lundi 23 avril 2007


گفتاری در باره تباهی «مزاج دهر»ـ
و سخنی با اهل ِ «روشنفکری» و هنر و فرهنگ*ـ



ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن وین آب های ناگوار!ـ

این سخنی است که جمال الدین اصفهانی در یکی از قصاید شکوائیه ء خود گفته است.ـ

بسیار خوب ، این یک بیت ، بیان احساس شاعری ایرانی درقرن ششم هجری ست که طی عوالم شاعرانهء خود ، با نگریستن به وضعیت زمانه و اهل زمانه ، با دردمندی تمام ، شگفتی خود را از آنچه می بیند ابراز می کند. ـ
شاعر با بیان تمثیلی از زمانه ای شکوه می کند که پر از شرارت و هرزگی و جور و فساد و ادبار است.ـ
محیطی که در آن موجودات ِ پست و بی مایه و حقیر همه کاره اند و آسمان کشتی ارباب هنر می شکند و مردم دانا و دانشمند و انسان های باوجدان ، گوشه گیرند یا تحت انواع و اقسام فشارها مجبور به سکوت شده اند و خون دل می خورند. در چنین روزگاری است که شاعر شگفت زده ، به هم عصران خود نهیب می زند که :ـ
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ، وین آبهای ناگوار!ـ

و نیک که بنگریم ، این پرسش توأم با اظهار شگفتی ، پرسشی است که ما نیز می توانیم با بسیاری از هم عصران خود در میان نهیم .ـ
با این مقدمهء کوتاه اجازه بدهید نخست ابیاتی از این شکوائیهء پر دریغ و حرمان را باهم بخوانیم و پس از آن به اصل مطلب بپردازیم : ـ
الحذار ای غافلان ، زین وحشت آباد الحذار
الفرار ای عاقلان زین دیومردم الفرار
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ، وین آب های ناگوار
عرصه ای نادلگشا و بُقعه ای نادلپذیر
فرضه ای ناسودمند و تربتی ناسازگار
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه
قهر در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
امن در وی مُستحیل و عدل در وی ناپدید
کام در وی نادر و صحت درو ناپایدار
مهر را خفاش دشمن ، شمع را پروانه خصم
جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار
نرگسش بیمار یابی لاله اش دل سوخته
غنچه اش دلتنگ بینی و بنفشه سوگوار
صبح او پرده در آمد ، شام ِ او وحشت فزای
ابر او بیلک گذار و برق او خنجرگذار
...
لطمه ای از شیر مرگ و زین پلنگان یک جهان
قطره ای از بحر قهر و زین نهنگان صدهزار
از تو می گویند هرروزی دریغا جور دی
وز تو می گویند هرروزی دریغا ظلم ِ پار
آخر اندر عهد ِ تو این قاعدت شد مستمر
در مدارس زخم چوب و در معابر گیر ودار
باری ، با وجود چنین دورانی و در چنین وضعیتی نهیب جمال الدین عبدالرزاق به هم عصران و اظهار شگفتی او از وفق پذیری آدمیان ، تسلیم طلبی و اعتیاد آنان به خفت و پذیرش انواع وهن و تحقیر، کاملاً بر حقّ و به جا ست:ـ
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن وین آب های ناگوار !!ـ


و به راستی که این سخن پرسش ما و هم عصران ما نیز هست که چرا در روزگار وحشتناک پر وهن و تحقیر و فساد و ادباری که ما زیست می کنیم، خیلی ها دلشان نمی گیرد و جانشان ملول نمی شود؟
نخست بگویم که در اینجا به هیچ وجه قصدِ من، تقسیم کردن جامعهء ایرانیان به مردم داخل و خارج از کشور نیست.ـ
در حقیقت داخل و خارجی وجود ندارد. پیوندهای روحی و عاطفی و فرهنگی آنچنان استوار و گرفتار کننده اند که هیچگونه مرز جغرافیائی و اجبار ناشی از ستم سیاسی را برنمی تابند . از اینرو ، کسانی که در مرزهای جغرافیائی وطن خود اقامت ندارند نیز کمابیش کشور و میهن و فرهنگ و زبان خود را بر دوش می برند و بند ها و ریسمان های پیدا و نهانی که آنان را به آب و خاک و سرگذشت ِسرشت و جان و وجدانشان فروبسته است هرگز آنها را در محیط های بیگانه رها نمی کند و در فضای غربت ، معلق و بی اتکا نمی نهد.ـ
بنا براین کسانی که در داخل اقامت دارند، در وطنند اما آنان که در خارج از ایران مقیم اند، وطن در آنهاست و با آنهاست. پس نسبت هر یک از ما ایرانیان ـ چه در داخل و چه در خارج ـ با وطنمان کمابیش مساوی ست. و ای بسا این احساس گرایش به آب و خاک و میهن در وجود بسیاری از آنها که گرفتار غربت و تبعید اند، متراکم تر و نیرومند تر و جان فرسا تر باشد که به قول قدما «انسان برآنچه که از او منع شده است حریص تر است». و نیز پیداست که مقیمان در وطن کمتر از راندگان از وطن ، به یاد وطن اند و هوای میهن بر وجود آنان مستولی ست ، زیرا جانبنده ای که در محیط طبیعی خود نفس می کشد به یاد،« هوا » و «اکسیژن» نیست بلکه بسیار ساده و طبیعی و فارغ از هرگونه احساس منـّت یا حسرتی به قول سعدی نفسی مُمــِّد حیات فرو می برد و مُفرّح ذات برون می آورد. اما آنکه در محفظه ای فرو بسته و تنگ و تار گرفتار است وتنفس بر او دشوار ، همواره نگاهِ اُمید ش به پنجرهء کوچکی ست که گشوده شود وبی وقفه در انتظار هوای تازه ای است که از روزنی به محیط ِ تنگ و خفقان آور او نفوذ کند.ـ
به هرحال ما چه در ایران باشیم و چه در خارج از ایران ، در برابر پرسش و اظهار شگفتی جمال الدین اصفهانی موقعیتی کمابیش یکسان داریم . پس ، هم در داخل و هم در خارج از مرز های میهن فلک زدهء ما کسانی وجود دارند که دلشان از این اوضاع آشفته و نا بسامان و از تسلط ِ بی شرمانهء تحجّر و خریت و جهل و قساوت و بی مایگی و بی وطنی می گیرد و جانشان ملول می شود.ـ
همچنین خیلی ها هستند ـ چه در داخل و چه در خارج ـ که اصولاً ککشان هم نمی گزد یا چنین وانمود می کنند که ککشان هم نگزیده است.ـ
بسیار خوب ، در میان این گونه آدم ها از خیلی هاشان ،ـ شاید از 90 در صدشان انتظاری نمی رود و بر آنها حَرَجی نیست. زیرا بسیاری از آنان خود ، بخشی و جزئی ازین وضعیت اند. خشت و گِل و سنگ و آجر و ملات این قلعهء جهالت و تاریکی اند.ـ
بخش مهمی از آنان ،خود از این مرداب ارتزاق می کنند وسفره و دهان و معده شان به مطبخ این قلعه وصل است.ـ
بسیاری زاد و ولد کرده و پرورش یافتهء محیط و طبیعتی هستند که همین شرایط و همین اوضاع یا همین مرداب و به قول جمال الدین اصفهانی ،همین هواهای عفن و این آبهای ناگوار برایشان فراهم آورده و محیط و اقلیمی مناسب و مساعد جهت رویش و رشد و استمرار زندگی آنان تدارک دیده است. از اینرو با محیط ِ خود احساس ِ بیگانگی نمی کنند. اینان مثل بسیاری از جانوران ِ آبزی در محیط ِ مردابی خودشان خوشند و موجودیت گند و بو و آلودگی لجن را نه تنها مغایر و منافی با حیات و بقای خود نمی دانند بلکه وضعیت موجود را برای تداوم زیست خود لازم و محتوم می شمارند.ـ
اینان با بوی لجن و هوای عفن و آب ناگوار همانگونه خوشند و همانگونه سرمستند که آن دباّغ مولوی از گند پوست ِ دبّاغ خانه به حال می آمد و مست می شد اما به بوی عطر و گلاب ِ بازار عطاران از هوش وحال می رفت:ـ

آن یکی دباّغ در بازار شد
تا خـَــرَد آنچه ورا در کار بــُد
چون که در بازار ِ عطاّران رسید
ناگهان افتاد بیهوش و خمید
بوی عطرش زد ز عطاّران ِ راد
تا بگردیدش سر و برجا فتاد
همچو مردار اوفتاد او بی خبر
...
آن یکی دستش همی مالید و سر
وآندگر کـَهگِل همی آورد تر
وان بخور و عود و شکـّر زد به هم
وآن دگر از پوشِشش می کرد کم
پس خبر بردند خویشان را شتاب
که فلان افتاده است اینجا خراب
یک برادر داشت آن دبّاغ زَفت
گـُربـُز و دانا بیامد زود تـَفت
اندکی سرگین ِ سگ در آستین
خلق را بشکافت وآمد با حُنین
گفت : من رنجش همی دانم ز چیست
چون سبب دانی ، دوا کردن جـَلیست
...
از خلاف ِ عادت است آن رنج ِ او
پس دوای رنجش از معتاد جو
چون جُعـَـل گشته ست از سرگین کـِشی
از گــُلاب آید جُعــَل را بیهُشی
هم از آن سرگین ِ سگ داروی اوست
که بدان او را همی معتاد و خوست !ـ

بنا بر این اگر موجودات ِ آبزی ِ مرداب و لجنزار همه روزه تظاهرات کنند و دست جمعی و «همَه باهم » فریاد ِ «درود بر لجنزار » یا « مرگ بر ضد ولایت ِ لجن » سر بدهند نه تنها شگفتی آور نیست که بسیار هم طبیعی ست. و ای بسا برای آنان فضیلتی نیز به شمار آید زیرا از محیط ِ طبیعی خود حمایت می کنند و آن فضای زیستی را پاس می دارند که تأمین کنندهء ارتزاق و ادامهء بقای آنان است. پس هرگز از آنان انتظار نباید داشت که بر خلاف عادت خود روند و به نفی محیط و موقعیتی اقدام کنند که با آن خو گرفته اند وجود شان به تداوم موجودیت آن بستگی یافته است.ـ
امادریغا که عفونت و ناگوارایی و آلودگی تنها به عرصه هایی که خود مسخّرکرده است قناعت نمی کند و پیوسته در تلاش ِ گذر از مرزهای خویش و در پی توسعه و گسترش محیط و اقلیمی است که بر آن سلطه یافته است. حاکمیت ِ آلودگی پیوسته در صدد صدور آلودگی و تسخیر فضا های همجوار خویش است زیرا اکناف و اطراف را با قلمرو خاصهء خویش یکسان وهم جنس می طلبد. زیرا همجنسی محیط اطراف و همسانی و هماهنگی ِهمجواران ، مرز های ایمن و استواری درفضای پیرامونی او ایجاد می کنند و از این طریق به استقرار و استمرار نظم لجنزار یاری می رسانند. ـ
بنا بر این به اقتضای طبیعت و به اقتضای غریزهء حفظ و تداوم حیات تعفن زای خود ، عفونت و نا گوارایی و آلودگی ، محیط پیرامون خود را به زیستبوم ِ انسان ها و موجوداتی که در آن حول و حوش زیست می کند سرایت و گسترش می دهد و به شیوهء هولناک و خُسران باری فضای زندگی طبیعی آنها را تنگ می کند.ـ
چنین وضعی به هیچ وجه شگفتی آور نیست . شگفت انگیز هنگامی ست که بسیاری از کسان ، به آسانی همرنگی و همسانی با محیط اطراف خویش را می پذیرند و اگرچه غالباً هم جنس ِ ِموجودات چنین فضا واقلیمی نبوده و نیستند، با اینهمه از خود استعداد درخشانی در انطباق با محیط و در پذیرش رنگ و عوارض اطراف بروز می دهند و تحمل خفت و وَهن را به عادات ثانویهء خود بدل می کنند . گوئی مو به مو به دستورالعملل ضرب المثل مشهور عمل می کنند که می گوید :ـ
«خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو !» یعنی به رنگ ِ پیرامون ِ خویش درآ و محیط را با خود و خود را با محیط، همگون و همساز و همرنگ ساز! ـ
اینان در حقیقت پذیرش رسوایی را ، گریز از رسوایی می پندارند. از این رو همرنگ جماعت ِ رسوایان می شوند تا نفس ِ رسوایی در میانه گم شود و هنگامی که چنین فاجعه ای در جامعه ای رخ می دهد ، فروپاشی بنیاد های اخلاقی جامعه ا ست که چهره نموده و ناقوس مرگ ارزش هاست که به صدا درآمده است. ـ
و حقاّ که شگفتی آور است هنگامی که در چنین فضاها و محیط های آلوده ، با انسان هایی روبرو شویم که به قول جمال الدین اصفهانی دلشان از این آلودگی ها نمی گیرد و جانشان ملول نمی شود.ـ
پیداست که هوای آلوده و مسمومی که به مزاج برخی موجودات سازگار افتد ، به طور طبیعی موجودات دیگری را که در آن حول و حوش سکنی دارند در برابر یک دوراهی قرار می دهد:ـ
نخست آن که سَمومات و آلودگی ها، آنان راپراکنده می کند و از اقلیم و محیطِ مألوف و خانه های اجداد و تبار فراری می دهد و به سوی محیط های ناشناخته می گریزاند.ـ
این موج های پی درپی فرار و مهاجرت و پناهندگی که بیش از 27 سال است سرزمین ما را دچار آشفتگی و پریشانی و تلاطم کرده و ملت ایران را گرفتار دربدری و خانه به دوشی کرده ، بنیاد خانواده ها را از هم گسیخته و بیش از نیمی از مردم میهن ما را به رنج فراق و گسستگی میان خویش و پیوند مبتلا ساخته است ، نتیجهء همین سموم متعفن بیماری زا و ملال آور و نابود کننده است.ـ
اینجاست که معنای سخن حزن انگیز و دردآلود حافظ بیش از همیشه برای ایرانیان امروز ملموس و درک شدنی و دریافت کردنی می شود . حافظ می گفت:ـ
زتند باد حوادث نمی توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که برگ گلی ماند و رنگ نسترنی

و سپس به پایداری و شکیبائی فرا می خواند و نگین عزیز وطن را در دست اهریمن ، ابد مدت و جاودانه نمی دانست و می سرود که :ـ
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

با اینهمه از قحط الرجال زمانهء خود دلی پرخون داشت و باچراغ به دنبال « فکر حکیمی و رای برهمنی» بود و در جستجوی انسانی خردمند و آگاه ، گرد شهر می گشت مگر طلسمی بشکند و گرهی گشوده شود تا «مزاج دهر» اینگونه در فضای مسموم و آلوده و بلا زدهء روزگار تباه نگردد. و بدین گونه از آن سوی تاریخ هفتصد ساله عصر خویش ، انسان ایرانی امروز را ندا می داد که :ـ
مزاج دهر تبه شد در این بلا ، حافظ
کجاست فکر ِ حکیمی و رای برهمنی ؟

باری ، همچنان که گفتیم ، کوچ و مهاجرت نخستین راهی است که جمعی برگزیده اند یا برمی گزینند. البته این راه برای همگان میسر و مقدور نبوده و نیست و کسانی هم که در موقعیت گریز و مهاجرت قرار گرفته اند و می گیرند با مخاطرات ِ بسیاری دست به گریبان می شوند و بی تردید آیندهء نیک و رستگاری و سرافزازی نصیب همگان نمی شود. چه بسیار دشواری ها و انواع بلا ها و ناکامی ها که زادهء این گریزها و پناهندگی ها و مهاجرت ها بوده و هستند . بلا ها و فجایعی که شاید گوشه ای از حکایتهای آنرا آیندگان بازخواهند گفت و چه بسیار ند غصه ها و قصه ها و رنجنامه ها و عریضه های حرمان وشکستی که هرگز باز گفته نخواهند شد.ـ
اما راه دوم آن است که تن به ماندن داده شود و قرار بر فرار مُرجّح دانسته گردد.ـ
و این البته سرنوشت ِ اکثریت مطلق ملت ماست که در این روزگاران پرآشوب ِ ربع قرنی ( یعنی دورانی که جنگ خانمان سوز 8 ساله به درو کردن فرزندان مردم می پرداخت و کین توزی و قساوت و نامردمی حاکمان دینی ، بخش دیگری از فرزندان این آب و خاک را در زندان ها می کشت و شلاق می زد و سنگسار می کرد و می کند )، ترجیح دادند بمانند یعنی جز ماندن چارهء دیگری نداشتند و ای بسا بسیار کسان که آرزوی کوچ و گریز را تا همین امروز در دل ِ خود برآورده نشده نگاه داشته اند.ـ
به هرحال این بخش ِ عظیم از مردم ایران به سوختن و ساختن تن داده اند و بدون اینکه حاکمیت تحجّر و استبداد دینی را در عمق وجدان و در باور های قلبی خود پذیرفته باشند، به تداوم حیات در کشور خود می کوشند و سعی دارند که برای تلطیف ِ اینهمه خشونت و جهل و بی مروُتی و غدر و عداوت و عقب ماندگی و خرافه پرستی که در رگ های شهر مثل خون آلوده و گندیده ای جریان دارد ونیز برای دور کردن ملال و اندوه ِ حاصل از فرهنگ مرگ اندیش و نوحه گر و سیاهپوش حاکم ، در حد امکان ، راه های متنوعی پیدا کنند و گریزگاهی بجویند.ـ
برخی به دامن فرهنگ و هنر آویخته اند. برخی به آموزش فرزندان تکیه کرده اند. جمعی دیگر در جستجوی محیطی امن تر ، از حلقه های قوم و خویشی و تبار و قبیله یا فرقه و طریقه ، حصاری به گِرد خود ساخته اند تا گذران ِ دشوار روزها را برخود آسان تر کنند.ـ
اینها البته جزء «نجات یافتگان » اند ، اما با نهایت تأسف ، جمع کثیری نیز به دام هولناک ِ گذران های شوم ، مثل اعتیاد به تریاک یا موادی ویران کننده تر و هولناک تر از آن افتاده و سقوط کرده اند.ـ
در اینجا مجال آن نیست که به انواع تباهی ها و نا به هنجاری های مُهلک ِ جامعهء امروز ایران بپردازیم و از انواع اعتیاد و فحشا و فروش فرزند و قاچاق کلیهء انسان ها و سرقت و قتل و راهزنی ها و شبروی ها ی بی سابقه ونیز بی خان و مانی بسیاری از زنان و کودکان ایرانی ِ امروز سخن بگوییم.ـ
پیداست که رواج و گسترش جنون آسای این گونه تباهی ها ، به شکل و شیوه و با سرعت شگفت آوری که طی این سال های سیاه در جامعهء ایران ظهور یافته و ریشه دوانده است، نیز نشانه و بیانگر وجود یک انحطاط ِ عظیم ِ اخلاقی و فرهنگی ست. یعنی بیان کنندهء وجود فاجعه ای ست که متأسفانه کم تر به آن پرداخته می شود و کم اند کسانی که گهگاه از آن سخنی به میان می آورند.ـ
بیشتر افراد معمولاً نابسامانی های اقتصادی و فقر و پریشانروزی های ملموس را می بینند و به حق و به درستی بر آنها تأکید می ورزند ، اما حقیقت آن است که پس ِ پشت اینهمه نابسامانی و پریشانی و آشفتگی های اجتماعی یک واقعیت هولناک و درد آور پنهان است : انحطاط اخلاقی.ـ
آری ، یک انحطاط بزرگ اخلاقی که با هیچ متر و گز و سنگ و محک و معیاری قابل سنجش نیست و ابعاد دردناک و خسران باری که از این رهگذر بر ملت ایران وارد شده و ضربه و صدمهء دهشتناکی که جامعهء ایران دریافت کرده بر کسی هویدا نیست و چه بسا نتایج شوم وعریان ِ آن ، در دهه ها یا صده ها ی آینده نمایان خواهد شد و آیندگان به درستی و دقت بیشتری خواهند دانست که چگونه بنیاد های تاریخی و فرهنگی و ملی ما از گذر این سَموم ویران شدند و سیلاب های بنیان کن ِ جهالت و خشک مغزی و قساوتی که در این ر بع قرن اخیر زوایای آشکار و پنهان کشور ما و ملت ایران را درنوردید ، چه خسارات و صدمات جبران ناپذیری به بار آوردند!ـ
به راستی که نزدیک ترین توصیف این روزگاران زوال را شاید بتوان در برخی متون ِ کُهن ِ فارسی ،و از آن جمله در کتاب کلیله و دمنه و در باب برزویهء طبیب به قلم ابن مقفع یافت که می گوید:ـ
«می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد و چُنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی، و افعال ستوده و اخلاق ِ پسندیده مدروس گشته ، و راه راست بسته ، و طریق ِ ضلالت گشاده ، و عدل ناپیدا و جور ظاهر و علم متروک و جهل مطلوب ، و لُؤم و دنائت مستولی و کرم و مروّت مُنزوی، و دوستی ها ضعیف و عداوت ها قوی، و نیک مردان رنجور و مُستَذلّ و شریران فارغ و محترم و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حُرّیت در خواب و دروغ مؤثــّر و مُثمر و راستی مردود و مهجور ، و حق مُنهزم و باطل مظفّر ، و متابعت ِ هوا سُنّت ِ متبوع و ضایع گردانیدن احکام ِ خرد طریق ِ مشروع ، و مظلوم ِ مُحِق ذلیل و ظالم ِ مُبطِل عزیز و حرص غالب و قناعت مغلوب ، و عالَم ِ غدّار بدین معانی شادمان و به حصول ِ این ابواب تازه و خندان.»
(کلیله و دمنه نصرالله منشی باب برزویه طبیب ص 55 به کوشش مجتبی مینوی)ـ
و نیز شبیه چنین توصیفی را می باید در بخش هایی از نامهء پر آبِ چشم رستم فرخزاد به برادرش و از زبان فردوسی شنید که گفت :ـ
یکی نامه سوی برادر به درد
نبشت و سخن ها همه یاد کرد
که این خانه از پادشاهی تهی ست
نه هنگام فیروزی و فرّهی ست
گنهکار تر در زمانه منم
ازیرا گرفتار آهرمنم
همه بودنی ها ببینم همی
وزو خامُشی برگزینم همی
کزین پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان
پذیریم ما باژ و ساو گران
نجوئیم دیهیم ِ کُندآوران
چو نامه بخوانی خِرَد را مران
بپرداز و برساز با مهتران
همی تاز تا آذرآبادگان
به جای بزرگان و آزادگان
ز زابلستان هم به ایران سپاه
هرآنکس که آیند ، زنهار خواه
سخن هرچه گفتم به مادر بگوی
نبیند همانا مرا نیز روی
که من با سپاهی به سختی درم
به رنج و غم و شوربختی درم
رهایی نیابم سرانجام ازین
خوشا باد ِ نوشین ِ ایران زمین


تا می رسد به این سخنان که گویی استاد طوس رنج امروزیان ِ وطنش را توصیف می کرده است:ـ

چو با تخت ، منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عُمّر شود
تبـَه گردد این رنج های دراز
شود ناسزا ، شاه ِ گردن فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی ، نه شهر
ز اختر ، همه تازیان راست بهر
چو روز اندر آید ، به روز دراز
نشیب ِ دراز است پیش ِ فراز
بپوشند از ایشاه گروهی سیاه
ز دیبا نهند از بر ِ سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرّینه کفش
نه گوهر ، نه افسر ، نه بر سر درفش
برنجد یکی ، دیگری برخورد
به داد و به بخشش کسی ننگرد
شب آید ، یکی چشم رخشان کند
نهفته کسی را خروشان کند
ستانندهء روز و شب دیگر است
کمر برمیان و کُله بر سر است
ز پیمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژّی و کاستی
پیاده شود مردم ِ جنگجوی
سواری که لاف آرَد و گفتگوی
کشاورز ِ جنگی شود بی هنر
نژاد و گهر کمتر آید به بر
رُباید همی این از آن ، آن از این
ز نفرین ند انند باز ، آفرین
نهان بتّر از آشکارا شود
دل ِ شاهشان سنگ ِ خارا شود
بداندیش گردد پسر بر پدر
پدر همچنین بر پسر چاره گر
شود بندهء بی هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی را نمانـَد وفا
روان و زبان ها شود پرجفا
ز ایران و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان ، نه تُرک و نه تازی بوَد
سخن ها به کردار ِ بازی بود
همه گنج ها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند
بوَد دانش اومند و زاهد ، به نام
بکوشد براین ، تا چه آرَد به دام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی به هنگام ِ بهرام گور
نه جشن و نه رامش ، نه کوشش ، نه کام
همه چاره و تنبل و ساز و دام
پدر با پسر کین ِ سیم آورَد
خورش کشک و پوشش گلیم آورد
زیان ِ کسان از پی سود ِ خویش
بجویند و دین اندرآرند پیش
نباشد بهار از زمستان پدید
نیارند هنگام ِ رامش نبید
چو بسیار از این داستان بگذرد
کسی سوی آزادگان ننگرد
بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار مهان کاسته
دل ِ من پر از خون شد و روی زرد
دهان خشک و لب ها شده لاژورد
که تا من شدم پهلوان از میان
چنین تیره شد بخت ساسانیان
چنین بی وفا گشت گردان سپهر
دژم گشت و از ما ببُرّید مِهر
ترا ای برادر ، تن آباد باد
دل ِ شاه ِ ایران به تو شاد باد

بسیار خوب ، 1000 سال پیش ازین یکی از شاعران اندیشمند ایران در طوس ، از زبان سردار بد اقبالی که 400 سال پیش از وی رنج نابودی کشور و بر باد شدن هست و نیست وطن و بنیاد های تاریخی و فرهنگی وسیاسی و اجتماعی و دینی و اخلاقی سرزمین خود را در برابر هجوم هستی سوز بیگانگان به دردناک ترین شکل ممکن تجربه می کرد، این سخنان را بر زبان آورده است . دراین کلمات جگر سوز استاد طوس ، واژگون شدن کارها و پریشانی روزگار و فروپاشی ارزش ها و نابودی اصالت ها و بنیان های اجتماعی و فرهنگی ایرانیان و تسلط هولناک و ویرانگر مشتی بیابانگرد جاهل را بیان می کند که با سری پر سودا و روحیه ای پر از خشونت ، تحریک شده و کف به دهان در جستجوی «جـَنـّاتٍ تجری مِــن تحتـِهالاَنهار» به ایران هجوم آورده بودند و زیان کسان از پی سود خویش می جُستند و دین و الله را بهانهء تجاوز گری و سلطه جویی اشرافیت متحدِ عرب و قبایل و عشایر ویرانگر، واپس مانده و سِحر شدهء حجاز و حیره کرده بودند.ـ
اما به راستی آیا رنج آور و اسف انگیز نیست که ما امروزیان ایرانی ، سخنان رستم فرخزاد را اینهمه با اوضاع روزگار خود در انطباق می یابیم؟ به شکلی که گویی رنج های این سردار شکست خوردهء ایران را در قادسیه، با گوشت و پوست خود احساس کرده و در عمق وجود خود آن را آزموده ایم؟
واقعاً آیا تاریخ مکرر شده و آن تراژدی جگر سوز سرزمین ما بار دیگردر این دوران 27 ساله برصحنهء روزگار در حال اجرا شدن است؟
به هرحال و به راستی در این روزگاران ِ زوال ، یعنی در زمانه ای که هیچ ملجاء و مأوایی چه در محیط اجتماع و چه در حوزهء اعتقادات و باورهای دینی برای مردم ایران باقی ننهاده اند ، و در ایامی که به قول احمد شاملو «خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد!» (1) چه انتظاری از مردم ایران می توان داشت و امید چه معجزه ای در آنان می توان بست؟
بسیار طبیعی ست که در شرایطی از این گونه ، حفظ بقا از اهمّ ضروریات است. می باید زیست.ـ
می باید خانواده ای داشت و حداقل ِ اسباب معیشت را برای زن و فرزند مهیا می باید کرد و می باید کودکان را به مدرسه فرستاد و به آنان آموزش داد ( اگر مدرسه و نظام آموزشی سالمی برای ایرانیان باقی نهاده باشند!) و دست کم می باید چشم انداز آینده ای نیمه روشن را در برابر آنها قرار داد.ـ
این بزرگترین محرّکی ست که پدران و مادران ایرانی معاصر ما را در کشورشان به تداوم حیات ناگزیر می کند و آنان را پایداری می دهد تا تلاش های شبانروزی خود را در امر معیشت و پرورش معنوی و مادی فرزندان بی وقفه پی گیری کنند. و این مشروع ترین و انسانی ترین انگیزه ای ست که هر خانواده ء ایرانی را دعوت به ایستادگی در برابرانواع دشواری ها و آشفتگی ها ی اجتماعی می کند.ـ
و این بخش از ایرانیان، اکثریت ِ مطلق ِ مردم کشور ما هستند که می توان آنها را «اکثریت خاموش» یا «اکثریت ِ گرفتار» نامید .ـ
این بخش عظیم از مردم ایران به حمایت های روحی ـ معنوی و فرهنگی ی اهل ِ فرهنگ وبه عنایت انسان های دل سوز این کشور چشم دوخته اند. به آنها که سیاستمرد یا سیاستزن اند ، به آنان که سیاست گــُزیده یا سیاست گــَزیده اند ، به آنان که قلمی می زنند یا قدمی بر می دارند و به آنها که می سازند و می آفرینند و می کوشند تا اجاق نیم مرده ای را به خُردَک شرری زنده کنند و شُعله ای را به اخگری فروزان دارند. باری به همهء آنها که با خیال و عاطفه و حّس و حقیقت زنده اند و آرمانی در سر و آرزویی در دل دارند ، این مردم به چنین انسان هایی چشم دوخته و امیدِ مَدد در آنان بسته اند.و از قعر ِ جان با این دریغا سخن حافظ هم درد و هم فریادند که می گفت :ـ
آب ِ حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست ؟
خون چکید از شاخ ِ گل ، باد ِ بهاران را چه شد؟


بنا بر این ، گروه های بزرگی از مردم ایران ، به ویژه جوانان و در میان ِ آنان کوشنده ترین و پر شور ترین و صمیمی ترین و تأثیر گذار ترین گروه های اجتماعی ، یعنی دانشجویان چشم به قشر روشنفکر و آگاه جامعهء خود دارند.ـ
آنها مدل ها و ایدآل های خود را در میان ِ مردم متفکر و خلاّق و سازندهء کشور جستجو می کنند و بیش از همه، نویسندگان و شاعران و هنرمندان طراز اول مملکت سرمشق ِ آنانند.ـ
آنها برای گریز از انحطاط ِِ فرهنگی و سقوط ِ اخلاقی که حاکمیت جهل به مدد ِ بازوی فلک زده اش یعنی قشر لـُمپن و اوباش ِ نان به نرخ روز خور و« پای تا سرشکمان ِ » میدان ِ بار و بازار سنتی بر جامعه حاکم کرده اند ، چشم به کسانی دوخته اند و گوش ِ دل به سخن و بیان و اندیشهء کسانی سپرده اند که آنان را هرگز در میان ِ فریفتگان قدرت و همکاسگان ِ حکومت نمی خواهند و نمی جویند.ـ
آنها در این زمانهء عُسرت ، انتظار دارند که روشنفکران ِ ایران «روشنفکر » باشند و نه فقط یدک کش ِ این عنوان!ـ مردم ایران به القاب و عناوین ِ هنرمند و نویسنده و کارگردان و روشنفکر و شاعر نیازی ندارند.از این گونه عنوان های تشریفاتی در دوران ِ مُنحطّ ِسلسلهء قاجار فروان بود و هنگامی که کشور، سیاه ترین روزگاران عهد قجری را سپری می کرد قافله ها و قطار های بی توقفی از عنوان ها و القاب پر طمطراق در فضای استبداد زده و بی تحرک جامعه ء کهن و مندرس رژه می رفتند و به مردم نا آگاه و نا توان جلوه می فروختند و پُز می دادند و زور می گفتند و بدینگونه سواری از انسان هایی می گرفتند که در جایگاه ِ رعایای ظلم پذیر، به بند های اسارت خود خو گرفته و به محیط و روزگار ظلمانی خود معتاد و تسلیم شده بودند.ـ
به راستی که از القاب و عناوینی از نوع : فخر الملله ، معین المُلک ، عمود الدین و سراج الفضلا و امثالهم نه آبی برای مُلک و ملت گرم می شد و نه درد های بی درمان ِ عقب ماندگی و تحجّــُر و استبداد و جهالت و خُرافه درمان می گشت.ـ
امروز نیز همچنین است. مردم ایران اینک از همه سو رها شده اند :ـ
از یک سو، ظلم و جور حاکمان را تاب می آورند و از سوی دیگر به کیفر شهروندی ِ کشوری که بر آن جهل و تعصب و بنیادگرایی حاکم است ، انواع جرائم را می پردازند و بسیاری بدنامی ها را به جان می خرند و با انواع تهدید های سیاسی و اقتصادی و نظامی روبرو می شوند.ـ
حقیقت آن است که چنین مردمی نیازمند به عناوین «روشنفکر» و «نویسنده » و «هنرمند» نیستند.ـ
برای این ملت از سفرهای توریستی این نویسنده و آن شاعر به این یا آن کشور ، هنری یا فرهنگی کسب نمی شود.ـ
حتی جوایزی که به نام سینما یا تئاتر یا نقاشی و نمیدانم چه ی دیگر به خیلی ها داده می شود ، با این مردم ارتباطی ندارد و برای آنان غرور و افتخاری به ارمغان نمی آورد. زیرا غالب ِ آنها در کادر روابط ِ فرهنگی بین دول و تابع سیاست هایی ست که « اقتصاد » را بر اسب تروای فرهنگ و هنر سوار و تعبیه کرده است.ـ
ایرانیان به شاعران و هنرمندانی نیاز دارند که نخست خودشان از حاصل ِ نبوغ و خلاقیت آنان برخوردار باشند. بعداً اگر خارجی ها هم پسند مردم ِ ایران را پسند کردند و به پاس فرهنگ و اندیشه یا به حرمت ملت ایران ، جایزه ای به نویسنده یا هنرمندی دادند ، دستشان درد نکند! به شرطی که در عوض ، انتظار امضاء قرارداد نفت یا اسلحه یا نمیدانم چه زهر مار دیگری را از دولت ها نداشته باشند!ـ
جایزه هایی که نصیب ِ سینماگران ِ ایرانی می شوند هنگامی برای مردم ما و ملت ایران درخور اعتنا هستند که اولاً مردم حاصل خلاقیت هنرمندان را دیده باشند و برای دیدن آن سر و دست شکسته باشند و از گوهر اندیشه و خیال و زیبایی ِ حاصل از نبوغ فیلمساز هنرمند کشور خود به تمام و کمال برخوردار شده باشند و چراغ جان وشمع دل وفروغ آگاهی خود را به اخگر فکر و فرهنگ و ذوق و عاطفهء این هنرمندان روشن کرده باشند !ـ
حال آن که متأسفانه می بینیم که اینچنین نیست:ـ
اغلب ِ این فیلم ها در ایران نشان داده نمی شوند یا اصولاً طرفداری ندارند و ملت ایران با آنها ارتباطی برقرار نمی کند!ـ
البته این موضوع « فیلم های صادراتی» و« فستیوالی» که غالباً به سفارش و هدایت ذائقهء ها و« پسندِ استتیک» کارمندان و «منتقدان انتلکتوئل» فستیوال های غربی تهیه می شوند موضوع بسیارجدّی دیگری ست که طرح وبرسی آن نیازمند فرصت جداگانه است. (2)ـ
فقط این را بگویم که افتخار و ارزش یک اثر هنری یا ادبی ، نه در جایزه ای ست که به مناسبت ها و انگیزه های گوناگون نصیب ِ برخی افراد می شود ، و نیز نه در بـَه بـَه و چـَه چـَهی است که حقوق بگیران و کارگزاران نهادهای دولتی در صفحات شبه فرهنگی برخی روزنامه ها و سایت ها نصیب «هنرمندان» سربه راه ِ خود می کنند ، بلکه ارزش و افتخار آثار ذوقی و هنری مرهون تأثیری است که بر فرهنگ و بر جامعهء خود می نهند وبسته به دگرگونی های مثبتی است که در روحیات و حساسیت ها و نگرش ها و وجدان های مخاطبان خود ایجاد می کنند و مدیون ِآفرینش ِلذتی حاصل از اندیشه و جمال است که نخست در وجود ِِ هم میهنان خود بر می انگیزند!ـ
آثار ایرج میرزا و بهار و عارف و عشقی در دوران مشروطیت ، هیچ جایزه ای از هیچ خارجی نگرفت. اما در خانه ای نبود که منتخبی از اشعار ایرج موجود نباشد یا در روستایی نبود که عشقی یا نسیم شمال را نشناسند و شعر هاشان را از حفظ نخوانند!ـ
به هر حال ، از موضوع دور نشویم :ـ
مردم ایران به روشنفکران خلاّق و هنرمند یا اندیشمند خود چشم دوخته اند و این نه بدان معناست که از آنان انتظار دارند تا نویسندگان یا شاعران یا هنرمندان کلاه ِ خوُد بر سر بگذارند و زِرِه بپوشند و مُشت بر سِندان ِ نظام ِ توحّش ِ دینی بکوبند.ـ
نه ! انتظار مبارزهء سیاسی مستقیم و رودررو هم از آنها نمی رود.ـ از آنها نمی خواهند که وارد ِ احزاب شوند و اطلاعیه صادر کنند و مردم ِ به جان آمده را رهبری کنند . نه ! این انتظار هم از آنها نمی رود!ـ
حتی از آنان انتظار ندارند که در تولیدات ِ فکری یا هنری و ادبی ی خود به سیاست بپردازند و مقاومت ِ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را در آثار ِ خود ترغیب و تشویق و هدایت کنند ؛
اما این انتظار را دارند که اگر نام ِ روشنفکر و هنرمند و نویسنده برخود می نهند ، حدّ اقل در بازی قدرت شرکت نجویند. دست به سُفرهء آلودهء جهل نسایند و خود را به کبوتران ِ دست آموز حَـرَم ِ مُرتجعین و جُهــّال بدل نکنند!آ
از جایگاه ِ هنر و فرهنگ به لجنزاری که قدرت و زور و ثروت بادآوردهء حاکمان زیر پای آنان گسترده است سقوط نکنند.ـ
بازیچهء مجالس و محافل ساختگی و «سکولار» نمای حاکمیت نشوند و نسخه خوان ِ نمایش های شادی آور و مضحک ِ حضرات در «کنگره » ها و «سمینار»ها و انواع جلسا ت سخن رانی و سخن چرانی و سخن پراکنی نگردند.
زینت بخش روزنامه ها و نشریات و خبرگزاری های رنگارنگ و خوشنما و فریبنده ای که غالباً نام های غیر حکومتی و غیر دینی نیز دارند ، قرار نگیرند و در دفاتر توریستی ِ ادبی و هنری آنان نقش راهنما و دیلماج و معین الـُزّوار را بر عهده نگیرند.ـ
زیرا با قرار گرفتن در چنین موقعیت هایی ، از آنجا که نام نویسنده و عنوان ِ روشنفکر و هنرمند را پرچم کرده و با سنجاقی به سینهء خود زده اند، ماهیت و حقیقت هنر و ادبیات و فرهنگ را دچار خفت و سرافکندگی می سازند و درواقع به جامعهء روشنفکری و هنری ایران ، یعنی به تنها ملجاء و مأوایی که در این سال هال نخستین ِ هزارهء سوم برای ملت ایران باقی مانده است ضربه می زنند و به نفع ِ حاکمیت ِ جهل، زیر پای فرهنگ و هنر را خالی می کنند.ـ
و البته این انتظار ِ بسیار اندکی ست که مردم ایران از قشر روشنفکر و هنرمند خود در روزگار معاصر دارند.ـ
اما متأسفانه می بینیم که خیلی از اسم و رسم دارها نه تنها به این انتظار پاسخ مثبت نمی دهند ، بلکه پا را فراتر از سقوط می نهند و در لحظات خطیر تاریخی، در جایی که می توان با یک سکوت ِ پُر مغز و پر محتوا از شرافت و حیثیت ِ انسانی و روشنفکری خود محافظت کرد ، سراسیمه به «اقدام » می گرایند و در سخن می کوشند و جلودار و بازیگر ِ برخی سیرک ها و معرکه های سیاسی می شوند. ـ
به رأی دادن های خاموش و شرمگین ِ خود و نزدیکان ِ خود بسنده نمی کنند بلکه از جایگاه و مقام ِ شامخ ِ «روشنگری» و «روشنفکری» بیانیه ها و اعلامیه ها صادر می کنند و این فرد یا آن جناح از حاکمیتی را که کِشته و حاصل و میراثش جز رذالت و ویرانی و قساوت و فقر و خُرافه و جهل نبوده است ، برمی کِشند و زیر چتر حمایت و تأییدات ِ «هنرمندانه » و «اندیشمندانه » ء خود قرار می دهند و بدینگونه مردم ایران را سردرگُم می سازند و تنها می گذارند!ـ
و این، البته از هیچ روشنفکر و هیچ اهل ِ قلم و اهل ِ هنری انتظار نمی رود!ـ
این گونه خانم ها و آقایان کاملاً حق دارند به هرکسی که می خواهند رأی بدهند و در هر جلسه ای شرکت کنند و به نفع هر قدرتمدار و زورمندی کتاب و مقاله بنویسند و فیلم بسازند. حتی می توانند پای منقل ِ هر صاحب امر و خلیفة ُاللهی بنشینند و بَست بچسبانند ، اما حق ندارند از جایگاه ِ روشنفکری و فرهنگ و انسانیت دست به ارتکاب ِ چنین اقدامات خفت باری بزنند!ـ
و اگر چنین کردند ، انتظار نداشته باشند که همچنان مورد احترام جامعه و مردم چیزفهم امروز و آیندهء ایران باشند و صرفاً به خاطر این که زمانی رُمانی نوشته اند ، فیلمی ساخته اند یا تابلوی ترسیم کرده یا آوازی خوانده اند ، نمی باید الی الابد جامعه و مردم و فرهنگ و هنر کشور را مدیون خویش بدانند و از شهروندان و انسان های اهل ِ درد انتظار داشته باشند که همچنان حضرتشان را بر سر ِ دوش بنشانند و حلوا حلوا کنند!ـ
خیر خانم ها ! خیر آقایان ! اینطور نیست !ـ
وصد البته به قول ِ نیما آن که غربیل در دست دارد پس از دیگران می آید و رفتار و کُنش ِ هریک از شما ، مطمئن باشید که از پرداخت ِ مالیات و پرداخت ِ بهایی که زمانه و تاریخ و وجدان های بیدار ِ انسان های امروز و فردا تعیین می کنند ، گریز و گزیری نخواهند یاقت

م.سحر





26 دسامبر 2006


یادداشت ها :ـ

* این گفتار حاصل یادداشت هایی ست برای یک گفتار ، که در یک نشست اینترنتی به ابتکار نشریهء ادبیات و فرهنگ درتاریخ 27 دسامبر 2006 به مناسبت انتشار کتاب « ره پویان اندیشه» برگزار شده است.ـ
برای اطلاع بیشتر در بارهء این کتاب که به کوشش دوست شاعرم میرزا آقا عسگری تدوین و چاپ شده است به نشانی زیر مراجعه کنید :ـ
http://www.mani-poesie.de/index.jsp?aId=4220
نیز برای شنیدن این گفتار می توانید روی آدرس زیر کلیک کنید:ـ
http://www.nevisa.de/index.jsp?d=article/article&authorId=2&essayId=741

1ـ و افسوس که حتی برای ایرانیان خدایی هم باقی ننهاده اند تا کسی او را در پستوی خانهء خود پنهان کند زیرا:« زیرا روحانیتِ مستبد حاکم 27 سال است که خدای این ملت را به احتکار نظام دینی درآورده است، و همهء فساد و جنایت و قساوتِ جاری بر ایران یا بیرون از ایران را به نام او و« برای او» ست که انجام می دهد. این است تراژدی انسانِ ایرانی معاصر!
27 سال است که روحانیون غدّار قدرت طلب ِ ثروت اندور، خدا را به تصرف و در انحصارِ خود در آورده و مسئولیتِ همهء جنایات و ویرانگری ها و تباهکاری هایی را که در ایران و جهانِ مرتکب می شوند ، به او نسبت می دهند و بدینگونه این آخرین ملجاء و پناهِ مردم ایران را نیز از او دزدیده اند!»
نقل از «نامهء سرگشادهء یک شاعر ایرانی»ـ
متن این نامه در نشانی زیر قابل دریافت است:ـ
http://asre-nou.net/1384/bahman/26/m-sahar.html
از اینرو می توان گفت که متأسفانه شاملو هنگام بیان سخن در این زمینه گرفتار خوشبینی مفرط بوده است. زیراهمچنانکه این روزها مشاهده می شود ، نه تنها خدا در احتکار قدرت سیاسی ظلم و جور است بلکه پستو ی خانه ها نیز از تجاوز دستاوردهای تکنولوژی مدرن ِ دیجیتال و الکترونیک در امان نیستند و ای بسا دامها که در هیئت شنود ها و دوربین های ضبط تصویر در پستوها کمین کرده و بی شرمانه پیش پای خدا و عشق تعبیه شده اند .ـ

2ـ همینقدر بگویم که تدارک و تدوین و صدور این کالا ها ی ذوقی نه بر اساس یک انگیزهء اصیل فرهنگی و اجتماعی بلکه بر مبنای هدف های سیاسی و تبلیغاتی نظامی است که ضدیت با فرهنگ و هنر و تاریخ و ادبیات ایران به گوهر ، یکی از بنیاد های ایدئولوژیک و فکری اوست و اصولاَ هویت سیاسی و بنیاد اعتقادی ِ قدرت او مبتنی بر ضدیت وجودی وی با هنر و فرهنگ ایران است. به سخنی کوتاه : شالودهء ایدئولوژیک نظام دینی حاکم همواره خود را با فرهنگ و هنر و تمدن ایرانی (در کلیت تاریخی و جهانشمول آن ) در تناقض یافته است. زیرا برپایهء بنیاد های عقیدتی و به سائقهء تعصبات دینی و جاذبه های پان اسلامیستی ِ متولیانِ نظام ، عظیم ترین بخش از تاریخ و فرهنگ و مدنیت ایران ،به دوران «سلطهء کفر» و «میراث گبران» مربوط شمرده می شود ! از اینرو حراست و نگاهبانی آن از وظیفهء حاکمیت ِ اسلامی بیرون است و نزد بسیاری از آنان خدمت به کفر و زندقه محسوب می شود. تخریب آثار باستانی و عدم علاقهء کارگزاران این نظام به ریشه ها و پیوندهای مدنیت پیش از اسلامی ایران زمین تنها با توجه به وجود چنین دیدگاه طالبانی از تاریخ و هویت و فرهنگ توجیه پذیر است و تنها یک حاکمیت برخوردار از چنین نگاه و منظر ایدئولوژیکی ــ در عین آن که قدرت و حکومت را بلامنازع و لاشریک در اختیار گرفته و بر سرنوشت و مقدرات ملتی سلطه و اختیار مطلق یافته است ــ اینگونه می تواند به میراث ملی یک سرزمین و یک ملت قدیم با تاریخی 3000 ساله بی اعتنایی و دهان کجی کند .در این باره می توان سخن فراوان گفت و دلائل بسیار آورد که فرصت دیگری می طلبد!
اما در باره آنچه به صدور هنر هفتم ارتباط می یابد:ـ
می باید گفت که مهمترین انگیزه و مقدس ترین هدف ِ کارگزاران ( و نه هنرمندان ) از صادرات سینما ، برپائی ویترین های زینتی در کشور های غربی است تا با برخورداری از کوشش ها ی ذوقی و بهره گیری از حاصل خلاقیت های برخی هنرمندان چهرهء زشت و بدترکیب و ناساز و ناهموار یک نظام فرهنگ ستیز توتالیتیر و متحجّر را به سرخاب سفیداب هنر هفتم زینت بخشند و پز بدهند و در عین حال دولت های تاجر غربی را از ابزار و آلات تبلیغاتی درجهت توجیه و حفظ و تداوم روابط تجاری و سیاسی خود با چنین نظامی برخوردار سازند!ـ
اینجاست که می بینیم چه «هنر» ها که از این « هنر هفتم» ساخته بوده است و استادان و پایه گذارانِ بزرگ تاریخ ِسینما از آن بی اطلاع بوده اند! فاعتبروا یا اوالوالابصار ! ـ
m.sahar@free.fr








vendredi 13 avril 2007

خس میقات



خـَس ِ میـقــــات



(قصیده ای همراه با توضیح و تفسیر و تأویل)

این قصیده در سپتامبر 1998 سروده شد و یاداداشت ها و توضیحات ِآن نیز در همان روزها نوشته و ضمیه شدند. مضمون یادداشت


ها نیز مرتبط با حال و هوایی ست که بر زمانه حاکم بود و تلخ وشیرین یا طنز و جدی اگر درلحن آنهاست متأثرازوقایع همان ایّام است ، اگرچه با شتابی که شاهد بوده ایم ، ماجرا ها و حکایتها دیگرگون شدند وبخشی از آن ها به تاریخ پیوست :ـ
طالبان به آتش جهنمی که خود افروخته بود درافتاد و سران حزب حاکم بعث عراق و پیشوای بدکنش ِ بدفرجامش از سوراخ های موش بیرون کشیده شدند و هم امروز در قفس های آهنین خود به انتظار پایان محاکمات خویش روز شماری می کنند.1
اما ملت ایران با روزگار سیاهِ خود همچنان دست به گریبان است وهمچنان گرفتار ذلت و وَهن مستمرّ و مداومی ست که اهل دین به ناجوانمردانه ترین وهول انگیزترین شیوه ها براو تحمیل کرده اند و چنان که شاهدیم ، با وضعیت خطرناکی که ایجاد و درّه دهشتباری که پیش پای ملت ایران حفر کرده اند ، موجودیت کشور، سرنوشت ملت وآیندهء فرزندان او رابه اسفناک ترین وضعی بازیچهء هوسبازی های قدرت طلبانه و بد سگال گروهی افزون خواه بی مسئولیت و نادان ساخته اند.ـ
این قصیده و یادداشت های همراهش نزدیک به ده سال در کشو میز سراینده خاک می خورد و فرصت یا بهانهء انتشار آن پیش نیامده بود.ـ
اینک با توجه به لحظات دردناک و خطیری که سرزمین و مردم میهن ما از سر می گذرانند ونیز به دلیل آن که : طرح و تکرار برخی سخنان برای لرزش و تحریک ِ برخی وجدان های زنگارخورد یا روحیات خوپذیرـ متضمّن نفعی اگرنباشد ـ به هر حال ضرری هم نخواهد داشت و با توجه به دلائل دیگری ــ که یکی از آنها وجود برخی سماجت ها درابراز « عشق ِ» زوال ناپذیر و مجنون وش گروهی از اصحاب ِ «مرحوم ِاردوگاه» وبرخی همفکران حسرت به دل آنان نسبت به «انقلاب ضدامپریالیستی و آزادی بخش» سال مرگبار و ایران سوز 1357 است ــ این قصیده و یادداشت های همراه آن را همچنان که هست ، بدون جرح و تعدیل ، برای انتشار به برخی از سایت های مورد علاقه ء خود می سپارم.ـ
نکته : ـ
الف ـ مصرع ها شماره گذاری شدند تا یافتن توضیحاتی که در بارهءبرخی از واژگان نوشته ام آسان تر شوند . کلماتی که توضیح داده شده یا تفسیر شده اند با علامت ستاره(*) مشخص اند.ـ
ب ـ از آنجا که مدتی نسبتاً طولانی (حدود 10 سال) از نگارش این توضیح و تفسیر ها گذشته بود ، برخی مطالب طرح شده از اشارا ت تازه ای بی نیاز نبودند. پس به ناگزیر«یادداشت» دیگری بر آنها افزوده شد که جز یکی دوموردِ کوتاه و جزئی ،که به وقایع دوماههء اخیر مربوط می شدند، باقی همه در نوامبر 2006 نوشته و تایپ شده اند.ـ
م. س




لافِ مسیح می زنی ، بول ِ خران چه بو کنی ؟
«مولوی» ، دیوان شمس


خس میقات



1 عقل اصحاب خرافات شدند
وز خیالی «خس ِ میقات»* شدند
عَلـَم ِ جهل کشیدند به دوش
بُرج تاریک مناجات شدند
5 وَهمساران هدف و هیچ به کف
در پی «کشف ِ مُهمّات» شدند
«بُت ِ عُزّی شکنانیم» * شعار
آستان بوس ِ بُتِ «لات» * شدند
«پیشتازان ِ زمانیم » درفش
10 پیرو لُمپن* و اَلوات* شدند
تبر ِ مرگ به سوهان سودند
غازی *«قاضی حاجات» شدند
تشنه زی زمزم و کوثر پویان
جُرعه جو در پی اموات شدند
15 سُروی *گاو سفه تیزکنان
داعی ِ* «علم و مساوات» * شدند
هیزم کینه به هنگامه * کشان
چاوش*« حلم و مواسات» شدند
مار افسرده* به شهر آوردند
20 صحنه آرای مکافات شدند
دوربین داری* ظلمت کردند
«لانگ شات»* و «مدیوم شات»* شدند
تن سپردند به «میزانسن ِ»* مَکر
وقت «مونتاژ»* ولی «کات»* شدند
25 شاه شطرنج * به فقه آلودند
بیدقی* رانده و شهمات شدند
عُمر مصروف ندامت کردند
خجل از مصرف اوقات شدند
گاه مضروب اهانت گشتند
30 گاه مسرور مُباهات شدند
دسته ای سخت سری پیشه کـُنان
نرم و منکوب چُماقات شدند
جـَرگه ای نرم تن ِ عشوه فروش
حلقه درگوش مُراعات شدند
35 نـَشئهء جادوی اوراد ِ کـُهن
مستِ اَدعیه و آیات شدند
در صفِ خیل ِ روان زی دَرَکات*ـ
آلت ِنقلیه آلات* شدند
نامُراد از مَلـَخی زرّین بال*ـ
40 کـِرم ِ* اندام ِ «کـرامات»* شدند
تن ِ ایوّب* در آنان گـُم شد
تن ِ گـُم کرده در آفات شدند

حسرتا کز پی این شومی ِ تامّ
نسل ها برخی ی* طامات* شدند
45 باورآبادان ، نومیدگـَهان
سحرستانان ، شامات شدند

مُردگان حارس ِ* آبادستان
زندگان خشت خرابات شدند !ـ


م. سحر
پاریس ، 22.7.1998





رمه خفته ست و همی گردد گرگ از پس وپیش
سک ما بانگ زند تا که شبان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشگ بهار
تا زگلزار و چمن رسم خزان برخیزد !ـ
«دیوان کبیر شمس»


شرح و توضیح و تفسیر و تأویل




از سطر 1 تا 5

* «خس میقات» اصطلاحی ست برآمده از کتابی به نام «خسی در میقات از جلال آل احمد.
این نویسنده که طی یکی دو دهه از تاریخ معاصر ایران ، جلوداری (یا به اصطلاح اهل تسنن ، امامتِ) بخشی از روشنفکران را از آنُ خود کرده بودو تألیفی نیزدربارهء جامعهء روشنفکری ایران به چاپ رسانده بود ، گاه از سوی برخی پیروانش با عنوان ستایشگرانه «جلال آل قلم » یاد می شد. گروهی ، به حق او را یکی از پایه گذاران یا زمینه سازان حکومت دینی در ایران معاصر می دانند.
پرچم داری او در مقام یکی از روشنفکران متنفذ زمانهء خود بر ضدّ ارزش های والایی که ثمرهء نبوغ و فداکاری روشنفکران ِ بی بدیل ِ صدرمشروطیت و مبارزات و مجاهداتِ اندیشمندان ِ بزرگ تاریخ ایران بود و نوحه گری ملامنشانهء وی اندر«مظلومیت ِ شیخ فضل الله نوری»و مشروعهء ناکام ِ اوباش ِ عصر قاجاری و نیز طرح گفتارهایی سراپا آلوده به هذیان و سرگشتگی فکری، زیر عنوان «غرب زدگی» و ایده های بی بنیادی از نوع «آنچه خود داشت»، اینها همه و نیز استعدادِ ذوقی او و بیان ِ مُهیّج و روان و عام رُبای قلم روزنامه نگارانه اش از او وکیل ِِ مُبرّزی ساخت که با تردستی خاصی ، دفاع از «اساطیرالاولین» و جهل ِ بومی و قشریت ِ ریشه دار انتقامجو و حضور و استمرارِ واپس ماندگی ِ فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را جامهء مبارزه با نئوکلنیالیسم می پوشانید و بدینگونه کسب قدرت سیاسی را به بهای اتحاد با ویرانگر ترین نمایندگان روحانیت شیعه ، مباح و مشروع می شمرد و به نیروهای آزادیخواه جامعه تجویز و تبلیغ می کرد.
متأسفانه کوشش های وی از سوی تنی چند «سوراخ دعا گم کردهء» دیگر پیگیری شد و منبر ها و قلم های ملایان ِ مُکلای دیگری را جسور کرد که آموخته های مکاتب روضه خوانی عالم تشیع را به نوعی از لنین گرایی« مبتذل پیوند کرده بودند و پیراهن ِ ارغوانی ِ مضحکی از واژگان و مصطلحاتِ جامعه شناسی فرنگی بر او پوشانیده و همچون صدا و اندیشه ای نونما و آزادی طلب و عدالتخواه، زیر گنبدِ دوّار ِذهنیتِ دیکتاتور زدهء جامعهء سخن نا شنیده وعطشناکِ جوانان ِایرانی به فغان درآورده بودند و بدینگونه برای «لشکر شهدا»ی بعدی سربازگیری می کردند.ـ
نویسندهء این سخنان ، خود یکی از هزاران دانشجوی عطشان ِهیچ ندانی بود که در آن سال های پرهیجان و در آن ایام که مَطلع ِ حادثات ِ دُرُشتناک و آبستن ِ سرنوشتی نفرین شده برای نسل ما و نسل های بعد بود، جزواتِ رایج آقایان را همراه با نخود و عدس و ماش و قوطی کبریت، از بقالی های تعاونی دانشجویی به سکّهء بی مقداری می خرید و با وَلعِ رازناکی می خواند و آدامس ِ نفرت از قدرتِ سیاسی روز را به دندان می خائید.
و چنین بود که «تفکر آل احمدی »سرانجام به غوغای حوزه ها و منابر و مقابرو مناره ها و مرده شوخانه ها پیوست و در یک فضای مساعد فرهنگی ـ سیاسی ، اجتماعی و در یک موقعیتِ بین المللی مناسب ، غول تاریک اندیشی و جهالت را از شیشه جهانید و خیمهء سیاه فقیه را بر سراسر ایران فرا گُسترد!ـ
البته این نویسندهء نامدار، درلحظهء صعودِ ستارهء اقبال حکام نورسیده درحیات نبود وسعادت صحبت ِ آنان و درک ظلمت ِ شبِ یلداشان را نیافت واگرچه نام و میراث ِ فکری او مدتها در زُمرهء زینت آلاتِ«عجوزه عروس ِهزاردامادِ» قدرتبانوی اسلامی روزبود، ومنقل برادر را پر آتش تر و چادرنماز همسر را سیاه تر می کرد ، با اینهمه بخت با وی یار شد که سالی چند پیش از برپا شدن ِ «هنگامهء بزرگ» و واقعیت یافتن ِ«وحشت ِبزرگ»ی که دیکتاتورنمای پیشین زمینه سازی کرده بود، با وجدانی نامعذّب از جهان رخت بربست و این سخن ِ بهار زبان حال وی شد که گفته بود :ـ
« القصّه وطن را به دو چشم ِ نگران
رفتیم و سپردیم به هنگامه گران !»ـ
اما آنها که بودند و پیشاپیش ِ «امت همیشه درصحنه»در هنگامه حضور داشتند با دریغ باید گفت که بیشتر آنان و پیشتر از دیگران به قهر و غضب ِ« اژدها » دچار شدند و بلعیده یا گریخته یا مجروح آمدند و ما درجای خود به «ماجرای اژدها» پرداخته ایم.

از سطر 5 تا 10

* «عُزّی» و «لات» نام دو بُتِ بزرگ بودند در خانهء کعبه و عرب پیش از اسلام به پرستش آنها می پرداخت.ـ
گفتنی ست که کلمهء عُزّی در این شعر ، همچنین با «عَزی» که جمع عزة (عزت) و به معنی جلال و جبروت و استکبار است ، پیوند معنایی دارد و نیز پیداست که کلمهء «لات» با مردم ناداشت و غوغا و بی سر و پا بی ارتباط نیست و قدما این چند معنایی را «ایهام» نامیده اند.ـ
همچنانکه اشاره شد ،« لات» در معنای دوم واژه ای ست که بیشتر به صورت مفرد به کار می رود و جمع آن الوات یا الواط و معرّف قشر یا طبقهء مخصوصی از افراد جامعه است که اهل این سرزمین با آنان آشنائی های دور و دراز دارند و صابونشان بارها به تن مردم ایران خورده است.ـاین گروه که گاه «لات و لوط» خوانده می شوند،به ویژه در تاریخ مدرن ِ ایران ، از دوران مشروطیت تا امروز ، همواره نقش بازدارنده و مخرب و ضد آزادی برعهده داشته اند و غالب اوقات، بازیچه ای در کفِ ملایان متحجّر و متنفذّ و قشریون و متعصبان ِ تشنهء قدرت و مکنت بوده اند و کمابیش همچون پارازیت های سفرهء دلالان بازار سنتی در جهت کیسه پرستی ها و سوداهای عاری از فرهنگِ آنان تیغ کشیده اند و چماق بر سر مردم آزاده و تجددخواه کوفته اند.ـ
آشنائی ایرانیان با این متاع خفتبارِ میهنی چندان است که به یادآوری غوغای آشوبگران چماقکش ِ شیخ فضل الله نوری بر ضدّ جنبش ِآزادیخواه مشروطیت نیازی نیست.ـ
نیشخند ایرج میرزا هنوز که هنوز است ریش ِ «شیخ» را رها نکرده است:ـ

حجت الاسلام کتک می زند
بر سر و مغزت دگنک می زند
چک زن سختی بود این پهلوان
ملتفتش باش که چک می زند
دستش اگر بر فکلی ها رسد
گوزِ یکایک به الک می زند ...ـ
و نیز نیازی با یادآوری اوباش ِ گرد حرم آیاتِ عظام سیاست پیشهء عصر و به ثمررسانان ِ کودتای 28 مرداد سال 1332 نیست و بی ثمر است که داغ ِ هم عصران ِ ایرانی خود را تازه کنیم و از آتش فتنه ای که این گروه ، در دوران بیست سالهء اخیر به امر و هدایت مدعیان ِ رسالت ِ الهی ، به خرمن هستی ملت زدند سخنی به میان آوریم ، زخم چماق و خنجر و تیرخلاص ِ آنان بر دل و روح و پیکر چندین نسل از زن و مرد و کودک و پیر ایرانی ، همچنان سرختاب و دهان گشوده برجای مانده است و با دریغ باید گفت که در سایهء مستدام ِ نفت و نادانی ، چشم انداز رهایی ِ ایرانیان از چنگال خونین و زهرآلود آنان که در این سال ها غالباً به عناوینی از نوع «سردار» ی و «سرتیپی» ی و «دکتر» ی هم مجهز شده اند، همچنان ناروشن و دست نیافتنی می نماید و بیم ِ آنست که از بدِ روزگار، زمزمهء دردناک «امید» صدای وجدان ِ نومید همگان گردد که گفته بود:ـ
نادری پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود ! (1)ـ


از سطر 10 تا 15

* «لُمین» اصطلاحی ست مربوط به فرهنگ سیاسی ِ کمونیسم ِ اروپایی که به حاشیه نشینان ِ بی کاره و رانده شدگان از چرخهء تولید وسرخوردگان و بیرون افتادگان از بخش های مولد وفعال صنعتی یا اجتماعی در جامعه ء سرمایه داری اطلاق می شد. این واژه از راه ترجمه وارد ایران شده و در فرهنگ معاصر سیاسی کشور ما ، معنایی برابر با اوباش و اراذل یافته و طبیعت زبان فارسی آن را با مهمان نوازی و گشاده رویی خاصی پذیرفته است.ـ


* «غازی» کسی است که به «غزا» و «غزوه» یعنی به جنگ کافران می رود و به نام و به پاس دین، در کشورگشائی ها و کشتارهای مذهبی شرکت می جوید. سعدبن ابی وقاص که دولت ساسانیان را برانداخت و امپراطوری هزاروصد سالهء ایران و مدنیتِ دیرسال و ریشه دار آن را یک جا در اختیار اعراب بدوی و ناهموار وخشن صدر اسلام قرار داد ـ و حکیم طوس ضمن نامهء رستم فرخزاد ، در شاهنامه از او سخن گفته است ـ و نیز محمود غزنوی که هندوستان را گشود و به گفتهء بیهقی «از بهر قَدر ِعباسیان انگشت به در کرده و در همهء جهان » قرمطی می جست و بردار می کشید ، و امیر محمد مبارز ـ که بساط حکومت دینی اش درِ میخانه ها را بر حافظ بسته، قرآن را «دام تزویر» و «زمانه را همچون چشم صراحی خونریز» کرده بود، از مشهور ترین غازیان به شمار می روند.ـ
عبید زاکانی دربارهء بیرق این «پادشاه مبارز اسلام پناه غازی » گفته است:ـ
«... من چون عَلَم برافرازد
کم ز سنجوق ِ شاه غازی نیست !»ـ
باید گفت هم اینک «امیرالمؤمنین دارالامارهء طالبان» ، که به نیروی دلارهای جهانمدارِ «خاج پرستان ِ» ینگه دنیا، افغانی های گرسنه و عریان را زیر تیغ و تیر «کافر سوز» عساکر خود مقهور و منکوب ساخته و نیز آدمیخواران آدم نمای الجزایری که به نام خدا و قرآن ، تبر و شمشیر خود را به خون ِ کودکان و زنان و پیران بی پناه ، «مقدس» و «متبرک» می سازند ، در زمرهء غازیان محسوب توانند شد!ـ
و بگذارید که از غازیان ِ حاکم بر سرزمین غازی خیز خویش سخن نگوئیم و اجر آنها را با خدای آنان واگذاریم.(2)ـ
غازیانی که طی هشت سال تمام ، به حکم کینهء جهانسوز خودکامگی ، چندین نسل از فرزندان ایران را هیزم تنور شعله ور جنگی اجتناب پذیر کردند و به زبان مولانا :ـ
مسجدی بر جسردوزخ ساختند
با خدا نرد دغاها باختند !ـ
در اینجا بد نیست تا این نکته را نیز اضافه کنم که : این روز ها مفاهیمی همچون «غزا» و «غزوه» و «غازی» چنان که مشاهده می شود ابعاد جدید و «مدرن» ی یافته تا آنجا که ، به سختی می توان خاستگاه های فکری و منابع تغذیهء مالی و امکانات لوجیستیکی و اطلاعاتی و تبلیغاتی و نظامی « غازیان » ِ اسلامی ِ معاصر را نگریست و چهار شاخ ِ طویل بر پیشانی خود نرویاند:ـآیا تأسف بار نیست که بسیاری از مفاهیم ایمانی همچون «غزا » و «غزوه» یا جهاد و امثال آنها ، اینگونه بازیچهء قدرتمداران زمانه و وسیلهء جهان خواری های زورمندان وگردانندگان پر قدرت روزگار می شود و همراه با دیگرمفاهیم مقدس دینی به یکی از کارت های مهم بازی آنان در کشمکش های بین المللی و رتق و فتق مربوط به تقسیم جهان و توسعه طلبی های نو استعماری دنیای جدید بدل می گردد؟
و آیا مضحکه ای دردناک نیست این که بی هیچ آزرمی ، سیطرهء دلار جهانمدار« خاج پرستان »، به حمایت از «الله» نابشری ترین نوع اسلام پناهی را در مفاد « اعلامیهء حقوق بشر » خود گنجانیده و آن را همچون ارمغانی زهرآلود ، سرلوحهء «مدنیت ِ صادراتی» خود کرده و همراه با بسته های «کوکا کولا و باروت» راهی ِ سرزمین های مسلمان نشین ِ آسیای مرکزی می کند تا پرچم ِ «جاهلیت ِ نفتآلودهء وهابی» را بر فرق بشریت این نواحی کوبیده نگاه دارد و غارت ِ آنان را در هزارهء سوم مسیحی برای خود و ریزه خواران ِ آزمند ِ خویش تضمین کند؟
راستی را که طنزی ست تلخ ، این که در روزگار ما « قرآن محمد» بیرق مشتی طالبِ جاه و گروه خونریز و شکمباره ای ست که از مدنیت و فرهنگ 1400 سالهء تاریخ تمدن اسلامی به جزمشتی ریش و به غیر از فرهنگ غارت و ویرانگری و قساوت و جهالت و واپس گرایی و خشک اندیشی میراثِ دیگری نبرده اند و کتاب های دعا و قانون و شرعشان در چاپخانه های پنتاگون و سرویس های ویژهء غربی به چاپ می رسد وهمرا با دلار و اسلحه در اختیار کسانی قرار می گیرد که هدفی جز غرق کردن مسلمانان در لجنزار بویناک دوران های سپری شدهء تاریخی ندارند و با سماجت ابلهانهء خویش جز بازگرداندن جوامع مسلمان امروز به عصر جاهلیت اعراب بدوی در سال های پیش از هجرت محمد ، آرزویی در سر نمی پرورند! (3)

از سطر 15 تا 20

* «سرو» یعنی شاخ

* « داعی» به معنای دعاگوی و دعا کننده است و معنای دیگر آن خواننده و فراخواننده و ندا کننده و مؤذن است و معنای دیگرش مبلغ دینی ست و آنکه دعوت کند به دینی و طریقه ای و «خوشبختانه » تا کنون تاریخ ِ دینساز و طریقه پرور کشور ما در این زمینه هچ کمبودی نداشته و حتی همواره و در همه ء ادوار، «داعیان داغ تر از آش ِ» خود را به سرزمین های بیگانه نیز صادر کرده است .ـ
در دوران ِ اخیر کشور ما از وجود «داعیان»ی برخوردار و به حضور آنان مفتخر شد که در اصل و بنیان ، بر ضد دین بودند و سیاست و شرکت در امور مدنی و اجتماعی را در مکاتب «ناخداگری» یعنی آتئیسم و «ماده پنداری» و ماتریالیسم آموخته و به اکسیر « فکر دیالکتیک» ی که از همسایهء شمالی قرض می کردند زینت داده بودند. با وجود این نه تنها در «انقلاب اسلامی» ودر بنای حاکمیتِ دینی شرکت فرمودند بلکه از دیگران و « دیگر اندیشان» یعنی پیروان دیگر آراء و عقاید ، به جد و به تهدید خواستند که به حاکمیتِ اسلامی بگروند و دردفاع از«پرولتاریای جهانی» شعارِ «آَسلموا، تسلموا !» یعنی اسلام بیاورید و تسلیم «خطِ امام» شوید سردادند و برخی هنوزنیز به شیوهء مرضیه پیشین ِ خویش معتاد مانده اند و در دفتر های خط خطی و مچاله شدهء پیشین ِ سیاست ِخود هنوز که هنوز است به دنبال«خط امام» می گردند تا باقی راه جهنم را در همان مسیر طی کنند! (4)ـ

* «علم و مساوات» اشاره است به روش های ناخوش یُمن گروهی که طی سه چهار دهه از تاریخ معاصر ایران با کپیه برداری از مُنشآتِ کارمندان ادارهء نظریه پردازی «حزب مادر » و آکادمیسین های معذور همسایهء شمالی ، کوشیدند تا منا فع ِتوسعه جوی سیاسی ،اقتصادی و استراتژیک حکومت بر اردوگاه شرق را «سوسیالیم » بنامند و در جامهء خوشدوختِ«برابری» آراسته به سرخاب «عدالت اجتماعی» بر تخت بنشانند و تاج «عِلم » بر تارک او نهند و این عجوزه عروسنمای برساختهء روسی را به باکرهء آرمانی گروهی بدل سازند و حنظل تلخ ِ فریب و شکست را به آنان بچشانند :ـ
ازبرون بر ظاهرش نقش و نگار
وز درون اندیشه های زارزار ! «مولوی» ـ
و نیز در نظریه های اجتماعی و سیاسی خویش پایگاه «علم سیاست و جامعه » را به آنچنان درجه ای از «علوُ و رفعت» برسانند که برای دست یافتن به آینده ای مشحون از درد و دریغ و خُسران ، بنشینند و «سُروی گاو سفه تیز کنند»!ـ
«اینت نعمت ، اینت نعمت خوارگان !»ـ

* « هنگامه » به معنی معرکه و معرکه گیری ست و بساط بازیگران و معلق زنان و سگ از چنبر جهانان و روضه خوانان و اصحاب حرفی ست از این دست . خویی در مطلع قصیده ای می گوید:ـ
«هنگامه چون نهد به گذر مرد عنتری
باید در او به دیدهء تحقیق بنگری !»ـ

* «چاوش » و «چاووش» به معنای نقیب لشکر و قافله و نیز به معنای آوازه خوان و جارچی قافله و کاروان است. و می باید به یاد آورد که بانگ سیاه ِ این «چاووشی» از کاروانی برمی خاست که متاعش کینه های متمرکز دیرینه و بیم از دانش و انسانیت و نفرت از مروّت و آزادی بود.ـ
کاروان زائرانی که به حول خدایی منتقم و قهّار و به قوّهء سود و سودای به هم درتنیدهء اقطاب قدرتمدار جهان معاصر و به یمن بازی «مطلوبِ» روزگار ، در نهایی ترین مراحل نامیمون جنگ سرد و نیز در سایهء جهل استبدادپروردهء عوام (کالانعام ، بل هُم اَضلّ) ، وسرگشتگی «خواص ِ» بی خاصیت ، به سوی «قدس آباد ِ» فرو شده در اطلال ِ قوم لوط و «اُمّ القُرا»ی آرمانی اصحاب کهف روان بودند. و بدا بر احوال آنان که در این کاروان ، آنچنان فروبستهء اوهام شدند و هوش و خِـرَد درباختند که ضجّه و زنجمورهء حاصل از سقوط دردناکِ فکری و انسانی خود را«چاوشی حلم و مساوات» تصور کردند و به جستجوی «ماندگاری» و «زمانه ای به کام» در زیر ردای «والاپیامدارِ» کاروان ، گوشهء امنی آرزو کردند و نیافتند:ـ
این سزای آن که شد یار خسان
یا کسی کرد از برای ناکسان! «مولوی»

* «مار افسرده به شهر آوردن» اشاره است به داستان مارگیری که در میان یخ و برف کوهستان ، اژدهایی یخ آگین و افسرده یافت و به شهر آورد و بساط معرکه گسترد و مردم را به تماشا فرا خواند.ـ
اما آنگاه که آفتاب شهر بر اژدها تابید، یخ ها آب شدند و اژدها جان گرفت و به مردم شهر هجوم آورد وبسیاری را زد و از هم درید و کشت و خورد و اول کسی که قربانی کامِ آتشبار او شد، همان مارگیر هنگامه ساز بود! و این داستان در مثنوی مولانای بزرگ ِ روم و بلخ به تفصیل شرح و بیان شده است. پیداست که در اصل تمثیل، سرنوشت مارگیر هنگامه گر، چندان خوش فرجام نیست، در حالیکه با واقعیت یافتن ِ این داستان در تاریخ معاصر سرزمین ما و با زندگی دوباره یافتن ِ اژدهای افسرده ، نه تنها به هنگامه گردانان واقعی، (و نه ظاهری) ، هیچگونه رنجی نرسید ، سهل است ، از این نمد کلاهی گران بها بردند و طرفی جانانه بربستند که کمترین آن ویران ساختن انسانی ، مادی و معنوی دو کشور همسایهء ایران و عراق طی جنگی فاجعه بار برای هردو ملت و آب و نان دار و ثروت آفرین برای معرکه گردانان بود.ـ
و نیز از میانهء همین هنگامه و به بازی همین معرکه گیران بود که «اژدهای افسردهء» دیگری از دل بین النهرین برخاست و خلیج فارس را به آتش و خون کشید، غافل از آن که آب شدن یخ ها و حشر و حیات تازهء وی نه به نیروی آفتاب ِ گرمتابِ بغدادی ست. بل همان قدرتِ جهان مدار فائقه ای که گِل او را سرشت و برسراو کلاه خود نهاد و به دست وی شمشیری شررافشان داد، هم او سر وپیکرش را به پتکِ آخرین دستاوردهای نابودی آورِتکنولوژی مدرن ِ جنگ در صحرای حجاز به هم درخواهد کوفت ، چنان که کوفت و لاشهء نیمه جانِ بدیُمنش را همچون «لولو»ی هولناکی بر کرسی ریاست و کیاست و سیاست باقی نگاه خواهد داشت، چنان که نگاه داشت و به جان ِ مردم پایمال شدهء عراق و اکراد بی خان و مان و پریشیدهء داخل مرز های این کشور خواهد انداخت ، همچنان که انداخت.ـ
و نیز بیرون از درسی که به اژدهای دست سرشتهء خویش داد ، به جهانیان بازخواهد نمود که ، از این پس آقا و سرور بلامنازع گیتی جنابِ اوست، چنان که باز نمود و بر اهل روزگار هویدا ساخت که از این پس ،اژدهایان ، اگر افسرده اند ، در سردخانهء اویند و اگر جان یافته و سراز یخ به در آورده اند ، به واسطهء گرمتابِ کوره های ذوبساز او و به کـَرَم ِ اسلامپناهی اوست. همچنان که در افغانستان درِ سردخانه را گشود و آفتابِ دلارافشان ِ پاکستان و حجازِ آل سعود را که از او بوی تُند نفت و رذالت برمی خاست ، بر یخ اژدهای طالبان فروتاباند و ملتی را به زنجیر بردگی بست و به اعماق مغاکِ توحُّش دقیانوسی فرو افکند (5)ـ
غوغای این هنگامه را و رستاخیز این اژدها را نویسنده و شاعر متفکر افغانستانی ، بهاءالدین مجروح به روشنی بیان کرده بود و بهای آن رانیز به تاجران متاع دین پرداخته و قلب مجروح خویش را هدف گلوله های آدمکشان سرزمین ِ فلک زدهء خویش کرده بود! چرا که از زبان مولوی به هم وطنان و هم عصران ِ خود هشدار داده بود :ـ

« آنکه خود را فتح ها پنداشتید
تخم منحوسی خود می کاشتید
یکدگر را جد و جد می خواندید
سوئ اژدرها فَرَس می راندید!» «مولوی»
و دریغا که گوش ِ سخن نیوشی نیافته بود. نه در افغانستان ، نه در ایران ، نه در پاکستان ، نه در الجزایر و نه در هیچ سرزمین آفت خیز و توحُش زای دیگری !ـ

از سطر 20 تا 25
* «دوربین داری» : دوربین یکی از دستاورد های علم معاصر است. مهمترین و اساسی ترین هنر دوربین آن است که به وسیلهء آن می توان فاصله را از میان برداشت. افق های بیکرانه را درنوردید و بسی فراتر از نوک دماغ مستطاب خود را دید و به دورترین اشیاء و فضاهای ممکن دیدهء خِرَد گشود و دقیق شد.ـ
است به روی جهان زندگی و مرگ.ـ
اما دوربین داری و دوربین دار هم می تواند به معنای مالک و دارندهء دوربین باشد و هم می تواند در مقام «شغل» و «اسم شغل» یعنی پاسبانی و نگهبانی و پاسبان و بپّای دوربین به کار رود. چنانکه مثلاً در ازمنهء ماضیه، واژگان ِ «نورانی » و «خیریّهء» «آفتابه دار» و «آفتابه داری» مربوط به شغلی بود در برابر آبریزگاهان ِ مساجد بزرگ و به معنای بپا و نگهبان ِآفتابه به کار می رفت.ـنهاده است. با این وجود آنچنان «بوی بهبود ی از اوضاع جهان» شنیده شده که اینک اولاد و احفاد اصحابِ حرفه که «امر به معروف و نهی از منکر » را به خوبی از پدران آموخته بودند، به یُمن ِ دعای خیر مؤمنان ، در سه قوّهء مقننه و مجریه و قضائیه ، به نام خدا و قرآن، با عزمی چنان جزم و جدیّتی آنچنان بی رحم تسمه از گــُردهء اهل روزگارکشیده، به «پاکسازی و طهارتِ» جهان مشغولند که دیگر دنیای کفر و بیداد و تباهی از «ظهور حضرت» بی نیاز شده است. زیرا آن کارستانی که مقرر بود تا وی به ضربت شمشیر ِآبدار در جهان به راه اندازد و پرچم عدل و دادِ معهودی که می باید برمی افراشت، هم اینک اینان به مدد نفت و بلاهت وتعصب و قساوت و به بهای هستی ملتِ ایران و در سایهء امکاناتِ علم ِ مدرن و تکنولوژی جهان صنعتی معاصر و زرّادخانه های «معجزآفرین ِ» قدرت های «کفر و استکبار» به راه انداخته اند و یک شبه ره هزار و چارصدساله طی کرده اند!ـ
چه می توان کرد ؟ حضرتش آنقدر کشش دادند و این پا و آن پا کردند که رنود، زود تر از ایشان ظهور فرمودند،«ولایت» و«امامت» و«سلطنت» و ریاست کل قوا و صدارت و«صناعات» متعدد و متکثُر توریسم و قاچاق و فحشا و باقی قضایا را یک جا صاحب شدند و زمان و مکان را درو کردند.ـ
حالا برای «صاحبِ اصلی ِ زمان» جز این نمانده است که از نهانگاه ِ خویش به این سخن مولوی گوش فرا دهد که می گفت:ـ
«خیز و بنگر کاروان ِ ره زده
غول ، کشتیبان ِ این بحر آمده .» (6)ـ

«باری سخن دراز شد ... » ، گویا سخن بر سر دوربین بود !)ـ
* «لانگ شات» و «مدیوم شات» دو اصطلاح فنی اند که اصل انگلیسی دارند و مربوطند به هنر سینما. نخستین واژه به معنای ضبطِ سینمائی ِ تصویر است به نوعی که نسبت به نگاه تماشاگر از فاصله ای بلند برخوردار باشد و دومین واژه ، به معنای ضبط تصویر است به طوری که فاصلهء متوسطی نسبت به نگاه تماشاگر داشته باشد.ـ

* « میزانسن » اصطلاحی ست که اصل فرانسوی دارد و به معنای تعیین حرکات و جا به جائی ِ افراد و شخصیت ها در صحنهء تئاتر یا در برابر دوربین سینماست و این وظیفه بر عهدهء کارگردانان است و بازیگران همواره می باید حدود خود را نگاه دارند و پای از گلیم فراتر ننهند!ـ

* «مونتاژ» و «کات» هردو از اصطلاحات سینمایی هستند. اولی که اصل فرانسوی دارد به معنای وصل کردن و ترکیب و تدوین تصاویر و صحنه هاست و دومی که واژه ای انگلیسی ست یعنی برش و قطع کردن تصویر و صحنه ها، خواه به هنگام ِ ضبطِ صحنه ها یا در وقتِ مونتاژ تصاویر ضبط شده ، که البته درمورد اخیر، این وظیفه بر عهدهء قیچی یا مقراض یا تیغ ِ آبدیده و بُرّان است.ـ
بدنیست بدانیم که در برخی از کشور ها نظیر ایران ، مونتاژ کننده یا «مونتور» شریک و همکاری هم دارد که زبان فارسی حضرت ایشان را «بررس» یا «بازبین» یا مسئول ممیزی نامیده و البته اصطلاح«شریف تر» نیمه وارداتی اش همان «سانسورچی » ست. پیداست که این «هنرمند اصیل» ، به هر رنگ که درآید و به فرمان ِهر نظام و حکومتی که کمر به «خدمت» فرهنگ و هنر بندد و در هر جامه و آرایشی که مقراض ِ خفقان و ساطورِ قتال به کف گیرد ، اصل و گوهر او تبدیلی نمی پذیرد و همواره به همان صورت و سان است که بوده است. پشمالو و کراواتی یا واکسیل و گتر بسته اش همه نسَب به یک تیره و یک نژاد می رسانند.
با این وجود ، در این سالهای آخر قرن بیستم یک استثنا از «بیضهء اسلام» سر برآورده و به سینما ی ایران اهدا شده که در نوع خود بی نظیر وبی مثل و مانند است! و به اعجاز حکومت دینی و به یمن کراماتّ ولایت مطلقهء فُقها، و نایبان و نوابان«امام زمان» این نوع ِ جدیدِ بازبین و سانسورچی، نابینا وازهردوبیننده گان محروم است و تنها به مدد «معجزات» و با برخورداری از «امداد های غیبی» ، تصاویر سینما را به «چشم درون» مشاهده و به مدد تبرزین و تیغ ِ جرّاری که مقام مطلقهء ولایتِ امر در کف او نهاده ،« سینمای اسلام» را در سرزمین ایران از عناصر کفر و عوارض الحاد پاک و پیراسته و برای دریافت جایزه ء جشنواره های جهانی کان یا ونیز آماده می کند و اینچنین برای نویسندگان و منتقدان مجلاتِ سینمائی پاریسی یا رُمی یا لندنی و مُشتُلُق بگیران تیتیش مامانی کمپانی های نفتی که درلباس ناقدان انتلکتوئل «سینمای کارت پستالی» و «اِگزوتیک» قلم می زنند ، موضوع و مضمون تدارک می بیند و زمینه ء مراوداتِ اقتصادی و سیاسی حکومت متبوع خود را با« دولت های استکباری غرب » فراهم می آورد .ـ
بدین گونه بازبین یا بررس یا ممیز اعمی و بی چشم ِ سینمای حکومتی، به شیوهء معجزه آسای خویش بابهره وری از امدادهای غیبی، فرهنگ ایران و ذوق و استعداد هنرمندان این کشور را همچون پنبه و ماهوت پاک کن درجهت پاک کردن غبار جهل و زدودن ِ انواع پلشتی و رذالت از چهرهء حکومت خونریز دینی، به مصرف می رساند !ـ

از 25 تا 30

* «شاه شطرنج به فقه آلودند»
میدانیم که شطرنج یکی از شگفت انگیز ترین و هوشمندانه ترین اختراعات تاریخ بشریت ست .ـ
بر صفحهء گشودهء این پدیدهء اعجاب آور و در کُنش ها و آزمون ها یی که به یمن حرکت ِ مُهره ها ظهور می یابند ، دانش مُلکداری و هوش حکومتگری و بینش سیاست ورزی و تدابیرخردمندانهء امور کشوری و لشکری به صورتی بسیار فشرده و نمادین تعبیه است.ـ
آیا هرگز به این نکته توجه شده است که چرا درعرصهء شطرنج جز شاه و وزیر و رخ و اسب و فیل و خیل سربازان پیاده ،مُهرهء دیگری نمی یابیم؟ و چراست که در این میدان نه از کاهنان معابد خبری است نه از کشیشان و موبدان و ملایان اثری؟
آیا در این نکته نشانه و نمادی از یک حقیقت بسیار بزرگ نیست ؟
به نظر می رسد ،خردمندانی که طرحی از اینگونه شگفت بر بنیاد علم و بینش و خرد و ذوق ریخته اند ، در آفریدهء نبوغ آسای خود ، پیام بسیار مهمی را به بشریت ارمغان کرده اند: و آن این است که به حُکم ِ خِرَد و دانش و عقل ، عرصهء سیاست و ملکداری و تدابیر امور کشوری و لشکری را بر کاهن و موبد و فقیه و کاردینال و انواع ملایان راهی نیست. این میدان برای همیشه بر آنان بسته است.ـ
به زبان دیگر، آفرینندگان شطرنج هرگز نخواسته اند تا پای برهمن و کاهن و موبد و فقیه و ملا بر این عرصه گشوده شود وبدین گونه دین و معنویت و خدا و همهء امور مقدس به کشمکش ها و آلایش های بی رحم و عاری از اخلاقی آلوده شود که خاص ِ قدرت و سیاست است.ـ
از این رو می توان شطرنج و قوانین اعجازآور آن را نخستین بیان مستدل و محکم بشر یت در ضرورت وجود سکولاریسم محسوب داشت و به اتکای این پیام امر سیاست و قدرت و ادارهء امور کشوری و جاری و عرفی ابنای بشر را از امر قدسی و دینی جدا دانست و برای بنیادکردن جامعه ای که امر قدسی از امور لوث پذیر زندگی عرفی کاملاً مبرا و مجرّد بماند از این میراث ارجمند نیاکان هوشیار و خردمند الهام گرفت.ـ
اما آنچه که در اواخر قرن بیستم در کشور ما اتفاق افتاد ، نشانگر آن است که ، بنا انگیزه ها و منافع گوناگونی که در کار بود و هست ــ چنانکه اُفتاد و همگان دانند ــ رنود و دشمنان کشور ما ، به یاری عوام ، پای فقیه و ملا و امام و حجةالاسلام را به امر حکومت و ادارهء مملکت باز و این گروه ناموزون و ناراست و نا بشایست را وارد بازی سیاست و قدرت کردند. و خواص بی خاصیت نیز از این امر غافل ماندند که میدان مُلکداری و حکومت ، درست همانند صفحهء شطرنج ، عرصهء آزمون ها و کنش هایی است که به سائقهء خرد و هدایت دانش و عقل بشری در کارند و هریک از مهره ها بر اساس قواعدی استوار بر دانش و عقل به حرکت در می آیند و دستِ کارسازان عوامل عالم غیب و نیز نفخات قدسی ملایک و کشف و شهود مربوط به تجربیات دینی در آنها راه و جایگاهی ندارند زیرا مجال و فرصت حضور مقدس ِ امور دینی و وجدانی و عاطفی و معنوی درجای دیگری بیرون از عرصهء حکومت و زوز و قدرت و جبر و جنایت و کشتار و فحشا و فساد است . زیرا انواع این تباهی ها همگی و به ناگزیر از اجزا لایتجزّی قدرت و حکومتند .ـ
پیام باستانی طراحان و آفرینندگان پدیدهء اعجاب آور شطرنج برای ما امروزیان آنست که : که ورود فقیه و امام و ملا و موبد و کاهن در بازی قدرت و سیاست همانقدر بیگانه از علم و خرد و و سنّت و تاریخ است که حضور وی در جایگاه مهره ای از مُره های عرصهء شطرنج.ـ
و این حقیقتی است که حتی ملایان و فقیهان ـ که اینک بر سرنوشت ملت ایران حاکم اند و امارت و سلطانی و امامت و قدرت و مکنت را یک جا از آن خود کرده اند ـ خود به طور ضمنی اعتراف کرده اند. زیرا پس از آنکه رؤیاهای دیرین خویش را در دست اندازی به قدرت و حکومت واقعیت یافته دیدند ، چنان که شاهد بودیم ، با عزمی جزم و کینه ای پایدار دست به «شاه زداییِ» بی سابقه در ایران زدند یعنی در حذف نام شاه از پدیده ها و آثار گوناگون ِ موجود در کشوری کوشیدند که میراث دار نخستین امپراطوری بزرگ جهان بود. در این «شاه زدایی» سازمان یافته دیدیم که چگونه همهء راه ها و خیابان ها و مساجد و مقابر و میدان ها و بنادری که نام شاه بر آنها بود، به یکباره بر طبق فرمان «فقیه» تغییر نام یافتند و به راه ها و میدان ها و خیابان ها و بنادر و مساجد و مقابر و و آبریزگاه ها و مردشورخانه هایی بذل شدند که نام « امام» یا «فقیه» و «پیشوا» بر آنها نهاده شد.
اما دیدیم و دیدید که در این برنامهء شاه زدایی ِ آزمندانه به نفع «امام» و «ملا» و «فقیه » و امثالهم ، به شاه شطرنج چشم زخمی نرسید و پادشاهی او در کنار وزیر و رخ و اسب و پیل و سربازهای پیاده همچنان پایدار و دست نیافتنی باقی ماند وبی گمان همواره باقی خواهد ماند تا به واسطهء پیام ِ پرقدرت نمادینی که در بازی شطرنج نهفته است ، پرده از چهرهء «بردیاهای دروغین» و شیادانی که به نام خدا و دین و مقدسات، حاکمیت و قدرت سیاسی را به ناروا غصب کرده اند برگیرد و با روکردن دست آنها به جهانیان نشان دهد که عرصهء شطرنج «شاهان » وزیران باتدبیر را مجال «شیخ» نیست.ـ

* «بیدق»
«بیدق » یعنی پیاده در بازی شطرنج و پیداست که بر نطع ِ شطرنج ِجهان و جامعه و سیاست،( به خصوص در کشور هایی از نوع کشور ما ) متأسفانه قاطبهء اهالی پیاده اند. و برخی پیاده ترند که اول بر سر بام ها مِس می کوبند و زنده باد و مرده باد می گویند و برای دشمن خود هورا می کشند و معصومانه شمشیر جلادان خود را تیز می کنند و به هیزم تنور و گوشت دم توپ دشمنان دوست نمای خود بدل می شوند.ـ
به آنان توده ء ناس و عوام الناس یا عوام ِکالانعام می گویند . همچنین گاهی به آنان «خلق» و «خلق ها» ی ستم دیده یا کبیر یا «امت ِ همیشه در صحنه» نیز خطاب می شود.

از سطر 35 تا 40
* «دَرَکات» :ـ
منظور همان درکات ِاسفل است. البته به دَرَکه و کـَن و سولقان و و شمیرانات و جماران وحوالی نیزتعبیرتواند شد.آ
* « آلت نقلیه آلات»:ـ
ماامروز در دورانی زندگی می کنیم که آلات و وسائط نقلیه از دستاورد های علم مدرن اند و خوشبختانه به شگفت انگیز ترین موتور های سریع السیر الکتریک و الکترونیک مجهزند... بنا بر این «آلت ِ» این نقلیه آلات ، جز آنچه که امروزه به «وسایل یدکی » یا «پیِس دِ تاشه » شهرت دارند ، چیز دیگری نتواند بود. و پیداست که اگر این ابیات در زمانی سروده می شدند که ثمرات ِ آب و نان دار « تمدن ِ خدا ناشناس » غربی ، یعنی این ابزار وآلات مدرن هنوز از «کارگاه صُنع » رخ ننموده و در عرصهء وجود، در شکل ِانواع اتومبیل های ضد گلولهء رویز رویس یا بنز به کمک امداد های غیبی نشتافته بود و به مأمن و مکمن و حفاظ و محافظ سریع الحرکه و مستریح و مطبوع علمای اعلام و حجج اسلام و طُلاب آدم کش بدل نگشته بودند ، در آن صورت سراینده ناگزیر می بود تا جای خالی کلمهء «آلت » را با سه نقطهء (...) خطابخش ِ عیب پوش پر کند و بدین تمهید ، ایمان و امان مؤمنین و نوامیس ِ امّت را از توطئهء «تهاجم فرهنکی » و خارخار وسوسه های شیطانی و هوس های نفس امّاره رهایی بخشد.ـ

* «کـِرم اندام ِ کرامات»
کرم هایی که به امر خداوند بر اندام ایوب* افتاده بود
* «تن ِ گم کرده در آفات»
اشاره به تن و پیکر ایوب *است که آفت کِرم* ها آن را فروپوشانده بود
از سطر 40 تا 48
* «ایوّب» ،ـ
ایوب از پیغمبران بنی اسرائیل بود و در اساطیر سامی نمونه و نماد صبوری محسوب می شود و از کراماتی که به او نسبت می دهند همانا صبوری در برابر بلا هایی که خداوند بر او نازل کرده بود تا صبر وی را آزمون کند.ـ
از جمله این بلا ها آن بود که در بدن ایوب کرم افتاده بود اما ایوب وجود آنها را در اندام خود با شکیبایی تاب می آورد .ـ

* «ملخ زرین بال»
اشاره به ملخ های زرینی ست که خداوند پس از بخشودن ایوب بر او بارید:ـ
سور آبادی در قصص قرآن روایت ملخ های زرین را چنین بیان می کند:ـ
هنگامی که ایوب بخشوده شد و شفا یافت « خدای عزّ وجلّ در آن وقت بر ایوّب ملخ ِ زرّین بارانید. ایوب دروفتاد، به جدّ می چید، جبریل او را گفت : یا ایوب تو نه زاهدی بودی در دنیا، چه چینی؟ ایوب گفت : یا جبریل ، این رحمت خدای است، از رحمت خدای بنده سیر نیاید.» (قصص قرآن ، سورآبادی ص:374).ـ

* «برخی» یعنی قربانی ، فدایی ، فدیه و فدا .ـ
معنای دیگرش « شهید راه ...» است.ـ
(پیداست که شما مختارید نام هر شیئ یا مفهوم و نیز مکتب و مذهب و یا فرقه ای را که می خواهید و صلاح می دانید به مسئولیت خود در محل نقطه چین قرار دهید!)ـ

* «طامات» در اصل برخی ازگفته های صوفیان را در حالت شیدایی و بی خویشی می گفته اند که در ظاهر بی معنا و گزافه به نظر می رسیده است . اما به طور کلی «طامات » یعنی اقوال و گفتار شیادان . یعنی هذیان و سخنان هرزه و بی اصل. یعنی لاف و گزاف و خرافه و عوام فریبی . یعنی همهء آنچه که مردم ایران در این ریع اخیر قرن بیستم از مراجع رسمی دین و دولت و سیاست و حکومت شنیده اند.ـ

* «حارس»
اسم فاعل و به معنای حراست کننده و محافظ است







یادداشت :ـ

ـ1ـ زمزمهء دردناک امید
متأسفانه این بیت اخوان در روزهایی که دولت آمریکا پس از سرکوب طالبان ، خود را برای تسخیر بغداد آماده می کرد ورد زبان بسیاری از جوانان ایران شده بود و خیلی ها چهرهء اسکندر مقدونی را در وجود جرج دبلیو بوش جستجو میکردند و متأسفانه هنوز هم بسیاری از ایرانیان، آنچنان از پستی و نامردمی ائتلاف شوم ملایان و اوباش به تنگ آمده اند که موکب مقدونی دیگری را انتظار می کشند و آمدن او را آرزو می کنند!
ــ 2 ـ غازیان وطنی
این روزها «غازیان » حاکم بر کشور ما سخن از نام نویسی های 50 هزار نفری و صدهزار نفری در صفِ «عساکرِ استشهادی» یعنی «خودکُشان ِ آدمکُش» می گویند ، که گویا قرار است ضمن ِ افشاندن ِ بذر ترور در جهان، خود را برای سفر به« بهشت» و همآغوشی با حور یا غلمان مهیا سازند! یعنی باتوسل به شانتاژ ، وعدهء ایجاد وحشتِ بین المللی ـ به نام ایران و مردم ایران ـ به نفع حاکمیت جهل و خرافه از جامعهء جهانی باج خواهی کرده و دستیابی به بمب اتم را برای حکومتِ مدعیان ِ نیابتِ امام ِ زمان آسان گردانند! و راستی را که جهان ِ آینده و ایران ِ آینده چه سرنوشتی خواهد داشت، چنانچه آرزوی «غازیان» ولایت مطلقهء فقها تحقق یابد و «ذوالفقار علی» یا« شمشیر امام زمان » با اورانیوم غنی شده تیز شود و انرژی ِ ویرانگر و جهانسوزِ بمب های اتمی از او ساطع گردد!ـ
در چنین روزگار سیاهی «بهشت» هم از آثار و عوارض تشعشعات اتمی و از آلایش ِ امواج ِ رادیو آکتیویته ای که «مسافران ِ استشهادی» باخود برده اند مصون و محفوظ نخواهد ماند و چه بسا حوریان بهشتی نیز به قول فروغ فرخ زاد «نوزاد های بی سرخواهند زائید » و با انواع سرطان ها و بیماری های هولناک،«شهدا»ی فریب خوردهء آخوند های ایرانی را در آغوش خواهند گرفت! ـ

3 ـ
(همچنانکه گفته شد این مطالب دو سه سالی قبل از تراژدی 11 سپتامبر 2001 و در اوج تاخت و تاز ها و جنایت های طالبانی در افغانستان نوشته شده است. آن روز ها هنوز سخن چندانی از القاعده و بن لادن در میان نبود!)ـ

4ـ
هنوز که هنوز است برخی از بازماندگان این جیش فریب خورده و رها شده،همچنان ساگرد های «انقلاب ضد امپریالیستی » را جشن می گیرند و به رفقای خود تبریک می گویند. گویی نفس و ماهیت واقعه ای که در سال 1357 در کشور ما رخ داد ، از حاصل و نتیجهء فاجعه باری که داشت تجرید پذیر است و آنچه کشور و ملت ایران را به روز سیاه نشانید و از آن جمله خود این حضرات را نیز «خَسَرَالدّنیا والآخِرَه» روزگاران ساخت به آن «انقلاب» کذایی و «رهبر کبیرو معبودِ» پیشین آنان رابطه ای ندارد.ـ

5 ـ
اکنون دیگر به ظاهر بساط توحش طالبان از افغانستان برچیده شده اما فرهنگ و ذهنیت و رفتار طالبانی در همین حاکمیت ِ دست نشاندهء جدید نیز همچنان برقرار و حکمفرما ست و همچنان نگاهبان زمینه ها و شرایطی است که توحش طالبانی را بازآفرینی و خطر بازگشت اجتماعی و سیاسی آنان را در افغانستان تقویت می کند.
6 ـ
(هنگامی که این سطر ها نوشته می شد ( درسال 1998) ،نه از چاه های دوگانهء مسجد جمکران و پنهانگاه امام دوازدهم خبری بود و نه از ماجراجوئی های دهشتناک و ایران سوزِ بازی با اتُم اثری! همین فکر دو سال بعد در منظومهء« قمار در محراب» به نام «ایمان شیعه و غدرالفقیه» به صورتی گویا تر تبلور یافت! و چنانکه میبینیم با صراحت به ماهیتِ «سلطانی ِ» حاکمیتی که خود را نماینده و نایب امام زمان می نامد و درحقیقت راهزن و غاصب اوبود ، اشاره شد. سخنی که بعد ها در نظریات کسانی همچون اکبر گنجی نیز دیده شد که نظام ولایت فقیه، را حاکمیتِ «سلطانی » می نامید.ـ

جادوی جاه در جانت
با جهل ِ عامه شد همدست
یورش به کاروان آورد
ره بر امام ِ غائب بست

در گرگ و میش یک تاریخ
از اُشترت فرو جستی
گفتی : «اناالامام الوقت»
بر راهوار او جستی

بر بام ِ روح باورها
بشکستی آن علامت را
بردی به حجلهء تزویج
«سلطانی» و «امامت» را

(…)
قرآن به دست و بد در جام
کار جهان به کامی نک ! ـ
معمار انهدام ، امّا
«سـُلطانــَولـی امـام» ی نک! ـ

رک: «قمار در محراب» ، انتشارات خاوران ، پاریس ، 2000 )
ـ


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تاریخ انتشار: 7/3/2007

م.سحر



سحرگاهان
http://msahar.blogspot.com/

mardi 20 février 2007

درباره شعر شاملو


گفتاری در بارهء

شعر و ویژگی های «مکتبِ شاملو» (1)ـ


صحبت کردن دربارهء شاعری چون احمد شاملو که شخصیت هنری و فرهنگی اش هم درمقام شاعر و هم به عنوان روشنفکر و محقق و مترجم ابعاد و جنبه های گوناگون دارد، در این جمع اینترنتی، آنهم به اجمال ، کار ساده ای نیست:ـ نخست از این بابت که معمولاً در این گونه جمعت ها، گوینده اکثر مخاطبان خود را نمی شناسد و ارزیابی و تصویر مشخصی از آشنایی ، شناخت و حساسیت های سیاسی ، اجتماعی، فرهنگی و همچنین جاذبه ها و گرایش های ذوقی و زیباشناختی آنها ندارد.ـ
چون معمولاً جمع های پالتالکی زیر پوشش نام ها و عنوان هایی که خود به آنها «آی دی» یا « ID » می گویند ظاهر می شوند و تخمین و یژگی ها ، سطوح فرهنگی کشش و جاذبه های فردی و معیارهای ذوقی، هنری و ادبی آنان ( واصولاً تشخیص ِدلایلِ واقعی ِ حضوربرخی از آنان) برای گوینده ممکن نیست.ـ
بنا بر این صحبت کردن در بارهء شاملو در چنین جمعی مشکل است. به ویژه آن که گرایش ها و حُبّ و بغض ها و نیزشیفتگی ها و دلبستگی هایی که نسبت به او ابراز می شود غالباً نه مربوط به شعر و شاعری او بلکه برخاسته از جهات دیگر شخصیت وی وبه خصوص متأثر از افکار و از موقعیت اجتماعی و مواضع سیاسی و ایدئولوژیک او نیز هستند. ـ
به همین دلیل ، بسیاری از کسانی که با شیفتگی ای تا حدّ پرستش از شاملو یاد می کنند، پیش از آن که دلباختهء شعر او باشند، دوستی شان متأثر از موقعیت اجتماعی، مواضع سیاسی و فکری اوست.
اینگونه افراد بیشتر از فعالان و هواداران جنبش چپِ پیش و پس از انقلاب هستند و غالباً (می گویم غالباً، نه همه!)غورو تعمق چندانی درادبیات و شعر(کلاسیک و مدرن)ایران ندارند.ـ
بسیاری دیگر از دوستداران شاملو خود، اهلِ «کار شاعری» اند و می نویسند و گاهی چاپ هم می کنند. از این دسته که تعداد معدودی کار شعر را قبل از انقلاب آغاز کرده وبیشترشان ،بعد از انقلاب 57به جرگهء شاعران پیوسته اند ، می توان با نامِ « پیروانِ شعر شاملویی» یاد کرد و همینجا قید کرد که اکثر قریب به اتفاق این «شاگردان»، شیفته و پیرو و در بیشتر موارد مقلد یک دورهء خاص از شعر شاملو هستند: (2)ـ
دورهء شعر آزاد یا شعر منثور شاملویی.ـ
در این باره بعداً صحبت خواهیم کرد.ـ

بنا بر این شاملو، به خصوص از دو بابت شیفتگانِ متعدد دارد:ـ
1ـ از بابت موقعیت و مواضع فکری ، سیاسی و اجتماعی.ـ
2 ـ از بابت مقام استادی و «پیشرو» ی در راه و شیوه ای که در یکی از دوره های شاعری اش برگزیده و خود در این شیوه به بهترین و عالی ترین نوع «شعر شاملویی» دست یافته است.ـ
با این مقدمه و با علم به این که حرف هایی که زده می شود ، به هرحال نمی تواند مورد اتفاق نظر همهء دوستان باشد، ـ چرا که معیار ها و گرایش های ما چه در زمینهء افکار سیاسی و اجتماعی و چه از بابت زیباشناسی و ذوق و هنر و ادب به هرحال با هم متفاوت است؛ ـ نکاتی را بسیار مجمل و مختصر در بارهء احمد شاملو عرض می کنم:ـ

احمد شاملو یکی از برجسته ترین و مهم ترین و نیز یکی از تأثیرگذار ترین شاگردان نیمایوشیج است.ـ
شاملو اگرچه به اندازهء شاعرانی همچون اسماعیل شاهرودی ، توللی و حتی حسن هنرمندی و نیز اخوان مورد توجه و عنایت نیمایوشیج قرار نگرفت، با این حال از فعال ترین و مؤثر ترین مبلغّان و مروجان مکتب نیماست. به دلایل زیر:ـ
ـ شاملو جوان، نوخواه ، جستجو گر، پرشور و شجاع بود. به قول خودش «شاعری چموش» بود:ـ
«چرا که شما این بار به جنگ شاعری چموش آمده اید.»
ـ میدان عرضه و بیان این روحیهء پرشور و جستجوگر را در جامعهء آن روز ایران (دههء 30 و 40) کمابیش یافته بود و فرصت بیان عقاید خود را پیدا کرده بود و علتش هم جنبهء دیگری از شخصیت شاملو یعنی استعداد و توانایی او درکار روزنامه نگاری بود. آن هم نه فقط در کار نویسندگی روزنامه و ژورنالیسم بلکه در توانمندی و انرژی و تلاشگری خاصی که شاملو دربه راه انداختن و چاپ و نشر جراید و رابطه ای که با ناشران و مدیران جراید و نیز کارگران و مسئولان چاپخانه ها داشت.
سرِ شاملو ـ جدا از نویسندگی ـ برای سرو کله زدن با صاحبان مطبوعات و درگیری با فشارهای محیط و دست و پنجه نرم کردن با روحیه و فرهنگ حاکم بر جراید سال های 40 و همچنین برای مجادله باعوامل سانسورو رودررویی با انواع تحدید وتوبیخ درد می کرد!ـ
این گفتهء آل احمد مشهور است که می گوید:ـ
« شاملو نشریات بایر را دایر و نشریات دایر را بایر می کند!ـ»
همینجا بگویم که این دو جنبه از شخصیت شاملو ، یعنی: پرشوری ، شجاعت ، جستجوگری و «چموشی شاعرانه» به علاوهء دلبستگی به کار نشر و مطبوعات ، میراثِ شاعرانِ مشروطیت بود و بخصوص از بابت روحیهء شخصی و روزنامه نگاری، شاملو میراث دار سنتی بود که در نسل پیش از وی میرزادهء عشقی نمایندگی می کرد.ـ
عشقی نیز شاعری چموش بود.باج به شغال ها نمی داد و روزنامه نگاری شجاع ، بلکه گستاخ بود.سری نترس داشت که سرانجام به باد داد!ـ
میرزادهء عشقی صاحب روزنامهء «قرن بیستم » بود. نخستین ناشر و نخستین مدافع نیمایوشیج بود و خود در ایجاد شعر مدرن و آغاز «انقلاب ادبی» صاحب ادعا بود و این دعوی را در مقدمهء «سه تابلو مریم» به صراحت عتنوان کرده بود!ـ
به هرحال، شاملو از جنم میرزادهء عشقی بود.ـ
با چنین روحیه و با چنین موقعیت اجتماعی که شاملو به یمن شجاعت و پشت کار برای خودش دست و پا کرده بود،از مهم ترین مبلغان نیمایوشیج شد.ـ
او بود که پس از میرزادهء عشقی ، چندین بار« افسانهء» نیمایوشیج را به چاپ رساند. مقالات و شعر های نیما را در نشریات چاپ می کرد . در باره نیما مقاله می نوشت و حتی به خاطر نیما با ادیبان و شاعران کلاسیک ـ البته گاهی به دور از انصاف ـ درگیر می شد :ـ
«اگر قرار بود آینده به گذشته باخته باشد
دکتر حمیدی شاعر
می باید در آب های دوردست قرون
جانوری تک یاخته باشد!»ـ
یا :ـ
«یک بار هم حمیدی شاعر را
بر دار شعر خویشتن آونگ کرده ام !»ـ
(می گویم به دور از انصاف، از این بابت که به هرحال
حمیدی یکی از ادیبان برجسته و از معلمان مهم ادبیات فارسی و از دوستداران ایران بود و تنها به خاطر اختلافِ ذوقی و ادبی که با نیما داشت، سزاوار برخورد چنین تند و خشنی از طرف شاملو نبود!)ـ
بگذریم ، و بازگردیم به :ـ
احمد شاملو به عنوان یکی از شاگردان برجستهء نیمایوشیج:ـ
احمد شاملو تحصیلات کلاسیک دانشگاهی نداشت وادبیات کلاسیک را به طور منظم نیاموخته و روی آن به صورت مکتبی و قدمایی کار نکرده بود.اما بر اساس کوشش شخصی و بر مبنای ذوق ادبی و عشقی که به شعر و شاعری داشت از همان آغاز از پایه و مایهء شایسته و قابل توجهی در زمینهء شعرو نثر فارسی کلاسیک برخوردار شده بود.ـ
شاملو ذوق شاعری داشت و به قول قدما از طبع روان و موزون برخوردار بود. شعرهایی که به تأثیر از نیما در اوزان متنوع به صورت چارپاره سروده و مثنوی ها و نیز قصیده ای که برای پدرش ساخته است نشان از توانایی و استعداد وی در زمینهء سرایش موزون در اوزان متنوع شعر کلاسیک فارسی داشت.ـ
اما شاملو ضمناً در دوره ای می زیست که در آن جامعهء ایران درگیر آزمون و جذب تجدد اروپایی بود وکوشش در راه تأثیرپذیری از ادبیات چپِ معاصر جهانی و به خصوص شعر اروپا بود.ـ
زمینه ساز این برخورد هم علاوه برکوشش های برخی روشنفکران مستقل اروپا دیده مثل پرویز ناتل خانلری یا خانم فاطمهء سیاح ، بیتشر تنها حزب مهمِ چپِ آن زمان یعنی حزب توده و وجود روشنفکران کوشا و مصممی مثل مرتضی کیوان ، پرویز داریوش ، فریدون رهنما و دیگران بود.ـ
البته رهنما رابطهء مستقیمی با حزب نداشت اما در جهت آشنا کردن شاملو با شعر معاصر اروپا ، به گفتهء خود شاملو ، نقش و تأثیر اساسی در راه و روش شاملویی داشت.هم اوست که مقدمهء بسیارمهمی بر دومین (یا سومین) کتاب شاملو یعنی«قطعنامه» نوشت.ـ
از این رو شاملو به دلیل آشنایی با زبان فرانسه و نیز بد دلیل برخورداری از وجود کسانی مثل رهنما (که خود شاعر بود و به زبان فرانسه منظومه ای چاپ کرده بود به نام « « Ode à la liberté یا «سرود در ستایش آزادی» و نیز نامی در میان شاعران مدرن و سوررئالیست هایی مثل بروتُن ، آراگون ، دِسنوس ، پیر سِگِرز و دیگران یافته بود )(3) ، دست به تجربه ای زد که پیش و بیش از آن که با نهضت نیمایی پیوند داشته باشد، ریشه در شعر مدرن اروپا به خصوص فرانسه داشت.ـ
این بود که پس از تجربه های موفق و کمتر موفق در شعر نیمایی و به موازاتِ آنها، به «شعرِآزاد»و ابیاتِ عاری از وزن (عروضی یا هجایی) روی آورد. و در واقع به شیوه ای که فرانسوی ها به آن«بیت» یا «عبارت آزاد» ( Vers libres ) می گفتند ، شعر سرود.ـ
آگاهان نسل اخوان و شاملو آورده اند که نیما با «شعر های آزاد» شاملویی میانه ای نداشت و حتی در این گونه کارهای وی نوعی «تشعّب» یا به قول چپ های ما که بیشتر با این مسئله آشنا هستند، نوعی انشعاب از روش خود را می دید و چندان رغبتی نشان نمی داد.ـ
در هر صورت این شاخه از تجربهء شاملویی «هوای تازه» ای در شعر وی دمید و با روحیهء رهایی طلبی و شور اجتماعی و فکری او سازگار افتاد. اما این راه از زمانی که آغاز شد تا رسیدن به «شعر آزاد شاملویی» فاصلهء زیادی داشت.ـ
نمونه های این گونه شعرها را در «قطعنامه» «هوای تازه» و... می توان دید!
این سبک از «شعر آزاد» پیش از شاملو از سوی کسانی همچون تندر کیا (شاهین) ، محمد مقدم (مُغدم) ،محمد علی جواهری (رواهیج) ، هوشنگ ایرانی و چند تن دیگر که آنها هم از شعر مدرن اروپا متأثر بودند ، تجربه شده بود.ـ
وجوه تفارق میان کار این شاعران و شعر آزاد شاملویی ، نه در « زبان شعری» (langage poétique) و طرز بیان آنها ، که در روحیهء شاعر و نگاه ِ وی به جهان و حساسیت های سیاسی و اجتماعی شاملو بود که برخلاف آن دیگران جسور و معترض بود.ـ
اما آنچه بعد ها این «شعر آزاد شاملویی» را به تشخص زبانی و به یک بلاغت و زیبایی خاص شعر او رسانید، گذشته از غور شاملو در شعر شاعران بزرگ کلاسیک ، مثل حافظ و مولوی و خیام ،که به هر حال شاملو با آنها انس و الفت داشت (شاملو از همان دوران جوانی گزیده ای از شعر خیام را به چاپ رسانده بود) ، یک چیز بسیارمهم دیگر بود و آنهم :ـ
نثر کلاسیک فارسی ،ـ
به خصوص نثر زیبا و شاعرانهء عرفا و مورخین بزرگ قرن چهارم و پنجم بود.ـ
قبل از این که در این زمینه توضیح بیشتر بدهم یادآوری می کنم که :ـ
1ـ شاملو به زبان فارسی و« شعرـ نثر» فارسی آگاهی قابل توجهی داشت.(او عاشق نثرکلاسیک فارسی بود و مدام روی آن کار می کرد و با آن ذوق می ورزید.)ـ
2ـ برخوردار ازقریحه و طبع شاعری ـ به معنای ایرانی و قدمایی آن ـ بود.ـ
3ـ در عرصهء فرهنگ و اجتماع حاضر و ناظر بود و این حضور از طریق نشریات و مطبوعاتی که خود وی در آنها کوشش و نقش داشت فرصت بیان و ظهور می یافت.ـ
4ـ شاملو عشق فراوانی به فرهنگ عامهّ و واژگان و اصطلاحات مردم داشت و روی آنها تحقیق و غور می کرد.ـ
5 ـ با داعیه داران روشنفکری وآشنا یان با ادبیات مدرن اروپایی و نیز با تنها حزب سیاسی «چپ» آن روز یعنی حزب توده و کتاب خوانده گان آن حزب ارتباط داشت و ضمن این که خود اندکی فرانسه می دانست ، از طریق آنان هم با شعر اروپا به خصوص شاعرانی همچون لورکا ، الوآر و آراگون که آن سال ها بدل به نوعی «میت» یا اسطوره در جنبش چپ جهانی شده بودند آشنا شده بود و از این بابت شاملو برای خود صاحب مُدل و سرمشق در ادبیات «چپ ِ جهانی» بود.ـ
6 ـ شاملو خود ، آرمان خواه ، دگرگون طلب ، میلیتان و کوششگر پرشور درعرصه های فکری ، اجتماعی و سیاسی بود.ـ
اما آن کیمیایی که به کار «طلاسازی» شعر آزاد شاملویی آمد ، چنان که گفتیم :ـ
نثر کلاسیک فارسی بود!
کسانی که تاریخ بیهقی ، کشف المحجوب هجویری، شرح شطحیات روزبهان بقلی ، الانسان الکامل عزیز نسفی، سوانح شیخ احمد غزالی ، تذکرة الاولیاء عطارنیشابوری ، اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابو سعیدِ محمد ابن منور، مکتوبات عین القضاة همدانی ، عقل سرخ شهاب الدین سهروردی ، تفسیرکبیر عتیق نیشابوری و، تفسیر سورآبادی و تفسیر خواجه عبدالله انصاری هروی و آثار دیگری از این نوع را خوانده اند ؛ در برابر شعر آزاد شاملویی، از بلاغت نثرو زیبایی و استحکام و اعتماد به نفس شاعر درانتخاب و ترکیب کلمات دچار شگفتی نمی شوند.ـ
شعر دوره های جدید تر شاملودرکتاب هایی مثل «ابراهیم در آتش» و «دشنه در دیس» برخوردار از تأثیری ست که میراثِ منثور صوفیه بر آن نهاده است.ـ ازاین بابت شعر د ورهء جدید تر شاملویی که اتفاقاً از سوی طرفداران و شیفتگان متنوع ـ برخی به حق و برخی کمتر به حق ـ شعر «مدرن» و حتی «پست مدرن» خوانده می شود، عمیقاً متأثر از کلاسیسیسم ِ ادب فارسی ست. آنچه که شعر این دورهء شاملو را به نوعی زیبایی می رساند و گاه برای «پیروانِ مکتب» دست نیافتنی می کند، همانا عنصر آرکائیسم نثر کلاسیک فارسی ست. آرکائیسمی که هم در واژگان و ترکیب سازی ها خودی نشان می دهند و هم در بهره گیری از ادوات و ابزار دستوری و همچنین در استفاده از ساختار نحوی زبان بروز می کند.ـ
از این رو به گمان من کسانی که از شاملو پرچمی برای ستیزه با کلاسیسیزم ادبی و مخالفت با شعر کلاسیک می سازند و پشت سر او پنهان می شوند تا بر علیه وزن کلاسیک و شعر عروضی شمشیر بکشند ، از این نکته غافلند که سردار و پیشوای خیالیِ خود آنها به شدت متأثر و مدیون کلاسیسیزم نثر و آرکائیسم زبانی نثر قرن چهارم و پنجم هجری است!ـ
بنا بر این می باید نخست به این سئوال پاسخ دهند که:ـ
چگونه می توان تأثیر پذیری از نثر کلاسیک و آرکائیسم نحوی زبان را در شعر شاملویی پذیرفت و آنرا نشانه ای ازمدرنیسم شعر شاملویی به حساب آورد اما همین تأثیر پذیری از شعر کلاسیک را در به خصوص در زمینهء وزن عروضی و فرم های متنوع شعری که ضمنِ کوشش های 1100 سالهء شاعران بزرگ زبان فارسی به ظهور رسیده اند، به کهنه گرایی ومقاومت در برابر «مدرنیسم» نسبت داد؟
ظاهراً خود شاملوهم که گهگاه بالحنی تند وتیزبه بهره گیری ازاوزان عروضی اعتراض داشت یا«قافیه اندیشی» پیروان شعرکلاسیک را به باد انتقاد می گرفت، متوجه این تناقض نبود!ـ
(اگرچه بعد ها ــ به گمانم به واسطهء اُنس و الفت بیشتر با حافظ و نیز شاید به علتِ شگفتی همراه با سکوتِ او در برابر تجربهء درخشانِ سیمینِ بهبهانی وچشم انداز جدیدی که کوشش های وی ضمن ارائهء وزن های عروضی جدید در برابر شعر معاصر می گشود ــ این گونه نظریات دوران جوانی و میانسالی خود را بسیار تعدیل کرده بود!)ـ

«کردم اشاره ای و مکرر نمی کنم» .این موضوع شایستهء بحث وسیع تری ست ومهم ترین نکته ای بود که میخواستم در اینجا مطرح سازم.ـ

اما کارنامه و مسیر دیگرگون ساز و تحول بخش کار شاملوبه عنوان یک شاعر ایرانی، بعُد دیگری هم دارد که می باید همینجا عنوان کنم:ـ
شاملو شیفتهء فولکلور و فرهنگ عوام است. این جنبه از علاقه و گرایش ذوقی و روحی در وی منشاء و محرّک بروز روش و رشتهء بسیار مهم اما متروک مانده ای در شعر مدرن فارسی شده است.ـ
و آن هم کوششی ست که شاملو در زمینه سرایش شعر در اوزان عامیانه فارسی هجایی به کار برده و شعر های زیبایی که با بهره گیری ازاوزان هجایی سروده است.ـ
اما پیش از آن بگویم که شاملو به عنوان روشنفکر و اهل تحقیق ، این جنبه از گرایش ذوقی و حساسیت فکری و ذهنی خود را بی شک مدیون یکی از برجسته ترین و آگاه ترین نویسندگان قرن بیستم ایران یعنی صادق هدایت است که جمع آوری فرهنگ عامه را آغاز و کوشش های ارجمندی دراین زمینه کرده بود. نیز باید گفت که کوشش های یکی از نجیب ترین و جوانمرد ترین روشنفکران بزرگ صدرمشروطه یعنی شاعر،نویسنده، مبتکر و پایه گذار نثر مدرن روزنامه نگاری، طنزنویس بلامنازع و آنسیکلوپدیست بی بدیل ایران یعنی علی اکبر دهخدا و پشتکار استثنائی او درجمع آوری لغات و اصطلاحات و امثال و حکم فارسی به طور قطع سرمشق شاملو در گرد آوری فرهنگ عامه وتدوین «کتاب کوچه» بوده است.و به جاست اگر به هنگام ارجگزاری ازکوشش های بزرگان ، حقوق پیش قدمان را از یاد نبریم.
به هر حال، شاملو در کنار شعر و روزنامه نگاری و نیز ترجمه ، به تحقیق در فرهنگ عوام و واژه های مردمی و اصطلاحات رایج یا متروک می پرداخت.
مَتل هاو شعر های فولکلوریک حتماً بر او تأثیر گذاشته ودر سرایش شعرهای فولکلوریک او مؤثر بوده اند. اما تنها مَتل ها را نمی توان منشاء و مبداء سروده هایی مثل «پریا» ، «دختران ننه دریا»، «شبانه» (یه شب ماه میاد) و «سرود مردی که لب نداشت» به حساب آورد! ـ
بی شک آشنایی با آن دسته از شعر های اروپایی که به تأثیر از ادبیات فولکلوریک یا ترانه ها و تصنیف های عامیانه ساخته می شدند و به خصوص کار شاعران دوره گرد اسپانیا و قرناطه و کارتاژ یعنی سنتِ شعری «گریو» ها که تأثیر آنها در شعر شاعر بزرگ اسپانیائی «فدریکو گارسیا لورکا» کاملاً محسوس است بر شاملو اثر داشته والهام بخش او در ساختن این گونه شعر ها بوده است. به خصوص که شاملو علاقهء بسیار زیادی به لورکا داشت و بارها در اشعار خود به مرگ تراژیک او اشاره دارد و تأثیر شعر لورکا در برخی از شعرهای وی محسوس است. خود وی چندین شعر از لورکا را ترجمه کرده که از نمونه های زیبا و موفق ترجمهء شعراروپایی در دوران معاصرند!ـ
به هر حال تا آنجا که به شاخه های گوناگون «شعر نو» بعد از نیمایی مربوط می شود، شاملورا میتوان مبدع و مبتکراینگونه شعرها دانست که از نظر مضمون، نو اما از نظر فرم، طرز بیان، کاربرد واژه ها و به خصوص به واسطهء اوزان هجائی شان با شعر های فولکلوریک وعامیانه پیوند داشتند.باید به یاد داشت که سرایش شعر هجایی در ادبیات ایران سابقه طولانی داشت و نمونه های برجستهء آنرا در شعردوران مشروطه می توان یافت. مثلاً در شعر معروف دهخدا که نخستین بار در روزنامه صور اسرافیل چاپ شده بود:ـ
وای چه کنم ، بچه به هوش آمده
بخواب جونم ، یه سر و دو گوش آمده ... ـ
(دیوان دهخدا، به کوشش دبیر سیاقی انتشارات تیراژه، تهران(1361

یا در یک شعر بلند ملک الشعرا بهار که به تفنن در وزن هجایی و شعر فولکلوریک ذوق آزمایی کرده است :ـ
« اُستا بابا بزی داشت
یک بز خوش پزی داشت
هرکی می دیدش به صحرا
بهش می گفت ماشالاّ
پشتشه باش
زیرشه باش
پستانِ پرشیرشه باش !...»ـ
(محمد گلبن، بهار و ادب فارسی، ص.35 ،انتشارات امیرکبیر تهران(، 2535

و حیف شد که این شاخه از شعر شاملویی ادامه پیدا نکرد مگر در یکی دو تا از اشعار فروغ فرخزاد مثل شعر «علی بونه گیر» فروغ.
متأسفانه غیر از فروغ که شعر «علی بونه گیر»ش در این سبک درخور اعتنا و اهمیت است ، هیچ یک از تقلید های بعدی با کار شاملو قابل قیاس نیستند و امروزه یک شاخهء مبتذلی از این شعر های هجایی عامیانه بین دخترو پسران نوجوان و نویسندگان متوسط کتاب های کودکان ونیز برخی طنز نویسان روزنامه های دولتی یا «اصلاح طلب» ایران رایج است که در بیشتر موارد شایستهء عنوان شعر نیستند.ـ
(اخیراً منظومه ای داستانی به نام «دریاپری ، کاکُل زری» از خانم گلی ترقی در ایران چاپ شده (1378 انتشارات: فرزان) ،که تأثیر شعرهای فولکلوریک هجایی شاملو و فروغ را در آن می توان دید و ا نمونه های موفق این گونه اشعاراست که در دههء اخیر نوشته شده است.)ـ
بنا بر این تا کنون سه یا دقیق تر بگوییم چهار رشته از کوشش ها و خلاقیت شعری شاملو را طرح کرده و به اجمال از آن سخن گفته ایم:ـ
1ـ شعرهای نیمایی که بر اساس عروض نیمایی سروده شده اند وکاملاً با روش واستیل پیشنهادی نیما منطبق اند.ـ
2 ـ شعر های آزاد vers libres که هنوز متکی به میراث استتیک و بلاغتِ زبانی نثر کلاسیک فارسی نیستند و بیشتر به ترجمه های ساده ای از شعر اروپایی شباهت دارند.ـ
3ـ شعر های آزاد یا منثورشاملویی که محصول دوران جدید ترند. یعنی شعر هایی که هرچند به لحاظ نگاه و مضمون و فکر متأثر از شعر اروپا هستند ، به لحاظ زبان و فرم به شدت متأثر از نثر کلاسیک قرن چهارم و پنجم هجری اند .ـ
4 ـ شعرهای هجایی شاملویی که بر بنیاد اوزان هجایی و بیان فولکلوریک وزبان عامیانه سروده شده اند . با این حال همچون شعر های دیگر شاملو برخوردار از نگاه و دید و فکر ی هستند که متکی به افکار اومانیستی مدرن بوده ، آرمان خواه ، طالب دگرگونی اوضاع اجتماعی و سیاسی و در نهایت خواهان تغییر شرایط فردی و اجتماعی انسان هاهستند.ـ

بر این چهار رشته از کوشش های ادبی و شاعرانهء شاملو می توان رشتهء پنجمی را هم افزود
که همانا ترجمه برخی از اشعار شاعران غربی ، به خصوص شعر لورکاست.ـ
شاملو در این جنبه از ذوق ورزی و تلاش ادبی خود نیز بسیار موفق است زیرا می توان گفت که از بهترین نمونه های ترجمه شعر معاصر غربی را به فارسی زبانان عرضه کرده است.در غالب این ترجمه ها، استیل و زبان شعری خود شاملوجلوه و نمود بارز دارد و در ترحمه هایی که از لورکا ارائه کرده ، می توان آنها را نوعی باز سرائی شعر لورکا در زبان فارسی به حساب آورد. در این ترجمه ها حضور شاملوی شاعر بیش از حضور شاملوی مترجم محسوس است . از اینرو با اینکه این شعر ها ترجمهء آثار دیگران است ، به واسطهء نمودِ برجستهء زبان شعری و زنگِ هنرمندانهء کلام شاملویی در این ترجمه ها، می توان آنها را جزوی از کوشش های خلاقه و شاعرانهء شاملو محسوب داشت.ـ

این ها فشردهء مطالبی بودند که قصد داشتم به اجمال بیان کنم. پیداست که هر بخش از این مطالب شایستهء بسط و توضیح بیشتری است و می توان و می باید آنها رابا آوردن مثال ها و ارائهء نمونه هایی از اشعار شاملو مدلل تر و کامل تر کرد و امیدوارم که فرصت های دیگری برای پرداختن به آنها فراهم شود.ـ
اما نکته ای که قبلاً اشاره کرده ام و نیازمند توضیح است آن است که :ـ
شعر شاملویی تقلیدپذیر نیست. و من به وجود رشته ای به نام «شاملوئیسم » یا «مکتب شاملو » اعتقادی ندارم. ( اگرچه این اصطلاح را در عنوان این گفتار قید کرده ام !)ـ
چنین مکتبی هنوز به وجود نیامده است. زیرادر پیروی هایی که از کار شاملو شده و می شود ،( تا آنجا که من دیده یا خوانده ام) در میانِ کلیهء جنبه ها و دقیقه ها و نازکی های شعر شاملومتأسفانه تنها به یکی از ویژگی ها توجه کرده و باقی را کمابیش از نظر دور داشته اند :ـ
در این گونه پیروی ها ، تصور بر این است که :ـ
کافی ست تا وزن را از شعر بگیریم و جملات و عبارات خود را به صورت شکسته یا پله ای زیر هم بنویسیم تا «شعر شاملویی» سروده باشیم. و این موضوع متأسفانه بیش ازیک توّهم یا سوءتفاهم نیست که متأسفانه خیلی از مدعیان ِ نسل ِ خود من و نسلِ پیش از من هم به آن گرفتارند ، چه برسد به جوانتر ها! ـ
آنها غالباً از دیدن «نکته های باریک تر از مو» ناتوان بوده اند. (4)
نکاتی که خیلی خلاصه و فرمول وار به آنها اشاره می کنم :ـ

ــ ویژگی های شخصی ، و حساسیت های هنری او رادر نظر ندارند و «چموشیِ »شاعرانهء او را نمی شناسند.ـ

ــ به موقعیت اجتماعی ، تاریخی فرهنگی که شاملو قرار داشته توجهی ندارند:ـ
(این دوران در سطح ملی و ایران ، ویژگی منحصر به فردی دارد که فرصت توضیح و تشریح آن در اینجا نیست. همین قدر بگویم که دوران جوانی و شکل گیری شاملو در زمانی بود که هنوز شور و هیجان فکری و ادبی دوران مشروطیت کاملاً فروکش نکرده بود و بسیاری از شاعران و روشنفکران و مبارزان آن دوره هنوز زنده بودند . جنگ جهانی ، اشغال ایران و جنب و جوش های فکری و سیاسی به موج های آخر خود نرسیده بودند. هوای نسببتاً آزاد بعد از شهریور 1320 وزیدن داشت. و روشنفکران و درس خواندگان آن دوره تحت تأثیر جنبش های چپ جهانی آن روز آرمانخواه و فعال شده بودند و از ادبیات این جنبش متأثر بودند.ـ
و در سطح بین المللی دوران شاملو و نسل او از لحاظ نهضت های ادبی در جهان و به خصوص به لحاظ جنبش شعر مدرن یک دوران زنده و زاینده ای بود. شاعران بزرگ عصر یعنی هم دوره های شاملو در جهان هنوز جایگزین نشده و بی رقیب مانده اند: لورکا، نرودا، آراگون ، رنه شار، الوآر ، دسنوس ، ریتسوس و....ـ
این جنبش های شعری مدرن ِ اروپا ـ هرچند به طور غیر مستقیم و کند ـ به هرحال بر ایران و روی تیز ترین شاخک های حسی شعر آن روز ایران یعنی شعر شاملو تأثیر داشت.)ـ
ــ شاملو بلاواسطه با نیما و پیشنهاد های هنری و زیبا شناسی شعر او در تماس و از مروجّان شیوهء او بود. (چنین موقعیتی نصیب پیروان شاملو نشده است!) شاملو همچون شاگردی کوشا در شیوهء نیمایی کار کرده و ذوق ورزیده بود. در بسیاری از شعرهای بیار خوب و قدیم شاملو، روش نیمایی و پیشنهادهای او به طور دقیق و کاملی به کار بسته شده است در حالیکه پیروان «شعر آزاد شاملویی» عموماً از سرودن شعر به سبک نیما و از به کار بستن عروض نیمایی ناتوانند و اصولاً عروض نیمایی را نمی شناسند!ـ

ــ بسیاری پیروان شعری شاملو از اشتیاقی که او را به زبان و فرهنگ ایران زمین می ورزید نصیب چندانی ندارند و برخی (خوشبختانه تعدادی معدود) تحت تأثیر برخی تبلیغات و تزریقات ایدئولوژیکِ خاص یا دلبستگی های «قومی»، شیفتگی به زبان و ادب کلاسیک فارسی را «شوینیسم» یا «ناسیونالیسم» یا «پان ایرانیسم» می خوانند! (5)ـ
به زبان فارسی عشق نمی ورزند،حافظ و سعدی ومولوی را دقیق و برای آموختن نمی خوانند .ـ
نثر کلاسیک فارسی را نمی خوانند در حالیکه شاملو آن ها را حفظ می کرد!ـ

ــ شاملو قریحهء شاعری و طبع موزون داشت . اگرچه کمتر به شعر موزون پرداخت با اینهمه حس موسیقی و ریتم در شعر اوبه صورت موزیکِ درونی و تسلسل آوایی و توازون و تقابل قوافی یا در جلوه های دیگر نمودِ بارز می یافت.ـ

ــ شاملو خود جستجوگر بود. تنها پیروی نمی کرد و با تلاش در زبان و ادب فارسی و فرهنگ ایران به زبان و تشخص کلامی خود دست یافته بود.ـ
و نکات دیگر که فعلاً به آنها نمی پردازم.اما متأسفم از این که بگویم در میان پیروان و به خصوص در میان مقلدان فراوان «شعر آزادِ شاملویی» ، نشانهء چندانی از این ویژگی ها نیافته ام . یا نیست ، یا من ندیده ام و به قول حافظ :ـ
یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد!ـ
و باز هم به قول حافظ:ـ
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبعِ مردمِ صاحبنظر شود !ـ

محمد جلالی چیمه (م.سحر)ـ
پاریس ، آوریل 2005

بادداشت ها : ـ

(1) ــ این سخنان حاصل یادداشت هایی ست که به جهت یک گفتار اینترنتی تنظیم شده بود و به دعوت یکی از اطاق های فرهنگی پالتاک ، در شبی که به یاد شاملواختصاص یافته بود ، ارائه گردید.ـ
اکنون پس از گذشت ِ تقریباً یک ساله، با حک و اصلاحی جزئی، انتشار می یابد.ـ

(2) ــ البته هستند شاعرانی که کار خود را به شیوهء شاملویی آغاز کردند و مدت ها نفوذ و تأثیر زبانی و فکری شاملو بر آثارشان تسلط داشت ، امابه یُمن قریحهء شاعری خود وبه واسطهء روحیهء جستجو گر و به خصوص پس ازرسیدن به تشخص فکری و نظری ، راه خود را یافتند و «مُهر شاملویی» را از شعرهای خود برداشتند.ـ

(3) ــ فریدون رهنما که متأسفانه هنوز قدرش را چنان که باید نشناخته ایم ، بی شک یکی از برجسته ترین و باارزش ترین روشنفکران ایرانِ معاصر است.ـ
وی از انسان های سلیم ، متواضع ، خیرخواه و خوش نیت ِ روزگارما بود که ذوق و اندیشه و دانش و آگاهی را باهم داشت و این همه را بی چشمداشتی پیشکش اهل ذوق و هنر و فرهنگ می کرد. شعر معاصرو به خصوص سینمای ایران برای ابد مدیون اوست!ـ
او با فیلم های «سیاوش در تخت جمشید » و به خصوص «پسر ایران از مادرش بی خبر است»، شاعر ترین و اندیشمند ترین و عمیق ترین و ایران دوست ترین فیلم ساز تاریخ سینمای ایران است.ـ

(4) ــ متأسفانه برخلاف نیما ، شاملو در بارهء دقیقه ها و سرچشمه های ظرافت کار خود سخن زیادی نگفت و بخشی از سوء تفاهمات «شاگردان»، معلول کم گو ئی های خود شاملو در این زمینه است.هرچند وی از فعال ترین شاعران و نویسندگان در عرصهء روزنامه نگاری بود و در بیان و گفتار و مصاحبه ها در مطبوعات حضور تقریباً دائمی داشت و معمولاً در همهء زمینه های ادبی و فرهنگی و هنری اظهار نظر می کرد! با اینهمه درزمینهء« فنِ بیان» و چّم و خمّ ِ کار و نکته های باریک تکنیکیٍ روش و استیل خود چیز دندان گیری به «میراث داران» منتقل نکرد! ـ
گویا نمی خواست از «فوت و فنّ ِ»کار پرده برداری و راز گشایی کند و حسِّ دلپذیر شگفت زدگی را از خوانندگانِ شعر خود و «پیروان دلباختهء» خود بگیرد!ـ


(5) ــ موضوع نقش تاریخی زبان فارسی ورابطهء آن با اقوام و نژاد ها ی گوناگون در ایران ، شبه قاره هند، آسیای مرکزی، قفقاز و آسیای صغیر مسئلهء دیگری ست که در اینجا جای طرح آن نیست . من درجای دیگری بدان پرداخته ام و ریشه های نظری و علل سیاسی برخی ازافکار وارداتی را که هدفش تفرقه و برانگیختن ِ دشمنی میان مردم ایران از طریق محدود و منحصرشمردن « زبان ِ فراقومی،فرا نژادی و فراملی ِ فارسی» ، به فارسی زبانان ایرن ِ امروزی است ، بیان داشته ام.ـ
آنچه دراینجا شایستهء تقریروجای بسی تأسف است، آن است که درمیان برخی از مدعیان شاعری و نویسندگی، کسانی یافت شده اند که تحت نفوذ اینگونه تزریقات سیاسی و نظریات وارداتی، گهگاه ـ و به ویژه در کشورهای غربی ـ مظلوم نمایی پیشه می کنند و زبان فارسی را تحمیل شده از سوی قدرت مرکزی می نامند ومدعی هستند که جنابشان نه به دلخواه، بلکه به اجبار شاعر و نویسندهء ادبیات فارسی شده اند!ـ
تا آنجا که تاریخِ ادبیات نشان می دهد، هرگز شاعر یا نویسندهء جدّی و با اهمیتی در جهان یافت نشده است که نسبت به زبانی که درآن به خلاقیت هنری و ذوقی می پردازد مِهر نورزد یا به آن مظنون باشد یا آن زبان را تحمیل شده از یک ملتِ یا قومِ غالب بیانگارد!ـ
و اگرخدای ناخواسته شاعر یا نویسنده ای ِ خود را در چنین موقعیتی یافت ، نیک تر آن است که از خلاقیتِ ادبی و کارِ ذوقی با زبان، دست بشوید و به اموراتِ سیاسی و حزبی یا « فرقه »ای بپردازد !یا نماینده مجلسِ «اقلیت های قومی» گردد و جنانچه نبوغ هنری و الههء الهام او را آرام ننهاد، در این صورت نیک تر آن است که قدرت و نیروی آفرینندگی ِمهارناپذیر خود را در بستر زبانی به کار بیاندازد که به او تحمیل نشده بوده است!ـ
(امیدوارم که خوانندگان ، حضورِ این «جملهء معترضه» را در این یادداشت بر نویسنده ببخشایند!ـ)

jeudi 8 février 2007

شعر فارسی در دوران ِ مشروطیت

.................................................................................
شعر فارسی
دردوران مشروطیت

..................................................................................

متن این مقاله مبتنی بر یادداشت هایی است که نویسنده برای دو گفتاردر بارهء
«شعر فارسی در دوران مشروطیت» تهیه کرده بود:ـ
گفتار نخست طی یک برنامهء اینترنتی در « تالار فرهنگ و گفتگو» عرضه شده بود
و گفتار دوم، سخنانی بود که در تاریخ 14 اکتبر 2006، به مناسبت«ـ
جشن بزرگرداشت صدمین سال مشروطیت ایران»در حومهء پاریس ایراد شد.ـ
این جشن که همراه با سخنرانی های متعددی در باره مشروطیت بود طی سه هفتهء متوالی
از سوی «انجمن ایرانیان مقیم وال دو مارن » برگزار می شد.ـ
این مقاله هم اکنون همراه با یاد داشت ها وافزوده ها جهت انتشار دراختیار نشریات اینترنتی قرار داده می شود.ـ
..............................................................................................


پیش از آن که افکار تجدد خواهانه و آزادی طلب بر علیه استبداد قاجاری و جامعهء قرون وسطایی ایران در شعر فارسی تبلور یابد، زمینه های فکری اندیشه های جدید که متأثر از انقلاب صنعتی و تحولات جامعهء اروپا و به خصوص انقلاب کبیر فرانسه بود ، ابتدا به وسیلهء نویسندگان و متفکران و روشنفکرانی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا ملکم خان ، جلال الدین میرزا قاجار، میرزا یوسف مستشار الدوله ، میرزا جعفر قراچه داغی، طالبوف تبریزی، زین العابدین مراغه ای، میرزا آقاخان کرمانی ، میر زا آقا تبریزی و دیگران ـ که افکار خود را در رسالات و مقالات متعدد و به شکل های گوناگون عرضه می کردند ـ به وجود آمد.ـ
در این میان کسانی همچون میرزا فتحعلی آخوندزاده ، میرزا آقاخان کرمانی و زین العابدین مراغه ای (در سیاحتنامهء ابراهیم بیک ) خود به نقد ِ ادبیات گذشته پرداختند و برای نخستین بار بر ضرورت رئالیسم ِ اجتماعی در ادبیات و دید و نگاه انتقادی از اوضاع نابسامان جامعه و به طور خلاصه به نقش روشنگر و آگاهی دهندهء شعر به عنوان یک رسانهء بسیار مهم فرهنگی و هنری تأکید ورزیدند.ـ
خودِ میرزا فتحعلی آخوند زاده با نوشتن نمایشنامه ها و میرزا آقاخان کرمانی با سرودن شعرهای اجتماعی و سیاسیاز «ژانر» های ادبی مثل نمایشنامه و انواع شعر که از نظر مضمون در ایران سابقه ای نداشت ، نمونه هایی به دست دادند.ـ
این نویسندگان و روشنفکران که درواقع پیام آوران و بشارت دهندگان دنیای جدید و منادیان افول استبداد و خود رأیی دنیای کهن بودند ، با طرح چشم اندازهای جدید ِ اندیشگی و بر بنیادِ آرمانشهر متکی بر قانون و آزادی و حاکمیت ملی ، درواقع ، آبشخور فکری و فرهنگی و زیباشناسی و سرچشمهء ایدآل های شعر مشروطه را در ایران فراهم کردند.ـ
بر این زمینه بود که شعر مشروطه و کمابیش شاعران این دوره بر سه عنصر قانون و آزادی و حاکمیت ملی تأکید می ورزیدند و ستایشگر آن بودند.آ


زبان شعر مشروطیت

زبان شعر دوران مشروطیت تکیه بر زبان و طرز و شیوهء ِ مکتبی دارد که در اواخر دوران زندیه و اوائل دوران قاجار در برابر مکتب یا «سبک هندی» در شعر فارسی پدیدار شد و به «مکتب بازگشت» مشهور است.ـ
مقصود از «مکتب بازگشت » ، همانا بازگشتن به زبان وسبک و روش شاعران سدهء چهارم و پنجم و ششم هجری بود.ـ
برای توضیح این مطلب، یک اشارهء کوتاه وکلیّ به چهارسبک مشهور شعر فارسی یعنی «سبک ها»ی: خراسانی ، عراقی ، هندی و سرانجام «سبک بازگشت» ضروری ست.ـ
می دانیم که شعر فارسی در خراسان بزرگ و ماوراء النهر یا فرارود( یعنی ترکمنستان و تاجیکستان و ازبکستان فعلی) در دربار طاهریان و سامانیان و نیز در دربار یعقوب لیث صفاری در سیستان آغاز به رشد کرد و ریشه دوانید.ـ
یعنی از آغاز نخستین جنبش های استقلال طلبانهء سلسله های ایرانی بر ضد حاکمیت خلفای عرب.ـ
این سخن سیستانی ِ بزرگ یعنی یعقوب لیث صفاری مشهور است ، هنگامی که به شاعران ِ ایرانی ِ عربی سُرای خود گفت :ـ«به زبانی که من اندر نیابم چرا باید گفتن ؟»
(نقل از چهارمقالهء نظامی عروضی).ـ
نظامی عروضی در چهارمقاله می گوید : پس از این جمله بود که شاعران به سرودن قصاید فارسی پرداختند.ـ
و این سنت با پیدایی شاعران بزرگی همچون شهید بلخی و رودکی سمرقندی تداوم یافت تا به دوران پادشاه ترک زاده و ترک نژاد غزنوی یعنی به سلطان محمود رسید و دربار اورا به بزرگترین قصیده سرایان ِ کلّ ِ تاریخ ایران تبدیل کرد و به این «شاه غازی » ترک که به قول بیهقی« از بهر عباسیان را انگشت به در کرده بود و قرمطی می جُست» و می کشت و بدین گونه خود را شمشیرزن و «دین گستر» خلفای عربِ عباسی می نامید ، افتخار هم عصری با بزرگمرد طوس ، یعنی حکیم ابوالقاسم فردوسی را عنایت کرد. تا آنجا که استاد طوس، شاهنامه ــ یعنی این سند هویت ایرانی و این نجات بخش ِ فرهنگ ایران و زبان فارسی را به او تقدیم داشت. اگرچه «شاه غازی» شایستهء چنین موهبتی نبود.ـ
به هر حال مجموعهء ویژگی های زبانی یعنی وجود ِ واژگان ِ کهن و شرقی زبان فارسی (دری) و نیز ساختمان نحوی زبان و وجود ِ نکاتِ گرامری کهنی که در شعر شاعران قرن سوم هجری یعنی در شعر شاعران ِ برخاسته از خراسان ِ بزرگ و سیستان منعکس است ، سبکی را در شعر فارسی ایجاد کرده که به سبک خراسانی(1) مشهور شده است.ـ
این مکتب شعری ، همراه با جابه جایی های سیاسی و فرهنگی و با برآمدن و تسلط سلسه های گوناگون ترک و انتقال قدرت به نواحی مرکزی و شمالی، و رواج زبان فارسی در این مناطق ، سرمنشاء سبک جدیدی شد به نام «سبک عراقی». (2)
اساس سبک عراقی همان سبک خراسانی ست با این تفاوت که در آن واژه های عربی فراوان تر شده و نیز به دلیل جا به جایی مراکز قدرت و گسترش علوم در حوزه های آموزش علمی و فرهنگی شهرهای مختلف ایران ، واژه های علمی و حِکمی و فلسفی و دینی و نجومی و پزشکی در آثار شاعران وارد شده ورنگ و زنگ یا جلوهء خود را به شعر شاعران سبک عراقی بخشیده است.ـ
برای معرفی نمونه های برجستهء شاعران این سبک می باید از از انوری و سعدی و حافظ و مولوی نام برد و نیز نام خاقانی شروانی و قطران تبریزی و نظامی گنجوی را بر آنان افزود.ـ
البته خاقانی و نظامی را شاعران سبک ترکستانی هم نامیده اند که بیانگر شعبه ای است از سبک عراقی که ریشه و پیوند عمیق خود را ـ خاصه در شعر خاقانی ـ با سبک خراسانی حفظ کرده است.ـ
اما از دوران صفویه به بعد یعنی از اوائل قرن دهم تا اواسط قرن دوازدهم سبک تازه ای در شعر فارسی پیدا شد به نام سبک هندی.ـ
این سبک هندی نتیجهء اتفاقات و دگرگونی های سیاسی و ایدئولوژیک مذهبی بود که در روزگار صفویان در ایران به وقوع پیوست و پرداختن به آن در اینجا میسر نیست. تنها می شود به شعر گریزی دربار نورسیدگان متکی به شمشیر قزلباش اشاره کرد که بیش و پیش از هرچیز، دغدغهء رواج وگسترش خونین مذهب تشیع را داشتند و جز به جاعلان حدیث و متشرعان شیعی و مرثیه خوانان و روضه سرایان اعتنایی نمی کردند. وهمین سیاسیت دینی ـ فرهنگی و ایدئولوژیک که با خشونت و بربریت تامّ بر مردم سراسر ایران اعمال می شد بسیاری از اهل فرهنگ و هنر و شعر را از ایران به سوی هند گریزاند!ـ
به هر حال، اکثر شاعران ِ فارسی زبان هند و آسیای مرکزی و آسیای صغیر(ارمنستان و ترکیه کنونی) پیرو این مکتب بودند.ـ
ویژگی بسیار مهم این مکتب، سادگی زبان و نزدیکی زبان شعر به زبان عامهء مردم بود و علت آن هم دور شدن شعر بود از حوزه های ادبی و محافل اشرافی و درباری.ـ
این مکتب با شاعرانی مثل اهلی شیرازی [متوفی در سال 942 هجری(1535 میلادی) وحشی بافقی متوفی در 991 (1583 میلادی)] شروع شد.ـ
این شیوهء شعری اگرچه نخست، هدفش گریز از تقلید و تکرار مضامین کهن و در جستجوی مضامین ودرونمایه های تازه بود، بعد ها به علت مضمون بافی ها و تأکید بر پیچیدگی های لفظی و کنایی و تصویری و به کار بردن تشبیهات پر ابهام و بی مورد و تعقیدات نابه جا و نیز مبالغه در مضمون یابی های دور از ذهن ، تقریباً به سقوط شعر فارسی انجامید و اگر نبود وجود ابیات بسیار زیبا و پراکنده از برخی شاعران به ویژه صائب تبریزی و بیدل دهلوی ، چیز زیادی از شعر فارسی در این دورهء چند قرنی باقی نمی ماند.ـ
بهار در منظومه ای که ضمن آن به نقد ادبی و معرفی سبک های شعر فارسی و شاعران دوران خویش می پردازد، در بارهء سبک هندی می گوید :ـ
سبک هندی گرچه سبکی تازه بود
لیک او را ضعف بی اندازه بود
سست و بی شیرازه بود
فکرها سست و تخیل ها عجیب
شعر پرمضمون ولی نادلفریب
وز فصاحت بی نصیب
شعر هندی سر به ملیون می کشید
هر سخنور بار مضمون می کشید
رنج ِ افزون می کشید
....
زان سبب شد سبک هندی مبتذل...(3)ـ
بر این مبنا بود که شاعران دوران زندیه و اوایل دوران قاجاریه به فکر بازگشت ادبی و رجوع به سرچشمهء زلال ِ شعر و زبان روشن و رسای فارسی افتادند و بازگشت به سبک های خراسانی ونیز سبک عراقی را که یاد آور دوران های طلایی شعر فارسی بود، سرلوحه کوشش ها و زبان ورزی های شاعرانه و زیباشناسانهء ادبی خود قرار دادند.ـ
پس شعر دورهء بازگشت ،همانا بازگشت به شعر دوران گذشته و رجوع به دو سبک پیشین ِ خراسانی و عراقی بود.ـ

شعر دری چون ملول گشت و تن آسان
آمد، از هند زی عراق و خراسان

روی سرایش ز سبک هندی برتافت
روح خراسانی و عراقی دریافت

ذوق و هنر را به روشنی و رسایی
کرد بدین «بازگشت» ، راهگشایی

ذهن و زبان را ز نهر گم شده ای خُرد
جانب رود بزرگ شعر دری برد

گرچه به مضمون و نکته از پی تقلید
رخ ننمود آستان شعر اساتید ،ـ

لیک زبان زنده گشت و ناطقه آزاد
شاعر آینده را مجال سخن داد (4 )ـ


این نهضت ادبی حاصل روزگاران آرام سلطنت کریمخان زند است ، چرا که در این دوران مراکز علمی و ادبی درنواحی مرکزی و جنوبی ایران رشد کرد . به خصوص در شیراز و اصفهان و کاشان.ـ
نشاط اصفهانی انجمنی به نام انجمن نشاط دایر کرد . قصد پایه گذاران و پیروان ِ این جنبش احیای شعر فارسی و نجات آن از انحطاط و ابتذال سبک هندی بود.ـ
در این مکتب ، ابهام و پیچیدگی رو به صراحت و سادگی آورد و استحکام و سلاست و فصاحت شعر سبک خراسانی و عراقی سرمشق کار شاعران قرار گرفت.ـ
می توان گفت که از نظر صراحت در بیان و فصاحت کلام ، رودخانهء شعر فارسی ، از مسیری که با ورود به سبک هندی آغاز کرده بود به جریان اصلی خود یعنی به بستر شعر سبک خراسانی و عراقی بازگشت.ـ
شعر از پیچیدگی و تعقید رها شد و آمادهء بیان مضامین ِ جدید گشت.ـ
و چنین بود که شاعران دوران مشروطیت از حاصل تجربیات شاعران دورهء بازگشت و نیز از زمینهء مناسبی که به کوشش شاعران این دوران در حوزهء زبان و شیوهء بیان شعر فراهم شده بود ، به نحو کامل و شاملی برخوردار گشتند.ـ
مضمون شاعران سبک بازگشت، همان مضامین قدیمی و تکراری بود و آثار این شاعران در بهترین و موفق ترین سروده ها هم با شعر دوران غزنوی یعنی با مدل های اصیل ِ خود برابری نمی کردند. شاعران حرفه ای و زبان آور این عصر همه از موقعیت رسمی دولتی و درباری برخوردار بودند. از این رو به مضامین اجتماعی و سیاسی نمی پرداختند .از تحولات اجتماعی و انقلابات دوران خود هیچ اطلاعی نداشتند و شعرشان گویای محیط و روزگارشان نبود.ـ
اما در میان اینان دو استثناء هست که این دو استثناء را می توان به نوعی طلایه دار یا منادی ظهور شاعران مشروطیت به حساب آورد.ـ
این دوتن عبارت بودند از
فتحعلی خان شیبانی و میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی.ـ
در کنار این دو تن می توان از یغما جندقی هم نام برد که به خاطر هجویه ها و انتقادهایش ، به شیوهء خویش بر شاعران دورهء بعدی خود بی تأثیر نبوده است زیرا هجو نیز یکی از شعبات شعر بود که در آثار برخی از شاعران دوران مشروطیت (البته با هدف و در خدمت بیان نظریات و مجادلاتِ سیاسی برخی شاعران مورد استفاده قرار گرفت که در میان آنان به ویژه از عشقی می توان نام برد).ـ

پس از این مقدمهء کوتاه اما ضروری به موضوع اصلی این سخن باز می گردیم :ـ

گفتیم که همراه با انتشار و طرح نظریات متفکران و منتقدانی همچون میرزا آقاخان و آخوند زاده و رواج بیانیه ها و بحث های ادبی و نیز وجود بعضی از شعرهای فتحعلی خان شیبانی و قائم مقام فراهانی زمینهء ظهور شاعرانی چون ادیب الممالک فراهانی، علی اکبر دهخدا ، محمد تقی بهار ، ایرج میرزا ، سید اشرف گیلانی ، عارف قزوینی ، فرخی یزدی ، ابوالقاسم لاهوتی ، میرزادهء عشقی و سرانجام علی اسفندیاری ـ یعنی نیما یوشیج ـ فراهم آمد(5)ـ

اما چرا اینهمه تأکید ما بر عنصر زبان در شعر مشروطه و ارتباط آن با زبان شعر دورهء بازگشت ؟
برای روشن تر شدن این مطلب باید بگویم که در نخستین تجارب ، شاعران فارسی آرمان خواه و آزادی طلب که قصدِ تغییر جهان ِ پیرامون خود را داشتند و شعر خویش را به عنوان مهم ترین رسانهء فرهنگی عصر در خدمت آرمان ها و هدف های اجتماعی و سیاسی خود قرار داده بودند ، چندان به فکر تغییر در فرم و شکل شعر خود نیفتادند.ـ
گویی ضرورت و فوریت اقتضا می کرد که شاعران، فرم های موجود را در خدمت بیان مضامین و تِم های (thème)جدید قرار دهند. و این مضامین جدید به ناگزیر می بایست لحن انتقاد اجتماعی داشته و راوی و بیانگر برخی افکار و اندیشه های تجدد خواه و منادی درخواست ها و مطالبات آزادی جویانه و قانون خواه باشند و تحدید قدرت مطلقهء استبدادی ریشه دار را آرزو کنند و خرافات و تحجر دیرینه سال ناشی از سنت و مذهب را نیشخندزنند و به ضربت طعن بکوبند و به باد انتقاد گیرند.ـ
از این رو وجود یک زبان روشن و صریح و روان و سلیس شعری بدل به ضرورت زمانه شده بود . پیداست که شعر پر تعقید و معما گونه و پیچیده و فرمالیسم مضمون پرداز سبک هندی مناسب بیان افکار و اندیشه های جدید نبود وآن صراحت وروشنی و رسایی را که شعر دوران مشروطه می طلبید ، نمی شد از سنت سبک هندی و از زبان و شیوهء بیان شاعران این مکتب انتظار داشت.ـ
اتفاق خجستهء گسست ادبی در دوران زندیه و قاجار و بازگشت به سبک خراسانی (سبک بازگشت) اسباب و ابزار زیباشناسانهء کار شاعران و صراحت زبان و قدرت و استحکام بیان شعری را به شاعران باز گردانده و زمین ناهموار سخن و ادب را کوبیده و راه را پیش پای شاعران « متعهد »(6) مشروطیت هموار ساخته بود.ـ
آوردن ِ مضامین اجتماعی و سیاسی را ـ چنان که گفتیم ـ اندکی پیش تراز دیگران ، مصلح مقتول و ایرانمدار بزرگ ، شاعر و نویسندهء استاد دوران محمد شاه قاجار، میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی(7) و شاعر توانای دیگری به نام فتح الله خان شیبانی تا اندازه ای آغاز کرده بودند.ـ
شاعران بعدی همچون ایرج میرزا ، بهار ، فرخی و عارف هم همان شکل و فرم شعر کلاسیک را درخدمت بیان ِ مضامین جدید خود قرار دادند. در واقع شاعران دوران جدید در اواخر عصر قاجاریه از نظر فرم و زبان شعری و سبک سخن ، میراث داران بلافصل شاعران پیش از خود بودند . و دست در دست شاعرانی داشتند که طی یک دوران صدساله ، سنت شعر کلاسیک فارسی را در دو مکتب خراسانی و عراقی احیا کرده و نام« مکتب بازگشت» بر آن نهاده بودند .ـ
و همین سنت زبانی و ادبی بود که شاعران مشروطیت از آن برخوردار و بهرمند شدند.ـ

در این میان علی اکبر دهخدا ، روزنامه نویس و طنزپرداز مبارز و آنسیکلوپدیست بزرگ کوشش های تازه ای ارائه داد و در دو جهت :ـــ نخست شعر های هجایی که مضمون آنها نمونهء کامل رئالیسم اجتماعی بود ، اما فُرمی کاملاً تازه داشت که یاد آور شعر ها و متل های عامیانه بود. (8)ـ

(همینجا باید گفت که دهخدا معاصر و دوست و همفکر و همکار شاعر بزرگ ایرانی دیگری ست که در قفقاز به زبان ترکی آذری می نویسد و شعر و روزنامه نگاری را در خدمت مبارزه با تحجرّ مذهبی و استبداد سیاسی قرار داده است.ـ
این شاعر و نویسنده میرزا علی اکبر خان طاهر زاده صابر است که به نام هپ هپ می سرود و دیوان او به هُپ هُپ نامه مشهور است.ـ
علی اکبرخان صابر ــ به موازات و در ارتباط با دهخدا ـ که با میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل نشریهء "صور اسرافیل را منتشر می کردــ اشعار خود را در نشریهء انتقادی و طنز آمیزی به نام "ملا نصرالدین " به چاپ می رسانید که جلیل محمد قلی زاده مدیر آن بود و به زبان ترکی آذری در قفقاز منتشر می شد.ـ
شعرهای صابر سرشار از انتقادهای تند اجتماعی و سیاسی و فرهنگی است و لبهء تیز حملهء او متوجه تحجّر و قشریت مذهبی و سلطهء مخرب و ویران ساز سنت های اسارتگر دینی و زعامت جهالت پرور ملاهاست.ـ
البته استبداد سیاه خاندان های حکومتگر و فساد و زورگویی ایادی دربار سلطنت مطلقهء قرون وسطایی و ستمگران نظام ارباب و رعیتی هم از نیشتر طعن وملامت او بی نصیب نمی مانند.ـ
اشعار صابر به زبانی ساده و قابل درک و دریافت برای عامهء مردم سروده شده و بنیاد مهم ترین مضامین شعر او مبتنی بر رئالیسم اجتماعی است.ـ
از نظر فرم ، شعر میرزا علی اکبرخان صابر به ترجیع بند هاو مستزاد ها و ترکیب بندهای شعر کلاسیک فارسی شبیه است در بسیاری موارد یادآور شعرهای هجایی و متل های عامیانه و شعر های فولکلوریک فارسی ست.ـ

علی اکبر دهخدا در شعر هایی که به اوزان هجایی سروده و نیز در ترکیب بندهایی که در کنار مقالاتِ طنز آمیز خود در نشریهء "صور اسرافیل" منتشر کرده ، نظری به این شعرهای "هُپ هُپ" دارد و متقابلاً میرزا علی اکبر صابر [ترکی نویس قفقاز] ، خود از علی اکبر دهخدا [فارسی نویس ] متأثر است. به خصوص به لحاظ فکری ، دهخدا تأثیر فراوانی بر هم روزگاران خود و از آن جمله میرزا علی اکبر صابر گذاشته است.)ـ

بد نیست چند بیتی از یک شعر دهخدا به نام« رؤسا و ملت» هم بخوانیم:ـ

خاک به سرم بچه به هوش آمده
بخواب ننه یک سر و دو گوش آمده

گریه نکن لُولُو می آد می خوره
گُرگه می آد بزبزی رُ می بره

اِه اِه ننه ، آخر چته؟ گشنمه !ـ
بترکی ، این همه خوردی کمه؟

از گشنگی ننه دارم جون می دم
گریه نکن فردا بهت نون می دم
.....
خ ِ خ ِ ، خ ِ خ ِ ، ـ جونم چت شد؟ هاق هاق...ـ
وای خاله چشماش چرا افتاد به طاق
....
وای بچه َم رفت زکف ، رود ! رود!ـ
ماند به من آه و اَسف ، رود! رود! (9)ـ

در کنار این کوشش های نوجویانه ، دهخدا در شعرهای دیگر خود برخوردار از زبان کلاسیک بسیار فصیح و متکی بر سبک خراسانی ست. به خصوص در مثنوی های خود به سنایی غزنوی و مثنوی های وی در «حدیقة الحقیقه» و «کارنامهء بلخ » نظر دارد و زبان شعری او با زبان مثنوی های سنایی پهلو می زند.ـ

بارها گفته ام به شیخ ، ابو
یک کـَرَت کج نشین و راست بگو
کانچه را نام کرده ای وجدان
چیست جز باد ِ کرده در انبان؟
چون کشی ریش ِ احمق است دراز
ور رها شد درازی اش به دو قاز (10)ـ

و نیز از در این مثنوی بلند به نام « انشالله گربه است!» :ـ

گردن و سینه در شکم مُدغم
پای تا سر چو خُم تمام شکم
هیچ نه جز عمامه و شکمی
کلَمی ضخم بر فراز خُمی
ریش ِ انبوه پُر ز اِشپش و کـَک
زیر او اوفتاده تحت ِ حَنـَک (11)ـ



در آثار دهخدا یک استثناء بسیار مهم هست که زنگ و رنگ شعر سبک خراسانی وزبانی بسیار فصیح و محکم دارد و در عین حال از مضمون و نگاهی نو برخوردار است . این شعر بسیار مهم که با نام « یادآر زشمع مرده یادآر»انتشار یافت ، نزد بسیاری از اهل ادب ، طلیعهء شعر جدید پیش از نیما شمرده شده واززمینه سازان شعر سیاسی و اجتماعی فارسی دری محسوب است و از این جهت ، به سهم خود در هموار کردن راه شعر فارسی جدید و فراهم ساختن زمینهء مساعد درجهت بیان مضامین اجتماعی و سیاسی نو نقش بسیار مؤثری داشته است.بسیاری از شاعران آن دوران ، این شعر دهخدا را سرمشق قرار دادند، از آن اقتباس کردند و به اقتفا ی آن شعر سرودند.ـ
تصنیف ِ جاودانهء مرغ سحر ، اثر بهار بی شک از این شعر متأثر است.ـ

گوشه هایی از «یاد آر ز شمع مرده یاد آر! » را بخوانیم :ـ

ای مرغ سحر چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفخهء روحبخش ِ اسحار
رفت از سرِ خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبهء نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
واهریمن ِ زشتخو حصاری
یادآر ز شمع مرده ! یادآر!ـ
....

چون باغ شود دوباره خرمّ
ای بلبل مستمند مسکین !ـ
وز سُنبل و سوری و سپرغم
آفاق نگارخانهء چین
گل ، سرخ و به رُخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف زمام ِ تمکین،ـ
زان نوگل ِ پیشرس که در غم
نا داده به نار شوق تسکین
از سردی دی فسرده یاد آر!ـ

....
چون گشت ز نو زمانه آباد
ای کودک دورهء طلایی
وز طاعت بندگان ِ خود شاد
بگرفت زسر خدا خدایی!ـ
نه رسم ِ اِرَم ، نه اسم ِ شداّد
گل بست زبان ژاژخایی ،ـ
زان کس که زنوک تیغ ِ جلاّد
مَأخوذ به جُرم ِ حق ستایی
تسنیم ِ وصال خورده یادآر! (12)ـ


باز گردیم به کوشش ها و نو آوری هایی که در زمینهء فرم (forme) از سوی برخی شاعران دوران مشروطیت دنبال می شد:ـ
این تلاش ها در جهت تحول در فرم به خصوص از سوی دو شاعر بیش از دیگران دنبال شد:ـ
نخست از سوی سید اشرف گیلانی مشهور به «نسیم شمال» که کمابیش متأثر از شعرهای عامیانهء دهخدا و به خصوص متأثر از شعرهای ترکی آذری میرزا علی اکبر صابر بود.ـ
بهار این نوع شعر را « احمدا» می نامید و در یک منظومهء انتقادی در بارهء شعر و شاعران معاصر خود چنین می گوید:ـ
احمدای سیداشرف خوب بود
شیوه اش مرغوب بود
لیک هُپ هُپ نامه بودش در بغل (13)ـ
اکنون که از میرزا علی اکبر خان طاهر زاده صابر سخن گفتیم و از تأثیر او به ویژه در زمینهء فرم بر شاعران دوران مشروطه ، خاصه سید اشرف گیلانی یاد کردیم بد نیست که به جهت اشنایی بیشتر با او و زبان و شیوه شاعری وی و نیز برای درک پیوند های استوار فرهنگی و عاطفی و ملی و نیز مشاهدهء اشتراکات ادبی و ذوقی او با شاعران فارسی زبان هم وطنش در این سوی رودخانهء ارس ، به نمونه های کوتاهی از اشعار این شاعر ایرانی مشروطه خواه ترک زبان قفقاز نظری بیفکنیم:ـ

در این سرود ، یکی از غزل های مشهور حافظ تضمین شده است :ـ

آسوده لک بو ساعت یردن گو گه جهاندا
وارایسه وار در آنجق ایراندا هرمکاندا
تبریز دَه ، سرابدَه ، خالخالدَه، خانچوباندا
غیرتلی شاهسوندَه ، هر آندا ، هر زماندا
لور لاردَه ، شیخ گوزلدَه ، کاشاندا ، اصفهاندا
تهراندَه ، انجمندَه ، قابینیت دَ ه ، پارلماندا
ایشلر بتون حقیقت ، سوزلر بتون گوارا
« دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا»

الیوم هرطرفدن ، چاپیر کوزه شکایت
هرکسده وجد و شادی ، هر یرده امن و راحت
احوال داخلیه ، بالخیر و السلامت
داد و ستد ده رونق ، شرکتله هر تجارت
خوشدل بتون جماعت، راضی بتون رعیت
آسوده حال ِ ملت ، دائر امور دولت
نظم و نسق مهیا، لشکر بتون صف آرا
« دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا»
الی آخر (14)ـ

نمونه ای دیگراز صابر :ـ

نه خبروار مه شه دی ؟ ــ ساغلغک ــ آز ، چوق دگنه ؟
غزیت آلمش حاجی احمد ده ـ با ! اوغلان نه منه ..؟
سن گوزک گوردک آلاندا؟ بیله نقل ایله دیلر !ـ
ــ دخی کیم قالدی خدایا ! بو ولایتده منه !!ـ
بو ایسه پس او لعینک ده ایشی قولابی در
دین و ایمانی دانوب ، یولدان آزوب در ، بابی در(15)ـ

اکنون وزن و لحن و فرم این شعر با نمونه ای ازسرودهء دهخدا در «چرند و پرند» مقایسه شود :ـ

از دهخدا :ـ

مشتی اسمال ، به علی کار و بارا زار شده
تو بمیری پاتوق ما بچه بازار شده
هرکسی واسهء خودش یکـه میاندار شده
علی زهتاب دراین مُلک پاطوقدار شده
وکیل ِ مجلس ما جخت آقا سردار شده
مشتی اسمال نمیدونی چه کشیدیم به حق
چقذه واسهء مشروطه دویدیم به حق
پاهامان پینه زد و پاک بُریدیم به حق
یه جَوون ِ پر و پا قرص ندیدیم به حق
همه از پیر و جَوون وردار و ورمال شده (16)ـ

و اینک خواندن نمونه کوچک دیگری از شعر صابر همراه با شعری که «نسیم شمال» از وی اقتباس کرده، (واز این گونه اقتباس ها و نیز ترجمه های آزاد از شعر صابر در دیوان سید اشرف گیلانی فراوان است ) بی مناسبت نیست.ـ
نخست قطعهء میرزا علی اکبر صابر :ـ

وکیل : ـ حقسز حقلی دیوب برچوق گناهه باتمیشام
حکیم : ـ دردی تشخیص ایتمیوب قوم اقربا آغلاتمیشام
تاجر : ـ بن حلال ایله حرامی بربرینه قاتمیشام
روضه خوان : ـ امتک پولین آلوب من گوزلرین اصلاتمیشام
درویش : ـ نرده بولسه م سوق آچوب مین مین بالان سوز ساتمیشام
ملا : ـ گونده بر فتوا ویروب مخلوقی چون آلداتمیشام
علم : ـ قطع امید ایتمیشم ، یکسر بو قومی آتمیشام
جهل : ـ اورته ده کیف ایلیوب من هم مرامه چاتمیشام
شاعر : ـ بلبله ، عشقه ، گله ، دائر یالان فیرلاتمیشام
عوام : ـ اکلامام هرگز ، جهالت بسترنده یاتمیشام
غزته چی : ـ من جریده م طولمق ایچون مطلبی اوزاتمیشام. (17)ـ

اینک قطعهء سید اشرف گیلانی را می خوانیم :ـ

صحبت چهارده نفر در یک مجلس :ـ

وکیل : من وکیلم در همه عالم وکالت می کنم
حکیم : من طبیبم اندر این تهران طبابت می کنم
تاجر : تاجرم ، با جعبه خالی ها تجارت می کنم
شبیه خوان : خلق را از گریه ، من داخل به جنّت می کنم
طمعکار : من خدا را خاطر خرما عبادت می کنم
عالم : من خلایق را به نور علم دعوت می کنم
جاهل : جاهلم من ، هرچه فرمایی اطاعت می کنم
شکم پرست: چون فسنجان می خورم من ، میل ِ شربت می کنم
نقال : صبح تا شب از حسین ِکـُرد صحبت می کنم
رمال : من به علم ِ رمل ، تولید ِ محبت می کنم
جن گیر : بنده هرشب لشگر جن را ضیافت می کنم
خرمقدس : من به مشروطه طلب هر صبح لعنت می کنم
گدا : من گدایی کرده ام ، کی ترک ِ عادت می کنم
روزنامه چی : من تلاش از بهر بیداری ملت می کنم (18)ـ


کوشش دیگری که در راه تحول در فرم انجام می گرفت ، از سوی شاعر آرمان خواه و ایران پرست پر شور و صمیمی این دوران میرزادهء عشقی کردستانی بود.ـ
عشقی هم به فرم عامیانه توجه داشت و هم فرم های کلاسیک و زبان فصیح و رسای سبک خراسانی را مورد توجه قرار می داد.ـ
از نمونه های اشعار وی در فرم عامیانه که به نظر من قطعاً از «مکتب صابر» متأثر بوده ، شعر معروف « کلا نمدی ها» و نیز سرود « مظهر جمهور» است که به خصوص این آخری همراه با سرود دیگری به نام «نوحهء جمهوری » موجبات کینه ء جمهوری خواهی رضاخانی و در نتیجه مرگ شاعر را فراهم کرد.ـ
به گوشه هایی از آن نظر کنیم و ببینیم که چگونه با اتکا به تمثیل و از زبان سگ و گربه و خر و موش کوشندگان پروژهء جمهوری خواهی را که رضا خان سردار سپه قهرمان آن بود ، می کوبد و به نیشخند و تمسخر می گیرد. و در پایان کار از زبان قرن بیستم که نام روزنامهء خود عشقی ست حرف آخر را می زند:ـ

مظهر جمهوری فرماید :ـ
من مظهر جمهورم ـ اُلدُرّم و بولدّرم
از صدق و صفا دورم ـ الدرّم و بولدرّم
من قُلدُر پرزورم ـ الدرّم و بولدّرم
مأمورم و معذورم ـ الدّرم و بلدرّم
من قائد جمهورم ، الدرّم و بلدرّم
افعی گوید :ـ
من افعی بیجانم ، آمنّا ـ صدّقـنا
زهر است به دندانم ـ آمنّا ـ صدّقنا
من دشمن ایرانم ـ آمنّا ـ صدّقنا
من فاقد ایمانم ـ آمنّا ـ صدّقنا
من بوجار لنجانم ـ آمنّا ـ صدّقنا
جغد گوید :ـ
............ـ
..........
موش گوید:ـ
..........
سگ گوید :ـ
من تولهء تفلیسم ـ عف عف اخوی عف عف
انبانهء سفلیسم ـ عف عف اخوی عف عف
هم مکتب ابلیسم ـ عف عف اخوی عف عف
من مظهر تدلیسم ـ عف عف اخوی عف عف
من منتظر نانم ـ آمنـّا ـ صـدّقـنا
الاغ گوید:ـ
من کرّه خر زارم ـ عرعر ابوی عر عر
حیوان ِ علف خوارم ـ عر عر ابوی عر عر
جفتک زن ِ احرارم ـ عر عر ابوی عر عر
پالان قجری دارم ـ عر عر ابوی عر عر
مستوجب احسانم ــ آمنـّا ـ صـدّقـنا
گربه گوید:ـ ......
قرن بیستم گوید : ـ
ای مظهر جمهوری ــ هی هی جبلی قُم قُم
جمهوری مجبوری ــ هی هی جبلی قُم قُم
مسلک نشود زوری ــ هی هی جبلی قُم قُم
تا کی پی ی مزدوری ؟ هی هی جبلی قم قم
یکچند نما دوری ـ هی هی جبلی قُم قُم
من مرد مسلمانم ـ آمنّا ـ صدقـنا (19)ـ

شاعران بزرگ دیگر دوران مشروطه یعنی بهار و ایرج و فرخی و عارف در تحول فرم چندان کوششی نداشتند و از همان شکل های کلاسیک شعر فارسی بهره گرفتند و مضامین جدید را در همان فرم های شناخته شدهء پیشین بیان کردند.ـ
در این میان ، شعر بهـــــــار به قصاید کلاسیک فارسی سبک خراسانی و سبک بازگشت نظر داشت.ـ
(اگرچه مثنوی و مستزاد هم می ساخت و در چند مورد ـ شاید به تأثیر از نیما ـ چندین چهارپارهء جدید سروده بود. بهار همچنین در وزن هجایی نیز ذوق ورزی هایی کرده بود.)ـ
« اُستا بابا بزی داشت
یک بز خوش پزی داشت
هرکی می دیدش به صحرا
بهش می گفت ماشالاّ
پشتشه باش
زیرشه باش
پستانِ پرشیرشه باش !...» (20)ـ


نیز مستزاد ها و ترکیب بند های مشهوری نیز در حمایت از مبارزان مشروطیت و در انتقاد و بر ضد محمد علی میرزا قاجار وهمدست مرتجعش شیخ فضل الله نوری سروده و در مجلهء نوبهار که شاعر در مشهد انتشار می داد به چاپ رسانده و مردم خراسان را به یاری سرداران دیگر ولایات بر ضد استبداد صغیر برانگیخته است . این شعر یاآور برخی سرود های سید اشرف اما به مراتب از آنها محکم تر کوبنده تر و هنرمندانه تر است:ـ

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران زمذهب ها جداست کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست مملکت رفته زدست
هردم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست کار ایران با خداست
هردم از دریای استبداد آید برفراز موج های جانگداز
زین تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاست کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه خون جمعی بی گناه
ای مسلمانان در اسلام این ستم ها کی رواست کار ایران با خداست
.......
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان حضرت ستارخان
آنکه توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ فّر ِ دادار ِ بزرگ
آنکه گیلان زاهتمامش رشک اقلیم ِ بقاست کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید نام حق گردد پدید
تا ببینم آنکه سر زاحکام ِ حق پیچد کجاست کار ایران با خداست
خاک ایران بوم و برزن از تمدن خورد آب جز خراسان ِ خراب
هرچه هست از قامت ِ ناساز ِ بی اندام ِ ماست کار ایران با خداست. (21)ـ

علاوه بر این ها بهار به گویش مشهدی نیز چند غزل و یک قصیدهء بسیار عالی و زیبا سروده بود

امشو در بهشت خدا وایَه پـِندَری
ماهه ر عُرُس مِنن ، شُوِ آرایـَه پِندَری
او زهره کَه مِگِی خَطِرِی ِ ماهِه ره مِخَه
و از موشتری به زُهره خَطِرخوایهَ پِندَری

این قصیده بسیار شیوا و پراست از نکات و شوخی های رندانه با دم و دستگاه الهی و سرشار از نقدِ ظریف و طنز آمیزاعتقادات ِ خرافی ِ اهل زمانه .ـ
به نمونه های دیگری از ابیات این قصیدهء »مشهدی» نظر کنیم :ـ

اینا همَش دوروغگِنیَ و پوچ ، ای رفیق
از پوچ و از دُرُغ چه تِمِنّایَه پِندَری
نزدیک اگِر بری تو مِبینی که هیچّه نیست
او که ز دور گنبد مینایَه پِندَری
از بس شنیده گوش ِ تو کِلپِترَه و جفنگ
بالای آسمون خَنِه ی ِ شایَه پِندَری
هستِک خدا مثال ِ یکی پادشای پیر
اَرگِش دمین ِ عالم ِ بالایَه پندری
......
لاپورت ها را هِی موخونه ، هِی حُکُم مِدَه
حُکمش دِحقّ ِ ما و تو مجرایَه پندری
....
رزق خلایقا رَه دِ صُندُق قَیِم مِنه
بخشیدنش به خلق به دلخوایَه پندری
از عاقلا مِگیرَه مِبخشهَ به جاهلا
از بیخ عدوی مردمِ دانایَه پندری
دانا بِرِی دو پول درِ دکّون مُعطّلَه
احمق نشستهَ مین ِاُتُل ، شایَه پندری
.....
خِر کُس بُرو که یَک به یَک ِ کار ِ خِر کُسا
امروزشا نمونه ی فردایه پندری (22)ـ

بهــــــــــار در ضمن ، هم زمان و به موازات ِ احیاء کننده و پایه گذار تصنیف اجتماعی و سیاسی در ایران ، یعنی عارف قزوینی ، چند ترانه و تصنیف بسیار زیبا به موسیقی ایران عرضه کرده بود که از آن میان ، شاهکار تصنیف سرایی ایران و یکی از زیبا ترین ترانه های ما ـ که به حق جایگاه یک سرود ملی و مردمی را به خود اختصاص داده ـ یعنی تصنیف «مرغ سحر » را سروده بود.ـ

مرغ سحر ناله سرکن
داغ مرا تازه تر کن
زاهِ شرر بار ، این قفس را
درشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته زکنج قفس درآ
نغمهء آزادی ِ نوع ِ بشر سرا

عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی سپَر شد
نالهء عاشق ناز معشوق
هردو دروغ و بی اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد. (23)ـ

ایرج میرزا ، این شاعر روشنفکر و روشنگر رند و تسخر زن و طنز پرداز بزرگ که به حق از مشعلداران رشید خرافات ستیزی و تحجّر مذهبی و جهل فرهنگی و اجتماعی محسوب است ، بیشتر از فرم مثنوی بهره گرفت و گاهی هم از قطعه و قصیده.ـ
ترجمه و آداپتاسیون هایی هم که ایرج از آثار اروپایی کرده ، در قالب مثنوی بوده است. مثل : چند فابل لافونتن و نیز داستان «زهره و منوچهر» که ترجمه ای آزاد از یک اثر شکسپیر است.(24)

عارف و فرخی فرم غزل را برگزیدند و به خصوص فرخی مهم ترین بخش از کوشش های شعری خود را در فرم غزل ارائه داد.ـ
این دو شاعر کوشیدند تا فرم غزل را در خدمت بیان عقاید و ترویج افکار خود قرار دهندو می توان گفت که در اثر کوشش این دوشاعر غزل از فضای سنتی خود خارج شد و کارکرد (fonction)تازه ای یافت.ـ
غزل در شعرهای فرخی و عارف ، مضامین عرفانی خود را کنار گذاشت تا بیانگر مضمون های انتقادی سیاسی و اجتماعی بیدار کننده و برانگیزاننده باشد.ـ
در شعر عارف غزل بیشتر جنبهء وطنی و «ملی» یافت و در شعر فرخی ضمن تکیه بر آزادی ، جنبه های سوسیالیستی و کاگری آن تقویت شد.ـ
شاعر غزلسرای دیگری هم بود که فرم غزل را در خدمت انقلاب و افکار اجتماعی و سوسیالیستی خود نهاد . و او همان ابوالقاسم لاهوتی کردستانی ست . البته این شاعر از بابت فرم شعر ، درمقایسه با دیگران تلاش های چشم گیر تری انجام داد و حتی در زمینیهء کوتاه و بلند کردن طولی مصرع ها ، پیش از نیما کوشش خود را آغاز کرد. نمونهء تلاش های لاهوتی رادر جهت نو آوری در فرم ، می توان در ترجمه ای یافت که وی در سال 1302 شمسی در مسکو از یک شعر ویکتور هوگو کرده است به نام «سنگر خونین» .ـ

رزم آوران سنگر خونین شدند اسیر
با کودکی دلیر
به سن دوازده
ـ آنجا بُدی تو هم ؟
ـ بله !ـ
با این دلاوران
ـ پس ما کنیم جسم ترا هم نشان به تیر
تا آنکه نوبت تو رسد منتظر بمان ! (25)ـ

و نیز در شعر دیگری از وی به نام «وحدت و تشکیلات» همین کوشش در ارائهء فرُم های نو دیده می شود:ـ

سر و ریشی نتراشیده و رخساری زرد
زرد و باریک چو نی
سفره ای کرده حمایل ، پتویی بر سر دوش
ژنده ای بر تن ِ وی ... (26)ـ

و از این بابت لاهوتی یک موقعیت استثنایی یافته . به خصوص وی در دوران مهاجرت و تبعید خود کوشش های دیگری در بهره وری از اوزان هجایی کرده شعرهای بسیاری با مضامین رئالیسم اجتماعی دراین گونه وزن ها سروده است. ـ
(البته مضامین این گونه شعر ها بیشتر جنبهء تبلیغاتی دارند و در خدمت سیاست « سوسیالیزاسیون » ، تشویق و ترغیب کلخوز ها و به طور کلی در دفاع از انقلاب بلشویکی به رهبری استالین است و تنها صدای مهمی ست که به فارسی از سیاست های روز استالین در خاک شوروی حمایت می کند ، که البته در اینجا جای بحث آن نیست).ـ
همچنانکه اشاره شد، از نظر کوشش در راه ایجاد فرم های جدید ، می توان گفت که لاهوتی پیش از نیما و بیش از دیگران تلاش کرده است. همچنین لاهوتی در برخی شعرهایش مثل سید اشرف گیلانی به «هوپ هوپ نامه» میرزا علی اکبر صابر هم نظری داشته است:ـ

آمد سحر و موسم کار است بالام لای
خواب ِ تو دگر باعث ِ عار است بالام لای
لای لای بالالای لای
لای لای بالا لای لای
ننگ است که مردم همه در کار و تو در خواب
اقبال وطن بسته به کار است بالام لای
برخیز و سوی مدرسه بشتاب
خاک تن ِ آباء تو با خون شهیدان
بر گِردِ تو زان خاک حصار است بالام لای
گردیده غمین ، مادر ایران
تو کودک ِ ایرانی و ایران وطن ِتوست
جان را تن ِ بی عیب به کار است بالام لای
تو جانی و ایران چو تن ِ توست
برخیز سلحشور ، تو در حفظ ِ وطن کوش
ای تازه گل ، ایران زچه خوار است بالام لای
پس جامهء عزت به بدن پوش.ـ
جای تو نه گهواره بود ، جای تو زین است
ای شیرپسر ، وقت ِ شکار است بالام لای
برخیز که دشمن به کمین است.ـ
نگذار وطن قسمت اغیار بگردد
با آنکه وطن را چو تو یار است ، بالام لای
ناموس ِ وطن خوار بگردد !..... (27)ـ

مضمون در شعر شاعران مشروطیت :ـ

پس از اشارات مختصری که در بارهء تحول فرم و زبان شعری شاعران مهم دوران مشروطه طرح شد، اکنون می باید به کوتاهی در زمینهء مضمون و درونمایهء شعر این شاعران نیز سخنی بگوئیم :ـ
همچنان که گفتیم ، شاعران دوران مشروطه از نظر مضمون متکی بر نظریات و اندیشه هایی بودند که پیش از آنان از سوی گروهی از روشنفکران و متفکران ــ که حامل و گزارشگر و مفسّر و آدابتاتور اندیشه های نو بودند ــ کمابیش در جامعهء ایران عرضه شده بود و افکار درس خواندگان و بسیاری از اهل ادب و دانش را تحت تأثیر قرار داده بود.ـ
همهء این شاعران ـ البته با توجه به دیدگاه و موقع اجتماعی و نگاه فکری و سیاسی خودشان ـ کمابیش بر مضمون ها و تِم های زیر تأکید داشتند:ـ
قانون ، آزادی ، حاکمیت ملی ، وطن ، فرهنگ و تعلیمات مدرن ، نقد فرهنگ و اصول اخلاقی کهن و مبارزه با خرافات مذهبی و گاهی نیز مبارزه با مذهب.ـ
البته همچنان که گفتیم ، دیدگاه آنها و برداشتی که هریک از آنان ، از این مفاهیم جدید داشتند تا اندازه ای متفاوت بود.ـ
عارف که شاعر پرشور وطن است و به حق شاعر ملی نام گرفته ، در غزلیات خودش جایگاه «معشوق» غزل سنتی را به وطن و آزادی داده ، استبداد را «رقیب» و «دشمن» خوانده و بهار و چمن و بلبل و گل را نوید آیندهء بهتر و نمادِ وطن ِ آزاد و آرمانی خود دانسته است.ـ
وی( همراه با شاعرانی همچون بهار) این تم (مضمون)عشق به وطن و ملت و نیز حاکمیت ملی را که پیش از وی در شعر فارسی چندان شناخته شده نبود، وارد فرهنگ ملی ایران و زبان شعر معاصر خود کرده است. ـ
زیرا مفهومی که پیش از دوران مشروطیت از واژه هایی مثل «وطن » و «ملت »، در شعر فارسی درک و دریافت می شد چیز دیگری بود: همچنان که این دو بیت معروف مولوی و حافظ نشان می دهد:ـ
ملت عاشق ز ملت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
مولوی
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
حافظ
پیداست که در این ابیات مراد از «ملت» فرقه و مشرب و مذهب و طریقه و امثال این ها بود.ـ
وطن نیز همان معنی مکمن و سرپناه و محل سکونت و طن گزینی هم به معنای بیتوته کردن و گوشه گرفتن و سکنی گزیدن بود که اگرچه از مفهوم امروزی واژهء وطن چندان دور نبود ، با اینهمه از مفهوم میهن (Patrie) و بار سیاسی و فرهنگی که این واژه در دوران ما دارد ، فاصله داشت.ـ
زکجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ؟
به کجا می روم ؟ از چه ننمائی وطنم؟
منسوب به مولوی
یا
سعدیا حُبّ وطن گرچه حدیثی ست شریف
نتوان مُرد به سختی که من آنجا زادم. ـ
بنا بر این ، مفهومی که قدما از کلمهء وطن در نظر داشتند و منظور سعدی در این بیت بوده است نه آن میهنی است که سختی های آن را بتوان تحمل کرد و حتی به خاطر آن بتوان مُرد، بلکه به معنای خاستگاه و محل سکونت و زیست بوم و محیط مألوف یک انسان است. و از بار فرهنگی و معنوی مدرن آن ، که بی شک با مفاهیمی مثل آزادی و حیثیت انسانی واستقلال ملی و خیلی از مفاهیم امروزی دیگر پیوند دارد ، تهی ست.ـ
عارف خود می گوید:ـ
«وقتی من آغاز به شعر وطنی کردم هنوز ده یک مردم ایران نمی دانستند وطن چیست و فکر می کردند وطن یعنی آنجا که کسی به دنیا می آید...»ـ
عارف نه فقط در غزلیات خودش این مفاهیم جدید را آواز کرد ، بلکه با آفریدن تصنیف ها و ترانه های ماندگار مضمون های انتقادی و سیاسی عدالت خواه و آزادی طلب و ستایش از قانون و قانون خواهی را از طریق موسیقی و همراه با هنر آواز خوش ِ خویش به میان مردم ایران برده و به فرهنگ موسیقی ایرانی ارزانی داشته است ، چنانکه تا به امروز همواره تصنیف های او به صدای بزرگترین و بهترین هنرمندان آواز و تصنیف خوانان عصر ما خوانده می شود و عواطفِ انسان های آرمان خواه و دوستداران وطن را به جنبش می آورد و دل آنها را گرم می دارد:ـ

هنگام می و فصل گل و گشت و جانم گشت و خدا گشت چمن شد
درباربهاری تهی از زاغ و جانم زاغ و خدا زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطّه ِ ری رشگ ختن شد
دل تنگ و چو من مرغ ، جانم مر غ قفس بهر وطن شد . (28)ـ

تصنیف ها و غزل های عارف از مسائل حاد روز و گرفتاری های روز مرهء سیاسی جنبش آزادی خواهی مشروطیت نیز غافل نبود.ـ
نمونه ء آن تصنیفی است که در مخالفت با اولتیماتوم روس ها که قصد اخراج کارشناس مالیهء ایران یعنی شوستر آمریکائی را داشتند سرود و اجرا کرد و ملت ایران را بر ضد دخالت روس ها و در دفاع از استقلال کشور برانگیخت:ـ
ننگ آن خانه که مهمان ز سر خوان برود
جان نثارش کن و مگذار که مهمان برود
گر رود شوستر از ایران ، رود ایران بر باد
ای جوانان مگذارید که ایران برود. (29)ـ

علاوه بر این ها عارف در دفاع از حقوق زنان و آزادی آنان از قیود اجتماعی و فرهنگی و مذهبی ، به خصوص حق تحصیل و آزادی پوشش و حق شرکت در امور اجتماعی باشاعران همراه و همرزم خود همچون بهار و عشقی و لاهوتی و ایرج همآواز است و نیز دلیرانه با استبداد و تحجر دینی ملایان در ستیز و تقابل و اعتراض است:ـ
این غزل را عارف در اعتراض به یکی از معرکه ها یی ست که متحجران دینی آراسته وشعبده هایی که ملایان بر پا کرده بودند سروده است. بخشی از آن را بخوانیم:ـ

کار باشیخ ، حریفان به مدارا نشود
نشود یکسره تا یکسره رسوا نشود
در ِ تزویر و ریا باز شد این دفعه چنان
بایدش بست ، پس از بسته شدن وا نشود
سلب ِ آسایش ِ ما مردم از اینهاست ، چرا
سلب ی آسایش و آرامش از اینها نشود ؟
گو به آخوند مصر تر زمگس زحمت ما
کم کن ، این غوره شود باده و حلوا نشود
کار عمامه در این مُلک ، کُلَه ورداریست
نیست آسوده کس ، ار شیخ مکلاّ نشود
باز دور ِ دگر آخوند وکیل ار شد ، کاش
باز تا حشر درِ مجلس ِ شورا نشود
باش پوتین زند اُردنگ به نعلین آنسان
که به یک ذلتی افتد که دگر پا نشود . (30) ـ
ونیز به این دوبیت از یک غزل بلند عارف توجه کنیم . بیتی در استهزاء شاه قجر است که ملتِ ایران رامقروض سفرهای بولهوسانهء خود به فرنگستان کرده بود و بیت بعد با «شیخ» است که به نیروی جهل و تحجر و خودخواهی و بلاهت ملت ایران را به روز سیاه نشانده بود:ـ
هزار عقده ز دل ای سرشگ واکردی
بیا بیا که چه خوش آمدی ، صفا کردی
....
تا آنجا که می گوید :ـ
به سان ِ بخت ِ من ای شه ز تخت برگردی
که ملتی را از یک سفر ، گدا کردی
برو که جغد نشیند به خانه ات ای شیخ
چه خانه ها که تو محتاج ِ بوریا کردی ! (31)ـ
و نیز در یکی از تصنیفهای خود خطاب به زنان ( در بیات اصفهان) ، حجاب و استبداد و تحجر ملایان و ویرانی و نابسامانی کشور را یک جا نشانه می گیرد:ـ
تا رخت مقید نقاب است
دل چو پیچه ات به پیچ و تاب است
مملکت چو نرگست خراب است
چارهء خرابی انقلاب است
.....
ریشه ای بدان!ـ
تو این بدان ! ، تو این بدان ، تو این بدان
هست امید ریشه تا در آب است.ـ
ممان که خصم خیره گردد
در انتخاب چیره گردد
چنان که روزگار ملت
چو طرّهء تو تیره گردد
شحنه مست و شیخ بی کتاب است.ـ
..... (32)
در تصنیف مشهور دیگر خود به نام : «گریه را به مستی بهانه کردم »ـ
و به خصوص در ترجیع بند آن زنان ایران را به دریدن نقاب ِ کهنه و اسارتبار ی که به نام پوشش و محافظ «عفاف » و «شرم » و «نجابت» از سوی ملایان و دیگر پاسبانان رسوم مندرس و پوسیدهء ضد آزادی بر نیمی از انسان های کشور ما تحمیل می شد ـ و می شود ـ تشویق و ترغیب می کند:ـ
گریه را به مستی بهانه کردم
شکوه ها ز دستِ زمانه کردم
آستین چو از چشم برگرفتم
سیل خون به دامان روانه کردم

همچو چشم ِ مستت جهان خراب است
از چه روی روی ِ تو در حجاب است؟
رخ مپوش ! کاین دور ِ انتخاب است
من تو را به خوبی نشانه کردم

دلا خموشی چرا؟ چو خُم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز تو پرده پوشی چرا؟

و این دوخط آخر ترجیع تصنیف است که در سه بندِ متوالی تکرار می شود:ـ
تو پرده پوشی چرا؟ (33)ـ
این هم چند سطراز تصنیفی که در آواز دشتی ساخته و ضمن آن به جسارت بسیار طرح و تصویری از معشوقهء دلفریب و آرمانی شاعر در حالی که آراسته و شنگ و شاد و سرمست گشاده رو و رها از همهء قید های اسارتگر زمانه به سراغ سرایندهء شیفته و غزلخوان می رود ، ارائه داده شده است . خواندن این تصنیف برای دریافت و شناختِ روحیهء بسیار حساس و ظریف هنرمندی همچون عارف وبرای درک عواطف شاعرانه و شور لیریک و تغزلی که جان ِ شاعر از آن سرشار بود بی مناسبت نیست.:ـ
شانه بر زلفِ پریشان زده ای به به به
دست بر منظرهء جان زده ای به به به
آفتاب از چه طرف سرزده امروز که سر
به من بی سر و سامان زده ای به به به
صبح از دست تو پیراهن ِ طاقت زده چاک
تا سر از چاک ِ گریبان زده ای به به به
من خراباتیم از چشم ی تو پیداست که دی
باده در خلوت ی رندان زده ای به به به
رخ ِ چون آیهء رحمت زمی افروخته ای
آتش ای گبر به قرآن زده ای به به به
عارف اینگونه سخن از دگران ممکن نیست
دست بالاتر از امکان زده ای به به به (33)ـ

بــهــــــــــــــــار

آرمان بهار در کلمهء آزادی تبلورمی یابد و ناسیونالیسم شاعرانه ای که در شعرهای او موج می زند به معنای میهن پرستی و مقاومت در برابر سلطهء سیاسی و اقتصادی بیگان است .ـ
آگاهان و اهل ادب فارسی او را بزرگترین شاعر قصیده سرای شش قرن اخیر ایران می دانند . قصیده سرایی که به جز آزادی و عدالت و قانون خواهی ممدوح دیگری برنگزیده(34) و جز با جهل و استبداد و سلطه گران ِ خودی و بیگانه درنیاویخته است . این شاعر استثنایی ، سنت هزار سالهء شعر فارسی و مجموعهء فنون و ظرائف قصیده سرایان تاریخ ایران را پشتوانهء آرمان آزادی وعدالت و قانونخواهی و میهن پرستی کرد و آنهمه دانش زبانی و قوت سخنوری را در مبارزه با ستم و استبداد و در ستایش ِ آزادی به کار بست. در قصیدء بلندی که او به اقتفای شکوائیه ای از مسعود سعد سلمان سروده است این آرمان آزادی خواهی شاعران مشروطه به زیبایی و تشخص خاصی مسطور است :ـ
این شعرانتقادی شیوا، درواقع شکوائیهء دانشی مرد شاعری قدرتمند و آرمانخواه است از روزگار خویش و سرشار از شکایت و اعتراضی ست که شاعر را در برابر انواع حقارت ها و حسد ورزی ها وناجوانمردی های رنگ رنگ ِ اهل ِ زمانهء خویش به فغان آورده است. زمانه ای که همدست با « آسمان» به قول حافظ « کشتی ارباب هنر» را شکسته می خواهد و گناه دانش و فضل را بر اهل دانش و فضل نمی بخشاید ! با این همه درابیات پایانی این قصیده پر شِکوه و درد ، آرمان مشروطه خواهان و آرزوی شاعران و نویسندگان و روشنفکران عصربا طنینی باشکوه در کلمهء «آزادی » تبلور و تجسم یافته است : ابیاتی از این شکوائیه شاعر را که به حق ستایشنامهء آزادی است و به رسا ترین فریادخواهی ممکن ، نمایانگر آرزوی شاعران دوران مشروطیت است ، باهم بخوانیم :ـ

تا بر زبر ِ ری است جولانم
آزرده و مستمند و نالانم
هزلست مگر سطور ِ اوراقم
یاوه ست مگر دلیل و برهانم
یاهمچو گروه سفلگان هرروز
از بهر دو نان به کاخ دونانم
....
جرمیست مرا قوی که در این ملک
مردم دگرند و من دگرسانم
نه خیل ِ عوام را سپهدارم
نه خوان خواص را نگهبانم
بر سیرت رادمردمان ، زینروی
در خانهء خویشتن به زندانم
یک روز کند وزیر تبعیدم
یک روز زند سفیه بهتانم
دشنام خورم ز مردم نادان
زیراک هنرور و سخندانم
زیرا به سخن یگانهء دهرم
زیرا به هنر فرید دورانم
زیراک به نقشبندی معنی
سیلابهء روح بر ورق رانم
زیرا پس ِ چند قرن چون خورشید
بیرون شده از میان ِ اقرانم
......
از نقمت دشمنان آزادی
گه در ری و گاه در خراسانم
وامروز عمید مُلک شاهنشاه
بسته ست زبان ِ گوهرافشانم
.....
ناکرده گنه معاقبم گویی
سبّابهء مردم پشیمانم
عمری به هوای وصلت قانون
از چرخ برین گذشت افغانم
در عرصهء گیر و دار آزادی
فرسود به تن ، درشت خفتانم
تیغ ِ حدَثان گسست پیوندم
پیکان بلا بسفُت سُتخوانم

گفتم که مگر به نیروی قانون
آزادی را به تخت بنشانم
وامروز چنان شدم که بر کاغذ
آزاد نهاد خامه نتوانم

ای آزادی ، خجسته آزادی !ـ
از وصل تو روی برنگردانم
تا آنکه مرا به نزد خود خوانی
یا آنکه ترا به نزد خود خوانم . (35)ـ

زبان شعری و شگرد های سبک خراسانی در شعر بهار ، میراث شاعران دورهء بازگشت و
«انجمن صبا»ی کاشانی بود که از سوی پدر بهار ، یعنی ملک الشعرا صبوری ــ که از کاشان به خراسان رفت و «ملک الشعراء آستان قدس» شد ــ به او سپرده شده بود.ـ

ایرج میرزا

این شاهزادهء تهیدست یک لا قبای رند روشنگر ، قهرمان مبارزه با خرافات و ضدیت با جهل و اصول اخلاقی کهن و مندرس ودست و پا گیر آزادی کش است. او با طعن نیشداری ـ که یاد آور سنت عبید زاکانی در طنز و تسخر است ، دم و دستگاه فرهنگ پوسیدهء اما هنوزحاکم بر جامعهء ایران را به سخره می گیرد. ـ
ایرج مبارز بزرگ آرمان آزادی زنان است و همهء استعداد خود را در نقد طنز آلود و همهء ظرافت طبع خود را در هزل و تمسخر به کار می برد تا خروج زنان را از پوشش ها و بند های سنت و تحجر و توحش، تبلیغ و ترویج کند. و از این بابت ایرج میرزا تا همین امروز در میان شاعران ایران نظیر و هم ارجی نیافته است.ـ
مثنوی ها و قطعه های او بر ضد خرافات و برضد سّنت غیر انسانی ِ حجاب و مقنعه در دوران خودش همچون بمبی ترکیده و تأثیر بی مانند و غیر قابل بازگشتی برجا گذاشته است و آثار او هنوز هم پس ازحدود 80 سال از مهم ترین و تأثیرگذارترین اشعار جهل ستیز و خرافه زدا ی روزگار محسوب می شود.ـ

در سردر کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ بریدند
ارباب عمایم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا ، خلق
روی زن ِ بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون ِ مسجد
تا سردر ِ آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مؤمنین رسیدند
این آب آورد ، آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بُریدند
ناموس ی به باد رفته ای را
با یک دوسه مشت ِ گِل خریدند
چون شرع ِ نبی از این خطر جَست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق ِ وحشی
چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن ِ گـُشاده رو را
پاچین ِ عفاف می دریدند
لب های قشنگ ِ خوشگلش را
مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام ِ مردم ِ شهر
در بحر ِ گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جَهنـّمیدند
می گشت قیامت آشکارا
یک باره به صور می دمیدند
طَیر از وَکـَرات ، وَحش از حُجر
انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طُلاّب ِ علوم روسفیدند
با این عُلما ، هنوز مردم
از رونق ِ مُلک ناامیدند ! (36)ـ

فرم مثنوی و قطعه باب طبع اوست و کوشش او در کاربُرد مفاهیم و کلمات جدید ــ چه ادیبانه ، چه عامیانه ــ و نیزگرایش او در به کار بردن کلمات فرنگی بیش از شاعران دیگر بود که البته این دست و دل بازی در آوردن واژه های فرنگی از اسباب و ابزار طنز و ظرافت سخن و شوخ طبعی او محسوب می شد و قصد دیگری در کار نبود.

بس که نُت دادم و آنکت کردم
(enquête)(note)
اشتباه ِ بروت و نِت کردم
(brute)(nette)
باهمه جُفت و جلا و تک و پو
دان مَه پُش ایل نی یا مِم اَن سُل سو
. (dans ma poche il n’y a même un seul sou) (37)

ایرج استاد ساده نویسی محکم و سلیس و روان است. سبک او به شیوهء« سهل و ممتنع» سعدی نزدیک است ، اما جنبهء «سهل» و روانی و سادگی در شعر او بیش ازسادگی و روانی در شعر سعدی ست.ـ

در بُعد تفکر و اندیشه ، ایرج بسیار دلیر تر از دیگران با خرافات و عقاید مندرس و حتی با خود مذهب برخورد می کند وی در تقدس زدایی و تابو شکنی های فرهنگی و فکری و اجتماعی جسور ترین شاعر زمانهء خویش و از این جهت در تاریخ ادبیات ایران با عبید زاکانی همردیف و همانند است . در بعضی شعر ها نظریاتش جنبهء الحادی به خود می گیرد . مثلاً در مثنوی «انقلاب ادبی» حرف هایی دارد که بسا از روزگار خودش جلو تر است:ـ
....
گفت ان چاه کن اندر بُن ِ چاه
کای خدا ، تا به کی این چاه سیاه
نه از این دلو شود پاره رسن
نه مرا جان به در آید ز بدن
رفت از دست به کلی بدنم
تا به کی کار ؟ مگر من چدنم ؟
کاش چرخ از حرکت خسته شود
در فابریک خدا بسته شود
موتور نامیه از کار افتد
ترَن رشد ز رفتار افتد
زین زلازل که در این فرش اُفتد
کاش یک زلزله در عرش اُفتد
تا که بردارد دست از سر ِ ناس
شرّ این خلقت ِ بی اصل و اساس
تا خدا ترکِ خدایی گوید
وز خدائیش جدایی جوید
ول کند کرسی و عرش و همه را
کم کند از دو جهان همهمه را
خشک گردد به رگ ِ هستی خون
لغو گردد عمل ِ کُن فَیَکون
راه یابد به فلک غمّازی
انجمن سازی و پارتی بازی
انگلیسان به فلک رخنه کنند
نقشه ای طرح در آن صحنه کنند
حرف ِ نفتی به میان اندازند
در فلک مجلس شورا سازند
حزبی و لیدری و انجمنی
جعل ِ قانونی و درد وطنی
...
آخدا خوب که سنجیدم من
از تو هم هیچ نفهمیدم من
گر بوَد زندگی ، این مردن چیست؟
اینهمه بُردن و آوردن چیست؟
تو چو آن کوزه گر بوالهوسی
که کند کوزه به هرروز بسی
خوب چون سازد و آماده کند
به زمین کوبد و درهم شکند
باز مرغ هَوسش پر گیرد
عمل ِ لغو خود از سر گیرد
یا تو آن نیستی ای خالق کـُل
که به ما وصف نمودند رُسُل
یا گر آن ذات قدیم فردی
ذات بی عاطفه و نامردی(38) (39)ـ
ایرج به عنوان شاعر در مسائل سیاسی دوران مشروطیت به طور مستقیم دخالتی نداشت و حتی مبارزه جویی و میلیتانتیزم دوستش عارف را به نیشخند طنز و نقد می گرفت و در عارفنامه به او می گفت :ـ
ترا من جان ِ عارف بنده باشم
دعاگوی تو ام تا زنده باشم
تو این کِرم سیاست چیست داری؟
چرا پا بر سرِ افعی گذاری
سیاست پیشه مردم حیله سازند
نه مانند من و تو پاکبازند
تماماً حُقه باز و شارلاتانند
به هرجا هرچه پاش افتاد ، آنند
به هر تغییر شکلی مُستعدند
گهی مشروطه ، گاهی مستبدند
تو هم کمتر نیی از آن رنودا
کَهر کمتر نباشد از کبودا
...
سیاست دیدگان در هرلباسند
به خوبی یکدگر را می شناسند
همه دانند زین فن سودشان چیست
به باطن مقصد و مقصودشان چیست
از این رو یکدگر را پاس دارند
یکی شان گر به چاه اُفتد درآرند
من و تو زود در شَرّش بمانیم
که هم بی دست و هم بی دوستانیم
چو ما از جنس ِ این مردم سوائیم
نشان ِ کین و آماج ِ بلاییم (40).ـ
با وجود این ، شعر ایرج همواره در کنار و همراه شعر شاعران دیگر دوران مشروطیت از آرمان آزادی و عدالت و قانونخواهی حمایت کرده و به ویژه بیش از دیگران بر ضد خرافات و جهل بومی سر ستیز داشته منادی تجدد و مدرنیسم بوده است.به خصوی برای آزادی زنان و رفع حجاب کوشیده و علمداران واپس ماندگی و تحجر فکری و فرهنگی را به شدت انتقاد و ریشخند کرده است:ـ

بازهم در انتقاد از حجاب و محافظان و منادیان این رسم مندرس از وی بشنویم :ـ

نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند
نعوذ و باللهّ اگر جلوه بی نقاب کند
فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست
چرا که هرچه کند حیله در حجاب کند
چو نیست ظاهر قرآن به وفق ِ خواهش او
رود به باطن و تفسیر ناصواب کند
از او دلیل نباید سؤال کرد که گرگ
به هر دلیل که شد برّه را مُجاب کند
کس این معمّا پرسید و من ندانستم
هرآنکه حل کند آن را به من ثواب کند
به غیر ملت ایران کدام جانور است
که جفت ِ خود را نادیده انتخاب کند؟
کجاست همّت ِ یک هیأتی ز پردگیان
که مردوار ز رخ پرده را جواب کند؟
نقاب بر رخ ِ زن سدّ باب ِ معرفت است
کجاست دست ِ حقیقت که فتح ِ باب کند
بلی نقاب بود کاین گروه ِ مُفتی را
به نصفِ مردم ِ ما مالک الرقاب کند
به زهد ِ گربه شبیهست زُهدِ حضرت ِ شیخ
نه بلکه گربه تشبّـــُه به آن جناب کند
.......
زمن مترس که خانم ترا خِطاب کنم
از او بترس که همشیره ات خطاب کند!ـ
....
به دست ی کس نرسد قرص ِ ماه در دل ِ آب
اگرچه طالب ِ آن جهدِ بی حساب کند
تو نیز پردهء عصمت بپوش و رُخ بفُروز
بِهـِل که شیخ ِ دَغا عو عو ِ کِلاب کند
به اعتدال از این پرده مان رهایی نیست
مگر مساعدتی دست ِ انقلاب کند
زهم بدرّد این ابر های تیرهء شب
وثاق و کوچه پر از ماه و آفتاب کند. (41)ـ

نیزبی مناسبت نیست که بخشی از این شعر او را در هجو رهبر متشرع و مستبد مشروعه خواه و حامی بزرگ استبداد صغیر« ممدلی شاهی» یعنی شیخ فضل الله نوری بخوانیم و همراه با جان ِ بیدار شاعر به ریش این ولی فقیهِ عصر مشروطیت بخندیم :ـ

حجةُالاسلام کُتک می زند
بر سر و مغزت دَگنـَک می زند
گر نرسد بر دَگنـَک دست ِ او
دست به نعلین و چُسک می زند
این دوسه گر هیچکدامش نشد
با حَنَک و تحت ِ حَنـَک می زند
چَک زن ِ سختی بوَد این پهلوان
مُلتفتش باش که چَک می زند
دستش اگر بر فُکُلی ها رسد
گوزِ یکایک به الَک می زند
ور اَلـَک ِ تنها کافی نشد
هم به اًلـَک هم به دولک می زند
گویند آقا همه شب زیر ِ جُل
از تو چه پوشیده ، کَمَک می زند
چون ببَرَد دست به سیخ ِ کباب
بر جگرِ ریش نمک می زند
نَرمَک نَرمَک به سرانگشت ِ خویش
دیم دَ دَ دَک ، دیم دَ دَ دَک می زند
مختصراً هرشب در جوف ِ پارک
یارو صدجور کَلَک می زند
حالا در حضرت ِ شابدولعظیم
شیخ در ِ دوز و کـَلَک می زند
انشااللّه دو روز ِ دگر
خیمه از آنجا به دَرَک می زند (42)

علی اکبردهخدا در شعر های طنز آمیز هجایی و نیز در دو سه اثر چاپ شده در روزنامهء صور اسرافیل، منادی و مبتکر رئالیسم اجتماعی در ایران است.ـ
بعضی از شعر های نیما مثل «خانواده سرباز» و یکی دو شعر دیگر وی بی تردید از دهخدا متأثر شده است.ـ
دهخدا ـ به خصوص در مقالات خود ـ منتقد تیزبین و بی رحمی ست که جانانه و به حق ، پیکرهء نحس و فرتوت استبداد فلک زدهء قاجاری و اشرافیت فاسد ایران فروش وابسته به خاندان و دربار قاجار را به شلاق می کشد.(43) و نیز ریاکاری و رذالت دکانداران دین را لحظه ای آرام نمی نهد:ـ
نیک دانی که این زحق دوران
وز می عُجب و کِبر مخموران
کف چو از خون ِ بیگـُنه شویند
سپس « این سگ چه کرده بُد؟ » گویند! (44)ـ

هنگامی که از تحول در فرم شعر سخن می گفتیم نمونه های دیگری از شعر دهخدا از نظر خوانندگان گذشت و مضامین اجتماعی و انتقادی ونیز آرمان آزادی خواهانه و تجدد طلبانه ء مسطور در آنها ، یاد آوری شدند .ـ
دست این بزرگمرد فرهنگ و ادب و اخلاق و سیاست ، پس از گذشت یک قرن ، هنوز بوسیدنی ست.ـ

میرزادهء عشقی

این شورشگر «چموش» که طرفدار تغییر رادیکال و حذف ِ خونین ِ ارتجاع و عقب ماندگی بود، به زبان ِ سرخی که سرانجام سر سبز او را به باد داد، از آزادی و عدالت سخن می گوید.ـ
به ارتجاع و واپس ماندگی حمله می برد . استبدادیان را می کوبد و به شدت از ذلیل و خوار شدن ایران متأثر است و بر مزار شکوه و شوکت دیرین و تاریخ طلایی ِ ایران ِ باستان می گرید.ـ
از نظر فرم ، از شاعران هم عصر خود تحول گرا تر است به لحاظ افکار سیاسی ناسیونالیست (به معنای ضد استعمار ومخالف انقیاد و وابستگی کشور) است و از نظرگاه فلسفی و فکری آته ئیست است. انواع خرافات ناشی از سنت و مذهب را برنمی تابد. از داروینیسم متأثر است . طرفدار برابری حقوق انسان ها و برقراری عدالت اجتماعی و مدافع حقوق رنجبران است.ـ
در ضمن عشقی ـ به خصوص در اثر مشهورش سه تابلو مریم یا "ایدآل" مرثیه خوان شکست انقلاب مشروطیت ایران است .ـ
او مبتکر منظومه های نمایشی در ایران است و به دلیل رفاقت و همراهی اش با نیمایوشیج ـ که اشعارش را در روزنامه "قرن بیستم" خود به چاپ می رسانید ، به احتمال قوی از افکار و اشعار نیمای جوان تأثیر پذیرفته است.ـ
(مثلاً در "سه تابلو مریم " که عشقی خود این منظومه را دیباچهء "انقلاب ادبی" ایران می نامد.)ـ
این شاعر طغیانگر و صمیمی ، در حالیکه هنوز سال های زیادی برای سرایش و نوآوری و خدمت به ادبیات و فرهنگ پیش روی خود داشت ، به وسیلهء ایادی رضاخان ترور شد اما صدای او در نفی عوامل ارتجاع و ارباب جهل و خرافه همچنان رسا و پایدار به گوش می رسد.ـ

فرخی یزدی

روزنامه نویس مبارز و شاعر غزلسرای عدالت خواه و آزادی طلب. شاعر جناح چپ و کوششگر مقاوم و شجاع طبقات فرودست و رنجبر است.ـ
او شاعر سوسیالیست عصر مشروطیت محسوب می شود.ـ
شعر کارگری را در ایران او پایه گذاری کرده است.ـ
البته شعرای دیگری همچون ایرج میرزا و عشقی و حتی پروین اعتصامی نیز در ستایش کار و کارگر سروده اند ، اما شعر طبقهء زحمت کش با فرخی آغاز می شود و در این زمینه لاهوتی با وی هم صداست.ـ
فرخی اگر سیاسی نمی بود و اگرشعر خود را وقف آرمان سوسیالیسم و عدالت اجتماعی نمی کرد، بی شک از بزرگترین غزلسرایان عصر خود می بود . ـ
این غزل مشهور وی را ــ که خبر از حساسیت شاعرانه ، ظرافت ِ ذوق و رقتِ عواطفِ تغزّلی اودارد و نشانهء روحیهء غزلسرا و نغمه پرداز اوست ــ یک بار دیگر بخوانیم : ـ

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرک خَتا دشمن ِ جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل ِ مردم ِ بیگانه چوشد خانهء چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ ِ دل ِ پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق ِ خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهء شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهء غم بود و جگرگوشهء درد
بر سر ی آتش ِ جور ِ تو کبابش کردم
زندگی کردن ِ من مُردن ِ تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عُمر حسابش کردم. (45)ـ

فرخی این ذوق و روحیهء حساس و لیریک (Lyrique)خود را در خدمت اندیشهء سیاسی خود نهاد و به جناح چپ جنبش اجتماعی و سیاسی و فرهنگی دوران مشروطیت هدیه کرد.ـ
به همان صورت که غزلیات عاف پر است از ستایش وطن و ملت و آزادی، غزلیات فرخی از عدالت و رنجبر و کارگر و نیز از زورگویی ارباب و اغنیاء و از استثمار طبقات فرودست و البته از آزادی سخن می گوید:ـ

کیست در شهر که از دست ِ غمت داد نداشت
هیچکس همچو تو بیدادگری یاد نداشت
خوش به گُل درد ِ دل ِ خویش به افغان می گفت
مرغ ِ بی دل خبر از حیلهء صیاد نداشت
عشق در کوهکنی داد نشان قدرت ِ خویش
ورنه این مایه هنر ، تیشهء فرهاد نداشت
جز به آزادیِ ملت نبود آبادی
آه اگر مملکتی ملّت ِ آزاد نداشت ! (46)ـ

خوشبختانه آرمان سوسیالیستی فرخی ـ آنچنان که در اشعار او موج می زندـ متأثر از بولشویسم نیست و برقراری مساوات و عدالت را در برقراری دیکتاتوری طبقهء کارگر نمی بیند. آزادی همراه عدالت و برابری در حقوق مادی و معنوی انسان ها آرمان اصلی شعر فرخی ست. بنا براین می توان او را یک شاعر سوسیال دموکرات به معنای امروزی کلمه دانست.
آن پا برهنه را که به دل حرص و آز نیست
سرمایه دار ِ دهر چو او بی نیاز نیست
گر دیگران تعیّــُن ِ ممتاز قائلند
ما و مرام ِ خود که در آن امتیاز نیست
کوته نشد زبان ِ عدو گر زما چه غم ؟
شادیم از آن که عُمر ِ خیانت دراز نیست
در شرع ما که خدمت ِ خلق از فرایض است
انصاف طاعتی ست که کم از نماز نیست (47)ـ
فرخی با همان شور با اتکا به همان عواطف صمیمانه ای که از عدالت و آزادی سخن می گوید ، با جهل و تحجر دینی می ستیزد و با زنجیر ها و قیود ی که به شیوه ای آگاهانه و برنامه ریزی شده ، جامعه را در اسارت خود نگاه داشته است ، سر ستیز دارد. از این رو همچون اکثر شاعران دوران مشروطیت هرگز از پرده دریدن از روی سیاهکاری ها و خرافه گستری های روحانیون و متحجرین غافل نیست و ریاکاری و زهد دروغین و تقلب و تزویر را بر آنان نمی بخشاید:ـ
با مروری در این غزل ، تصویر بسیاری از هم عصران غدّار خود راخواهیم یافت که به حیلهء زُهد و به دستاویز دین و خدا و قرآن و به تیغ ِ خونریز سالوس و فریب ، بر هست و نیست و بر سرنوشت ملت ایران حاکم شدند و ایرانیت را به روز سیاه نشاندند :ـ

آنکه اندر دوستی ما را در اول یار بود
دیدی آخر بهر ِ ملت دشمن خونخوار بود
وانکه ما اورا صمد جو سالها پنداشتیم
در نهانش صد صنم پیچیده در دستار بود
زاهد ِ مردم فریب ِ ما که زد لاف ِ صلاح
روز اندر مسجد و شب خانهء خمّار بود
بود یک چندی به پیشانیش اگر داغ ِ وطن
شد عیان کان داغ بهر ِ گرمی ِ بازار بود
پای بی جوراب ، دستاویز بودَش بهر ِ زُهد
با وجود ِ آنکه سرتا پا کُلـَه بردار بود
فرخی را رشتهء تسبیح ِ سالوسی فریفت
گر نهانی متّصل آن رشته با زُنـّار بود. (48)

صدای این شاعر مبارز را هم دست هایی که برای دیکتاتوری نوپای رضاخانی کار می کردند ، در زندان خاموش کردند. ـ
از آن پیشتر نیز ، در دو ران جوانی ، یکی از ایادی استبداد قاجاری در یزد ، لبهای وی را به جرم حقیقت گویی دوخته بود. ـ
لبانی که در سراسر عمر کوتاه شاعر جز در ستایش آزادی و عدالت اجتماعی ، سرودی نمی خواند:ـ

آن زمان که بنهادم ، سر به پای آزادی
دست خود زجان شُستم ، از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن ِ وصالش را
می دوم به پای سر ، در قفای آزادی
با عوامل ِ تکفیر ، صنف ِ ارتجاعی باز
حمله می کند دایم ، بر بنای آزادی
در محیط ِ طوفانزای ، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار ، بر خرابی ِ احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی (49)
دامن ِ محبّت را گر کنی ز خون رنگین
می توان تورا گفتن پیشوای آزادی
فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار ِ استقلال ، جان فدای آزادی . (50)ـ

ابوالقاسم لاهوتی

شورشگر ناآرام ، غزلسرای دل بسته به انقلاب که همهء توان و ذوق ادبی خود را در خدمت مبارزه و انقلاب نهاد. در مقام افسر و به عنوان یک نظامی دوبار شورش کرد و سرانجام به شوروی پناه برد و در آنجا زندگی کرد و اغلب آثارش را در آنجا سرود. (51) ـ
لاهوتی همچون فرخی با غزل آغاز کرد . نخست غزل های سنتی سرود که بعد همزمان با عارف و فرخی شکل و رنگ ِ سیاسی و اجتماعی گرفت و به غزلیات سوسیالیستی فرخی نزدیک شد.ـ
پیش از این از اهمیت کوشش های نوجویانهء او در زمینهء فرم سخن گفتیم . وی علاوه بر شیوهء میرزا علی اکبر خان صابر و سید اشرف گیلانی شیوه های نو دیگر ی در پیش گرفت که می توان آن شیوه را مقدمه یا آغازگر راه نیمایی محسوب داشت.ـ
پیش از نیما لاهوتی مصرع ها را کوتاه و بلند کرد ، اما از آغاز کوشش های وی تا رسیدن به آستانهء شعر نیمایی هنوز فاصلهء زیادی موجود بود. در بارهء این کوشش های نوجویانهء لاهوتی ، پیش از این سخن گفته ایم

به هر حال ابوالقاسم لاهوتی ، به عنوان یکی از کوشندگان برجستهء تحولات ایران در آن دوران ، شاعری ست کوشا و مبارز که البته ، و علی رغم قریحهء سرشار ، زبان تغزلی، عواطف ظریف و حساسیت هنری قابل توجهی که دارد ، شعر را به چشم وسیله ای می نگرد که می باید در خدمت اهداف و آرمان های سیاسی و اجتماعی او قرار گیرد . برای وی مبارزه و پیکار دردرجهء اول اهمیت قرار دارد: ـ
مبارزه شرف و کار افتخار من است
نجات فعله و محو ستم شعار من است
دمی شدم ز اسارت رها که دانستم
رها کنندهء من دست ِ نامدار من است
چو نیست تیغ به دستم ، کنون به دفع ستم
قلم به کار برم ، شاعری نه کار من است.ـ
روم به کارگــَه اکنون ، بس است شعر امروز
نــُه است ساعت و زحمت در انتظار من است (52)ـ
لاهوتی نیز همچون فرخی به جناح چپِ شعر مشروطیت تعلق دارد.ـ

***
تا اینجا کوشیدیم تا با طرح و ارائهء زمینه ها و پیش زمینه های شعر دوران مشروطیت ، تا حدی ویژگی های شعر مشروطه را به لحاظ زبان و فرم باز شناسیم و بر این مبنا از اندیشه های مندرج در آن و ایدآل هایی که شاعران دوران مشروطیت منادی آن بودند سخن گفتیم و کوشیدییم تا خطوط کلی کار و میراث شاعرانهء هریک از آنان را هم در زمینهء فرم و زبان و هم در حوزهء اندیشه و فکر بیان داریم. ـ
آنچه را که در این قسمت به عنوان بخش نهایی شایستهء بیان است ، می توان به ترتیب زیر دسته بندی کرد:ـ

1 ـ آرمان ها و خواست ها و مطالبات شاعران دوران مشروطیت یعنی قانون ، آزادی ، دموکراسی ، عدالت اجتماعی ، حق حاکمیت ملی ، آموزش و فرهنگ همگانی ، روشن اندیشی و خرافات ستیزی و تحدید قدرت های گوناگون و پیچ درپیچ روحانیت شیعهء اثناعشری که اختاپوس وار به روح و فرهنگ و ثروت مردم ایران چنگ انداخته بود ــ و اکنون به شکل مهیبی همهء توان و نیروی سیاسی و انسانی و مادی ملت ایران را یک جا در خدمت این فزونخواهی و جهانخوارگی سیری ناپذیر خود قرار داده ــ همچنان در دستور روز و آرمان اصلی و هدف نخستین مردم ایران و آزادی خواهان و تجدد طلبان است.ـ
2 ـ مضمون و درونمایهء شعر شاعرانی همچون دهخدا ، بهار ، صابر ، ایرج ، عشقی ، فرخی ، عارف و لاهوتی که از آزادی سخن می گفت و بر پیکر دنیای کهن می کوبید و تحجّر و استبداد را به شلاّق می کشید ، فریادی ست که همچنان در گلوی ملت ایران گره خورده است و بیان و طرح آنها به حنجره و جسارت و ازخود گذشتگی شاعرانی همچون شاعران دور ان مشروطیت نیازمند است.ـ
بخش مهمی از این آرمان ها که از مشروطیت تا امروز به همت روشنفکران و نیروهای مبارز جان برکف و با تقدیم هزاران کشته و زندانی ، زمینهء انقلاب اخیر را فراهم ساخته بود ، به باد غارت رفته و همچنان دست نایافتنی باقی مانده است. ـ
آزادی ، عدالت اجتماعی ، حاکمیت ملی و قانون ، تحدید سلطه ارتجاع و برداشتن موانع تجدد ، یعنی آرزو ها و خواست هایی که مضمون شعر شاعران دوران مشروطه را تشکیل می داد و با آن شیفتگی و اصالت و صمیمیت مطرح می شد ، همچنان همچون سیمرغ و کیمیا ، دور از دسترس ملت ایران قرار دارد. سهل است ، ارتجاع مذهبی بر کل هستی ایرانیان چنگال خونین فروبرده است.ـ
زنان درحجاب رفته اند و روحانیت که قدرت نامحدود و مطلقهء سیاسی و اقتصادی را بر قدرت روحانی و مذهبی پیشین افزوده ، دنیا و آخرت ایرانیان را به زیر مهمیز خود گرفته و از خدا شلاقی ساخته و بر پیکر مردم ایران می کوبد.ـ
پس سخن ِ آنان (شاعران مشروطیت) سخن همین امروز ما ایرانیان است و شاعران قرن ِ پیشین ما ، به نوعی خود شاعران همین امروز ما نیز هستند.(53)
3 ـ شاعران عصر مشروطیت ، در کنار بسیاری از متفکران و نویسندگان آن عصر ، پرچمدار آزادی و عدالت اجتماعی و منادیان انسان گرائی و ایدآل های مندرج در افکار و اندیشه های مدرن بودند و شعر آنان به عنوان مهم ترین رسانهء فرهنگی آن دوران در خدمت بیان این اندیشه ها درآمد و روحیه و اخلاق و افکار و فرهنگ خواص ایران و عامهء مردم را شکل و جهت داد. ـ
جامعهء امروز ایران بی تردید مدیون شور ، آرمان گرایی ، وطن دوستی و از خودگذشتگی آنان است که اکثراً یا ترور شدند ، یا طعم زندان چشیدند و یا غربت و تبعید ـ چه در وطن و چه بیرون از وطن ـ صله و جایزه ای بود که اصحاب قدرت و زور و زر به آنان ارزانی کردند.ـ
نسل امروز و نسل های فردا باید بدانند که :ـ
الف :ـ
اگر ائتلاف شوم روحانیت حاکم شیعهء اثناعشری و ارتجاع متحجّر ـ یعنی دلالان بازار سنتی ـ نتوانست زنان ایران را همچون طالبان در خانه ها به زنجیر کشد و به درون نقاب های قرون وسطایی بفرستد، بخش اعظمی از آن را جامعهء ایران مدیون شاعرانی همچون عارف و ایرج و عشقی و فرخی و لاهوتی و دهخدا و بهار است که با شعر های مهیّج و کوبنده و روشنگر خود زمینهء فرهنگی چنین بازگشتی را از میان برداشته و برای همیشه دست سنت گرایان جاهل و متحجر را در جامعهء ایران بسته بودند.ـ
ب :ـ
اگر روحانیت در انقلاب اخیر ، ناگزیر به پذیرش شعار آزادی شد و اگر به هر حال به وجود پارلمان رضایت داد ـ اگرچه بعداً آن را از معنا تهی کردـ و اگر در برابر بسیاری از خواست ها و آرمان های انقلاب ـ هرچند مزورانه و به طور موضعی ـ عقب کشید و میدان تهی کرد؛ باز هم به واسطهء مبارزه ای ست که این شاعران با حربهء شعر خویش در جامعهء ایران به پیش برده و آزادی ، قانون، حق حاکمیت ملی و وجود پارلمان را بخش گریز نا پذیر مطالبات مردمی و از خواسته های اساسی مردم ایران کرده بودند.ـ
بنا بر این کوشش شاعران دوران مشروطیت و ـ همچنان که گفته ایم ـ نویسندگان و اندیشمندان همرزم و همراه آنان در این دوران بوده است که دست و پای تحجر و جهل بومی را به نحو بازگشت باپذیری بسته و آرزو ی بازگشت به جاهلیت ناب ایدئولوژیک و رؤیای خلوص گرائی های اسلامیسم سیاسی و فوندامانتالیسم ضد تاریخی و ضد انسانی را برای همیشه در ایران عقیم کرده است.ـ
ودرست از همین روست که حکومت یافتگان ِ ربع قرتن اخیر در ایران ، با وجود آنکه قدرت مطلقهء سیا سی و اقتصادی را به طور کامل و انحصاری در اختیار دارند و با آنکه از قساوت و دنائت و بی شرمی هیچیک از دیکتاتور ها و جانیان ِکل تاریخ ِ بشری چیزی کم ندارند ، با اینهمه از پی افکندن ِ جامعهء عهد بوقی خود و برپا داشتن تمام و کمال « مدینهء رذیله» ی خود ، یعنی حاکمیتی از نوع طالبان و عربستان سعودی در ایران برای ابد ناتوان هستند. و این آرزویی است که به طور قطع با خود به پاشویهء حوض کوثر و سایهء طوبی و سدرهء موهوم و خیالی خود خواهند برد!ـ
یاد شاعران مشروطیت جاودانه باد و شجاعت و جسارت و روشنگری و آزادی خواهی و وطن دوستی آنان سرلوحه و چراغ راهنمای شاعران ِ امروز و هرروز ایران باد!ـ

پاریس ، 5/11/2006
م.س



یادداشت ها


1 ـ پیداست که قید خراسان ، ارتباطی به خراسان فعلی ما و به خصوص مشهد رضا و آستان قدس رضوی ندارد.ـ

2 ــ منظور از «عراق» هم می دانیم که نه عراق امروزی عرب ، بلکه مقصود ری و اصفهان و همدان و فارس و آذربایجان است. این مناطق در آن زمان عراق نامیده می شد و بعد ها اصطلاح عراق عرب و عراق عجم برای تفکیک این سرزمین ها پیدا شد. گوشه و ملودی معروف «عراق» در دستگاه ماهور و آواز افشاری هم مربوط به همین مناطق مرکزی و غربی ایران است.ـ
3 ــ دیوان بهار ، انتشارات امیر کبیر ، تهران ، سال2536 ، جلد دوم ، ص.236 .ـ
4 ــ از : م.سحر
5 ــ البته بحث نیما جداست . اما تنها به عنوان اشاره همینجا ذکر می کنم که نیما یوشیج از نظر زبان و شیوهء بیان(langage poétique) ـ و نه از نظر شکل (Forme) و مضمون و نگاه ، چه در شعر هایی که به فرم کلاسیک سروده و چه در شعر های جدید و ابداعی خودش متکی به زبان شعری سبک خراسانی ست و از این بابت نیما نیز همچون دیگران وامدار شعر دورهء بازگشت محسوب می شود.ـ
6 ــ گفتنی است :« تعهد» ی که شاعران دوران مشروطه پایبند آن بودند به گوهر و در عمل از مفهوم « تعهد» در شعرزمانهء ما و استنباطی که امروزیان از « شعر و هنر متعهد» دارند بیگانه نبود هرچند درجامعهء آن روزگار ازابعاد نظری و فلسفی نظریهء « تعهد در هنر» (آن چنان که از نیمهء دوم قرن بیستم به بعد مطرح شد و قلم های بسیاری را فرسود و مرکب فراوانی را جاری کرد) سخنی در میان نبود ، با این وجود با مروری در آثار و نگاهی به آفرینش ادبی آن دوران، نا به جا نخواهد بود اگر بگوئیم که شعر مشروطه به معنای امروزین کلمه « شعر متعهد» بوده است. متعهد به آرمان آزادی خواهی و تجدد و ازاین رو متعهد به ایستادن در برابر ارزش ها ی پوسیده جهان کهن و مقابله بااستبداد و تحجر و نیز ایستادگی در برابر قدرت های استعماری و چپاول گری که کشور ما را به روز سیاه نشانده بودند.ـ
عشقی بیتی دارد که دقیقاً روشنگر و مؤید این سخن است: ـ

طبع ِ من مسئول ِ تاریخ است و گر مانم خموش
هان به وجدانم مرا ، تاریخ مدیون می کند !ـ

7 ـ می دانیم که تأثیرنثر میرزا ابوالقاسم قائم مقام ( در مُنشآت) ، روزنامه نگاری فارسی را در دوره های آتی دگرگون ساخته و می دانیم که زبان نثر دهخدا و امیر نظام گروسی و منشآت ایرج از او بسیار تأثیر پذیرفته است.ـ
8 ـ مقصود من همان چند شعری ست که دهخدا در کنار مقالات مشهور خود در روزنامهء صور اسرافیل به چاپ رسانید.ـ
این مقالات که به نام چرند و پرند منتشر می شدند طلیعه و پایه گذار نثر مدرن روزنامه نگاری در ایران اند و به عنوان طنز سیاسی هنوز که هنوز است بی رقیب و بلامنازع باقی مانده و جا دارد کسانی که دست به نوشتن طنز سیاسی می زنند ، همواره به ظرایف و دقایق نثر و نوشته های این استاد بزرگ توجه داشته باشند.ـ
9 ــ این شعر که «رؤسا و ملت» نام دارد برای نخستین بار در شمارهء 24 روزنامه صور اسرافیل در محرم 1326 قمری انتشار یافته است. رک: دیوان دهخدا ، به کوشش دبیرسیاقی ، انتشارات تیراژه ، تهران 1361. ص.4.ـ
10 ـ دیوان دهخدا ، به کوشش دبیرسیاقی ، انتشارات تیراژه ، تهران 1361. ص.30
11 ـ همان ، ص. 18
ضمناً نخستین بیت این مثنوی یاد آور شعر نیما و نشانهء تأثیری ست که از دهخدا پذیرفته است ، آنجا که در شعری به نام «باد می گردد» می گوید:ـ
«پای تا سر شکمان تا شبشان
خوش و آسان گذرد!»ـ
نیما یوشیج ، مجموعهء آثار ، انتشارات نشر ناشر تهران ، 1364 ص. 581
12ـ همان ، ص. 9
دهخدا این شعر را به یاد دوست و همرزم خود میرزا جهانگیر صور اسرافیل سروده است که به دست ایادی ممدعلی میرزا و کودتا گران دوران استبداد صغیر در باغ شاه به قتل رسید . با این وجود گویی درست برای زمانهء ما سروده شده است زیرا هم رسم اِرم و اسم ِ شداد با دریدگی و وقاحت ِ هرچه تمام ترحکمرواست و هم زبان ژاژخایی بیشتر از همهء دوران های سیاه تاریخ، بر ایرانیان گشوده مانده و هولناک تر ازهمه این واقعیت تلخ است که : خدا نیز خدایی خود را به نفع قدرت سیاسی و اقتصادی روحانیت شیعه به کناری نهاده و در کف آنان به خنجر غدر و سیخ عذاب و صُلابه و شلاق تعزیر و سنگپارهء میدان های سنگسارِ ایرانیان بدل شده است.ـ
13 ـ دیوان بهار ، انتشارات امیر کبیر ، تهران ، سال2536 ص. .....ـ
14 ـ هوپ هوپ نامه ، انتشارات : هلال ناصری ، تبریز 1320 ص. 51.ـ
15 ـ همان . ص. 140
16 ـ دیوان دهخدا ، به کوشش دبیرسیاقی ، انتشارات تیراژه ، تهران 1361. ص..16
17 ـ هوپ هوپ نامه ، انتشارات : هلال ناصری ، تبریز 1320 ص. 154.ـ
18 ـ نسیم شمال ، سید اشرف گیلانی ، نشر مطبوعاتی حسینی ، تهران ، 1363 ص281 .ـ
19 ـ کلیات مصور میرزاده عشقی، انتشارات امیرکبیر . تهران ، 1342 . ص. 279. ـ
20 ـ محمد گلبن، بهار و ادب فارسی، ص.35 ،انتشارات امیرکبیر تهران، 2535.ـ
21 ـ دیوان بهار ، انتشارات امیرکبیر . تهران ،2536 ، جلداول ، ص.146 .ـ
22 ـ دیوان بهار ، انتشارات امیرکبیر . تهران ،2536 ، جلد دوم ، ص. 577 .ـ
23 ـ همان . ص 564 . ـ
24 ـ زهره و منوچهر اقتباسی ست از منظومهء « ونوس و آدونیس» اثر شکسپیر که ایرج میرزا با شیوائی و هنرمندی خاصی به زبان فارسی هدیه کرده است. برای اطلاع بیشتر رک. به مقالهء بسیار سودمند دکتر محمد جعفر محجوب در حاشیهء دیوان کامل ایرج میرزا. انتشارات شرکت کتاب ، کالیفرنیا ، 1365 ، ص.250 .ـ
25 ـ دیوان ابوالقاسم لاهوتی ، به کوشش احمد بشیری انتشارات امیرکبیر، تهران 1358 ، ص689. ـ
26 ـ همان . ص.266 .ـ
27 ـ همان . ص.522 . ـ
آنچه جالب است علاوه بر فرم شعر و مضمون اجتماعی و سیاسی و برانگیزانندهء شعر ، روحیه میهن پرستانهء ابوالقاسم لاهوتی ست و این نکته از آن رو بسیار مهم است که لاهوتی یکی از پیشقراولان ِ کمونیسم و سوسیالیسم در ایران بود. و مردی بود که عمر و جوانی و هنر و هستی خود را برخی این آرمان کرده بود و بیش از 40 سال به انقلاب اکتبر خدمت کرد . با اینهمه عشق به وطن و دوستداری ایران یک لحظه از آثار او رخت برنبست. و باز هم اهمیت این نکته به ویژه در آن است که بسیاری از به اصطلاح «کمونیست» ها و «سوسیالیست» های دوران های بعدی وبه خصوص بسیاری از مدعیان ِ «جنبش ِ چپ» سال های اخیر ، میهن دوستی و عشق به وطن و زادگاه را معادل شوینیزم خواندند و درعالم نظریه های سیاسی آن را در ردیف ارزش های منفی قرار دادند، تا آنجا که با تکیه برتئوری های وارداتی مبتنی بر منافع بیگانگان ، مروج ِ «ایدئولوژی تفرّق ِ ملی» در ایران شدند و انواع ملت سازی ها و تفرقه افکنی های قومی را قوام ِ تئوریک دادند به «زینت سوسیالیسم» آراستند و در این میدان تا حدی تاختند که اصل یکپارچگی و تمامیت ارضی ایران را ِ از ایده های بورژوایی دانستند ایران را «کشوری مجموعه ملل» گفنتند و تبلیغ چنین افکاری را قرین با بی شرمی نیافتند.ـ
28 ـ دیوان عارف قزوینی، به اهتمام عبدالرحمن سیف ازاد. انتشارات امیر کبیر ، تهران 2536 . ص.358
29 ـ همان. ص. 364
30 ـ همان . ص.266
31 ـ همان . ص .234
32 ـ همان . ص .408
33 ـ همان . ص. 376
34 ـ ( بهار در دوره ای از حیات خود تحت فشار استبداد نو بنیاد رضاخانی و به سائقهء غریزهء حفظ حیات به سرودن یکی دو قصیده ناگزیر شد که به هیچ وجه نمایندهء روحیه و اعتقاد باطنی وی نبود . اهمیت و ارزش این شعر ها در آن است که شاعر و ادیب و محقق بزرگی را از کام مرگ بیرون آورد و مانع مرگ زود رس وی ـ آنگونه که برای عشق و فرخی پیش آمده بود ـ شد.)
35 ـ دیوان بهار ، انتشارات امیرکبیر . تهران ،2536 ، جلداول ، ص. 322
36 ـ
37 ـ
38 ـ در دیوان ایرج ، چاپ دکتر محجوب دو گزارش متفاوت از شعر «انقلاب ادبی» چاپ شده که اختلافاتی میان آن دو موجود است . نخست نسخه ای ست که در مقدمه کتاب درج شده و گویا نسخه ای است کامل تر که پیش از آن به چاپ نرسیده بوده است . ما این ابیات را از نسخهء نخست نقل کردیم اما در نسخهء دوم ، که در متن کتاب (ص. 121) به چاپ رسیده دو بیت آخر به صورت زیر درج شده :ـ
آخدا خوب که سنجیدم من
از تو هم هیچ نفهمیدم من
تو گر آن ذات قدیم فردی
..................... نامردی
در مصراع آخر ، به جز کلمه« نامردی» باقی عبارت به صورت نقطه چین آمده. یعنی آن که ، یا در اصل متن نقطه چین بوده است و یابه دلایلی از نوع رعایت عرف یا امتناع از درج عبارت «کفرآمیز» یابه دلائل دیگر خود استاد محجوب از درج اصل ِ عبارت صرف نظر کرده و به جای آن نقطه نهاده اند.ـ
در هر صورت خوانندگان می توانند ( به شرطی که وزن شعر را به هم نریزند ) هرچه خود می پسندند و هر عبارت یا کلامی که با درجهء «ارتداد» و «کافرکیشی» ایشان انطباق دارد به جای آن بگذارند. و این هم خاصیت جادویی سه نقطه(...) در متون ادبی فارسی ست و به قول فرنگی ها ویژگی ِ (interactivité) آن است. خاصیتی که آراء نویسنده را به کمک تخیل ِ آزاد ِ خوانندگان ، ابعاد گوناگون می بخشد و اثر مؤلف را به جانب «کمال» سوق می دهد! و ای بسا همین روحیه و «اخلاق کمال جویی» (perfectionnisme ) درمیان مأموران وطنی ِ سانسور است که بازار نقطه چینی ها را در آثار ادبی و شعری ما ایرانیان اینچنین رونق داده است !ـ
برای مثال متناسب با ذوق یا روحیه یا ورزیدگی در بیان عبارات دشنام آمیز ونیزمتناسب با حد و حدود خشم یا طغیانی که در وجود خود دارید ، می توانید مصرع نقطه چین شده را (که البته به نقل از چاه کنی در ته چاه ادا می شود و شاعر را به استناد این حکم که :«نقل کفر، کفر نیست » ازعواقب وخیم آن تبرئه می کند!) به صورت های زیر ـ و باز هم از قول چاه کن ـ بخوانید :ـ
تُف به گور پدرت ! نامردی ! ـ
یا از این هم تند و تیز تر :ـ
جاکشی ، سگ پدری ، نامردی!ـ
یا انواع کفریات ِ دیگری که جسارت نقل آن را در خود بیابید.
و البته پیداست که می باید منتظر« تقاص» و پرداختن بهای «گناهی» هم باشید که با نقل ِسخنان «چاه کن» مرتکب می شوید. ـ
39 ـ دیوان کامل ایرج میرزا. به کوشش دکتر محمد جعفر محجوب ، انتشارات شرکت کتاب ، کالیفرنیا ، 1365ص. ش (در پیشگفتار) و نیز ص.121 (درمتن کتاب)
40 ـ همان ص. 93 .ـ
41 ـ همان. ص.13 . ـ
42 ـ همان . ص. 12.ـ
43 ـ البته حساب تعداد معدودی از انسان های پاکدامن و با حسن نیت و روشنفکر را که از این خاندان برخاسته بودند می باید همواره جدا نگاه داشت و همه را به یک چوب نراند. (نمونه اش خود ایرج میرزا) زیرا خدمت یا خیانت یک امر ژنتیک نیست و انصاف و عدل و دیگر فضایل اخلاقی نیز هرگز به تنهایی در انحصار طبقات فرو دست یا غیر اشرافی نبوده است.ای بسا برکشیدگان و نخبگانی که از اقشار تهی دست یا متوسط جامعه برخاسته و به موقعیت های مهم اجتماعی دست یافته بودند ، اما نه تنها مصدر خدمتی نشد ه اند بلکه در و دروازه را نیز به روی دشمنان گشوده اند . ومتأسفانه نمونه های آنان در کشور ما کم یافت نمی شود. اینهمه زندانبان و شکنجه گر و دوستاقبان و عملهء تعزیر که تاریخ کشور ما به خود دیده ، همگی از خاندان های اشراف برنخاسته بوده اند!ـ
به قول بهار کشور ما از «عوام» نیز کمتر از «خواص» ضربه ندیده و لطمه نخورده است. ـ
44 ـ دیوان دهخدا ، به کوشش دبیرسیاقی ، انتشارات تیراژه ، تهران 1361. ص..21. ـ
45 ـ دیوان فرخی یزدی ، به کوشش حسین مکی انتشارات امیر کبیر ، تهران ، 1357. ص.155 . ـ
46 ـ همان. ص.100 . ـ
47 ـ همان . ص.111 .ـ
48 ـ همان .ص.122 .ـ
49 ـ این غزل پس ازسال 1357 ، یکی از مشهور ترین «سرود های های انقلابی» سال های نخستین «انقلاب» اخیر بود که باصدای شجریان و آهنگی ساختهء محمد رضا لطفی به اجرا درآمده بود ، اما ،در این سرود ، از این بیت که پرده ء تزویر از چهرهء « شیخ» برمی گرفت و سیرتِ آزادی کش و ویرانگر او را نمایان می کرد و فنای آزادی را ضامن بقای او می دید ، خبری نبود!ـ
گویا کسانی که این سرود را می خواندند و کسانی که این سرود را می شنیدند ، ترجیح داده بودند که اخطار فرخی را ناشنیده بیانگارند و با سر دادن ِ وِردِ «انشالله گربه است» ، چشم خِرَد و آگاهی بر مضمون این بیت ببندند!ـ
50 ـ همان .ص.177 .ـ
51 ـ مضمون غالب اشعار این دورهء او ستایش از انقلاب اکتبر و هدف های آن است . تهییج و تشویق مردم ، خصوصاً کشاورزان به خدمت در جهت پیشبرد هدف های انقلاب اکتبر به رهبری حزب کمونیست شوروی ، از مهم ترین انگیزه های او در کار شاعری ست.ـ
این قسمت از کوشش های شعری لاهوتی بیرون از حوزهء شعر مشروطیت قابل بررسیست. آنچه در اینجا برای ما حائز اهمیت است ، نقش و جایگاهی ست که لاهوتی ، قبل از دوران مهاجرت خود به شوروی در ادبیات مشروطهء ایران داشته است.ـ
52 ـ دیوان ابوالقاسم لاهوتی ، به کوشش احمد بشیری انتشارات امیرکبیر، تهران 1358 ، ص. 89.ـ
53 ـ خاصه آنکه در بازار شعر معاصر اوضاع چندان دلگرم کننده نیست. در میان تولیدات انبوه و تودهء عظیم ِ عبارات و کلماتی که سالهاست صفحات شعری انواع روزنامه ها و مجلات فارسی زبان را اشغال کرده و می کنند ، متأسفانه آن شور و نیروی جاندار (élan vital)و آفرینشگر و سخنگو و نغمه پردازی که در شعر مشروطیت حضور دائم داشت و بروز و نمود شخصیت گویا و مؤثر شاعر را در عرصهء ادب و اندیشه و سیاست و اجتماع ، ظاهر می ساخت نشانهء چندانی مشاهده نمی شود.ـ
متأسفانه بسیاری از کسانی که خود را در «جناح چپ ادبی» یا به اصطلاح «مدرن گرا» ی شعر امروز جا زده و در پناه موج بازی ها و مکتب سازی ها یی که به راه انداخته اند ، سیاست زدایی و آرمان زدایی در مضمون، وزن زدایی و زبان زدایی از زبان و در واقع هنر زدایی از هنر و شعر زدایی از شعر را تئوریزه و تجویز می کنند. اینان که غالباَ خود را از میدانداران و پیشوایان نظری شعریا نثر «مدرن» می شمارند ، خود عباراتی آنچنان بی نمک و خام و سست و بی محتوا می نویسند و به نام «شعرمدرن» و «پُست مدرن» و «پسامدرن» تحویل ِ خلایق می دهند که آدمی بی اختیار به قول ایرج میرزا که گفت : درِ تجدید و تجدد وا شد ، ادبیات شَلَم شوربا شد ؛ به حال شعر و ادب و هنر ، بسیار تأسف می خورَد. ـ
از این رو به گمان من می باید بسیاری از این کالاهای بُنجُل ِ بی مصرف ِ دست و پا گیر و ویروسداری را که با نام های دهان پرکن «پُست مدرن» و «پسامدرن» به ذهن و زبان جامعه و به خصوص به جوانان ِ نوپا و بی تجربهء ایرانی تحمیل می شود ، نه «پُست مدرن» که به قول « م . سحر» متاعی «پَست مُدرن» نامید:ـ

از خواند و نوشت آنچه تو را هست ، مُدرن است
«کیبورد» تو نو ، «ماوس ِ » تو در دست ، مُدرن است
تا پرت و پلاگوی رَه ِ پُست مدرنی
این « پُست مُدرن ِ» تو همان « پَست مُدرن » است !ـ
م . سحر

m.sahar@free.fr
http://msahar.blogspot.com/
..............................................................................................
برای شنیدن بخش هایی از این گفتار می تانید به نشانی زیر مراجعه کنید:ـ
...........................................................................................