
اعتراضات و جنبش های صنفی و مطالباتی معلمان کارگران و نیز حرکت های اعتراضی زنان ایران و حضور فعال جنبش دانشجویی در سراسر کشور ، خود نشانهء گویای وجود و بروز و گسترش این آگاهی ها نیز هست.ـ
این جنبش های مطالباتی پیش از هرچیز میوهء آگاهی اند و دربنیاد و به گوهر، ظهور و نمود اعتراض مردم ایران به استبداد دینی حاکم اند و معترض به پدیده ها و محصولات شوم وسیاست های ویرانگر واقدامات ضدفرهنگ و ضد اخلاق و ضد پیشرفتی هستند که ثمرهء ناگزیرو محتوم این نظام ناهمزمان (آناکرونیک) و ضد ایرانی ست.ـ
جهانیان نیز چنانچه ، متأثر از تبلیغات و منافع قدرت های اقتصادی و سیاسی کشورهای متبوع خود نباشند ، به گوهر عدالتخواه و طالب صلح اند.ـ
آنچه می ماند رساندن اطلاعات واقعی و صحیح جهت گسترش شناخت و آشناکردن جهانیان با چند و چون شرایطی ست که زمینه ساز تهدید های نظامی اند وطبل و شیپور جنگ را پر طنین تر و کرکننده تر می سازند.ـ
می باید تصویر درست و روشنی از ایران و حقیقت ملت ایران و موقعیت او در برابر ستم و جور ی که حکومت ملایان بر او تحمیل می کند به جهانیان ارائه شود گسترش چنین اطلاعات و آگاهی هایی در سطح افکار عمومی جهانیان و وجدان های بیدار بشری هرگز به خودی خود فراهم نمی شوند. از این رو نخستین کسانی که می باید در ایجاد این آگاهی ها بکوشند مردم ایران و بخصوص ایرانیان برونمرزی (تبعیدی و مهاجر) اند.ـ
خاصه در میان آنان نقش کسانی که در زمینه های علمی یا اقتصادی نقش برجسته یا موقعیت درخشان تری یافته اند بسیار اهمی تدارد و می توان گفت که وظیفهء انسانی و ملی آنان است که دین خود را در این خصوص نسبت ملت ایران و میهن خود ادا کنند.
ایرانیان باید با تمام توان در برابر جنگ افروزی بایستند چه در داخل و چه در خارج از کشور.ـ
در داخل ایران هرچه انتقادات و اعتراضات نسبت به لجام گسیختگی ها و ترمز دریدگی های روحانیت نادان و خشونت طلب حاکم پر رنگ تر و توانمند تر گردد به همان نسبت فاجعهء جنگ از کشور ما دورتر خواهد شد زیرا تضعیف استبداد دینی و تقویت جنبش آزادی خواهی و دموکراسی طلبی در ایران، زمینه های جهالت و تند روی و جنگ طلبی را محدود و شرّ اشرار جنگ طلب داخلی را از سر این کشور دور تر خواهد ساخت.ـ
بنا بر این کارساز ترین نیرویی که می تواند خطرجنگ وخطر نابودی ایران را به خردمندانه ترین و کم هزینه ترین روش ها کاهش دهد و به مرز صفر برساند همانا قدرت لایزال انسان های ایرانی و نیروهای کارساز ملی است.
کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من!ـ
در این خصوص هرگونه اعتراض اجتماعی و صنفی و عقیدتی در برابر نظام استبدادی حاکم ، به گوهر از عنصر صلح طلبی مشحون است ، زیرا هرگامی که استبداد به عقب بردارد گامی ست که نادانی و ماجرا جویی در جامعه ما به عقب نهاده است . پیداست که وجود دموکراسی و مشروعیت نظام سیاسی مبتنی برحاکمیت ملی ، موقعیت ایران را در برابر جهانیان تقویت خواهد ساخت و عنصر خرد و تدبیر و اجماع ملی را بر امور خطیر مربوط به سیاست های داخلی و خارجی کشور جاری و حاکم خواهد گردانید و بداندیشی های سیاست های استعماری و منفعت جویی زورمندان و قدرتمداران جهان معاصر را در برابر ملت ایران محدود و تابع قواعد و قوانین پذیرفتهء بین المللی خواهد ساخت.ـ
پس آن نیرویی که می باید کمر همت بر میان بندد و سایهء جنگ و شومی و پلشتی و استبداد را از ایران دور سازد از هیچ منبعی جز آگاهی و اراده ملت ایران سرچشمه نخواهد گرفت و خوشبختانه در ملت ایران چنین توانمندی و پتانسیلی موجود است و در سراسر تاریخ کشور ما واقعیت یافتن و به عمل در آمدن ِ این توانمندی و این نیروی مکنون و متمرکز هرگز تا این اندازه فوریت نداشته و ضرورت نیافته بوده است.. ـ

با تشكر از شما
بهروز سورن

یک نامهء سرگشاده

  • این نامهء سرگشاده در ژانویهء 2006 انتشار یافته است
  • اما از آنجا که مضمون آن همچنان موضوع خطیر و دهشتناک دوران ماست
  • آن را همراه با یک مقاله و یک مصاحبهء دیگردر همین زمینه دراینجا انتشار می دهم
  • نامهء سرگشادهء یک شاعر ایرانی

    ایران: یهودستیزی، بنیادگرائی دینی و کوشش های هسته ای
    ( سخنی با ملت های آمریکا و اسرائیل و اخطاری به تصمیم گیرندگان و مسئولانِ این دو کشور)
    • چند صباحی ست که هنگامه گردانان حکومتِ دینی در ایران دست به بازی پرخطری زده اند و چنانکه همگان اطلاع دارند، از زبانِ لُعبتکی که به لطایف الحیل بر کرسیِ نمایشِ «ریاست جمهوری» رها کرده اند؛ پردهء جدیدی از معرکه های شومِ بیست و هفت سالهء خود را به نمایش نهاده و مضحکهء بیمارگونه ای در ضدیت با یهود و اسرائیل به نام «حکومت ایران» در جهان به راه انداخته و بدین گونه ملت ایران و آیندهء کشور ما را در معرض ِ خطری بسیار جدی قرار داده اند.ـ
      ظاهراَ حاکمانِ دینی در ایران برای تحکیمِ قدرتِ خود به دخالتِ نظامی آمریکاو به خصوص اسرائیل نیازمند شده و بنیانِ تحریکات خود را بر این « نیاز و ضرورتِ» شوم و نفرت انگیز نهاده اند. تحریکاتی که خطر دخالتِ نظامی صاحبانِ قدرتِ دنیای معاصر را در پی دارد! و احتمال می رود که کشور و ملت ما را به روزگاری سیاه تر از آنچه که هست گرفتار سازد !ـ
      در چنین وضعیتی ، من بیش از هرچیز از بمباران ِ مراکز اتمی در ایران وحشت دارم . آن گونه که حملهء نظامی و خطر ورود به خاکِ ایران از سوی آمریکا را آنقدرها فاجعه بار نمی یابم که بمباران هوایی مراکز اتمی را.ـ
      از این رو به عنوانِ یک ایرانی که از سرنوشتِ کشور و آیندهء مردم سرزمین خود اندیشناک است، نه به عنوان شهروندِ اهلِ سیاست، بلکه در جایگاه شاعری که تجربهء رنجِ تبعید و فرصتِ نگاهی از بیرون به تاریخ کشور و فرهنگِ سرزمینِ خود را یافته، وظیفهء خود می دانم تا به سهمِ خود - هرچند کوچک – نسبت به فاجعهء شوم و جبران ناپذیری که احتمالِ وقوعِ آن چندان بعید نیست، با دردمندی تمام به جامعهء جهانی هشدار دهم و خصوصاً ملت ها و دولت های آمریکا و اسرائیل را از اقدام در ارتکابِ حادثه ای شوم و دهشتبار برحذر دارم. زیرا سخنان ِ من از زاویه و نگاه و نظری طرح می شوند که احتمال دارد از دیدهء حس و ادراک مردمِ آمریکا و اسرائیل ، به خصوص قدرتمدارانِ این دو کشور پنهان بمانند !ــ
      گفته شد که آنچه بیش از همه وحشت آفرین است بمباران مرکز اتمی است، زیرا فاجعهء انسانی و طبیعی چنین جنایتی ، نه تنها دامنِ انسان ها و موجوداتِ زنده را خواهد گرفت بلکه سرزمین ما را برای ابد آلوده و تباه خواهد نمود و نسل های آتی و نیامدهء کشور ما را نیز دچارِ خطر نیستی خواهد ساخت.ــ
      فراموش نباید کرد که این مراکز به هرنیّت و به سائقهء هرگونه تفکّر یا توهّمی و بنا به هر هدف مشروع یا نامشروعی که بنا شده باشند، به سرمایهء ملی ما و به قیمتِ قوتِ لایموتی که از سفرهء مردمِ رنج دیدهء ایران ربوده شده ، یعنی از حاصلِ خون و محنتِ مردم ، بر خاکِ میهن ِ ما و در کنار آبادی ها و خانه های مردم ِ بی گناه کشور ما بنا شده است و تخریبِ آنها تنها تخریبِ ساختمان ها و سرمایه های مردم ما نیست، بلکه ویران کردن جهان و محیطِ زندگانی انسان ها و آلودن ِ آب و خاک و رُستنی ها و مائده های طبیعی ِ سرزمینِ ما نیز هست. الی الابد!ــ
      از این رو اَحدی در این جهان ، بنا به هیچ دست آویزی اعم از سیاسی، اقتصادی، عقیدتی و غیر آن ، حق ندارد که انسان های بی گناه معاصر و نیز کودکانِ آیندهء سرزمین ما را از حقّ حیات محروم سازد! و سنگ ها و صخره ها و چراگاه ها و آب های گوارا و کمیاب و زندگی بخش ِ چشمه ها و جوبار ها و کاریز های ما را که طیّ هزاران سال همچون میراثی بکر و سر به مُهر از پدرانِ خود دریافت داشته ایم، به سموم نفرت انگیز و جهنمی رادیو اکتیو و تشعشعات زندگی سوز اتمی بیالاید و دوزخ انسان کُش ِ دهشتناکی برای آیندگان به یادگار نهد، و بدین گونه از بوته ها و نهال هایی که بر خاکِ کشورِ ما می رویند دانه های تلخ نفرت و میوه های زهرآلودهء نفرین و ننگ به بار آورد!ـ
      نه ! چنین آیندهء هولناکی نه تصور کردنی ست و نه به هیچ دستاویز و بر بنیادِ هیچ دلیلِ موجهی اجازهء ارتکابِ چنین جنایتی ، به احدی از ابناء بشر داده شده است!ـ
      ملت و کشور ما زلزله های ویرانگر و فروبلعنده را تاب می آورد چرا که خساراتِ آن ، نتیجهء نیروهای کور و کنترل ناشدنی طبیعت است و تحمل کردنی ست. زیرا مردم حواله به تقدیر می کنند یا تسلیم نظام ِ قهاّر و مهار گسیختهء طبیعت می شوند. اما بمباران مراکز و تأسیساتِ اتمی یک کشور که به فرمانِ یک یا چند انسانِ حقیقی و حقوقی، صاحبِ شناسنامه و هویت و ملیت صورت می گیرد و به وسیلهء انسان های بالغ و آگاه برفراز ِ آسمان ِ شهرها و روستاها به اجرا در می آید ، نیرو و ارادهء کور طبیعت نیست ، یک اقدامِ از پیش اندیشیده شده و سازماندهی شده بر ضدِ بشریت است، از این رو انگشتِ اتهام جامعهء انسانی ، افراد و دولت هایی را که در چنین جنایتی شرکت داشته اند، به جهانیانِ امروز و آینده نشان خواهد داد و حسّ انتقام و نفرتِ عظیمی که از وقوع چنین فاجعه ای بیدار می شود، دامن ِ مرتکبین یا میراث داران آنها را خواهد گرفت !ــ
      بر مبنای حسّی چنین اندیشناک و دلهره ای چنین دردآور است که می خواهم ، صمیمانه محض اطلاع و اِخبار ِ قدرتمداران ِ دوران و آن ها که بیش از دیگران در مظان و معرض ِ خبط و غفلتِ جبران ناپذیرند، نکاتِ چندی را بیان دارم و امیدوار باشم که دولت های آمریکا و اسرائیل هرگز دست به چنین اقدامِ جنایتکارانه ای بر علیه مردم ایران نزنند و امیدوار باشم که این دو کشور درک کنند که :ـ
      مردم ایران – بالقوّه یا بالفعل – هرگز دشمن آمریکا و اسرائیل نیستند!ـ
      ایران تاریخاَ سرزمینِ مقدس ِ یهودیان محسوب است و تنها کشوری ست که پادشاهانِ بزرگش کوروش و داریوش هخامنشی ، از نظرگاهِ بنی اسرائیل در زُمرهء قدیسان محسوب اند و نامِ آنان در کتابِ مقدس به نیکی و ارجمندی یاد شده است!ـ
      کورش ، پادشاه بزرگ ایران ، بنا به روایتِ تورات نجات بخش ِ قوم یهود است. و داریوش هخامنشی در کتیبه های خود آرزو کرده است تا کشورش از دروغ و اهریمنی و آزار و آسیب درامان بماند! این پیوندِ دینی وعاطفی و تاریخی و اسطوره ای با قومِ یهود، برای ما به ویزه در این دوران، بسیار مغتنم و مبارک است.ـ
      ایرانیان به لحاظِ تاریخی ، فرهنگی و سیاسی یا اقتصادی ، هیچ دلیلی برای دشمنی با اسرائیل ندارند و هرگز دشمنِ این کشور نبوده اند! هرچند در ایران نیز مثلِ بسیاری از کشور های جهان – همچنان که در خودِ اسرائیل – هستند عدالت خواهانی که نسبت به سرنوشت مردمِ فلسطین حساسیت نشان می دهند یا با این مردم رنج دیده همدلی می کنند!ـ
      این مسئله در کادرِوجدانیاتِ انسان های روشنفکر و نیز در حوزهء اعتقادی افرادی مطرح است که به سائقهء اشتراکاتِ دینی یا قومی ، یا زبانی یا به دلائلِ هومانیستی با عرب های فلسطینی همدردند. وجود اینگونه عقاید، هرگز به معنای دشمنی ایران و ایرانیان با یهودیان و اسرائیل نیست، زیرا ایران یک کشور عربی نیست و هرگزدر تضاد و تقابلِ ریشه دار و کهن میان ِ اعراب و اسرائیل شرکت نداشته و نخواهد داشت!ـ
      زیرا هرگز منافع ملی و امنیتِ سیاسی ، اقتصادی و مرزی کشور ما با اسرائیل تضاد و تقابلی نداشته و ندارد، در حالیکه این تضاد و تصادم ، همواره با نیروی مقابلِ اسرائیل یعنی با اعراب متأسفانه موجود بوده است. جنگِ خونین و ویرانگر هشت سالهء ایران و عراق - که در آن بسیاری از کشورهای عرب فعالانه شرکت داشتند – نمونه ای از این تقابل و تصادم است.ـ
      پس ایرانیان دلیلی برای دشمنی با اسرائیل ندارند. حسابِ حکومت دینی و ایدئولوژیکِ فعلی از مردمِ ایران جداست، زیرا این حکومت که به اُمّتِ واحدهء مسلمان معتقد است و صاحبِ تفکّری بالذات ضدِّ ایرانی ست و تاریخِ حیاتِ خود را ادامه و استمرار ِ موجودیت و سیر ِ تاریخ ایران نمی داند و اصولاَ نه تنها هویت و بنیادهای تاریخی کشور ما را به رسمیت نمی شناسد، بلکه در صددِ نابودی میراث و مظاهرِ مدنیتِ ماست.( ساختنِ سدِ سیوند جهتِ ازمیان بردن آثارِ باستانی و سرگذشتِ تاریخی و فرهنگیِ مردم این سرزمین تنها یک نمونه از ضدیتِ ماهوی این نظام با تمدن و تاریخِ ایران است!)ـ
      حسابِ چنین دولتی که بدتر از بیگانه و قومِ اشغالگر در ایران عمل می کند ِ از حسابِ مردم ایران جداست.ـ
      اقلیتِ یهودی ایرانی همواره از ایران دوستان و وطن پرستانِ سرزمین ما بوده اند و همواره در پیشرفت های علمی و اقتصادی و فرهنگی کشور ما نقش مهم و کارساز داشته اند. از این رو دولتمردان فعلی اسرائیل مجاز نیستند که میان مردم ایران و یهودیان جهان درّهء هولناک ایجاد کنند! یعنی در میان مردمِ ایران بذرِ کینه بیفشانند و حس ِ انتقام جویی آنان را برای همیشه بر ضدِ اسرائیل و یهود برانگیزند و ملتِ ایران را واردِ جبههء اعراب سازند. این همان خواسته و هدفِ شومی ست که حاکمیتِ ویرانگر و متحجر حاکم بر ایران تعقیب می کند و هذیانات و عربده جویی های رذیلانه و در عین حال مضحکِ احمدی نژاد بر ضدِ یهودیان و بر علیه اسرائیل ، دلیلِ مؤکّدی است بر حقیتِ این سخن!ـ
      به تأکید و مکرراَ می گویم که دولت اسرائیل هرگز نباید چنین هدیهء بدیمنی به حکومتگران ِ بی وطن ِ امروزی ایران تقدیم دارد و بدین گونه زمینه سازِ ترویج آنتی سمیتیزم و ضد سامیگری ِ مزمن و ریشه دار ِ دنیای مسیحی غرب، در ایران گردند یعنی بذر نفرتی بیفشانند که هرگز در سرزمین ما جوانه نزده بوده است!ـ
      مردم اسرائیل و جامعه یهودیان ِ جهان باید بدانند که دولتِ اسرائیل برای حفظِ امنیتِ خود در منطقه به ایرانی نیازمند است که ملتِ آن به آرزوهای دیرینهء خود یعنی دموکراسی و لائیسیته دست یافته باشند و گرنه ایرانی که آب و خاک و هوای اجتماعی ، فرهنگی و روانیِ آن مساعدِ روئیدنِ بذرهای کینه و نفاقِ ایدئولوژیک و دینی و نژادی گردد و عنصرِ ایرانیت و هویتِ تاریخی و فرهنگیِ ایرانیان در کورهء استبداد ِحاکمیت ایدئولوژیک و بنیادگرایی اسلامی ذوب شود؛ کشور و جامعهء ایران هرروز بیش از پیش در پوستهء اسلامی - که جز عنصرِ عربیت چیز دیگری نیست - پوشیده و فرورفته تر خواهد شد و چنانکه خواستِ ملاّ های متحجّر و حاکمیتِ بنیادگرای امروزی ست ( 1) ، ایران به جبههء اعراب خواهد خزید و قدرت و قوت و پتانسیل کشوری همچون ایران با هویتِ غیر ِ عربی به نام اسلام در خدمتِ نیاتِ اعراب و نتیجتاَ در مقابل ِ اسرائیل قرار خواهد گرفت!ـ
      و نیز همینجا، به عنوانِ یک هم وطنِ کوچکِ شما ، یا هم وطنِ پدران شما، از اسرائیلیان و یهودیان ایرانی تبار صمیمانه می خواهم که با کوشش در آگاهی و اقناءمردم و دولتمردانِ آمریکا و اسرائیل ، مردم و میهن و سرزمینِ آباء و اجدادی خود را از دامِ هول آوری که بخشی از روحانیتِ حریص و قدرت طلب و بی وطنِ شیعی پهن کرده است ، درامان نگاه دارند و مطمئن باشند که کوشش و همدلی آنان را وجدان ِ عمومی ملتِ ما همواره پاس خواهد داشت و دریابند که شایسته است تا در این لحظهء تاریخی ، ایران را در بلایی که به آن گرفتار آمده و پیش ِ روی چاهی که سر ِ راه ِ ملتِ ما تعبیه شده است تنها نگذارند تا تصویرغرورآفرینی از حق شناسی و سپاسمندی قومِ یهود در قبال ِ تاریخ ایران و مردم این سرزمین بر لوح ِ ضمیر ملتِ ما به جای مانَد و صفحهء تابناک و زیبایی از این وامگزاری تاریخی و انسانی و عاطفی و دینی و فرهنگی در دلِ یهودیانِ جهان و ملتِ ایران رقم زده شود و جاودانه گردد.

      ***

      درمورد آمریکا نیز باید گفت که علی رغم ِ شرکتِ نابخردانهء حکومتِ وقتِ آمریکا در کودتای سالِ1953 بر ضد دولتِ ملی دکتر محمد مصدق و آزردگی ِ شدیدِ ملت ما از کودتاگران (2)، مردم ایران قلباَ و تاریخاَ با آمریکا که سراسر ِ تاریخ خود را درگیر مبارزه برای رهایی از سلطهء اروپائیان و کوششگر پی ریزی و استحکام بنای آزادیبوده، دشمنی ندارند.ـ
      در فاجعهء 11 سپتامبر، تنها کشوری که جوانانش بلافاصله به خیابان ها آمدند و برای تسلی و همدردی با مردم آمریکا شمع افروختند، ایران بودـ
      آمریکائیان نباید از یاد ببرند که اشغال سفارت آمریکا ، نه به جهتِ تنبیه یا مبارزه با دولتِ این کشور ، بلکه در مرحلهء نخست برای تسلطِ روحانیتِ متحجر شیعی و نابود کردنِ آزادیخواهان و گروه های سیاسیِ رقیب طرح ریزی شد و هدفِ آن پیش و ببیش از آن که ضربه ای به منافع آمریکا باشد، تسلط بر اوضاء داخلی و تسخیرِ کاملِ قدرتِ سیاسی و برقراری حاکمیتِ ولایتِ فقیه و نتیجتاَ نابودی آرزوهای آزادی خواهانهء ملتِ ایران بود. پس بهای این گروگان گیری را ، بیشتر و پیشتر از آمریکا، ملتِ ایران پرداخته است و همچنان می پردازد! از این نمایش و سیرکِ ضّدِ آمریکای که بیش از یک ربع قرن است به کارگردانی بخشی از روحانیتِ متحجر و غدّار ِ شیعی در ایران به اجرا درمی آید، هیچ آمریکایی ضرر و آزاری ندیده است بلکه بهای آن را ملتِ ایران پرداخته که کودکانش به واسطهء تحریم های اقتصادی گرسنگی کشیده و بیمارانش از بی دارویی مرده اند، و فرزندانِ شجاع و آگاهش به اتهاماتِ گوناگون اعدام شده یا به زندان ها و شکنجه گاه های نظامِ اسلامی فرستاده شده اند. مهاجران و تبعیدیانِ جان به در برده اش ، به جُرم ایرانی بودن و منتسب بودن به کشوری که در آن نظامِ تروریستیِ «جمهوری اسلامی» حاکم است ، در اکثر کشور های غربی تحقیر شده و انواع اهانت ها و برخورد های شرم آور نژاد پرستان را شاهد بوده اند و با رفتارهای تبعیض آمیز و خفت بار فراوانی در محیط اجتماعی و شغلی خود در کشور های میزبان روبرو شده اند!ـ
      در دورانِ انقلابِ مشروطیتِ ایران، آمریکا به چشمِ برادر و یار در نظر مبارزانِ آزادی خواهِ صدرِ مشروطیت حضور و نمود داشت.ـ
      اخراج کارشناس مالیهء ایران یعنی مورگان شوسترِ آمریکایی ، به هنگامِ اولتیماتوم روس ها در تاریخِ 1911 شورش مردم ایران را در پی داشت و یکی از زیبا ترین تصنیف ها و آواز های دورهء مشروطیت به وسیلهء شاعر و هنرمند بزرگِ ما عارف قزوینی ، در ستایش او و در مخالفتِ با اخراج وی سروده و در کنسرت هایش اجرا شد! کنسرت هایی که شوستر آمریکایی را به یکی از قهرمانان ملی ایرانیان بدل ساخت:ـ
      « ننگِ آن خانه که مهمان ز سر خوان برود
      جان نثارش کن و مگذار که مهمان برود
      گر رود شوستر از ایران رود ایران بر باد
      ای جوانان مگذارید که ایران برود!»ـ
      در دوران جنگِ جهانی دوم و اشغالِ شمال و شمالِ غربی کشور ما به وسیلهء ارتش سرخ شوروی؛ شخص استالین و نوکرش باقروف صحنه گردانِ اصلی توطئه ای بودند که به نامِ «دولتِ مستقل آذربایجان» شمال غربی کشور ما را در معرض خطر تجزیه قرار داده بود.
      در این ماجرا، اگر یاری آمریکا و تهدید وی بر علیه شوروی نمی بود ، این عزیز ترین و کهن ترین بخش از خاکِ کشور ما طعمهء روس ها می شد و و این خاطره هرگز از روح و جان ایرانیان محو نشده است و از این بابت حق شناسی ملتِ ایران از ملت آمریکا همچنان برجای خود باقیست.
      هم اکنون جامعهء ایرانیانِ مقیم آمریکا به لحاظِ علمی ، اقتصادی و فرهنگی از درخشان ترین و کارآمد ترین اقلیت های مقیم آمریکا هستند و نقش بسیار مهم و کارسازی در آن کشور دارند! بسیاری از کسان و بستگان و فرزندان مردم ایران که غالباَ از دانش آموختگان ایرانی هستند و به سرمایهء ملتِ ما پرورش یافته اند ، هم اکنون در آمریکا به سر می برند و به واسطهء وجودِ آنان میان ِ ملتِ ما و جامعهء آمریکا پیوندی عاطفی و انسانی برقرار شده است، به طوری که دل های مردم دوکشور را به هم نزدیک ساخته و در سرنوشتِ یکدیگر شریک کرده است.
      این واقعیتی ست که از سال ها پیش، به خصوص پس از تسلط بنیادگرایانِ اسلامی بر کشور ما، ذهن و روح و بازو و خلاقیتِ بخشِ مهمی از پتانسیل ِ هوشمند ایرانی در آمریکا مشغولِ ساختن و آفریدن است، از این رو، هرگونه اقدام ماجراجویانه و ضدِ ایرانی ِ مسئولانِ آمریکایی از دیدهء انتقاد و اعتراض آنان پنهان نخواهد ماند. پیداست که ایرانیان و ایرانی تبارانی که در توسعه و پیشرفت های علمی و اقتصادی و فرهنگی جامعهء آمریکا شرکت دارند و در مقام شهروند یا مقیم، به دولت آمریکا مالیات می پردازند، از این حق برخوردارند که به انواع صورت های ممکن و مشروع، اعتراض کنند و افراد و احزاب و نیروهایی را که به نام دولتِ آمریکا برضد ملتِ ایران فاجعه آفریده اند ، ناگزیر از پرداخت تاوان و از کردهء خود پشیمان سازند!
      ما با آمریکا همسایه نیستیم و میخواهیم که این کشور با ما روابط اقتصادی ، سیاسی ، علمی ، فرهنگی عادلانه و انسانی داشته باشد. ما که نفت و فرش و و پسته و زعفران می فروشیم ، هیچ عیبی در آن نمی بینیم که به آمریکا هم بفروشیم و ما که ماشین آلات و مصنوعات مدرن صنعتی را خریداری می کنیم، هیچ ایرادی در آن نمی بینیم که از آمریکا نیز خریداری کنیم.
      خواستِ ما یک رابطهء عادلانه و بر اساس حقوق برابر است و می دانیم که در مسیرِ تکوینی تاریخِ آمریکا ، برای استقرار آزادی و برابری مبارزاتِ طولانی صورت گرفته است. و آزادی اروپا ، هم در عرصهء نظر (فکر دموکراسی و حقوق بشر) و هم در عرصهء عمل (دخالت نظامی بر ضد فاشیسم) مدیون آمریکاست. این خواستِ مشروع و انسانی ِ ایرانیان را بسیاری از مردم ِ آمریکا به خوبی درک می کنند!
      چنین است که مردمِ ایران هرگز انتظار ندارند که حرکاتِ تجاوزگرانه و نا سنجیده از سوی دولت آمریکا بر ضدِ مردمِ ایران صورت گیرد و اختلافِ دولتین ِ ایران و آمریکا را به یک کینهء تاریخی و فراموشی ناپذیر میان دو ملت بدل کند!
      آمریکا می باید در خصوص ِ ایجادِ مودّت با مردم ایران ( و نه با حکومت ایدئولوژیک، متحجّر و جنایتکار فعلی) بکوشد. ایرانیان عمیقاَ وطن دوست اند و غیرتِ میهنی دارند. چنین حمله ای یک فاجعه ، هم بر ضدّ ایران و هم در دراز مدت بر ضدّ آمریکاست.
      دولتِ آمریکا می باید از ایجاد چنین درهء هولناکی میانِ مردم ما و ملت آمریکا به شدت خودداری ورزد. زیرا در صورتِ حملهء آمریکا به ایران ، علاوه بر آن که دشمنی مردم، بر ضدّ این کشور ریشه دار و آشتی ناپذیر خواهد شد، به صورت خطرناکی بر ضدّ آزادی و دموکراسی در ایران عمل خواهد کرد، چرا که مردم ایران را با شدت و حدّتِ بسیاری به گردِ حکومتِ مرتجع و ضدّ آزادی حاکم متحد خواهد ساخت و سلطهء استبدادِ دینی و اسلامیسمِ رادیکالِ سیاسی را در کشور ما و نیز در منطقه مستحکم تر خواهد نمود و تخم انواع بن لادن های بین المللی، از سودان و سومالی و الجزایر و مراکش گرفته تا اندونزی و ترکیه و پاکستان را زیر پر و بال ِ توحش ِ دهشتناکِ خود پرورش خواهد داد و سرانجام دولت های کاسبکار و سیاستمدارانِ تاجر اروپا را از منافعی که بیش از یک ربع قرن اندوخته اند و به بهای خون و شکنجه ملتِ ایران و ویرانی کشور ما به خزائن ِ سرمایه داران اروپایی ریخته اند ، از کرده خویش پشیمان خواهد کرد!
      ایرانیان که بیش از یک چهارم قرن، انواع صدماتِ این رژیم را با گوشت و پوست و خونِ خود آزموده اند ، بی شک روش های خاص و بومی این نظام و انواع حیله ها و ترفند های گردانندگان آن را بسیار بهتر از سیاست شناسان و تحلیل گران و جامعه شناسان و طراحان و استراتژیست های عالیمقام اروپایی و آمریکایی درک می کنند؛ به خوبی می دانند که سخنانِ تحریک آمیز یک عروسک خیمه شب بازی به نامِ احمدی نژاد چه معنا دارد و به واسطهء شناختی که از سننِ مذهبی و روحیاتِ ملی خود و و فریبکاری و شعبده پردازی های روحانیون دارند، نیک دریافته اند که مافیای حکومتِ دینی و گردانندگان استبدادِ مطلقهء فقها با طرح عبارات و شعارهای آتش افروزانه، چه حوادثی را آرزو می کنند!
      مردم ما به خوبی آگاهند که یک حملهء نظامی آمریکا یا اسرائیل (و به خصوص اسرائیل) موقعیتِ ملایان ایران را هم در جهانِ عرب تقویت خواهد کرد و هم بسیاری از مسلمانان را در پنج قارهء جهان به حمایت از آنان برخواهد انگیخت و از همه بدتر به روحانیون حکومتگرِ ایران فرصتِ تجهیز دوباره و سازماندهی ایدئولوژیک و روانی نیروهای ملیونی ِ جهل و تاریک اندیشی در کشور ما را خواهد داد. نیروهایی که بیش از یک ربع قرن روی آنها کار شده و در سایهء بذل و تبذیر ِ ثروتِ ملی به اعتبار و موقعیت های سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی دست یافته اند!(3)
      باید دانست که بسیاری از این جمعیتِ چند ملیونی داخلِ ایران ، برای شهادت آمادگی یافته و برای سفر پارانویاک و هذیانی خود به «بهشت» ، از انگیزه ها و جاذبه های عینی و ذهنی کافی برخوردارند. از جمله انگیزه های عینی آنان این است که : حفظِ نظامِ استبدادِ دینی به منزلهء حفظِ موقعیتِ اجتماعی و سیاسی و استمرار ارضاء عقده های فروخورده و سرکوفتهء آنان و حفظِ منافع مادّی و زمینی و ارتزاق روزانهء آنهاست. بنا بر این حاضرند به قیمتِ جانِ خود از این منافع دفاع کنند.
      انگیزه و دلیل و جاذبهء ذهنی آنان نیز برخاسته ازهمان اعتقاداتِ ریشه دار و کهنی ست که قرن ها وسیلهء سوء استفادهء صاحبانِ قدرتِ دینی و سیاسی بوده است. موقعیتِ جدیدِ اجتماعی و اقتصادی این توده های سُنّت زده و کهنه پرست به سهم خود ، آنان را در اعتقاداتِ تاریک اندیشانهء خود پایدار تر کرده و زمینه های فرهنگی کهنه اندیشی وفاناتیزمِ مذهبی را تقویت ساخته و به جهالتِ ریشه دار و کهنِ بومی اعتماد به نفس ارمغان کرده و معتقدین را در اعتقاد خود راسخ تر و جهتِ فداکاری در راه آن رادیکال تر و مصمم تر کرده است!خاصه آن که فرهنگِ مداحی ، روضه خوانی و قاریگری و رمالی و جن گیری و انواع خرافاتِ سابقه دار، از حمایت و پشتگرمی سیاستِ روز و هیأتِ حاکمهء کشور ایران برخوردار شده ، از توان و تجهیزاتِ اداری و اجتماعی و اقتصادی مملکت بهرهء کامل یافته و خلاصهء کلام آن است که با برقراری حکومتِ دینی در ایران ، نادانی و عقب ماندگی فکری و تعصب و تحجّر مذهبی به نمایندگی و مدیریتِ بخشی از روحانیتِ شیعه به اساسنامهء کشوری مجهز شده و بنیاد ها و نهادهای اداری را به خدمت گرفته و کاملاَ دولتی شده است.
      شرع و عُرف ، لاهوت و ناسوت ، عرش و فرش و خدا و خرما ، همه در خدمتِ حکومتِ روحانیتِ شیعه ، کلیهء پتانسیل و توانمندی انسانی ، اقتصادی و اجتماعی و علمی و صنعتی و اداری مملکت را یک جا غصب کرده و به انحصارِ خود درآورده است و در این مسیر ، بخش عظیمی از بوروکرات ها و تکنوکرات های داخلِ ایران به مزدبگیران ِ بی اعتقاد و کارگزاران ِ ریاکار ِ نظام دینی بدل شده اند و در اِزای نقدی و شبچره ای روح ِ خود را به شیطان و کاردانی ِ خود را تقدیم حکومت کرده اند تا به انواع تمهیداتِ علمی ، فنی، سیاسی ، فلسفی و فرهنگی ، پایه های یک نظام عهدِ بوقی را در مسیلِ بنیان کن تحولاتِ قرن بیست و یکم ایستاده نگاه دارند! و چنین است که هستی ملتِ ما سراسر به وسیلهء روحانیتِ قدرت طلبِ شیعه به گروگان گرفته شده است.و متأسفانه علم و تکنیک و بوروکراسی و تکنوکراسی مدرن هم در خدمتِ این گروگان گیری به کار گرفته شده است!
      برای همین است که درست هنگامی که دولت های آمریکا و اروپا در فکر بازداشتن ِ ایران از کوشش در راه ایجادِ صنعتِ هسته ای و بمبِ اتمی هستند، مافیای استبدادِ متحجّر حاکم در حالِ غنی ساختنِ بمب های انسانی خود در اعماق ِ چاه های دوگانه ای ست که در روستای جمکران حفر کرده است و مدعی است که این دو چاه ، پنهانگاهِ امام غایبِ شیعیان است که قرار است به زودی تحتِ « رهبری های داهیانهء» روحانیتِ حاکم بر ایران از این دو چاه ظهور کند و بساطِ شرک و سلطهء «تمدن کفر ِ غربی» را براندازد. و چنین است که سالانه ملیون ها دلار خرج راه ها و ساختمان ها و تأسیسات آن می کند و توده های عوام و مردم بدبخت و تهی دست و بی پناه را دعوت به پرکردن چاه های دوگانه از اسکناس ها ، شکایت نامه ها و تقاضانامه ها می کند!
      پیداست که قصدِ حکّام ِ مذهبی ایران از بنا کردن این گونه مؤسسات نه فقط فروش بهشت وبرداشتِ منافع کلانِ اقتصادی ، بلکه بسیار مهم تر از آن ، یعنی پیاده کردن یک برنامهء دهشتناکِ سیاسی و تبلیغاتی ست!
      حکومتگرانِ دینی ایران ، سربازان شهادت طلب و پیشمرگان و فدائیان ِ « امام غائب » یعنی مدافعانِ و جانبازان ِ نظام سیاسی مذهبی حاکم را از اطرافِ این چاه ها و حول و حوش ِ دیگر اماکن ِ متبرکّهء ایران جلب می کنند و به استخدام ِ هدف های تبهکارانهء خود درمی آورند.
      لشکر عملیاتِ استشهادی – یعنی اقداماتِ « شهادت طلبانه » یا کامیکاز – که اخیراَ به دعوتِ یک ملاّی تروریستِ جنایتکار به نام آیت الله مصباح یزدی – یکی از پدرخوانده گانِ متنفّذِ مافیای قدرتِ مالی و سیاسی – در ایران اعلامِ وجود کرد ، متشکل از مسحور شدگان و از خود بیگانه شدگان ِ زن و مردی ست که از اطرافِ همین اماکن و بر اساس آموزه های تبلیغاتی و بر مبنای تزریقاتِ ایدئولوژیک گوناگون و انواع دستکاری های ذهنی و روانی ، سازماندهی و آمادهء مرگ می شوند!
      شاید مردم جهان این نکته را درک نکنند که یکی از بزرگ ترین و پولساز ترین صنایع نظام ِ استبدادِ مذهبی حاکم بر ایران صنعتِ زائرپروری و توریسمِ دینی و زیارتِ معابد و مقابر مُتبرکهء شیعی ست و این همه در حالی ست که با سینه های انباشته از کینهء کور و نفرتِ ایدئولوژیک مذهبی نسبت به تاریخ و هویت فرهنگی و مدنی سرزمین ما ، بی هیچ شرمی ، میراثِ عظیم و باشکوه تاریخی 3000 سالهء ایران را خائنانه ویران می سازند (4). با این وجود ، مدام درحالِ کشفِ امام زاده های معجزه گر و ساختن مقابر دروغین و قدّیس سازی های تصنعی هستند وبا دیدن استخوان هر چارپای مرده ای دُلدُلی یا ذوا لجناحی می یابند و قدیسی بر آن می نشانند و قدمگاه و آخورگاه و مقبره ای بنا می کنند و گلدسته ای بر آن می نهند تا هم از منافع اقتصادی آن که حاصل ِ سرکیسه کردن و دوشیدن اقشار تهی دست و بی پناه مردم خرافی و سنّت زدهء جامعهء ایران است، سودِ سرشار حاصل کنند و هم از مواهبِ سیاسی، تبلیغاتی این گونه مراکز برای بسیج متعصبان ِ دینی و قربانیانِ فقر اقتصادی و فرهنگی در جهتِ حفظِ نظام حاکم برخوردار گردند!
      شاید مغرب زمینیان ندانند که بعد از صنعتِ نفت ایران، دستگاهِ آستانِ قدس ِ رضوی یعنی ارگانیزاسیون و نهادهای وابسته به مقبرهء امامِ هشتم در مشهد ثروتمند ترین شبکهء اقتصادی در ایران امروز است.و در چنگِ بخشی از روحانیتِ حاکم و هم پیمانانِ بازاری و نظامی و امنیتی آنهاست!
      این مؤسساتِ دینی که امر تقدّس و ثروت اندوزی یعنی نیل و درکِ بهشت اخروی و مطامع دنیوی و نیز امر سیاست را به شیوهء مطلوبی به هم پیوند داده و زیر چترِ حمایت و هدایتِ داهیانهء ملایان به پولساز ترین مؤسساتِ اقتصادی و مالی در ایران بدل شده اند؛ جدا از توریسم ِ دینی و خرید و فروش بهشت از کارکرد های بسیار مهم تر و حیاتی تری نیز برخوردارند.
      یکی از حیاتی ترین و کارساز ترین کارکرد ها و توانمندی های اینگونه مؤسسات، بسیجِ عمومی ِ نیرو های جهل از طریق سیاسی کردن ِ امر عبادی است. (5) این تأسیسات و تشکیلات زیر نظر و با هدایت حوزه های علمیه ، امام جمعه ها و دیگر روحانیون وابسته به حاکمیت و با همکاری بنیاد ها و نهاد های اداری و نظامی حکومت به کار تبلیغ سیاسی – ایدئولوژیک و شستشوی مغزی قشرهای سنتی ، به خصوص جوانان ایران مشغولند و در این زمینه ازکلیهء امکانات و استعداد های مشاغلِ سنتی همچون مداحان ، نوحه خوانان ، دسته گردانان، ذاکرین ، مناقب خوانان ، تعزیه گردانان و چاوشان و دعوت کنندگان به زیارات و اماکن متبرکه برخوردارند . این گروه از عملهء تبلیغ و تشجیع و تحمیق ، همگی نو نوار شده ، به نوعی از هویت و موقعیت رسمی (statut) و شأن و مرتبهء اداری و دولتی دست یافته اند!
      اعادهء موقعیت و حیثیت به دارندگان شغل هایی که سابقاَ درزمرهء پارازیت های اجتماعی و نوعی متکدّی دینی و ارتزاق کنندگان از عقاید عوام محسوب می شدند، اینک موجبِ پیدایش قشر جدیدی درهرمِ سیاسی و اقتصادی ایران شده و بدین گونه سازمان و جامعهء مداحان و ذاکرین سنتی و دروایش دوره گردِ اهلِ تکّدی در کشور ما به یکی از نهاد های بسیار مهمِ تبلیغاتی قدرت بدل شده است!
      همچنین باید گفت که روحانیتِ حاکم بر ایران کلیهء این توانمندی ها و کارکرد های سنتی و آرکائیک را به انواع دستاورد های تکنولوژی مُدرن مجهز ساخته و کلیهء پیشرفت های انفورماتیک و اینترنتی و رسانه ای، اعم از صوتی و تصویری، ازاقسام «سی دی» ها و «دی وی دی» ها و دیگر توالیداتِ مافوق مُدرن ِ جامعهء «غربِ کافرکیش» را در خدمتِ این دستگاه های ترویجِ جهل و تبلیغ ِ خرافات و تهییج و جذبِ قشریون و متعصبین و سنگواره های عهدِ عتیق و این گروه های مستضعفِ فکری و فرهنگی نهاده است!
      شما هیچ رمال و جن گیر و دعا نویس و ذاکر و مداح و منقبت خوان و دسته گردان و مصیبت خوانی را نمی بینید که از سایتِ خصوصی برخوردار یا در پی ایجاد آن نبوده و از اینترنک یا انواع امکاناتِ مدرن انفورماتیکی و الکترونیکی ِ دیگر بهره نگیرد!
      علم و دانش معاصر در ایران امروز ، نه در خدمتِ غنی کردن اورانیوم یا تولید آب سنگین در مراکز هسته ای ، بلکه بیش از همه در خدمتِ تجهیز و«غنی کردن» جهل و خرافه و تعصبِ دینی ست. بد نیست یک بار دیگر به فیلمِ مستندی که در آن رئیس جمهور ولایت فقیه از هالهء نوری صحبت می کند که گرد سر او را گرفته و نمایندگان کفّار و شرکِ جهانی را در سازمان ملل مبهوت و بی اراده کرده بود نگاه کنید تا حقیقت این سخنان بر شما روشن تر شود! هرچند جهان ِ غرب به دلایل منافع اقتصادی خود یا منافع دیگری – که به هر حال به سعادتِ بشریت ارتباطی ندارد - از دیدن این حقایق دهشتناک عاجز است یا به عمد چشمِ خِرَد و انسان گرایی مغرب زمینی خود را بروجودِ خطراتی اینگونه بزرگ و عظیم می بندد و با آنکه شاهدِ تعبیه و تولیدِ سلاح های به غایت مخرّب تری در ذهن ها و مغز های کودکان و جوانان ایرانی و مسلمانان دیگر نقاطِ جهان است ، 27 سال است که دستِ حاکمیت دینی را برای رشد و تقویتِ فوندامانتالیزم ، خرافه گرایی و تعصبِ دینی بازگذاشته و تنها به تجارت و منافع سرشاری که از قِبـَل حکومتِ ضد انسانی ایران می بَرد ، دل خوش داشته است!
      از این رو به جای دیدن مرکز و هستهء اصلی فاجعه ، به مراکز اتمی ایران خیره شده است و به تأسیساتی که خودِ او یا رقبای اقتصادی او به قیمت فقیرتر کردن و گرسنه تر کردن مردم ایران به بانیان و مجریان این نظام فروخته است!
      گویی دیدن مراکز اتمی ایران و تجسس درصنایعِ تولیدِ انرژی اتمی و ویران سازی احتمالی این تأسیسات برای او سود آور تر است تا دیدن واقعیاتِ تلخ و دهشتناکی که حکومتِ دینی در ایران نمایندگی می کند!
      چرا که پیش از هرچیز به فکر فروش مصنوعاتی است که پس از ویرانی این تأسیسات در آینده ای نه چندان دور، دوباره به حکومتگرانِ مستبد خواهد فروخت تا لابد زمینهء ویرانسازی های بعدی نیز فراهم گردد !
      اینچنین دولتهای سوداگر غرب ، در عین آن که از حقوق بشر ، انسانیت و صلح جهانی دم می زنند، از دیدن و درک واقعیتِ وحشتناکی که در لایه های متنوع اجتماعی و فرهنگی جامعهء ایران به کوشش و تلاش همه جانبهء آخوندهای متعصب و قدرت پرست مکرراً و مستمراً در حال شکل گیری و انتشار است ناتوانند ! واقعیتِ تلخی که ازهر سلاح تخریب گری برای حقوق انسانی و صلح جهانی خطرناک تر و نابودکننده تر است.(6)
      همهء این توضیحات برای آن بود تا به یاد بیاوریم که حملهء احتمالی آمریکا یا اسرائیل به ایران ، یعنی میدان عمل دادن به چنین حکومتی با چنین ذهنیتی و باز کردن ِ دست او و فرصت آفریدن برای وی جهتِ آزاد سازی این انرژی ویرانگر مخوف و این جهالتِ متمرکز ِ بومی که به صورت بالقوه و بالفعل عنان اختیار تامُ و کامل خود را به روحانیتِ مستبد و تبهکار حاکم بر ایران سپرده است.
      آیا میدانید که در حکومت دینی حاکم کسی به ملتِ ایران پاسخ گو نیست؟
      روشن است که دربرابر هر سرباز آمریکایی که در منازعه با حکومت دینی ایران کشته شود مسئولان و سیاستگران آمریکایی می باید در برابر ملتِ آمریکا و والدین ِ سربازان پاسخ گو باشند ، اما اگرهزاران فرزندِ ایرانی در جنگ ها به قتل برسند، نه تنها کسی در برابر ملت ایران مسئولیتی نمی پذیرد و به مردم ایران پاسخی نمی دهد ، بلکه یک خانوادهء ایرانی می باید از روحانیتِ حاکم سپاسگزار هم باشد که فرزند او را به بهشت راهنمایی کرده است!
      آیا می دانید که در طول جنگِ 8 سالهء ایران و عراق ، هنگامی که جوانان و نوجوانان ایرانی به دسته گردانی و ترغیب و تبلیغ روحانیون وتحریک و تهییج ِ تبهکارانهء مداحان و نوحه خوانان در مزارع مین گذاری شده نابود می شدند، ملایان به والدین کشته شدگان تبریک می گفتند و آنان را از افتخاری که به دلیل«شهادتِ» فرزند به دست آورده اند، مرهون و مدیون خود میدانستند و همچنان خانوادهء قربانیان را مرهون و مدیون خود می شناسند و از آنان طلبکارند؟!
      آیا می دانید و درک می کنید که: مرگِ آنها که به راهنمایی آخوند ها و به تأثیر از دکترین ضد انسانی ِ ملایان نابود می شوند ، هلاکت و تهلُکه نیست بلکه «شهادت» یعنی زندگی جاویدان است، اما مرگِ سربازان ِ اردوگاه مقابل ، به خصوص اگر « کافر و نامسلمان» باشند تهلکه و نابودی ست؟
      آیا این برتری روان شناختی که وقاحتِ و قساوتِ ملایانِ شیعی ، بی قانونی مطلق ، بی اعتنایی دول تجارت پیشهء غرب و مظلومیتِ مردم ایران به گردانندگان نظامِ اسلامی ارزانی داشته است را درک می کنید؟ و آیا میدانید که جنگِ فرزندانِ شما که در هوای آزادی پرورش یافته اند با فرزندانِ کشوری که به قول شاعرش « مزدِ گورکن از آزادی ِ آدمی افزون است»، هرگز یک جنگِ عادلانه و برابر نیست؟

      به یاد داشته باشید که : شما نمی توانید فرزندان ملت هایی را که از موهبتِ آزادی برخوردارند و طاعون تحجّر و فوندامانتالیزم ، ذهنیت و روان سربازانشان را به تاراج نمی بَرد ، به مقابله با لشکر مجذوب و مرعوب و مظلومی بفرستید که با انواع حیله ها و شِگرد های خرافی و تزریقاتِ ایدئولوژیک و اعتقاداتِ تعصب آمیز مذهبی و نیز به قوّتِ تطمیع و ترغیبِ اقتصادی و مالی برای «شهادت» آمادگی یافته و بر این باور است که کشته شدن او موجبِ تسریع در ظهورامام غایب و برخورداری از زندگی جاویدان در بهشتِ موعودِ ملایان خواهد بود!
      در چنین مقابله و قتالی، کشته شدگان ِ اردوگاهِ شما بازخواست کننده خواهند داشت و آحادِ مردم ِ کشور شما با بهره گیری از حقوق طبیعی مشروع و مکسوب خود و با همراهی و هم صدایی انواع امکانات و انستیتوسیون های دموکراتیک و قانونی ، مسئولان و مسببین را به پاسخ گویی فراخواهند خواند! اما فرزندان مظلوم و فریب خوردهء ایران را هم خانواده رها کرده است ، هم قانون!
      لطف و محبتِ انسان گرائی و حقوق بشر اروپایی هم متآسفانه به دلیلِ دوری راه یا به دلائل سودآور تر دیگر، به مرزهای ایران نمی رسد!
      سعدی شیرازی شاعر بزرگ ما که حدود 8 قرن پیش فلسفهء حقوقِ بشر را در دو بیت خلاصه کرده و گفته بود:
      بنی آدم اعضای یک پیکرند
      که در آفرینش ز یک گوهرند
      چو عضوی به درد آورد روزگار
      دگر عضو ها را نماند قرار ،
      داستانی در کتابِ گلستان دارد که به طرز دردناکی گویای وضعیتِ تراژیکِ ملتِ مظلوم ایران به ویژه جوانان زن و مردِ این کشور است :
      سعدی داستان پادشاهی را روایت می کند که مرضی مُهلک داشت و پزشکان زَهره آدمی، با صفات ویژه ای به او تجویز کرده بودند. پسری دهقان زاده یافتند که دارای آن صفات بود. شاه پدر و مادر این کودک را طلبید و به مال دنیا آنها را راضی کرد و قاضی فتوی داد که ریختن خون ِ رعیت برای سلامتِ پادشاه جایز است. هنگامی که جلاد قصدِ کشتنِ پسر را کرد ، پسر ، سر بر آسمان برداشت و خندید .«گفتند: چه جای خندیدن است؟ گفت: ناز فرزندان برپدران و مادران باشد و دعوی پیشِ قاضی برند و داد از پادشاه خواهند. اکنون پدر و مادر به علتِ حُطام ِ دنیا مرا به خون درسپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من می بیند ، به جز خدای عزّ و جلّ پناهی نمی بینم».
      و نیک که بنگریم برای پسرکِ دهقان زاده هنوز پناهی باقی مانده بود و می توانست به خدای خود روی آورد. اما برای ملتِ ایران و فرزندان او خدایی هم باقی ننهاده اند زیرا روحانیتِ مستبد حاکم 27 سال است که خدای این ملت را به احتکار نظام دینی درآورده است، و همهء فساد و جنایت و قساوتِ جاری بر ایران یا بیرون از ایران را به نام او و« برای او» ست که انجام می دهد. این است تراژدی انسانِ ایرانی معاصر!
      27 سال است که روحانیون غدّار قدرت طلب ِ ثروت اندور، خدا را به تصرف و در انحصارِ خود در آورده و مسئولیتِ همهء جنایات و ویرانگری ها و تباهکاری هایی را که در ایران و جهانِ مرتکب می شوند ، به او نسبت می دهند و بدینگونه این آخرین ملجاء و پناهِ مردم ایران را نیز از او دزدیده اند!
      این است وضعیتِ ما ایرانیان که همچون شما مغرب زمینیان از تبار انسانیم و هم عصر با شما در این کرهء مشترک خاکی زندگی می کنیم و همان هوائی را استنشاق می کنیم که شما می کنید و از همان آب می نوشیم که شما می نوشید. این وهن و تحقیری که به ملتِ ایران و مردم سرزمین ما تحمیل می شود سهمی نیز نصیبِ شماست چه بدانید و چه خود را به نادانسیتن زنید .و افسوس که چشم بر آن فرو می بندید ، تنها به این دلیل که زیر خاک کشور ما چاه های نفت و گاز در جوش وخروشند و منافع اقتصادی ، ( واینجا روی سخنم بیشتر با رهبرانِ اروپایی به خصوص آلمانی و فرانسوی ست)، به شما حکم کرده است که بیش از یک ربع قرن دستِ جنایتکاران و تروریست های دینی حاکم را بفشارید ، اندیشه ها و آرمان های بنیادین دموکراسی و حقوق بشر را به سکه های رایج بدل سازید و در حجره ها و بازار ها ی قرون وسطایی بر سر ِ خون و آزادی و هستی ملت ایران با ریشو های آدم کش معامله و تجارت کنید !
      و اینچنین ملتِ ما تنهاست.
      و اینچنین ملتِ ما از آن پسرکِ دهقان زادهء سعدی تنها تر است. انسانِ ایرانی در ماجراجویی ها و فجایعی که ملایان ِ حاکم بر ایران به او تحمیل می کنند تنهاست و حقوق طبیعی و انسانی و قانونی اش به تمام کمال از او سلب شده است! از این رو یک کشور و یک دولتِ متمدن و ملت هایی که بشریت را پیکره ای واحد می شمارند و حقوق بشر را جهانشول(universel) می دانند، حق ندارند که در بازی آخوند ها شرکت کنند و بر سر ِ ملتِ ایران بمب بریزند یا مردم ایران را کشتار کنند!
      ملت ایران نه به لحاظِ تاریخی ، نه به لحاظِ فرهنگی و نه از جهتِ منافع حیاتی و عالیهء خود هرگز تمایلی به کشته شدن در راهِ حکومت دینی و ایدئولوژی های رذیلانه ای که بنیادگرایانِ اسلامی و محتکران ِ اسلام سیاسی به جامعهء ایران تحمیل کرده اند، ندارد و بر آن نیست تا فرزندانِ خود را قربانی توهّمات و خرافاتی سازد که به جهتِ تسریع در «ظهور امامِ زمان ِ» شیعیان و «نجاتِ جهان از کفر» ترویج و تبلیغ می شود. ملت ایران هرگز نخواسته است که کشور خود را فدای منافع سیاسی و اقتصادی یک قشر مافیای بی وطن به نام روحانیتِ شیعه کند که طعم قدرت و حرص ِ چپاول ، آنان را به قساوتگرانه ترین و ضد بشری ترین شکل ممکن در حفظِ حاکمیتِ جاهلانه و عقب ماندهء خویش مصمم ساخته است ، تا آنجا که حتی به قیمت نابودی ایران و به بهای قتل عامِ ملیون ها انسان ، حاضر نیستند از کرسی ریاست و موقعیتِ سیاسی و اقتصادی بادآوردهء خود دست بردارند!
      نه ! ملتِ ما در رویارویی با غرب و اسرائیل هیچ نفعی ندارد. ماجراجویی های اتمی آخوندها تنها یک دستاویز است برای تحریک حس ملُی و جز بهانه ای برای فریبِ بخشی از ملتِ ایران نیست!
      قدرتمندان جهان معاصر نباید دستِ روحانیتِ حاکم بر ایران را در جهتِ فریبِ مردم این کشور باز بگذارند و با کوفتن بر دُهل جنگ و آرایش ِ نیروهای نظامی خود در برابر ایران ، دلایل کافی و عینی ، برای پذیرش دروغپردازی ها و فریبکاری های حاکمیتِ دینی ایران فراهم سازند!
      هر حمله ای به ایران از سوی آمریکا یا اسرائیل به منزلهء تدارک زمینه برای فعلیت یافتن نیروهای مخرّب و ریشه داری ست که در اعماق ذهنیتِ سنتی و ازخود بیگانه و عقل از کف نهادهء بخش های قابل توجهی از جامعه ایرانی تعبیه شده و سال هاست که تقویت می شود.
      درچنین صورتی ، نخست فکر آزادی خواهی و بقایای جامعه مدنی و دموکراسی طلب ایران زیر پای جهل ِ پوپولیستی و هیستری ضدِ تجدد خواهی و ضدیت با غرب و تمدنِ غربی ، به نام «مبارزه با آمریکا و اسرائیل» لگدمال خواهد شد و بقایای دانشجویان و روشنفکران و اندیشمندان ایرانی به سیاهچال ها و جوخه های اعدام روانه خواهند شد و یک بار دیگر فاشیسم مذهبی حاکم ، انتقام شکست خود را ازجنگ ها و منازعاتی که به سرمایه و خرج ملتِ ایران به راه انداخته است ، از خودِ ایرانیان خواهد گرفت! (7)
      به هر حال ایجاد چنین فرصتی برای ملایان، دشنه ای دیگر به پیکر ملتِ رنج دیدهء ایران است و سپس نوبتِ شرمساری و پشیمانی قدرت هایی فراخواهد رسید که در حملهء نظامی یا بمباران مراکز حساس ایران دخالت داشته اند!
      انتظاری که ملت ایران دارند آن است که دولت های بزرگ، خاصه آمریکا سرزمین ما و هستی ملت ما را هدف نگیرند بلکه او را یاری رسانند تا از سلطهء استبداد و فاشیزم مذهبی حاکم رهایی یابد. از این رو هر اقدامی ، چه نظامی ، چه سیاسی که به قصدِ زخم زدن و ضربه زدن به سرزمین ما و به تمامیتِ ارضی کشور ما صورت گیرد، هرگز از خاطر ایرانیان محو نخواهد شد ونفرت و کینه ای فراموشی ناپذیر برخواهد انگیخت!
      مردم ایران همچنین از آمریکا انتظار ندارند که به قصدِ تضعیفِ حاکمیتِ دینی فعلی ، دست به دامنِ تنی چند از خودفروختگان داخلی ما شود و به نام دفاع از حقوقِ اقلیت های قومی و ملی دست حمایت به سوی کسانی دراز کند که در میان مردم ایران هیچ ریشه ای ندارند و هرگز از هیچ بخش از اقوام ایرانی، نمایندگی نگرفته اند. کسانی که به سائقهء افکار فاشیستی و نژاد پرستانه، به نام « ملت ها» در ایران تلاش می کنند، جز مشتی قوم پرست و قبیله گرا نیستند که غالبِ آنها درس های «ناسیونالیسمِ» اِتنیک و عشایری خود را درروسیهء کمونیستی و از مکتب تزاریسمِ سرخ ِ استالینی آموخته اند!(8)
      این قبیل افراد هیچگونه نمایندگی از احدی در ایران دریافت نکرده اند، اینان اگر نمایندگی داشته باشند ، همانا از سوی محافل و مراکز امنیتی برخی کشورهای همسایهء ایران است که همواره چشم طمع به سرزمین ما داشته اند و با ترویج افکاری از نوع پان تورکیستی یا پان عربی - صرفاً به دستاویز تنوعاتِ زبانی و دیالکتال – هدفی جز ربودن بخش هایی از سرزمین 3000 سالهء ملتِ ایران را دنبال نمی کنند.
      ایرانیان بیش از 100 سال است که با این گونه تحریکاتِ دشمنانهء برخی همسایگان (از روسیهء تزاری و روسیهء شوروی گرفته تا ترکان عثمانی و نژادپرستان ِ پان تورکیستِ معاصر یا پان عربیست های عبدالناصری یا بعثی منطقه) آشنایی کامل دارند و در سراسر تاریخِ معاصر خود شاهد بوده اند که هرزمان ایران دچار ضعف ها و آشفتگی های داخلی شده است سربرآورده اند و به قصدِ ارضاء طمع های دیرینهء خود دندان تیز کرده اند.
      پر وبال دادن به این گونه عناصرِ ضد ایرانی از سوی کشوری به قدرت و اعتبار آمریکا در منطقه، دشمنی ایرانیان را بر ضد آمریکا برخواهد انگیخت و جز جمع شدن ملتِ ایران به گردِ محور حاکمیتِ استبداد دینی و تقویتِ این حکومتِ ضد آزادی نتیجه و حاصلی به بار نخواهد آورد.
      جنگ ایران و عراق نشان داد که مردم ایران برای حفظِ خاک و سرزمینِ خود از دادن ملیون ها کشته یا زخمی باکی نخواهند داشت و حکومتِ مرکزی فعلی از این احساس ریشه دار وتاریخی مردم ایران نهایتِ استفاده را خواهد برد و بازنده ، کشور ها و قدرت هایی خواهند بود که چنین آتشی را برافروزند ودست به تحریکات داخلی جهتِ ایجادِ برادرکشی در ایران بزنند.
      وجدانِ آگاهان ِ ایران از ملتِ آمریکا و دولتِ نمایندهء وی این انتظار را دارد که در اتخاذ سیاست های خود نسبت به حاکمیت فعلی ایران ، روحیات و فرهنگ و تاریخ ایران را از نظر دور ندارند و هرگز دست به اقدامی ناسنجیده نزنند.
      ما خواستار صلحیم و صلح میوهء دموکراسی ست.
      مردم ما نمی خواهند کشورشان به واسطهء حکومتی که بر او تحمیل شده است درجامعهء ملل انگشت نما و سرافکنده باشد و نمی خواهند بیش از این، بابتِ اسلامیسم سیاسی و استبدادی که آنها را به چنین روز سیاهی نشانده و قدرت های بزرگ جهانِ امروز ، به ویژه اروپائیان در ایجاد و تحمیل آن نقش اساسی داشته اند، جریمه بپردازد!
      مردم ایران خواستار همدلی و دوستی با مردم آمریکا و همهء ملت های دنیای معاصرند و این دوستی را در اقدام و رفتار ملت هایی می جویند که از خواست مشروع او حمایت می کنند و این خواست مشروع جز برقراری دموکراسی در ایران نیست. خواست و آرزویی که بیش از 150 سال است این ملت برای دستیابی به آن بهای سنگین پرداخته و همچنان می پردازد.
      ایرانیان همچنان که تاریخ یکصد و پنجاه سالهء اخیر نشان داده از پیشروان فکر آزادی خواهی در منطقه اند و پیش از روس ها و ترک ها و عرب ها برای ایجاد حکومت قانون و آزادی اقدام کرده اند.
      ما به خوبی توانایی آن را داریم که کشور خود را به شیوهء دموکراتیک اداره کنیم. تنها خواست ما این است که با ما به عدالت و انسانیت برخورد شود. ایران در این 200 سال گذشته هرگز به جایی تجاوز نکرده وهمواره در وضعیتِ دفاعی بوده است.فرهنگِ ملتِ ایران همچنان صلح طلب و تاریخ آن سرشار از آموزه های مدارا و تسامح است و مردم این کشور جز به دفاع از سرزمین خود و دفاع از آزادی و دموکراسی در چارچوبِ ایران ِ خود ، خواستِ دیگری نداشته اند.
      آمریکا و سایر قدرت های بزرگ ، چنانچه در گفتار خود صداقتی دارند و نیز چنانچه نیاتِ خود را با گفتار و روش های خود هم آهنگ و هم خوان می بینند، می باید از این خواست عمیق و ریشه دار ملت ایران که به نیاز حیاتی آنان بدل شده است حمایت کنند و اجازه دهند که ملتِ دیرینه سال ما ، خود ، از خود و درخود، ضمن دلگرمی به حمایتِ جامعهء جهانی ، در جهتِ تحقق آرزوی دیرینهء خود بکوشد و سرنوشتِ خود را در راهء ساختنِ ایرانی که نمونه و مُدل ِ ملت های خاورمیانه گردد رقم زند.
      ملت ما بهای بسیار سنگینی بابتِ این آرزو پرداخته و دفاع از چنین حقی ، دفاع از انسانیت و حقوق بشر است. و این است انتظار ما از ملتِ آمریکا و نیز دولتی که به هرحال پرچم نمایندگی این ملت را به دوش گرفته است!
      مردم ایران با عبور از دوزخ هولناکی که طی آخرین ربع قرن بیستم به آن گرفتار شدند و با پشتِ سر نهادن آزمون ناگوار و تلخِ حکومتِ دینی در ژرفای وجدان جمعی و عمق روح ِ ملّی خود، آنچنان آگاهی عمیقی اندوخته و به آنچنان درک و درایتِ ریشه داری دست یافته اند که آیندهء حیاتِ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی آنان را از همهء کشورهای مسلمان نشینِ دیگر متمایز ساخته است.
      ایرانیان با گذر از این آزمون ِ دهشتبار حکومتِ مطلقهء روحانیت، با اخذ یک تجربهء منحصر به فرد، در سراسر حوزهء تمدن اسلامی، بیش از هر کشور مسلمان نشینِ دیگر در جهان ، آمادگی پذیرش آزادی و دموکراسی و لائیسیته را کسب کرده اند و بی هیچ تردید، وجدان های آگاه بشری می توانند از هم اکنون اطمینان یابند که در صورتِ پیروزی و تحقق آرزوهای دیرین ملت ایران و برقراری یک حکوکت دموکراتیک، مردم ایران ، کشور خود را به بهشتِ اقلیت های خود بدل خواهند کرد. زیرا این ملت بابتِ استقرار دموکراسی و آزادی در کشور خود ، از پر مخاطره ترین و سهمناک ترین امتحانِ تاریخی خود گذر کرده و فرهنگ دیرین و پایدار و مستمر صلح طلبی و مداراجویی خود را به روشنائی حاصل از این تجربهء دردناک مجهزساخته و باپرداختن بهایی بس سنگین ، آرمان ِ دست یافتنی خود – که همان تحقق دموکراسی و آزادی است- را دربرابر هجوم فرهنگ استبدادی و انواع تحجر دینی و قرائتِ های ایدئولوژیک از سیاست و حکومت ، بیمه و روئین کرده است.
      آنچه ملتِ ایران از ملتِ آمریکا و جامعه جهانی می خواهد این است که : ضمن حمایت و همدلی و همراهی خود به ملت ایران و به جامعهء ایرانی اعتماد به نفس دهند و با ایجاد تحرک در ابراز همبستگی های معنوی و انسانی خود ، مردم ایران را در کارزار سرنوشت سازی که پیش ِ رو دارند ، یاری رسانند. در چنین صورتی ، جهانیان خواهند دید که چگونه با کمترین خساراتِ ممکن، مردم ِ ایران خود، این نظام متحجر و پوسیده را – که در مرحلهء نخست بزرگترین دشمن آنان است – به کنار خواهند نهاد و بنای آزادی و تعقل و خِرَد باوری را در کشور خود پی خواهند ریخت و اذهان جهانیان را از خطراتِ ناشی از تأسیسات اتمی و به خصوص تروریسم برخاسته از اسلامیسم سیاسی و حکومتِ دینی آسوده و آرام خواهند نمود!
      چنین باد!

      محمد جلالی چیمه (م . سحر)
      پاریس 15 ژانویهء 2006
      انتشار : 15 فوریه 2006


      یادداشت ها:

      - حکومت استبداد دینی ایران بارها دستِ گدایی برای ورود به اتحادیهء اعراب دراز کرده و همواره از سوی دولت های عربی پاسخ رد شنیده است!
      2 – سرانجام پس از گذشت 50 سال ، دولتِ آمریکا از زبان رئیس جمهور بیل کلینتون ، بابتِ ظلمی که حکومت این کشور در سال 1953به ایرانیان روا داشته بود ، از ملتِ ایران عذر خواهی کرد!
      3 - هم اکنون بسیاری از موقعیت های اجتماعی و شغلی در اختیار ِاقشارِ خرافی و عقب ماندهء کشور ماست. بیهوده نیست که کشورهای دو قارهء اروپا و آمریکا ، از مغز ها و تحصیل کرده های ایرانی بیشتر از خودِ ایرانیان برخوردارند و بیهوده نیست که هر انسانِ درس خوانده و از دام جهل گریخته ای در آرزوی فرار از کشور مُلازدهء ماست!
      4 - نمونه ها متعددند: در اوایل استقرار حکومتِ دینی با بولدوزر به قصدِ خراب کردنِ آپادانا در تخت جمشید به راه افتادند ، طی دههء اولِ حکومت بسیاری از آثار باستانی را به حال خود رها کردند یا به عمد ویران کردند و قدیمی ترین و زیباترین تئاتر ایران در شهر تبریز به دستور یک ملا ویران شد و ارگ تبریزو کتاب خانهء مرکزی این شهر را خراب کردند و قصد ویرانی کاملِ ارگ را داشتند . بر روی تصاویر و فرسک های مینیاتوری در بناهای ملی در اصفهان گچ کشیدند ، تئاتر نصر یعنی قدیمی ترین تئاتر پایتخت را رها کردند تا بر سر هنرمندان طرد شدهء ایران خراب شود. اکنون هم به اسم آبادگری و سد سازی ، بسیار زیرکانه در صدد انهدام شهرهای باستانی و ابنیهء دورانِ هخامنشی و ساسانی در پاسارگاد و نابودی آرامگاه نخستین پایه گذارِ امپراطوری در جهان و نخستین منادی تسامح و حقوق انسانی در جامعهء بشری یعنی مقبرهء کورش کبیر هستند !
      5- این سیاسی کردن امور آئینی و عبادی نه تنها برای مصارفِ داخلی که به عنوانِ وسیله ای جهتِ صدور اسلامیسم سیاسی و بسطِ نفوذ ایدئولوژیک و سیاسی روحانیتِ حاکم در دنیای مسلمان مورد توجه رژیم ایران است و روی آن سرمایه گذاری های کلان می شود. نمونه برجستهء آن ماجرای بلوای زائرین حزب اللهی ایران بود که به هدایتِ ملاها و به دستور شخص خمینی به نام و با شعارِ« برائت از مُشرکین» در سال در سال 1366، هنگام زیارت حج مکه برپا گشت و به خون کشیده شد و با قتل تعداد زیادی از زائران از سوی دولت سعودی نسبت به ملت ایران اهانت بزرگی روا داشته شد! همین سیاست البته بدون هیچ مقاومت اجتماعی یا فرهنگی از سوی حاکمان ، سال هاست که در داخلِ ایران به ملتِ ما تحمیل شده و کودکان مدارس و و هیأت ها و دسته های آئینی همواره به عنوان ابزار چنین سیاستی سازماندهی و هدایت می شوند.
      6- هرچند نتیجهء دردناک و دهشتبار این حقیقت پوشی ، یک باردر 11 سپتامبر سال 2001بر جهانیان روشن شد، باوجود این در مورد حاکمیتِ دینی ایران ( که نمونهء کاملی از یک نوع طالبانیزم خاصِ ایرانی و تنها مدل و نمونهء حکومتِ دوام یافتهء دینی و آئینهء آرزوهای قشری ترین فوندامانتالیست ها و متعصبان تُهی مغز و خطرناکِ دنیای اسلام است) ، همچنان چشم پوشی و فراموشی بر ذهنیتِ سودپرست غربیان و دولت های تجارت پیشهء آنها حاکم است . گویی ایرانیان باید پیوسته این سخنِ شاعر بزرگ خود، حافظِ شیرازی را به آنان یادآوری کنند :
      فردا که پیشگاهِ حقیقت شود پدید
      شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد !
      7- در سال 1367 پس از شکست از عراق و و پذیرش قطعنامهء 598 و اعتراف خمینی به نوشیدن جامِ زهر، روحانیت حاکم شیعی( یعنی همان دسته ای که تا امروز بر سر کار مانده است)، دست به یک تصفیهء خونین و یک ژنوسید دهشتناک زد و هزاران فرزند معصوم و بی گناه ملت ایران را که در زندان های خود به گروگان نگاه داشته بود ، در حالی که بیشتر آنها دوران محکومیتِ بیدادگرانهء خود را گذرانده بودند قتل عام کرد وبدین گونه یکی از جنایت های بزرگ بر علیه بشریت را در قرن ببیستم به نام روحانیت شیعه ثبت کرد و اسلامیسم سیاسی را به لجنزار قساوت و جنایت آلوده تر ساخت!
      8 – «ملت گرائی» این قبیل افراد از نوع همان «ناسیونالیسم ِ» میلوسویچی در صربستان است که پس از فروپاشی روسیهء شوروی ، چهره دیگر کرده و از«خلق گرایی ایدئولوزیکِ اردوگاهِ سوسیالیسم روسی» به « ناسیونالیسم » اِتنیک و نژاد پرستی پان اسلاویستی یا پان تورکیستی یا پان عربیستی و انواع دیگر فاشیسم های قبیله ای و عشیره ای تغییر لباس داده است!



      بعد التحیر:

      هموطنانی که مضمون و مطالب این نامه را با عقاید و عواطفِ خود همگون و همسان می بینند ، در انتشار و ارسال آن مختارند و به شرطی که به مطلب و طرز بیان نامه صدمه ای وارد نشود،می نوانند به هر زبانی که بر آن مسلطند ترجمه و هرجا که مناسب میدانند چاپ کنند یا منتشر سازند!
      م. س

lundi 23 avril 2007


گفتاری در باره تباهی «مزاج دهر»ـ
و سخنی با اهل ِ «روشنفکری» و هنر و فرهنگ*ـ



ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن وین آب های ناگوار!ـ

این سخنی است که جمال الدین اصفهانی در یکی از قصاید شکوائیه ء خود گفته است.ـ

بسیار خوب ، این یک بیت ، بیان احساس شاعری ایرانی درقرن ششم هجری ست که طی عوالم شاعرانهء خود ، با نگریستن به وضعیت زمانه و اهل زمانه ، با دردمندی تمام ، شگفتی خود را از آنچه می بیند ابراز می کند. ـ
شاعر با بیان تمثیلی از زمانه ای شکوه می کند که پر از شرارت و هرزگی و جور و فساد و ادبار است.ـ
محیطی که در آن موجودات ِ پست و بی مایه و حقیر همه کاره اند و آسمان کشتی ارباب هنر می شکند و مردم دانا و دانشمند و انسان های باوجدان ، گوشه گیرند یا تحت انواع و اقسام فشارها مجبور به سکوت شده اند و خون دل می خورند. در چنین روزگاری است که شاعر شگفت زده ، به هم عصران خود نهیب می زند که :ـ
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ، وین آبهای ناگوار!ـ

و نیک که بنگریم ، این پرسش توأم با اظهار شگفتی ، پرسشی است که ما نیز می توانیم با بسیاری از هم عصران خود در میان نهیم .ـ
با این مقدمهء کوتاه اجازه بدهید نخست ابیاتی از این شکوائیهء پر دریغ و حرمان را باهم بخوانیم و پس از آن به اصل مطلب بپردازیم : ـ
الحذار ای غافلان ، زین وحشت آباد الحذار
الفرار ای عاقلان زین دیومردم الفرار
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ، وین آب های ناگوار
عرصه ای نادلگشا و بُقعه ای نادلپذیر
فرضه ای ناسودمند و تربتی ناسازگار
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه
قهر در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
امن در وی مُستحیل و عدل در وی ناپدید
کام در وی نادر و صحت درو ناپایدار
مهر را خفاش دشمن ، شمع را پروانه خصم
جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار
نرگسش بیمار یابی لاله اش دل سوخته
غنچه اش دلتنگ بینی و بنفشه سوگوار
صبح او پرده در آمد ، شام ِ او وحشت فزای
ابر او بیلک گذار و برق او خنجرگذار
...
لطمه ای از شیر مرگ و زین پلنگان یک جهان
قطره ای از بحر قهر و زین نهنگان صدهزار
از تو می گویند هرروزی دریغا جور دی
وز تو می گویند هرروزی دریغا ظلم ِ پار
آخر اندر عهد ِ تو این قاعدت شد مستمر
در مدارس زخم چوب و در معابر گیر ودار
باری ، با وجود چنین دورانی و در چنین وضعیتی نهیب جمال الدین عبدالرزاق به هم عصران و اظهار شگفتی او از وفق پذیری آدمیان ، تسلیم طلبی و اعتیاد آنان به خفت و پذیرش انواع وهن و تحقیر، کاملاً بر حقّ و به جا ست:ـ
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن وین آب های ناگوار !!ـ


و به راستی که این سخن پرسش ما و هم عصران ما نیز هست که چرا در روزگار وحشتناک پر وهن و تحقیر و فساد و ادباری که ما زیست می کنیم، خیلی ها دلشان نمی گیرد و جانشان ملول نمی شود؟
نخست بگویم که در اینجا به هیچ وجه قصدِ من، تقسیم کردن جامعهء ایرانیان به مردم داخل و خارج از کشور نیست.ـ
در حقیقت داخل و خارجی وجود ندارد. پیوندهای روحی و عاطفی و فرهنگی آنچنان استوار و گرفتار کننده اند که هیچگونه مرز جغرافیائی و اجبار ناشی از ستم سیاسی را برنمی تابند . از اینرو ، کسانی که در مرزهای جغرافیائی وطن خود اقامت ندارند نیز کمابیش کشور و میهن و فرهنگ و زبان خود را بر دوش می برند و بند ها و ریسمان های پیدا و نهانی که آنان را به آب و خاک و سرگذشت ِسرشت و جان و وجدانشان فروبسته است هرگز آنها را در محیط های بیگانه رها نمی کند و در فضای غربت ، معلق و بی اتکا نمی نهد.ـ
بنا براین کسانی که در داخل اقامت دارند، در وطنند اما آنان که در خارج از ایران مقیم اند، وطن در آنهاست و با آنهاست. پس نسبت هر یک از ما ایرانیان ـ چه در داخل و چه در خارج ـ با وطنمان کمابیش مساوی ست. و ای بسا این احساس گرایش به آب و خاک و میهن در وجود بسیاری از آنها که گرفتار غربت و تبعید اند، متراکم تر و نیرومند تر و جان فرسا تر باشد که به قول قدما «انسان برآنچه که از او منع شده است حریص تر است». و نیز پیداست که مقیمان در وطن کمتر از راندگان از وطن ، به یاد وطن اند و هوای میهن بر وجود آنان مستولی ست ، زیرا جانبنده ای که در محیط طبیعی خود نفس می کشد به یاد،« هوا » و «اکسیژن» نیست بلکه بسیار ساده و طبیعی و فارغ از هرگونه احساس منـّت یا حسرتی به قول سعدی نفسی مُمــِّد حیات فرو می برد و مُفرّح ذات برون می آورد. اما آنکه در محفظه ای فرو بسته و تنگ و تار گرفتار است وتنفس بر او دشوار ، همواره نگاهِ اُمید ش به پنجرهء کوچکی ست که گشوده شود وبی وقفه در انتظار هوای تازه ای است که از روزنی به محیط ِ تنگ و خفقان آور او نفوذ کند.ـ
به هرحال ما چه در ایران باشیم و چه در خارج از ایران ، در برابر پرسش و اظهار شگفتی جمال الدین اصفهانی موقعیتی کمابیش یکسان داریم . پس ، هم در داخل و هم در خارج از مرز های میهن فلک زدهء ما کسانی وجود دارند که دلشان از این اوضاع آشفته و نا بسامان و از تسلط ِ بی شرمانهء تحجّر و خریت و جهل و قساوت و بی مایگی و بی وطنی می گیرد و جانشان ملول می شود.ـ
همچنین خیلی ها هستند ـ چه در داخل و چه در خارج ـ که اصولاً ککشان هم نمی گزد یا چنین وانمود می کنند که ککشان هم نگزیده است.ـ
بسیار خوب ، در میان این گونه آدم ها از خیلی هاشان ،ـ شاید از 90 در صدشان انتظاری نمی رود و بر آنها حَرَجی نیست. زیرا بسیاری از آنان خود ، بخشی و جزئی ازین وضعیت اند. خشت و گِل و سنگ و آجر و ملات این قلعهء جهالت و تاریکی اند.ـ
بخش مهمی از آنان ،خود از این مرداب ارتزاق می کنند وسفره و دهان و معده شان به مطبخ این قلعه وصل است.ـ
بسیاری زاد و ولد کرده و پرورش یافتهء محیط و طبیعتی هستند که همین شرایط و همین اوضاع یا همین مرداب و به قول جمال الدین اصفهانی ،همین هواهای عفن و این آبهای ناگوار برایشان فراهم آورده و محیط و اقلیمی مناسب و مساعد جهت رویش و رشد و استمرار زندگی آنان تدارک دیده است. از اینرو با محیط ِ خود احساس ِ بیگانگی نمی کنند. اینان مثل بسیاری از جانوران ِ آبزی در محیط ِ مردابی خودشان خوشند و موجودیت گند و بو و آلودگی لجن را نه تنها مغایر و منافی با حیات و بقای خود نمی دانند بلکه وضعیت موجود را برای تداوم زیست خود لازم و محتوم می شمارند.ـ
اینان با بوی لجن و هوای عفن و آب ناگوار همانگونه خوشند و همانگونه سرمستند که آن دباّغ مولوی از گند پوست ِ دبّاغ خانه به حال می آمد و مست می شد اما به بوی عطر و گلاب ِ بازار عطاران از هوش وحال می رفت:ـ

آن یکی دباّغ در بازار شد
تا خـَــرَد آنچه ورا در کار بــُد
چون که در بازار ِ عطاّران رسید
ناگهان افتاد بیهوش و خمید
بوی عطرش زد ز عطاّران ِ راد
تا بگردیدش سر و برجا فتاد
همچو مردار اوفتاد او بی خبر
...
آن یکی دستش همی مالید و سر
وآندگر کـَهگِل همی آورد تر
وان بخور و عود و شکـّر زد به هم
وآن دگر از پوشِشش می کرد کم
پس خبر بردند خویشان را شتاب
که فلان افتاده است اینجا خراب
یک برادر داشت آن دبّاغ زَفت
گـُربـُز و دانا بیامد زود تـَفت
اندکی سرگین ِ سگ در آستین
خلق را بشکافت وآمد با حُنین
گفت : من رنجش همی دانم ز چیست
چون سبب دانی ، دوا کردن جـَلیست
...
از خلاف ِ عادت است آن رنج ِ او
پس دوای رنجش از معتاد جو
چون جُعـَـل گشته ست از سرگین کـِشی
از گــُلاب آید جُعــَل را بیهُشی
هم از آن سرگین ِ سگ داروی اوست
که بدان او را همی معتاد و خوست !ـ

بنا بر این اگر موجودات ِ آبزی ِ مرداب و لجنزار همه روزه تظاهرات کنند و دست جمعی و «همَه باهم » فریاد ِ «درود بر لجنزار » یا « مرگ بر ضد ولایت ِ لجن » سر بدهند نه تنها شگفتی آور نیست که بسیار هم طبیعی ست. و ای بسا برای آنان فضیلتی نیز به شمار آید زیرا از محیط ِ طبیعی خود حمایت می کنند و آن فضای زیستی را پاس می دارند که تأمین کنندهء ارتزاق و ادامهء بقای آنان است. پس هرگز از آنان انتظار نباید داشت که بر خلاف عادت خود روند و به نفی محیط و موقعیتی اقدام کنند که با آن خو گرفته اند وجود شان به تداوم موجودیت آن بستگی یافته است.ـ
امادریغا که عفونت و ناگوارایی و آلودگی تنها به عرصه هایی که خود مسخّرکرده است قناعت نمی کند و پیوسته در تلاش ِ گذر از مرزهای خویش و در پی توسعه و گسترش محیط و اقلیمی است که بر آن سلطه یافته است. حاکمیت ِ آلودگی پیوسته در صدد صدور آلودگی و تسخیر فضا های همجوار خویش است زیرا اکناف و اطراف را با قلمرو خاصهء خویش یکسان وهم جنس می طلبد. زیرا همجنسی محیط اطراف و همسانی و هماهنگی ِهمجواران ، مرز های ایمن و استواری درفضای پیرامونی او ایجاد می کنند و از این طریق به استقرار و استمرار نظم لجنزار یاری می رسانند. ـ
بنا بر این به اقتضای طبیعت و به اقتضای غریزهء حفظ و تداوم حیات تعفن زای خود ، عفونت و نا گوارایی و آلودگی ، محیط پیرامون خود را به زیستبوم ِ انسان ها و موجوداتی که در آن حول و حوش زیست می کند سرایت و گسترش می دهد و به شیوهء هولناک و خُسران باری فضای زندگی طبیعی آنها را تنگ می کند.ـ
چنین وضعی به هیچ وجه شگفتی آور نیست . شگفت انگیز هنگامی ست که بسیاری از کسان ، به آسانی همرنگی و همسانی با محیط اطراف خویش را می پذیرند و اگرچه غالباً هم جنس ِ ِموجودات چنین فضا واقلیمی نبوده و نیستند، با اینهمه از خود استعداد درخشانی در انطباق با محیط و در پذیرش رنگ و عوارض اطراف بروز می دهند و تحمل خفت و وَهن را به عادات ثانویهء خود بدل می کنند . گوئی مو به مو به دستورالعملل ضرب المثل مشهور عمل می کنند که می گوید :ـ
«خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو !» یعنی به رنگ ِ پیرامون ِ خویش درآ و محیط را با خود و خود را با محیط، همگون و همساز و همرنگ ساز! ـ
اینان در حقیقت پذیرش رسوایی را ، گریز از رسوایی می پندارند. از این رو همرنگ جماعت ِ رسوایان می شوند تا نفس ِ رسوایی در میانه گم شود و هنگامی که چنین فاجعه ای در جامعه ای رخ می دهد ، فروپاشی بنیاد های اخلاقی جامعه ا ست که چهره نموده و ناقوس مرگ ارزش هاست که به صدا درآمده است. ـ
و حقاّ که شگفتی آور است هنگامی که در چنین فضاها و محیط های آلوده ، با انسان هایی روبرو شویم که به قول جمال الدین اصفهانی دلشان از این آلودگی ها نمی گیرد و جانشان ملول نمی شود.ـ
پیداست که هوای آلوده و مسمومی که به مزاج برخی موجودات سازگار افتد ، به طور طبیعی موجودات دیگری را که در آن حول و حوش سکنی دارند در برابر یک دوراهی قرار می دهد:ـ
نخست آن که سَمومات و آلودگی ها، آنان راپراکنده می کند و از اقلیم و محیطِ مألوف و خانه های اجداد و تبار فراری می دهد و به سوی محیط های ناشناخته می گریزاند.ـ
این موج های پی درپی فرار و مهاجرت و پناهندگی که بیش از 27 سال است سرزمین ما را دچار آشفتگی و پریشانی و تلاطم کرده و ملت ایران را گرفتار دربدری و خانه به دوشی کرده ، بنیاد خانواده ها را از هم گسیخته و بیش از نیمی از مردم میهن ما را به رنج فراق و گسستگی میان خویش و پیوند مبتلا ساخته است ، نتیجهء همین سموم متعفن بیماری زا و ملال آور و نابود کننده است.ـ
اینجاست که معنای سخن حزن انگیز و دردآلود حافظ بیش از همیشه برای ایرانیان امروز ملموس و درک شدنی و دریافت کردنی می شود . حافظ می گفت:ـ
زتند باد حوادث نمی توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که برگ گلی ماند و رنگ نسترنی

و سپس به پایداری و شکیبائی فرا می خواند و نگین عزیز وطن را در دست اهریمن ، ابد مدت و جاودانه نمی دانست و می سرود که :ـ
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

با اینهمه از قحط الرجال زمانهء خود دلی پرخون داشت و باچراغ به دنبال « فکر حکیمی و رای برهمنی» بود و در جستجوی انسانی خردمند و آگاه ، گرد شهر می گشت مگر طلسمی بشکند و گرهی گشوده شود تا «مزاج دهر» اینگونه در فضای مسموم و آلوده و بلا زدهء روزگار تباه نگردد. و بدین گونه از آن سوی تاریخ هفتصد ساله عصر خویش ، انسان ایرانی امروز را ندا می داد که :ـ
مزاج دهر تبه شد در این بلا ، حافظ
کجاست فکر ِ حکیمی و رای برهمنی ؟

باری ، همچنان که گفتیم ، کوچ و مهاجرت نخستین راهی است که جمعی برگزیده اند یا برمی گزینند. البته این راه برای همگان میسر و مقدور نبوده و نیست و کسانی هم که در موقعیت گریز و مهاجرت قرار گرفته اند و می گیرند با مخاطرات ِ بسیاری دست به گریبان می شوند و بی تردید آیندهء نیک و رستگاری و سرافزازی نصیب همگان نمی شود. چه بسیار دشواری ها و انواع بلا ها و ناکامی ها که زادهء این گریزها و پناهندگی ها و مهاجرت ها بوده و هستند . بلا ها و فجایعی که شاید گوشه ای از حکایتهای آنرا آیندگان بازخواهند گفت و چه بسیار ند غصه ها و قصه ها و رنجنامه ها و عریضه های حرمان وشکستی که هرگز باز گفته نخواهند شد.ـ
اما راه دوم آن است که تن به ماندن داده شود و قرار بر فرار مُرجّح دانسته گردد.ـ
و این البته سرنوشت ِ اکثریت مطلق ملت ماست که در این روزگاران پرآشوب ِ ربع قرنی ( یعنی دورانی که جنگ خانمان سوز 8 ساله به درو کردن فرزندان مردم می پرداخت و کین توزی و قساوت و نامردمی حاکمان دینی ، بخش دیگری از فرزندان این آب و خاک را در زندان ها می کشت و شلاق می زد و سنگسار می کرد و می کند )، ترجیح دادند بمانند یعنی جز ماندن چارهء دیگری نداشتند و ای بسا بسیار کسان که آرزوی کوچ و گریز را تا همین امروز در دل ِ خود برآورده نشده نگاه داشته اند.ـ
به هرحال این بخش ِ عظیم از مردم ایران به سوختن و ساختن تن داده اند و بدون اینکه حاکمیت تحجّر و استبداد دینی را در عمق وجدان و در باور های قلبی خود پذیرفته باشند، به تداوم حیات در کشور خود می کوشند و سعی دارند که برای تلطیف ِ اینهمه خشونت و جهل و بی مروُتی و غدر و عداوت و عقب ماندگی و خرافه پرستی که در رگ های شهر مثل خون آلوده و گندیده ای جریان دارد ونیز برای دور کردن ملال و اندوه ِ حاصل از فرهنگ مرگ اندیش و نوحه گر و سیاهپوش حاکم ، در حد امکان ، راه های متنوعی پیدا کنند و گریزگاهی بجویند.ـ
برخی به دامن فرهنگ و هنر آویخته اند. برخی به آموزش فرزندان تکیه کرده اند. جمعی دیگر در جستجوی محیطی امن تر ، از حلقه های قوم و خویشی و تبار و قبیله یا فرقه و طریقه ، حصاری به گِرد خود ساخته اند تا گذران ِ دشوار روزها را برخود آسان تر کنند.ـ
اینها البته جزء «نجات یافتگان » اند ، اما با نهایت تأسف ، جمع کثیری نیز به دام هولناک ِ گذران های شوم ، مثل اعتیاد به تریاک یا موادی ویران کننده تر و هولناک تر از آن افتاده و سقوط کرده اند.ـ
در اینجا مجال آن نیست که به انواع تباهی ها و نا به هنجاری های مُهلک ِ جامعهء امروز ایران بپردازیم و از انواع اعتیاد و فحشا و فروش فرزند و قاچاق کلیهء انسان ها و سرقت و قتل و راهزنی ها و شبروی ها ی بی سابقه ونیز بی خان و مانی بسیاری از زنان و کودکان ایرانی ِ امروز سخن بگوییم.ـ
پیداست که رواج و گسترش جنون آسای این گونه تباهی ها ، به شکل و شیوه و با سرعت شگفت آوری که طی این سال های سیاه در جامعهء ایران ظهور یافته و ریشه دوانده است، نیز نشانه و بیانگر وجود یک انحطاط ِ عظیم ِ اخلاقی و فرهنگی ست. یعنی بیان کنندهء وجود فاجعه ای ست که متأسفانه کم تر به آن پرداخته می شود و کم اند کسانی که گهگاه از آن سخنی به میان می آورند.ـ
بیشتر افراد معمولاً نابسامانی های اقتصادی و فقر و پریشانروزی های ملموس را می بینند و به حق و به درستی بر آنها تأکید می ورزند ، اما حقیقت آن است که پس ِ پشت اینهمه نابسامانی و پریشانی و آشفتگی های اجتماعی یک واقعیت هولناک و درد آور پنهان است : انحطاط اخلاقی.ـ
آری ، یک انحطاط بزرگ اخلاقی که با هیچ متر و گز و سنگ و محک و معیاری قابل سنجش نیست و ابعاد دردناک و خسران باری که از این رهگذر بر ملت ایران وارد شده و ضربه و صدمهء دهشتناکی که جامعهء ایران دریافت کرده بر کسی هویدا نیست و چه بسا نتایج شوم وعریان ِ آن ، در دهه ها یا صده ها ی آینده نمایان خواهد شد و آیندگان به درستی و دقت بیشتری خواهند دانست که چگونه بنیاد های تاریخی و فرهنگی و ملی ما از گذر این سَموم ویران شدند و سیلاب های بنیان کن ِ جهالت و خشک مغزی و قساوتی که در این ر بع قرن اخیر زوایای آشکار و پنهان کشور ما و ملت ایران را درنوردید ، چه خسارات و صدمات جبران ناپذیری به بار آوردند!ـ
به راستی که نزدیک ترین توصیف این روزگاران زوال را شاید بتوان در برخی متون ِ کُهن ِ فارسی ،و از آن جمله در کتاب کلیله و دمنه و در باب برزویهء طبیب به قلم ابن مقفع یافت که می گوید:ـ
«می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد و چُنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی، و افعال ستوده و اخلاق ِ پسندیده مدروس گشته ، و راه راست بسته ، و طریق ِ ضلالت گشاده ، و عدل ناپیدا و جور ظاهر و علم متروک و جهل مطلوب ، و لُؤم و دنائت مستولی و کرم و مروّت مُنزوی، و دوستی ها ضعیف و عداوت ها قوی، و نیک مردان رنجور و مُستَذلّ و شریران فارغ و محترم و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حُرّیت در خواب و دروغ مؤثــّر و مُثمر و راستی مردود و مهجور ، و حق مُنهزم و باطل مظفّر ، و متابعت ِ هوا سُنّت ِ متبوع و ضایع گردانیدن احکام ِ خرد طریق ِ مشروع ، و مظلوم ِ مُحِق ذلیل و ظالم ِ مُبطِل عزیز و حرص غالب و قناعت مغلوب ، و عالَم ِ غدّار بدین معانی شادمان و به حصول ِ این ابواب تازه و خندان.»
(کلیله و دمنه نصرالله منشی باب برزویه طبیب ص 55 به کوشش مجتبی مینوی)ـ
و نیز شبیه چنین توصیفی را می باید در بخش هایی از نامهء پر آبِ چشم رستم فرخزاد به برادرش و از زبان فردوسی شنید که گفت :ـ
یکی نامه سوی برادر به درد
نبشت و سخن ها همه یاد کرد
که این خانه از پادشاهی تهی ست
نه هنگام فیروزی و فرّهی ست
گنهکار تر در زمانه منم
ازیرا گرفتار آهرمنم
همه بودنی ها ببینم همی
وزو خامُشی برگزینم همی
کزین پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان
پذیریم ما باژ و ساو گران
نجوئیم دیهیم ِ کُندآوران
چو نامه بخوانی خِرَد را مران
بپرداز و برساز با مهتران
همی تاز تا آذرآبادگان
به جای بزرگان و آزادگان
ز زابلستان هم به ایران سپاه
هرآنکس که آیند ، زنهار خواه
سخن هرچه گفتم به مادر بگوی
نبیند همانا مرا نیز روی
که من با سپاهی به سختی درم
به رنج و غم و شوربختی درم
رهایی نیابم سرانجام ازین
خوشا باد ِ نوشین ِ ایران زمین


تا می رسد به این سخنان که گویی استاد طوس رنج امروزیان ِ وطنش را توصیف می کرده است:ـ

چو با تخت ، منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عُمّر شود
تبـَه گردد این رنج های دراز
شود ناسزا ، شاه ِ گردن فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی ، نه شهر
ز اختر ، همه تازیان راست بهر
چو روز اندر آید ، به روز دراز
نشیب ِ دراز است پیش ِ فراز
بپوشند از ایشاه گروهی سیاه
ز دیبا نهند از بر ِ سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرّینه کفش
نه گوهر ، نه افسر ، نه بر سر درفش
برنجد یکی ، دیگری برخورد
به داد و به بخشش کسی ننگرد
شب آید ، یکی چشم رخشان کند
نهفته کسی را خروشان کند
ستانندهء روز و شب دیگر است
کمر برمیان و کُله بر سر است
ز پیمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژّی و کاستی
پیاده شود مردم ِ جنگجوی
سواری که لاف آرَد و گفتگوی
کشاورز ِ جنگی شود بی هنر
نژاد و گهر کمتر آید به بر
رُباید همی این از آن ، آن از این
ز نفرین ند انند باز ، آفرین
نهان بتّر از آشکارا شود
دل ِ شاهشان سنگ ِ خارا شود
بداندیش گردد پسر بر پدر
پدر همچنین بر پسر چاره گر
شود بندهء بی هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی را نمانـَد وفا
روان و زبان ها شود پرجفا
ز ایران و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان ، نه تُرک و نه تازی بوَد
سخن ها به کردار ِ بازی بود
همه گنج ها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند
بوَد دانش اومند و زاهد ، به نام
بکوشد براین ، تا چه آرَد به دام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی به هنگام ِ بهرام گور
نه جشن و نه رامش ، نه کوشش ، نه کام
همه چاره و تنبل و ساز و دام
پدر با پسر کین ِ سیم آورَد
خورش کشک و پوشش گلیم آورد
زیان ِ کسان از پی سود ِ خویش
بجویند و دین اندرآرند پیش
نباشد بهار از زمستان پدید
نیارند هنگام ِ رامش نبید
چو بسیار از این داستان بگذرد
کسی سوی آزادگان ننگرد
بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار مهان کاسته
دل ِ من پر از خون شد و روی زرد
دهان خشک و لب ها شده لاژورد
که تا من شدم پهلوان از میان
چنین تیره شد بخت ساسانیان
چنین بی وفا گشت گردان سپهر
دژم گشت و از ما ببُرّید مِهر
ترا ای برادر ، تن آباد باد
دل ِ شاه ِ ایران به تو شاد باد

بسیار خوب ، 1000 سال پیش ازین یکی از شاعران اندیشمند ایران در طوس ، از زبان سردار بد اقبالی که 400 سال پیش از وی رنج نابودی کشور و بر باد شدن هست و نیست وطن و بنیاد های تاریخی و فرهنگی وسیاسی و اجتماعی و دینی و اخلاقی سرزمین خود را در برابر هجوم هستی سوز بیگانگان به دردناک ترین شکل ممکن تجربه می کرد، این سخنان را بر زبان آورده است . دراین کلمات جگر سوز استاد طوس ، واژگون شدن کارها و پریشانی روزگار و فروپاشی ارزش ها و نابودی اصالت ها و بنیان های اجتماعی و فرهنگی ایرانیان و تسلط هولناک و ویرانگر مشتی بیابانگرد جاهل را بیان می کند که با سری پر سودا و روحیه ای پر از خشونت ، تحریک شده و کف به دهان در جستجوی «جـَنـّاتٍ تجری مِــن تحتـِهالاَنهار» به ایران هجوم آورده بودند و زیان کسان از پی سود خویش می جُستند و دین و الله را بهانهء تجاوز گری و سلطه جویی اشرافیت متحدِ عرب و قبایل و عشایر ویرانگر، واپس مانده و سِحر شدهء حجاز و حیره کرده بودند.ـ
اما به راستی آیا رنج آور و اسف انگیز نیست که ما امروزیان ایرانی ، سخنان رستم فرخزاد را اینهمه با اوضاع روزگار خود در انطباق می یابیم؟ به شکلی که گویی رنج های این سردار شکست خوردهء ایران را در قادسیه، با گوشت و پوست خود احساس کرده و در عمق وجود خود آن را آزموده ایم؟
واقعاً آیا تاریخ مکرر شده و آن تراژدی جگر سوز سرزمین ما بار دیگردر این دوران 27 ساله برصحنهء روزگار در حال اجرا شدن است؟
به هرحال و به راستی در این روزگاران ِ زوال ، یعنی در زمانه ای که هیچ ملجاء و مأوایی چه در محیط اجتماع و چه در حوزهء اعتقادات و باورهای دینی برای مردم ایران باقی ننهاده اند ، و در ایامی که به قول احمد شاملو «خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد!» (1) چه انتظاری از مردم ایران می توان داشت و امید چه معجزه ای در آنان می توان بست؟
بسیار طبیعی ست که در شرایطی از این گونه ، حفظ بقا از اهمّ ضروریات است. می باید زیست.ـ
می باید خانواده ای داشت و حداقل ِ اسباب معیشت را برای زن و فرزند مهیا می باید کرد و می باید کودکان را به مدرسه فرستاد و به آنان آموزش داد ( اگر مدرسه و نظام آموزشی سالمی برای ایرانیان باقی نهاده باشند!) و دست کم می باید چشم انداز آینده ای نیمه روشن را در برابر آنها قرار داد.ـ
این بزرگترین محرّکی ست که پدران و مادران ایرانی معاصر ما را در کشورشان به تداوم حیات ناگزیر می کند و آنان را پایداری می دهد تا تلاش های شبانروزی خود را در امر معیشت و پرورش معنوی و مادی فرزندان بی وقفه پی گیری کنند. و این مشروع ترین و انسانی ترین انگیزه ای ست که هر خانواده ء ایرانی را دعوت به ایستادگی در برابرانواع دشواری ها و آشفتگی ها ی اجتماعی می کند.ـ
و این بخش از ایرانیان، اکثریت ِ مطلق ِ مردم کشور ما هستند که می توان آنها را «اکثریت خاموش» یا «اکثریت ِ گرفتار» نامید .ـ
این بخش عظیم از مردم ایران به حمایت های روحی ـ معنوی و فرهنگی ی اهل ِ فرهنگ وبه عنایت انسان های دل سوز این کشور چشم دوخته اند. به آنها که سیاستمرد یا سیاستزن اند ، به آنان که سیاست گــُزیده یا سیاست گــَزیده اند ، به آنان که قلمی می زنند یا قدمی بر می دارند و به آنها که می سازند و می آفرینند و می کوشند تا اجاق نیم مرده ای را به خُردَک شرری زنده کنند و شُعله ای را به اخگری فروزان دارند. باری به همهء آنها که با خیال و عاطفه و حّس و حقیقت زنده اند و آرمانی در سر و آرزویی در دل دارند ، این مردم به چنین انسان هایی چشم دوخته و امیدِ مَدد در آنان بسته اند.و از قعر ِ جان با این دریغا سخن حافظ هم درد و هم فریادند که می گفت :ـ
آب ِ حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست ؟
خون چکید از شاخ ِ گل ، باد ِ بهاران را چه شد؟


بنا بر این ، گروه های بزرگی از مردم ایران ، به ویژه جوانان و در میان ِ آنان کوشنده ترین و پر شور ترین و صمیمی ترین و تأثیر گذار ترین گروه های اجتماعی ، یعنی دانشجویان چشم به قشر روشنفکر و آگاه جامعهء خود دارند.ـ
آنها مدل ها و ایدآل های خود را در میان ِ مردم متفکر و خلاّق و سازندهء کشور جستجو می کنند و بیش از همه، نویسندگان و شاعران و هنرمندان طراز اول مملکت سرمشق ِ آنانند.ـ
آنها برای گریز از انحطاط ِِ فرهنگی و سقوط ِ اخلاقی که حاکمیت جهل به مدد ِ بازوی فلک زده اش یعنی قشر لـُمپن و اوباش ِ نان به نرخ روز خور و« پای تا سرشکمان ِ » میدان ِ بار و بازار سنتی بر جامعه حاکم کرده اند ، چشم به کسانی دوخته اند و گوش ِ دل به سخن و بیان و اندیشهء کسانی سپرده اند که آنان را هرگز در میان ِ فریفتگان قدرت و همکاسگان ِ حکومت نمی خواهند و نمی جویند.ـ
آنها در این زمانهء عُسرت ، انتظار دارند که روشنفکران ِ ایران «روشنفکر » باشند و نه فقط یدک کش ِ این عنوان!ـ مردم ایران به القاب و عناوین ِ هنرمند و نویسنده و کارگردان و روشنفکر و شاعر نیازی ندارند.از این گونه عنوان های تشریفاتی در دوران ِ مُنحطّ ِسلسلهء قاجار فروان بود و هنگامی که کشور، سیاه ترین روزگاران عهد قجری را سپری می کرد قافله ها و قطار های بی توقفی از عنوان ها و القاب پر طمطراق در فضای استبداد زده و بی تحرک جامعه ء کهن و مندرس رژه می رفتند و به مردم نا آگاه و نا توان جلوه می فروختند و پُز می دادند و زور می گفتند و بدینگونه سواری از انسان هایی می گرفتند که در جایگاه ِ رعایای ظلم پذیر، به بند های اسارت خود خو گرفته و به محیط و روزگار ظلمانی خود معتاد و تسلیم شده بودند.ـ
به راستی که از القاب و عناوینی از نوع : فخر الملله ، معین المُلک ، عمود الدین و سراج الفضلا و امثالهم نه آبی برای مُلک و ملت گرم می شد و نه درد های بی درمان ِ عقب ماندگی و تحجّــُر و استبداد و جهالت و خُرافه درمان می گشت.ـ
امروز نیز همچنین است. مردم ایران اینک از همه سو رها شده اند :ـ
از یک سو، ظلم و جور حاکمان را تاب می آورند و از سوی دیگر به کیفر شهروندی ِ کشوری که بر آن جهل و تعصب و بنیادگرایی حاکم است ، انواع جرائم را می پردازند و بسیاری بدنامی ها را به جان می خرند و با انواع تهدید های سیاسی و اقتصادی و نظامی روبرو می شوند.ـ
حقیقت آن است که چنین مردمی نیازمند به عناوین «روشنفکر» و «نویسنده » و «هنرمند» نیستند.ـ
برای این ملت از سفرهای توریستی این نویسنده و آن شاعر به این یا آن کشور ، هنری یا فرهنگی کسب نمی شود.ـ
حتی جوایزی که به نام سینما یا تئاتر یا نقاشی و نمیدانم چه ی دیگر به خیلی ها داده می شود ، با این مردم ارتباطی ندارد و برای آنان غرور و افتخاری به ارمغان نمی آورد. زیرا غالب ِ آنها در کادر روابط ِ فرهنگی بین دول و تابع سیاست هایی ست که « اقتصاد » را بر اسب تروای فرهنگ و هنر سوار و تعبیه کرده است.ـ
ایرانیان به شاعران و هنرمندانی نیاز دارند که نخست خودشان از حاصل ِ نبوغ و خلاقیت آنان برخوردار باشند. بعداً اگر خارجی ها هم پسند مردم ِ ایران را پسند کردند و به پاس فرهنگ و اندیشه یا به حرمت ملت ایران ، جایزه ای به نویسنده یا هنرمندی دادند ، دستشان درد نکند! به شرطی که در عوض ، انتظار امضاء قرارداد نفت یا اسلحه یا نمیدانم چه زهر مار دیگری را از دولت ها نداشته باشند!ـ
جایزه هایی که نصیب ِ سینماگران ِ ایرانی می شوند هنگامی برای مردم ما و ملت ایران درخور اعتنا هستند که اولاً مردم حاصل خلاقیت هنرمندان را دیده باشند و برای دیدن آن سر و دست شکسته باشند و از گوهر اندیشه و خیال و زیبایی ِ حاصل از نبوغ فیلمساز هنرمند کشور خود به تمام و کمال برخوردار شده باشند و چراغ جان وشمع دل وفروغ آگاهی خود را به اخگر فکر و فرهنگ و ذوق و عاطفهء این هنرمندان روشن کرده باشند !ـ
حال آن که متأسفانه می بینیم که اینچنین نیست:ـ
اغلب ِ این فیلم ها در ایران نشان داده نمی شوند یا اصولاً طرفداری ندارند و ملت ایران با آنها ارتباطی برقرار نمی کند!ـ
البته این موضوع « فیلم های صادراتی» و« فستیوالی» که غالباً به سفارش و هدایت ذائقهء ها و« پسندِ استتیک» کارمندان و «منتقدان انتلکتوئل» فستیوال های غربی تهیه می شوند موضوع بسیارجدّی دیگری ست که طرح وبرسی آن نیازمند فرصت جداگانه است. (2)ـ
فقط این را بگویم که افتخار و ارزش یک اثر هنری یا ادبی ، نه در جایزه ای ست که به مناسبت ها و انگیزه های گوناگون نصیب ِ برخی افراد می شود ، و نیز نه در بـَه بـَه و چـَه چـَهی است که حقوق بگیران و کارگزاران نهادهای دولتی در صفحات شبه فرهنگی برخی روزنامه ها و سایت ها نصیب «هنرمندان» سربه راه ِ خود می کنند ، بلکه ارزش و افتخار آثار ذوقی و هنری مرهون تأثیری است که بر فرهنگ و بر جامعهء خود می نهند وبسته به دگرگونی های مثبتی است که در روحیات و حساسیت ها و نگرش ها و وجدان های مخاطبان خود ایجاد می کنند و مدیون ِآفرینش ِلذتی حاصل از اندیشه و جمال است که نخست در وجود ِِ هم میهنان خود بر می انگیزند!ـ
آثار ایرج میرزا و بهار و عارف و عشقی در دوران مشروطیت ، هیچ جایزه ای از هیچ خارجی نگرفت. اما در خانه ای نبود که منتخبی از اشعار ایرج موجود نباشد یا در روستایی نبود که عشقی یا نسیم شمال را نشناسند و شعر هاشان را از حفظ نخوانند!ـ
به هر حال ، از موضوع دور نشویم :ـ
مردم ایران به روشنفکران خلاّق و هنرمند یا اندیشمند خود چشم دوخته اند و این نه بدان معناست که از آنان انتظار دارند تا نویسندگان یا شاعران یا هنرمندان کلاه ِ خوُد بر سر بگذارند و زِرِه بپوشند و مُشت بر سِندان ِ نظام ِ توحّش ِ دینی بکوبند.ـ
نه ! انتظار مبارزهء سیاسی مستقیم و رودررو هم از آنها نمی رود.ـ از آنها نمی خواهند که وارد ِ احزاب شوند و اطلاعیه صادر کنند و مردم ِ به جان آمده را رهبری کنند . نه ! این انتظار هم از آنها نمی رود!ـ
حتی از آنان انتظار ندارند که در تولیدات ِ فکری یا هنری و ادبی ی خود به سیاست بپردازند و مقاومت ِ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را در آثار ِ خود ترغیب و تشویق و هدایت کنند ؛
اما این انتظار را دارند که اگر نام ِ روشنفکر و هنرمند و نویسنده برخود می نهند ، حدّ اقل در بازی قدرت شرکت نجویند. دست به سُفرهء آلودهء جهل نسایند و خود را به کبوتران ِ دست آموز حَـرَم ِ مُرتجعین و جُهــّال بدل نکنند!آ
از جایگاه ِ هنر و فرهنگ به لجنزاری که قدرت و زور و ثروت بادآوردهء حاکمان زیر پای آنان گسترده است سقوط نکنند.ـ
بازیچهء مجالس و محافل ساختگی و «سکولار» نمای حاکمیت نشوند و نسخه خوان ِ نمایش های شادی آور و مضحک ِ حضرات در «کنگره » ها و «سمینار»ها و انواع جلسا ت سخن رانی و سخن چرانی و سخن پراکنی نگردند.
زینت بخش روزنامه ها و نشریات و خبرگزاری های رنگارنگ و خوشنما و فریبنده ای که غالباً نام های غیر حکومتی و غیر دینی نیز دارند ، قرار نگیرند و در دفاتر توریستی ِ ادبی و هنری آنان نقش راهنما و دیلماج و معین الـُزّوار را بر عهده نگیرند.ـ
زیرا با قرار گرفتن در چنین موقعیت هایی ، از آنجا که نام نویسنده و عنوان ِ روشنفکر و هنرمند را پرچم کرده و با سنجاقی به سینهء خود زده اند، ماهیت و حقیقت هنر و ادبیات و فرهنگ را دچار خفت و سرافکندگی می سازند و درواقع به جامعهء روشنفکری و هنری ایران ، یعنی به تنها ملجاء و مأوایی که در این سال هال نخستین ِ هزارهء سوم برای ملت ایران باقی مانده است ضربه می زنند و به نفع ِ حاکمیت ِ جهل، زیر پای فرهنگ و هنر را خالی می کنند.ـ
و البته این انتظار ِ بسیار اندکی ست که مردم ایران از قشر روشنفکر و هنرمند خود در روزگار معاصر دارند.ـ
اما متأسفانه می بینیم که خیلی از اسم و رسم دارها نه تنها به این انتظار پاسخ مثبت نمی دهند ، بلکه پا را فراتر از سقوط می نهند و در لحظات خطیر تاریخی، در جایی که می توان با یک سکوت ِ پُر مغز و پر محتوا از شرافت و حیثیت ِ انسانی و روشنفکری خود محافظت کرد ، سراسیمه به «اقدام » می گرایند و در سخن می کوشند و جلودار و بازیگر ِ برخی سیرک ها و معرکه های سیاسی می شوند. ـ
به رأی دادن های خاموش و شرمگین ِ خود و نزدیکان ِ خود بسنده نمی کنند بلکه از جایگاه و مقام ِ شامخ ِ «روشنگری» و «روشنفکری» بیانیه ها و اعلامیه ها صادر می کنند و این فرد یا آن جناح از حاکمیتی را که کِشته و حاصل و میراثش جز رذالت و ویرانی و قساوت و فقر و خُرافه و جهل نبوده است ، برمی کِشند و زیر چتر حمایت و تأییدات ِ «هنرمندانه » و «اندیشمندانه » ء خود قرار می دهند و بدینگونه مردم ایران را سردرگُم می سازند و تنها می گذارند!ـ
و این، البته از هیچ روشنفکر و هیچ اهل ِ قلم و اهل ِ هنری انتظار نمی رود!ـ
این گونه خانم ها و آقایان کاملاً حق دارند به هرکسی که می خواهند رأی بدهند و در هر جلسه ای شرکت کنند و به نفع هر قدرتمدار و زورمندی کتاب و مقاله بنویسند و فیلم بسازند. حتی می توانند پای منقل ِ هر صاحب امر و خلیفة ُاللهی بنشینند و بَست بچسبانند ، اما حق ندارند از جایگاه ِ روشنفکری و فرهنگ و انسانیت دست به ارتکاب ِ چنین اقدامات خفت باری بزنند!ـ
و اگر چنین کردند ، انتظار نداشته باشند که همچنان مورد احترام جامعه و مردم چیزفهم امروز و آیندهء ایران باشند و صرفاً به خاطر این که زمانی رُمانی نوشته اند ، فیلمی ساخته اند یا تابلوی ترسیم کرده یا آوازی خوانده اند ، نمی باید الی الابد جامعه و مردم و فرهنگ و هنر کشور را مدیون خویش بدانند و از شهروندان و انسان های اهل ِ درد انتظار داشته باشند که همچنان حضرتشان را بر سر ِ دوش بنشانند و حلوا حلوا کنند!ـ
خیر خانم ها ! خیر آقایان ! اینطور نیست !ـ
وصد البته به قول ِ نیما آن که غربیل در دست دارد پس از دیگران می آید و رفتار و کُنش ِ هریک از شما ، مطمئن باشید که از پرداخت ِ مالیات و پرداخت ِ بهایی که زمانه و تاریخ و وجدان های بیدار ِ انسان های امروز و فردا تعیین می کنند ، گریز و گزیری نخواهند یاقت

م.سحر





26 دسامبر 2006


یادداشت ها :ـ

* این گفتار حاصل یادداشت هایی ست برای یک گفتار ، که در یک نشست اینترنتی به ابتکار نشریهء ادبیات و فرهنگ درتاریخ 27 دسامبر 2006 به مناسبت انتشار کتاب « ره پویان اندیشه» برگزار شده است.ـ
برای اطلاع بیشتر در بارهء این کتاب که به کوشش دوست شاعرم میرزا آقا عسگری تدوین و چاپ شده است به نشانی زیر مراجعه کنید :ـ
http://www.mani-poesie.de/index.jsp?aId=4220
نیز برای شنیدن این گفتار می توانید روی آدرس زیر کلیک کنید:ـ
http://www.nevisa.de/index.jsp?d=article/article&authorId=2&essayId=741

1ـ و افسوس که حتی برای ایرانیان خدایی هم باقی ننهاده اند تا کسی او را در پستوی خانهء خود پنهان کند زیرا:« زیرا روحانیتِ مستبد حاکم 27 سال است که خدای این ملت را به احتکار نظام دینی درآورده است، و همهء فساد و جنایت و قساوتِ جاری بر ایران یا بیرون از ایران را به نام او و« برای او» ست که انجام می دهد. این است تراژدی انسانِ ایرانی معاصر!
27 سال است که روحانیون غدّار قدرت طلب ِ ثروت اندور، خدا را به تصرف و در انحصارِ خود در آورده و مسئولیتِ همهء جنایات و ویرانگری ها و تباهکاری هایی را که در ایران و جهانِ مرتکب می شوند ، به او نسبت می دهند و بدینگونه این آخرین ملجاء و پناهِ مردم ایران را نیز از او دزدیده اند!»
نقل از «نامهء سرگشادهء یک شاعر ایرانی»ـ
متن این نامه در نشانی زیر قابل دریافت است:ـ
http://asre-nou.net/1384/bahman/26/m-sahar.html
از اینرو می توان گفت که متأسفانه شاملو هنگام بیان سخن در این زمینه گرفتار خوشبینی مفرط بوده است. زیراهمچنانکه این روزها مشاهده می شود ، نه تنها خدا در احتکار قدرت سیاسی ظلم و جور است بلکه پستو ی خانه ها نیز از تجاوز دستاوردهای تکنولوژی مدرن ِ دیجیتال و الکترونیک در امان نیستند و ای بسا دامها که در هیئت شنود ها و دوربین های ضبط تصویر در پستوها کمین کرده و بی شرمانه پیش پای خدا و عشق تعبیه شده اند .ـ

2ـ همینقدر بگویم که تدارک و تدوین و صدور این کالا ها ی ذوقی نه بر اساس یک انگیزهء اصیل فرهنگی و اجتماعی بلکه بر مبنای هدف های سیاسی و تبلیغاتی نظامی است که ضدیت با فرهنگ و هنر و تاریخ و ادبیات ایران به گوهر ، یکی از بنیاد های ایدئولوژیک و فکری اوست و اصولاَ هویت سیاسی و بنیاد اعتقادی ِ قدرت او مبتنی بر ضدیت وجودی وی با هنر و فرهنگ ایران است. به سخنی کوتاه : شالودهء ایدئولوژیک نظام دینی حاکم همواره خود را با فرهنگ و هنر و تمدن ایرانی (در کلیت تاریخی و جهانشمول آن ) در تناقض یافته است. زیرا برپایهء بنیاد های عقیدتی و به سائقهء تعصبات دینی و جاذبه های پان اسلامیستی ِ متولیانِ نظام ، عظیم ترین بخش از تاریخ و فرهنگ و مدنیت ایران ،به دوران «سلطهء کفر» و «میراث گبران» مربوط شمرده می شود ! از اینرو حراست و نگاهبانی آن از وظیفهء حاکمیت ِ اسلامی بیرون است و نزد بسیاری از آنان خدمت به کفر و زندقه محسوب می شود. تخریب آثار باستانی و عدم علاقهء کارگزاران این نظام به ریشه ها و پیوندهای مدنیت پیش از اسلامی ایران زمین تنها با توجه به وجود چنین دیدگاه طالبانی از تاریخ و هویت و فرهنگ توجیه پذیر است و تنها یک حاکمیت برخوردار از چنین نگاه و منظر ایدئولوژیکی ــ در عین آن که قدرت و حکومت را بلامنازع و لاشریک در اختیار گرفته و بر سرنوشت و مقدرات ملتی سلطه و اختیار مطلق یافته است ــ اینگونه می تواند به میراث ملی یک سرزمین و یک ملت قدیم با تاریخی 3000 ساله بی اعتنایی و دهان کجی کند .در این باره می توان سخن فراوان گفت و دلائل بسیار آورد که فرصت دیگری می طلبد!
اما در باره آنچه به صدور هنر هفتم ارتباط می یابد:ـ
می باید گفت که مهمترین انگیزه و مقدس ترین هدف ِ کارگزاران ( و نه هنرمندان ) از صادرات سینما ، برپائی ویترین های زینتی در کشور های غربی است تا با برخورداری از کوشش ها ی ذوقی و بهره گیری از حاصل خلاقیت های برخی هنرمندان چهرهء زشت و بدترکیب و ناساز و ناهموار یک نظام فرهنگ ستیز توتالیتیر و متحجّر را به سرخاب سفیداب هنر هفتم زینت بخشند و پز بدهند و در عین حال دولت های تاجر غربی را از ابزار و آلات تبلیغاتی درجهت توجیه و حفظ و تداوم روابط تجاری و سیاسی خود با چنین نظامی برخوردار سازند!ـ
اینجاست که می بینیم چه «هنر» ها که از این « هنر هفتم» ساخته بوده است و استادان و پایه گذارانِ بزرگ تاریخ ِسینما از آن بی اطلاع بوده اند! فاعتبروا یا اوالوالابصار ! ـ
m.sahar@free.fr